وب گیتاریست
- وب جاوآتشکده یا معبد سرمسجد یکی ازمهمترین مکانهای تاریخی و باستانی استان خوزستان است که در شمال شرقی شهر مسجدسلیمان قرار دارد. آتشکده جاویدان (صفه سرمسجد) واقع در مسجد سلیمان بنایی متعلق به قرن هفتم قبل از میلاد است که بنا بر نظر برخی کارشناسان، معماران برای ساخت تخت جمشید از آن الهام گرفتهاند. نوع معماری این بنا، آتشکده جاویدان اورارتویی است که مهمترین مشخصه آن استفاده نکردن از ملات و گذاشتن سنگ خشک روی سنگ خشک دیگر است. بنا به نوشتههای پروفسور گیرشمن، باستانشناس فرانسوی در کتاب «ایران از آغاز تا اسلام» تخت جمشید نیز با استفاده از همین الگو ساخته شده است.
این معبد که در گذشتههای دور همواره در آن آتشی افروخته بوده مشرف به سفه سرمسجد است که به گفته مورخان مقر حکومتی پارسها بوده است.
آتشکده سرمسجد، به دستور یکی از پادشاهان بزرگ هخامنشی ساخته شده و هر کدام از سنگهای بزرگ معدنی به کار رفته در آن 4 تا 5 تن وزن دارد. برای ساخت دیوارهای این معبد هیچ نوع ملاتی به کار نرفته و با توجه به زلزلههای مکرر در مسجد سلیمان احتمال ریزش این سنگهای خشکهچین وجود دارد.
محراب آتشکده متعلق به قرن ۷- ۸ قبل از میلاد است که شامل یک سکو به اندازههای ۲۰ در ۲۵ پا میباشد. در بخش شرقی محراب قسمتی که اکنون آتشکده میباشد برای عبادت ایرانیان بنا شده بود. سمت غرب ایران مقدس ویژه خدایان یونانی بوده و در سمت غربی آتشکده 3 معبد برای 3 تن از خدایان قدیم اختصاص داشت که 2 تن از آنان هراکلیوس و آتنا میباشد.
یک پلکان به عرض ۲۵ متر مومنان را به روی صفه نزدیک محل مقدس هدایت می کرد و از آنجا که در پایان مراسم نیایش نبایستی از همان راه که آمدهاند بازگردند یک پلکان دیگر در گوشه دیگر ضلع شرقی برای پایین رفتن ساخته بودند. به عقیده پروفسور گیرشمن سابقه استقرار یکی از قبایل پارس در مسجدسلیمان به اواخر قرن هشتم قبل از میلاد میرسد. ظروف سفالی، سکههای قدیمی، مجسمههای باستانی و آثار کهنی از این بنای تاریخی بدست آمده است که در موزههای داخل و خارج نگهداری میشوند. همه ساله از سراسر ایران و حتی خارج از کشور جهانگردانی برای بازدید از این اثر ارزشمند باستانی به استان خوزستان سفر می کنند. آتشکده سرمسجد در سال 1316 و با شماره 300 به فهرست آثار تاریخی ملی و باستانی کشور به ثبت رسیده.



خون اشام قصر کروگلین
کروگلین گرانج قصری در انگلیس بود که در کنار کلیسایی دور افتاده قرار داشت و ۲ برادر و ۱خواهر در انجا زندگی می کردند.یک شب دختر خوابیده بود که احساس کرد فردی ناشناس در اطراف خانه در حال حرکت است.دختر که از ترس زبانش بند امده بود تازه از جا برخاسته بود که ناگهان در تاریکی چشمش به موجودی شیطانی افتاد که با چشمانی اتشزا به اتاق نزدیک می شد.موجودی مرموز با انگشتان استخوانیش انقدر به شیشه های پنجره ناخن کشید تا بالاخره یک شیشه با صدای مهیبی شکست و او توانست در را باز کرده و وارد اتاق شود و قبل از اینکه دختر بتواند فریاد بکشد جلو رفته و دندانهایش را در گلوی دختر فرو برد.برادران دختر که در اثر اضطرابی ناگهانی بیدار شده و صدای شکسته شدن شیشه را شنیده بودند بطرف اتاق خواهرشان رفتند ولی تا خود را برسانند ان موجود مرموز رفته و دختر در اثر خونریزی بیهوش شده بود و از گلویش خون می رفت.یکی از برادران سعی کرد دنبال ان موجود برود و پیدایش کند ولی ان موجود ناپدید شده بود و هیچ اثری از او دیده نمی شد(دختر بعد از مدتی بهبود یافت)تقریبا یکسال بعد شبی دوباره از خواب بیدار شد و همان موجود را دید که به شیشه ناخن می کشید.برادرانش که بعد از حادثه اول مسلح شده بودند بطرف موجود دویدند ولی او ناگهان به پرواز درامد.یکی از برادران ماشه تفنگ را کشید و او را زخمی کرد ولی موجود به پروازش ادامه داد.وقتی برادران به دنبال او وارد حیاط کلیسا شدند دیدند که در تمام تابوتها به استثنای یکی بسته است.در ان تابوت در شکسته جسدی وجود داشت که گلوله ای به رانش خورده بود.ایا خون اشام همین جسد داخل تابوت بود و یا شخص و یا موجود دیگری به قصر رفته بود.این راز هنوز هم حل نشده و مردم انگلستان درباره اش حدس و گمان می زنند. زندگی پس از مرگ
وقتی یک هیپنوتیزم کننده آماتور: زن خانه داری را به خواب مغناطیسی فرو برد پی به مورد عجیبی برد.زن مدعی شد که حدود ۱۰۰ سال پیش می زیسته و دوباره متولد شده است.این زن راث سیمون اهل کلرادو بود و هنگامی که در ۱۹۵۲ به خواب مغناطیسی فرو رفت داستان برایدی مورفی زنی از اهالی ایرلند که در قرن ۱۹ می زیست را از کودکی تا جوانی و ازدواج و مرگش شرح داد.هیپنوتیزم کننده موری برنستاین نام داشت و کتاب پرفروش در جستجوی برایدی مورفی را در ۱۹۶۵ منتشر کرد.برنستاین از روشی بنام هیپنوتیزم واپس گرا استفاده می کرد که شخص را مرحله به مرحله به جوانی و کودکی می برد.در مورد راث او یک قدم هم به عقب تر نهاد و خواست که او پیش از تولدش را نیز بازگو کند که ناگهان او خود را برایدی مورفی معرفی کرد.داستان از ۱۸۰۶ شروع می شد.برایدی در آنزمان ۸ ساله بود و در روستای کورک در ایرلند زندگی می کرد.او دختر دنکان مورفی بود و در ۱۷ سالگی با وکیلی بنام شون مک کارتی ازدواج کرد و به بلفاست رفت.برایدی شرح داد که سقوط باعث مرگش شده.او مراسم تدفین خود را بیاد اورد.سنگ قبر خود را می دید.او بخاطر اورد که نه احساس
درد داشت و نه شادی و دوباره اینبار در امریکا متولد شد اگرچه دقیقا نمی دانست این اتفاق چگونه افتاده است.خانم راث در ۱۹۲۳ در کلرادو متولد شد و هیچگاه به ایرلند نرفته بود و اصلا لهجه ایرلندی نداشت.حقایق مربوط به زندگی برایدی قبل از انتشار کتاب مورد اشاره مورد تحقیق قرار نگرفته بود.اما به محض چاپ کتاب بسیاری درصدد برامدند تا در مورد این واقعه تحقیق کنند و رد حوادث را در ایرلند هم دنبال کنند.نشانه های تردید درباره این زندگی پس از مرگ همان زمان اشکار شد.برایدی تولد خود را ۲۰ دسامبر ۱۷۹۸ و مرگش را ۱۸۶۴ ذکر کرده بود.هیچ سابقه رسمی از این تولد و مرگ وجود نداشت.همچنین از خانه ای که او مشخصات ان را داده بود.او نام همسرش را سی ان ذکر کرده بود که می شود ان را شان یا شون نیز تلفظ کرد.اما بعضی از وقایع با واقعیت منطبق بود.برای مثال توصیفی که او از ساحل محل زندگیش داده بود و جزئیات سفر از بلفاست به کورک و کلیسایی بنام سنت ترزا نیز وجود داشت اما این کلیسا در ۱۹۱۱ ساخته شده بود برایدی از مغازه ای بنام فار خرید می کرده.معلوم شد چنین مغازه ای وجود داشته است.با وجود نقاط خالی در داستان او به نکات بسیار دقیقی از زندگی قرن ۱۹ در ایرلند برمی خوریم.این پرونده توسط روانشناسان و روانکاوان که از هیپنوتیزم در معالجات خود استفاده می کردند مورد بررسی قرار گرفت.بسیاری از هیپنوتیزم شوندگان در خواب عمیق بسیار تاثیر پذیر می شوند و با کوچکترین اشاره از طرف
هیپنوتیزم کننده سعی دارند جوابی مطابق میل او بدهند.در اینگونه موارد خاطرات پنهان شده از کودکی به آسانی اشکار می شوند.مثلا کسی که در خواب است زبانی را که در کودکی به ان سخن می گفته و از یاد برده را به یاد می اورد در حالیکه در زندگی طبیعی خود قادر به این کار نیست.برنستاین پذیرفت که هنگامی که خانم سیمون در خواب بود ان چه را او می خواسته به یاد می اورده و تحت تاثیر او بوده است.در کتاب گفته شده بود که راث سیمون توسط عموی نروژی و زن عموی ایرلندیـالمانی بزرگ شده اما اشاره ای به اینکه والدین واقعی او نیمه ایرلندی بودند و او تا ۳ سالگی با انها زندگی می کرده نشده بود.دانشمندان اعتقاد دارند که تمام خاطرات برایدی مورفی در اصل خاطرات راث سیمون بوده که او انها را از یاد برده و اگر کودکی او به خوبی مورد بررسی قرار گیرد معما حل خواهد شد. درک مافوق احساس و مثالهایی خواندنی در مورد آن
روانشناسان ثابت کرده اند که خاطرات ناخودآگاه ما بسیار گسترده تر از خاطرات خودآگاه ما است.مقداری از این خاطرات را از طریق هیپنوتیزم می توان بیرون کشید بعضی از روانشناسان می گویند که ما هر آنچه را می بینیم یا حس می کنیم(حتی کوچکترین جزئیات را)به دقت در حافظه خود ثبت می کنیم برای مثال می توان تمام صفحات یک کتاب را سرسری ورق زد و جمله ای را از هر صفحه خواند در حالی که تمام مطالب:کلمات و تصاویر آن صفحات به نوعی عکسبرداری می شود و در ذهن می ماند.ممکن است سالها بعد از طریق هیپنوتیزم تمام مطالب آن صفحه را(حتی نقطه گذاریها)نیز به یاد آوریم وجود این خاطرات مخفی حیرت انگیز است اما وجود آن به اثبات رسیده است.ما هر روزه زیر رگباری از اطلاعات روزنامه:تلویزیون:رادیو:کتابها و مجلات قرار داریم اگر همه آنها براستی در ذهن ما ثبت شود اطلاعات ثبت شده در ذهنمان بسیار بیشتر از هر دایره المعارفی است.بنابراین بعضی از مطالبی که به یاد ما می آید شاید از گنجینه اطلاعات قبلی ما بیرون آمده است نه بخاطر تناسخ یا زندگی قبلی قدرت افسانه پردازی و خیالبافی قریحه ای است که در اکثر انسانها(شاید نیز همگی)به ودیعه نهاده
شده است.این قریحه قابلیت خلق آثاری در زمینه موسیقی:ادبیات و هنر را به ما می دهد که در حالت معمولی از آگاهی ما برنمی آید بنابراین ممکن است شخص به شیوه گذشتگان موسیقی بنوازد و یا نقاشی کند.این قریحه:قدرت فرو رفتن ناآگاه در قالب انسانهای دیگر را نیز ممکن است به ما بدهد.ترکیب خاطرات پنهان شده و این قدرت افسانه سازی شاید بتواند توضیحی باشد برای پدیده ای از زندگیهای گذشته که در حالات معمول و گاه در جلسات هیپنوتیزم آشکار شود.از طرفی عده ای نیز معتقدند که گاه می توان به دانشی ماوراء قدرت فکر و قدرت حواس معمولی دست یافت که اصطلاحا درک مافوق احساس نامیده می شود.این نوع دستیابی به اطلاعات وسیع و غیرعادی:از زمانهای بسیار قدیم شناخته شده است و گاه کسانی که صاحب این قدرت می شدند از پیروان شیطان به حساب می آمدند.بعضی از متخصصین روان اعتقاد دارند که می توان با استفاده از درک مافوق احساسات به منابع نهایی دانشها دست یافت.این منبع نهایی در سانسکریت:آکاشا یا ماده اصلی کائنات معنا می دهد.متخصص برجسته و درمانگر روحی ادگار کایس می گوید:این اطلاعات(اعم از اندیشه:کار ثبت شده یا انجام شده)درون کائنات ضبط گردیده است.گاه شخص در حین جلسات هیپنوتیزم می تواند به این منبع بی پایان دست یابد و زندگیهای گوناگونی را بخاطر بیاورد:بی آنکه آنها را براستی زندگی کرده باشد. توجه عمومی به پدیده زندگی گذشته از دهه ۱۹۵۰ به بعد و با چاپ کتاب در جستجوی برایدی مورفی توسط دکتر موری برنستاین(متولد
۲۱ ژوئن ۱۹۱۹ و متوفی ۲ آوریل (۱۹۹۹به اوج خود رسید ماجرای برایدی مورفی در مطبوعات به تفصیل مورد بررسی قرار گرفت و سرانجام از روی آن فیلمی سینمایی با همین نام در سال ۱۹۵۶ با بازی ترزا وایت(۲۰۰۵ـ(۱۹۱۸و کارگردانی نوئل لانگلی ساخته شد.برنستاین یک هیپنوتیزم کار آزموده بود و بیمار او زنی ۲۹ ساله از اهالی ویسکانسین بنام ویرجینیا راث سیمون بود.جلسات هیپنوتیزم در سال ۱۹۵۲ آغاز شد ویرجینیا در طی جلسات مدعی شد که در زندگی قبلی اش دختری ایرلندی بنام برایدی مورفی بوده است.او گفت که برایدی در ۲۰ دسامبر ۱۷۹۸ در خانواده ای پروتستان در منطقه کورک در ایرلند متولد شد و با شخصی بنام برایان شون مک کارتی کاتولیک ازدواج کرد و با او به شهر بلفاست رفت و تا زمان مرگش در سال ۱۸۶۴ در آنجا بود.برایدی بخاطر افتادن از پله و شکستن استخوان لگن خاصره زمینگیر شد و در بستر درگذشت.این ادعا دقیقا بررسی شد.بعضی از حقایق مبهمی که او نمی توانست آنها را از جایی شنیده باشد درست از آب درآمد.ویرجینیا هرگز به ایرلند نرفته بود.درستی بعضی از جزئیات با تحقیق در ایرلند به اثبات رسید اما مواردی هم مبهم و غیرقابل اثبات باقی ماند.در سال ۱۹۷۶ آرنال بلاکسهام(درمانگرـهیپنوتیست کار)بعد از نمایشی که در تلویزیون بی بی سی اجرا کرد در تمام انگلیس به شهرت رسید او ۴۰۰ نفر را از طریق خواب مغناطیسی به گذشته های دور برد.یکی از معروفترین مواردی که او به نمایش گذاشت مورد گراهام هاکس تابل بود که طی خواب مغناطیسی لهجه ولزی اش به لهجه غلیظ یکی از خدمه توپخانه زمان جنگهای ناپلئون مبدل شد.او اصطلاحات توپچیها و نکات فنی آماده کردن توپ در آنزمان را بر زبان آورد.درستی این اصطلاحات توسط موزه ملی دریانوردی تائید شد.این جلسه با تیر خوردن پای تابل و فریادهای او به پایان رسید در حالی که از نظر بعضی این شخص گذشته روحی خود را به یاد آورده بود از نظر عده ای دیگر او تنها قدرت بازیگری خود را به نمایش گذاشته بود.
از جمله شخصیتهای معروف که به رستاخیز اعتقاد داشتند جوردانو برونو(فیلسوف ایتالیایی قرن (۱۶بود که اعتقاد داشت روح از یک بدن به بدن دیگر حلول می کند تا سرانجام به تکامل دست یابد او بهای سنگینی را برای این اعتقاد پرداخت و زنده زنده سوزانده شد.یک قرن بعد ولتر چنین گفت:می توان گفت رستاخیز مجدد نه مهمل است و نه فایده ای دارد…همه چیز در طبیعت دوباره احیاء می شود.امانوئل کانت(فیلسوف آلمانی)می گفت که ارواح قبل از تولد انسان وجود دارند.ولفگانگ گوته نیز چنین نوشت:یقین دارم که قبل از این هم در این جهان بوده ام و امیدوارم بعد از این هم باشم.اعتقاد به رستاخیز مجدد در میان شعرای انگلیسی ای از قبیل ویلیام بلیک:ساموئل کالریح:ور دورث و شلی هم به چشم می خورد.رالف امرسون:والت ویتمن و هرمان ملویل نیز به رستاخیز مجدد اعتقاد داشتند.کارل گوستاو یونگ اعتقاد داشت که زندگی آدمی بسیار طولانی است و در بدنهای مکرر به ظهور می رسد.سالوادور دالی(۱۹۸۹ـ(۱۹۰۴نقاش معروف سوررئالیست:خود را احیای مجدد سنت جان صلیبی(کشیش اسرار آمیز فرقه کارملیتها)می دانست.دیوید للوید جرج(۱۸۶۳ـ(۱۹۴۵نخست وزیر انگلیس اعتقاد داشت که اعمال خوب و بد آدمی بر حیات آینده او تاثیر می گذارد.ویکتور هوگو(۱۸۰۲ـ(۱۸۸۵رمان نویس فرانسوی نوشته است:زمانی که من بمیرم مثل آنست که روزی را به پایان رسانده ام و فردا دوباره زنده خواهم شد.ژنرال جرج پاتن(۱۸۸۵ـ(۱۹۴۵فرمانده معروف و دلیر جنگ جهانی دوم اعتقاد داشت که قبلا جنگجویی یونانی بوده و با سپاهیان کوروش کبیر جنگیده است و در زندگی بعدی از همراهان اسکندر بوده و در زندگی بعدی در جنگهای صد ساله انگلیس و فرانسه شرکت داشته است.هنری فورد(۱۹۴۷ـ(۱۸۶۳مخترع اتومبیل:اعتقاد داشت که نبوغ انسان(و نبوغ خودش)بر اثر تجربیات فراوان زندگیهای قبلی بدست می آیند بنجامین فرانکلین(۱۷۹۰ـ(۱۷۰۶می گفت که در انتظار چاپ مجدد خود می باشد و امیدوار است در آن چاپ غلطهای چاپ اول را تصحیح کند. زندگی بعد از زندگی
در طول تاریخ بسیاری مدعی شده اند که زندگی فعلی آنها یکی از زندگیهای متعددی است که روی زمین داشته اند و هنگامی که می میرند مجددا به شکل و شمایلی دیگر متولد می شوند:به شکل انسان:گیاه یا جانور.انسان همیشه در این فکر بوده که مرگ را ادامه حیات(یک آغاز جدید و نه یک پایان)بداند.عقیده به حلول در کالبدهای دیگر و تناسخ(حلول در جسم حیوان یا گیاه)در تمدنهای مختلف بشری دیده شده است.طبق نظر انسان شناسان:انسان از دیرباز به تناسخ اعتقاد داشته است.برای مثال در بعضی از مقابر باستانی مربوط به عصر حجر اجسادی یافت شده است که به حالت جنینی دفن شده اند و شاید آنها را برای تولد مجدد در زندگی بعدی آماده نگه داشته اند.بعضی از قبایل بدوی اعتقاد دارند که مردگان دوباره در میان فرزندان آنها ظهور می کنند.در قبایل استرالیا:جادوگران قبیله تمهیداتی بکار می برند تا نشان دهند که نوزاد تازه متولد شده کدام یک از درگذشتگان است.اقوام سلت عقیده داشتند که ارواح بی مرگ تا آخر دنیا از جسمی به جسم دیگر منتقل می شوند.مرگ در فرهنگ مصر باستان نقش مهمی را ایفا می کرد.فراعنه پس از مرگ:خود را برای ورود به جهان دیگر آماده می کردند.آنها اهرام را برای محافظت از اجساد مومیایی شده خود برپا می کردند.کتاب مقدس مصریان(کتاب مردگان)شرح می داد که چگونه می توان روح را از آرامگاه خود خارج کرد و دوباره متولد نمود.در باور مصریان روح می توانست به شکل نیلوفر:شاهین:حواصیل یا حتی قفنوس
ظاهر شود.بعد از چرخه ای ۳۰۰۰ ساله در این قالبها روح می تواند دوباره در بدن انسان قرار گیرد عقیده به تناسخ در مذاهب بزرگ شرقی:مانند هندوئیسم و بودائیسم نیز دیده می شود.این عقیده از ابتدا در مذهب هندو راه نداشت.حدود ۱۰۰۰ سال قبل از میلاد زمانی که ۳۰۰۰ سال از عمر این مذهب می گذشت این عقیده به آن نفوذ کرد بنابر باورهای این مذهب:تمام ارواح از روح بزرگ و ابدی منشعب می شوند.آنها بعد از تولدهای مکرر در صورتیکه شایستگی لازم را پیدا کنند بسوی آن روح بزرگ باز خواهند گشت و با آن یکی خواهند شد.در یکی از متون مقدس هندوها یعنی اوپانیشادها:آمده است که آنهایی که زندگی را به نیک نامی گذرانده باشند در قالب برهمن یا فردی ممتاز تولدی دوباره خواهند داشت اما آنها که زندگی پلیدی داشته اند در قالب سگ یا خوک متولد خواهند شد. هندوها اعتقاد دارند که ما در قلمرو توهم زندگی می کنیم(که مایا نامیده می شود)تمام مظاهر حیات از قبیل حیوانات:گیاهان و حتی سنگها
از این قلمرو دارای روح می شوند و ظهور پیدا می کنند.در هنگام مرگ:ارواح به بهشت هندوها باز می گردند و در شکل دیگری مجددا متولد می شوند و این بستگی به اعمال آدمیان در زندگی پیشینشان دارد.تنها در صورت تکامل روح در طول زندگی است که انسان از دایره تناسخ خارج شده و به حد آگاهی کامل و ارادی(ماکشا)می رسد.بودا که حدود ۵۰۰ سال قبل از مسیح می زیست هندویی بود که در فرقه برهمنها متولد شد.او مدعی بود که قبل از اینکه به هیبت فعلی ظاهر شود هزاران بار دیگر در این دنیا زیسته و ۵۵۰ بار از این زندگیها را در کتاب قصه های جاتاکاز آورده است.او معتقد بود:روح شخصی یا شخصیت فردی وجود ندارد.تنها نفس حیاتی وجود دارد که مدام در حال تحول است:این نفس درون هر کسی وجود دارد و دایره تولدهای مکرر را برقرار می کند.تنها هنگامی این دایره متوقف می شود که شخص بداند که نفس شخصی:خیالی بیش نیست این رسیدن به مرحله نیروانا:مرحله حقیقت کامل:هوشیاری و آزادی از تعلقات است.طاووس در فرهنگ هند و بودایی نشانه جاودانگی است.شاه جاورمان خود را تجسم دوباره بودا می دانست و مجسمه ای از او در معبد انگکور در کامبوج وجود دارد.و دروازه اصلی معبد سانچی در هند نیز مزین است به اسطوره های حماسی مربوط به تولد بودا و تناسخ او در بدن حیوانات و انسانهای دیگر بازگشت به خانه مادری به محض آنکه رومی کرس(دخترک آمریکایی)در حوالی سال ۱۹۸۰ زبان باز کرد و شروع به حرف زدن نمود گفت که می خواهد به خانه اش
برگردد.او بعد از آنکه مهارت کافی در سخن گفتن پیدا کرد داستان مرگ خود را در زندگی قبلی در یک تصادف موتور سیکلت بیان کرد و گفت که از موتور سیکلت می ترسد.او با خانواده خود در ایالت آیوا زندگی می کرد و بعدها که بزرگتر شد گفت که در یک خانه آجری قرمز رنگ زندگی می کرده و در شهر چارلز سیتی مدرسه رفته است.چارلز سیتی حدود ۱۲۰ مایل با زادگاه او فاصله داشت.او نام سابقش را جو ویلیامز می گفت و عقیده داشت که با زنی بنام شیلا ازدواج کرده و صاحب ۳ فرزند بودند(یعنی در زندگی قبلی مرد بوده است)پافشاری او بر داستانهایی که می گفت بیشتر شد و والدینش قضیه را جدی گرفتند و تصمیم گرفته شد با متخصص حلول ارواح:همندرا بانرجی:که در این زمینه بسیار معروف بود تماس بگیرند بانرجی بنیانگذار موسسه مسایل فوق روانشناسی در هند بود که به آمریکا مهاجرت کرده بود.بانرجی بعد از گفتگوهای مفصل با این دختر والدین او را ترغیب کرد که سفری به چارلز سیتی داشته باشند.آنها در معیت چند روزنامه نگار به
چارلزسیتی عزیمت کردند رومی به همراهان گفته بود که وقتی به آنجا برسند قادر نیستند از در جلو:داخل خانه بشوند بلکه باید از در عقبی داخل شوند و نیز گفت که می خواهد دسته گلی آبی بخرد.وقتی به شهر رسیدند رومی نشانه آن خانه را نمی دانست.یکی از اعضای گروه به سراغ دفتر تلفن رفت و نشانی لوییز ویلیامز را پیدا کرد.وقتی به آن خانه رسیدند دیدند که خانه با نمای سفید(و نه آجر قرمز)است و نوشته ای روی در بود که از مراجعین می خواست از در پشت وارد شوند.وقتی لوییز ویلیامز در را باز کرد همگی فهمیدند که او سخت حرکت می کند چون از پا درد شدیدی رنج می برد.او قصد رفتن به نزد دکتر را داشت به همین دلیل به آنها گفت که بعدا مراجعه کنند.آنها نیز روز بعد مراجعه کردند.خانم ویلیامز از آنها بخاطر دسته گل تشکر کرد و گفت که پسرش همیشه به او دسته گلی آبی هدیه می داده است و همچنین گفت که قبلا در خانه ای با آجر قرمز زندگی می کردند ولی آن خانه حدود ۱۰ سال قبل بر اثر گردباد صدمه دید و آنها نیز به این خانه نقل مکان کردند.این خانم سخنان رومی را درباره پسرش باور نمی کرد و هنگامی که رومی اطلاعات زیادی درباره پسرش داد به راستی حیرت کرده بود.او آلبوم خانوادگیش را آورد و رومی نیز تمام اعضای خانواده را شناسایی کرد.ماجرای رومی یکی از عجیب ترین وقایعی است که تا کنون ثبت شده است. تجربه نزدیکی به مرگ جرج ریچی
در سال ۱۹۴۳ در ابیلن در تگزاس یک سرباز ۲۰ ساله بنام جرج ریچی فوت کرد.صورت او را با ملحفه ای پوشاندند.پزشک نظامی بیمارستان مرگ بر اثر ذات الریه را تائید کرد.جنازه برای تحویل به گورستان آماده شد اما پرستار نظامی تصور کرد که حرکتی در جنازه دیده است.پزشکان دوباره بر بالین او حاضر شدند و دوباره مرگ جرج را تائید کردند اما پرستار اصرار داشت که دست جسد تکان خورده است.افسر پزشک تصمیم گرفت دست بکار شود.او به قلب جسد آدرنالین تزریق کرد و علائم زندگی دوباره ظاهر شد و سرباز به زندگی برگشت.او نه تنها زنده شد بلکه سفر شگفت انگیزی که تجربه کرده بود را نیز کاملا به یاد داشت.هنگامی که بدن بی جان او روی تخت بیمارستان افتاده بود احساس می کرد که روحش به همراه یکی از قدیسین در سراسر آمریکا به گردش درآمد و سپس بسوی مکانی زیبا و دل انگیز پرواز کرد.این تجربه صعود از آن پس در سراسر زندگی اش همراه او بود.او اعتقاد داشت بهشت را دیده است.ریچی تجربه نزدیک به مرگ را از سر گذرانده بود او کاملا بهبود یافت و بعدها پزشک شد و تجربه خود را با همقطارانش در میان گذاشت.یکی از آنها به این ماجرا علاقه نشان داد.او دانشجوی فلسفه ای بود که رشته خود را به پزشکی تغییر داده بود و نامش ریموند مودی و از اهالی جرجیا بود.مودی با بسیاری از کسانی که از حالت مرگ به زندگی بازگشته بودند گفتگو کرد و از شباهت داستانهای آنها تعجب کرد و بعدها تحقیق بر روی نزدیکی به مرگ را بصورت مدون آغاز کرد.او ۱۵۰ مورد را در کتاب پرفروشش بنام زندگی بعد از زندگی(چاپ (۱۹۷۵نقل کرد و در سال ۱۹۷۷ کتاب دومش را با نام بازتابهایی بر زندگی بعد از زندکی منتشر کرد.هر دو کتاب موجی از هیجان در میان علاقمندان و محققین تجربه نزدیکی به مرگ ایجاد کرد با چاپ این کتب سایر محققین بکار در این زمینه پرداختند که پیشگامان این رشته عبارتند از:دکتر کنت رینگ از دانشگاه کانتیکت:دکتر میشل سابوم از دانشگاه فلوریدا و دکتر مارگارت گری از انگلیس.
نظرات دانشمندان درباره تجربه نزدیکی به مرگ در سال ۱۹۷۸ یک نگهبان ۵۲ ساله شب دچار دومین حمله قلبی شدید خود شد و تجربه نزدیکی به مرگ را کسب کرد.او با ناباوری احساس
کرد که از قالب بدنش بیرون رفته و به عمل جراحی خود می نگرد.بعدها جزئیات دقیقی از اعمالی را که جراحان روی او انجام داده بودند را شرح داد.او همچنین از مشورتهای پزشکی میان اطباء در مورد خود آگاه بود اما از همه عجیب تر این بود که شرح داد یکی از دکترها کفش چرمی زرد به پا داشته است و دیگری زیر ناخنش خون جمع شده بود.چنین شرح و توصیف دقیقی توسط بیمارانی که نزدیکی به مرگ را تجربه کرده اند دکتر مایکل سابوم از دانشگاه فلوریدا را متقاعد کرده است که این پدیده را نمی توان به آسانی شرح داد.دکتر سابوم در سال ۱۹۷۶ به همراه سارا کرویتزیگر(روانشناس)سعی کرد در میان بیماران بیمارستان کسانی را پیدا کند که این تجربه را از سر گذرانیده اند.او بزودی متقاعد شد که این تجربه تجربه ای معتبر است و سعی کرد برای آن توضیحی منطقی پیدا کند.دکتر سابوم موارد زیادی را بررسی کرد در یکی از موارد بیمار توصیف دقیقی از دستگاه دیفیبریلاتور(شوک الکتریکی که در آن دستگاه امواج الکتریسیته را به قلب می فرستد تا ضربان:هماهنگ یا سریع عمل کند)را شرح داد.دکتر سابوم نوشت که تا بیمار این دستگاه را ندیده باشد نمی تواند درباره آن بنویسد ظرف سالهای بعد او مشاهدات خود را جمع آوری کرد و نتیجه گرفت که حدود ۲۷ تا ۴۲ درصد بیماران این تجربه را کسب کرده اند.او نتیجه گیری کرد که بیمارانی که حدود ۶۰ ثانیه در آستانه مرگ قرار گرفته اند بیشتر از دیگران این تجربه را کسب کرده اند تا کسانی که به سرعت به زندگی بازگردانیده شده اند.او ثابت کرد که داستان همه کسانی که بازگشته اند تقریبا یکسان است:از بدن خود جدا می شوند:قادرند خود را ببینند و بعضی از آنها به سیر و سیاحتی باور نکردنی هم پرداخته اند آنچنان که مایل به بازگشت نبوده اند.در انگلستان نیز دکتر مارگارت گری اطلاعاتی درباره نزدیکی به مرگ جمع آوری کرد که بسیار شبیه کار محققان آمریکایی بود.او زمانی به موضوع علاقمند شد که در هندوستان تجربه مشابهی را از سر گذرانید هیجده ماه طول کشید تا ۴۱ مورد در انگلیس و آمریکا جمع آوری شود.بیشتر تحقیقات او مشابه تجربه دیگران بود اما در مواردی نیز چند اختلاف فاحش وجود داشت.او کشف کرد که درصد قابل توجهی از تجربه کنندگان از تجربه منفی سخن گفته اند مطلبی که دکتر مایکل رادلینگ(دیولوژیست کار)هم آن را گزارش کرده است.این نوع تجربه(تجربه منفی)بیماران را ترسانده بود و آنها از بازگشت خود خوشحال بودند.این تجربه آرامش تجربه نزدیکی به مرگ را از میان می برد.هنوز قاعده شناخته شده ای وجود ندارد که مشخص کند هر کس چه نوع تجربه ای را می آزماید:مثبت یا منفی گرچه گری راولینگ معتقد است که خودکشی منجر به نزدیکی به مرگ از نوع منفی می شود.مطالعه نزدیکی به مرگ از دهه ۱۹۷۰ آغاز شد.ممکن است هزاران نفر از مردم عادی تجربه منفی را کسب کرده باشند و در مورد آن سکوت کرده باشند.شاید از ترس مضحکه مردم و یا شاید عدم تمایل برای در میان گذاشتن آن احساس دوزخی با دیگران.گرچه نزدیکی به مرگ وجود قلمرو دیگری آنسوی حیات را از نظر علمی ثابت نمی کند اما در عوض نشان می دهد که جنبه های دیگری نیز در تصور انسان و ذهن او وجود دارد که قبلا تصور آن ممکن نبود.وجود تجربه نزدیکی به مرگ باعث شده است تا بسیاری از مردم تصور خود را از مرگ از نو ارزیابی کنند.این تجربه انسان را از تصورات و تعصبات قدیمی دور می کند و حرکت
فرد بسوی ناشناخته ها را ممکن و او را متحول می سازد.یکی از تجربه کنندگان چنین می گوید:با احساس سرخوردگی(از اینکه نمرده بودم)بازگشتم.اما تغییر کرده ام زیرا می دانم بعد از مردن زندگانی دیگری وجود دارد.من آنرا دیده ام. دکتر سوزان مور از آزمایشگاه مغز و ادراک:وابسته به دانشگاه بریستول انگلیس:سالها است که در این مورد بررسی می کند.نظر او چنین
است:آنچه تجربه نزدیکی به مرگ نامیده می شود چیزی نیست جز خدعه ای از طرف مغز در حال مرگ که می خواهد وحشت مرگ را کاهش دهد.بخصوص که این تجربه آخرین تقلای مغز محسوب می شود.او گذشتن از تونل نور را محتملا بر اثر تکانه ای می داند که:در آن بخش از مغز که مربوط به بینایی است پدید می آید او این فرضیه را پیش می کشد:زمانی که فرد به مرگ نزدیک می شود سلولهای حیاتی که بطور طبیعی عملیات بخش بینایی مغز را کنترل می کنند(قشر بینایی)در اثر فقدان محرکهای بینایی از کار می افتند.این از کار افتادگی باعث نوعی حالت اختلال مابین محرکهایی می شود که از شبکیه بسوی مغز حرکت می کنند.این اختلال باعث ایجاد حلقه های تو در تو در شبکیه می شود که فرد محتضر آنرا بصورت تونل سیاهی می بیند که در انتها نورانی است.اما پس چگونه شخص خود را روی تخت بیمارستان می بیند؟البته خود خانم مور قبول دارد که این نظریه نمی تواند توضیح دهد که چگونه بعضی افراد جزئیات عملیاتی را که در اتاق عمل شده
- گفتگوها را بخوبی شرح می دهند.او به تفاوتهای فاحش در توصیف افراد اشاره می کند و می گوید:در هند افراد رو به مرگ به پیامبری اشاره دارند که به فهرستی از نامها مراجعه می کند و می گوید که شخص برای مرگ آماده نیست و باید برگردد.مسیحیان موجودی نورانی را حضرت مسیح یا جبرئیل یا پتر مقدس می دانند که بر دروازه بهشت ایستاده است و مسلمانان نیز که حضرت علی و پیامبر و ..می دانند.بعضی از مسیحیانی که عقاید مذهبی متعصبانه داشتند و این تجربه را کسب کردند دریافتند که بهشت یک باشگاه اختصاصی برای پیروان مذهب آنها نیست و در روز جزا لزوما به آن شدتی که انتظار دارند رفتار نمی شود.دکتر اسکات روگو(مولف و محقق)که این تجربه را کسب کرده می گوید:از مرگ بسیار می ترسیدم زیرا می پنداشتم فهرستی از گناهانم پیش رویم گذاشته می شود و برای هر یک از آنها باید عقوبتی را از سر بگذرانم.اما وقتی این تجربه پیش آمد همه چیز تغییر کرد.باور نمی کردم عقایدم اشتباه بوده و حالا معنای عبارت خدا محبت است را می فهمم.برای کسانی که فکر می کنند مرگ بیرحم و هولناک است متاسفم.این تجربه فرد را بین دو احساس سرگردان می کند:اینکه تجربه دلپذیر خود را به دیگران منتقل کنند و یا چون دیگران حرفهای آنان را باور نمی کنند سکوت کنند.کارل.دی از نیویورک یکی از همین افراد است.او در هنگام ماهیگیری با یکی از دوستانش درون رودخانه افتاد و سرش به سنگ بزرگی خورد و غرق شد:صدای حبابهای آب را در اطرافم می شنیدم اطرافم آب تیره و گل آلود می جوشید و بعد رشته هایی نورانی ظاهر شد که هر یک به رنگی زیبا بودند.احساس شادی می کردم.در جزیره ای خیال انگیز قدم به ساحلی شنی گذاشتم.سپس مردی نزدیک من آمد.وجود او آرامشی شگفت در من بوجود آورد او به من گفت بازگردم.فکر کردم شوخی می کند اما او گفت که بهتر است برگردم زیرا زمان مرگم هنوز فرا نرسیده است.او یقین دارد که این تجربه واقعی بوده است و نه زائیده توهم.در میان گذاشتن این امور با مردم مثل این است که ماجرایی عجیب بین خودتان
- خدایتان را برای آنها بازگو کنید و یا اینکه بخواهید یک نقاشی را توصیف کنید بدون آنکه نام رنگها را بدانید
تجربه نزدیکی به مرگ الکس تامپسون ناگهان کامیون توقف کرد و موتورسیکلت سوار ۲۶ ساله با آن برخورد کرد و از روی موتور به پایین پرتاب شد.سرش به آسفالت جاده برخورد
کرده بود.مردم دورش جمع شدند و کسی پلیس و آمبولانس را خبر کرد.اما اینکار بنظر بی فایده می آمد چون موتور سوار بطور حتم مرده بود:خودم را بالای صحنه واقعه دیدم بدن خون آلودم و چهره رنگ پریده مردم را می دیدم که به صحنه نگاه می کردند.اینها جملات الکس تامپسون اهل برکشایر انگلیس بود که بدن بیجان او در ۱۷ آگوست ۱۹۸۷ به داخل آمبولانسی منتقل شد:احساس کردم نیرویی عظیم مرا بسوی نقطه تاریکی کشانید که مبدل به تونلی سیاه شد.گرچه تاریکی غلیظ بود اما نترسیدم گرچه معمولا از تاریکی هراس داشتم.در انتهای تونل نقطه روشنی بود.احساس شادی زاید الوصفی به من دست داد.وقتی به انتهای آن رسیدم مردی در انتظارم بود.چهره او بسیار آشنا بود الکس و او در باغی زیبا به قدم زدن پرداختند و بعد آن مرد به او گفت که باید به زندگی زمینی اش برگردد.الکس خواهش کرد که آنجا بماند اما مرد به او گفت که وقت بازگشت رسیده است.او دوباره احساس کرد به درون آن تونل کشیده می شود و بعد در بخش اورژانس بیمارستان بود.درد شدیدی در سر:کمر و پای آسیب دیده اش احساس می کرد:از آن روز به بعد دیگر مطلقا از مرگ نمی ترسم.می دانم هر آنچه دیدم واقعی بود.راستش را بخواهید نمی خواستم از آن جهان بازگردم.این تجربه مرا دگرگون کرد.قبل از این حادثه وجود خدا را یک شوخی می پنداشتم.با اطرافیانم همیشه دردسر داشتم.تنها آینده موجود برایم تعطیلاتی بود که بتوانم خود را مست کنم.اما اکنون هر روز با
احساس تولد دوباره آغاز می کنم.الکس مانند بسیاری از کسانی که این تجربه را داشته اند تمام معیارهای زندگی خود را از نو ارزیابی کرد:به زندگیم از نو نگریستم و با خود گفتم چطور توانسته ام آنگونه احمقانه زندگی کنم.حالا دوست دارم به مردم کمک کنم و به آنها بیاموزم که از مرگ هراسی نداشته باشند. تجربه نزدیکی به مرگ باربارا هاوس(بخش دوم)
وقتی چشمم را باز کردم در راهروی بخش ارتوپدی بودم.آرام و آسوده و بدون درد.به سراسر راهرو نظری انداختم.هیچکس نبود.نیمه های شب بود.برگشتم تا به اتاقم بروم می دانستم که باید کاملا بی حرکت در تخت بمانم.خارج شدن از تخت برایم دردسر ایجاد می کرد.وقتی خواستم به اتاقم برگردم تکان خوردم بلندگوی راهرو درست مقابل صورتم بود.یادم آمد که وقتی به بیمارستان آمدم بلندگو که در حالت عادی حدود یک متر بالای سرم بود حالا درست روبه رویم قرار داشت.آن لحظه متوجه شدم که واقعه غیر عادی ای اتفاق افتاده است.به اتاقم برگشتم و دیدم بدنم بر روی تخت مدور بیحرکت قرار دارد.با خودم گفتم که نواری که دور بینی ام بسته اند چه خنده دار است.اصلا تعجب نمی کردم.از بالای سقف خودم را می دیدم که بیهوش هستم.آگاه بودم که وضعیتم چقدر وحشتناک است اما بعد از دو سال احساس آسودگی داشتم.یادم نیست چه مدت نزدیک سقف بودم اما بعد خود را در تاریکی مطلق دیدم با خودم گفتم یا چشمهایم از کار افتاده یا در تاریکی هستم.مانند آن بود که چشمهایم بیرون از بدنم و در تاریکی قرار گرفته بود.احساس کردم کسی مرا بطرف خود کشیده است.گرما مرا احاطه کرد و آن احساس دوست داشتنی دوران کودکی(زمانی که مادربزرگم مرا در آغوش می کشید)به من دست داد.آغوش او دلچسب
بود نرمی و گرمای آن را احساس می کردم.در آن سالها هر وقت به آغوشش پناه می بردم(چه کار خوبی انجام داده بودم و چه کار بدی)می دانستم همه چیز روبه راه خواهد شد و حالا او مرا در آغوش گرفته بود و آن احساس را به من انتقال داده بود.او ۱۴ سال قبل مرده بود اما در آن لحظه گویی زنده بود.می دانستم با او هستم.اعتقاد به زندگی بعد از مرگ نداشتم اما این موضوع ربطی به آنچه تجربه می کردم نداشت.کلمه ای بین ما رد و بدل نشد.لحظه یادآوری عشق و محبت گذشته بود.همه چیز به گذشته برگشته بود.او به همان طریقی به من ابراز علاقه کرد که همیشه می کرد.سپس از او دور شدم.در همان لحظه متوجه شدم که سیاهی دور و برم می چرخد.سیاهی از نور جدا می شد نور به سمت پایین می رفت و من به دنبال آن حرکت می کردم.نور عجیبی بود.جمع می شد:شکل می گرفت و من بسوی آن می رفتم و بعد توجهم به دستانم جلب شد.گویی دستهایم از هم باز می شدند.نسیم ملایمی را احساس کردم.بدنم را نمی دیدم صدای آرامی مرا بسوی نور می کشانید صبح بود و من در حالت اول بودم در بدن خودم.دوباره در همان تخت مدور و میان لوله ها و گیره ها.دو پرستار داخل شدند و کرکره های پنجره را باز کردند.از آنها خواستم کرکره ها را ببندند زیرا به نور حساس شده بودم.حس شنوائیم نیز خیلی حساس شده بود.به آنها درباره تجربه ام گفتم ولی آنها گفتند که دچار توهم شده ام تنها یکی از دکترها به دقت به حرفهایم گوش کرد.هفته بعد دوباره این تجربه اتفاق افتاد.اینبار با صورت روی تخت بودم.وضعیت بسیار ناراحت کننده ای بود زیرا وزنم خیلی کم شده بود.پرستارها چند بالش زیرم گذاشتند تا کمتر احساس ناراحتی کنم.بدلایلی پرستار مربوطه در سر ساعت مقرر نیامد زنگ را به صدا درآوردم تا کسی بیاید و مرا به وضعیت عادی بچرخاند ولی باز هم کسی نیامد چند بار صدا زدم بعد فریاد زدم و ناگهان دچار حمله عصبی شدم.به شدت گریه می کردم.از بدنم جدا شده بودم.اینبار بیدار بودم و می دیدم چه اتفاقی می افتد.بدنم در تخت بود و از من دور می شد.دوباره در آن تاریکی بی انتها بودم. در تاریکی حبابی را دیدم و درون حباب تخت مدور را.بی حرکت روی آن افتاده بودم.پرستار را دیدم که بسوی تخت می دوید وضعیت مرا دید و به بیرون از اتاق دوید در تاریکی بالای سرم حباب دیگری را دیدم که در آن طفلی در آغوش زنی می گریست چند بار به اینسو و آنسو نگریستم به شدت احساس آشفتگی می کردم.سپس احساس کردم((وجودی))همراه من است.البته این وجود پیرمردی با ریشهای سفید نبود.در کودکی این تصویر را از ذهن خود زدوده بودم.این وجود متفاوت بود اما به نوعی احساس می کردم همان وجود همیشگی است.گویی نیرویی از من حمایت می کرد.او نیز مرا همانگونه دوست داشت که مادربزرگم مرا دوست داشت اما هزاران بار بیشتر درست شبیه احساسی بود که با دیدن نور به من دست داده بود.نیرویی عظیم بود و من بخش ناچیزی از آن بودم.اما لحظه ای بعد وضعیت برعکس شد.آن نیرو بخش کوچکی از من شده بود.همچنانکه بسوی حبابها پرواز می کردم احساس کردم در قالب مادرم و بعد پدرم فرو رفته ام و بعد نوبت شوهر و فرزندانم بود.انگار همه ما یک نفر بودیم و آن نیروی عظیم با ما بود.همراه آن وجود زندگی خود را مرور کردم.مثل آن بود که آن طفل گریان در مرکز حباب:درون ابری بود که از صدها ابر تشکیل شده بود و در هر کدام از حبابها صحنه ای از زندگی ام به نمایش درآمده بود.در یکی از آنها در تخت مدور در بیمارستان بودم.تجربه سهمگینی بود و مطمئنم به تنهایی قادر نبودم آن را از سر بگذرانم.آن نیرو مرا سر پا نگه می داشت و کمک می کرد تا موقعیت را درک کنم.اما درباره من قضاوتی نمی کرد.در همانحال می شنیدم که به خودم می گویم:تعجبی
ندارد.اصلا تعجبی ندارد.در یکی از حبابها عمویم را دیدم که مرا گل کلم خطاب می کرد.من دختر کوچکی بودن و می خندیدم در دیگری مادرم آتشدان را تمیز می کرد.به خانه جدیدی نقل مکان کرده بودیم من ۵ ساله بودم در حباب دیگری برادرم را در هنگام تصادفی در کانادا دیدم نیمه شب بود و ما به سرعت بطرف بیمارستان می رفتیم و بعد در صحنه دیگری شوهرم فارغ التحصیل شدنم را تبریک می گفت:در خانه مهمانی برگزار کرده بودیم دخترم بت ۴ ماهه بود و در مهمانی او را بغل گرفته بودم.صحنه ها ادامه داشت.گذشته های خودم را می دیدم بسیاری از صحنه ها دردناک بود اما من به ادراک جدیدی رسیده بودم.دیگر تنها نبودم.مثل آن بود که رجعت به گذشته روزها به طول انجامیده اما در حقیقت حدود یک یا دو ساعت بیهوش بودم.بعد به بیمارستان بازگشتم اما در قالب خودم نبودم.دریچه ای شیشه ای را دیدم پشت دریچه ملحفه ها بالا و پایین می رفتند.فهمیدم که دارم به ماشین لباسشویی نگاه می کنم.در رختشوی خانه بیمارستان بودم و دو پرستار با یکدیگر صحبت می کردند.یکی از آنها گفت که پرستار من با دیدن من حالش به هم خورده و به خانه رفته.دیگری گفت که دکترها به من دروغ گفته اند که باید ۶ هفته در قالب بمانم و در اصل باید ۶ ماه در قالب بمانم.سپس دوباره در قالب خودم در آن تخت مدور بودم.چند لحظه بعد همان دو پرستار به اتاقم آمدند.ماجرایم را برای آنها گفتم آنها نیز باز گفتند که دچار توهم شده ام به آنها گفتم پس به پرستارم خبر بدهید که حال من بهتر شده است.آنها به همدیگر نگاه کردند.بعد گفتم بهتر است به من دروغ نگویید می دانم باید ۶ ماه در قالب بمانم نه ۶ هفته.پرستارها گیج شده بودند. باربارا ۶ ماه در آن قالب باقی ماند اما سرانجام استخوانهایش جوش خورد و درد کمرش به کل خوب شد. تجربه نزدیکی به مرگ باربارا هاوس(بخش نخست)
باربارا هاوس(۳۳ ساله)خانه دار بود و سالها از درد شدید پشت رنج می برد.پزشکان برای شل کردن عضلات و تخفیف درد:والیوم و داروهای مسکن دیگری را تجویز کرده بودند.ما بین سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۵ او ۴ بار برای معالجه به بیمارستان مراجعه کرد و عملی که به انسداد عصب معروف است بر روی او انجام شد تا اعصاب ستون فقرات قدامی را بی حس کنند.اما عمل با شکست روبه رو شد.هر بار که او به بیمارستان می رفت حدود دو هفته در دستگاه مخصوص قرار می گرفت.کاملا به داروهایش معتاد شده بود و درد ادامه داشت.در مه ۱۹۷۵ او در بیمارستان میشیگان بستری شد دکترها عملی آزمایشی برای پیوند ستون فقرات انجام دادند عملی که طی آن دو مهره مجاور را به هم متصل می کنند تا مانع هر نوع حرکت غیر عادی شوند و در ضمن این عمل منجر به دردهای شدیدی می شود تجربه شخصی باربارا بعد از آن عمل چنین بود:زندگی ام دیگر مثل سابق نبود.نه برای بچه هایم مادر بودم و نه برای شوهرم همسر.ناچار بودم به آن عمل دشوار تن دهم تا بتوانم به زندگی عادی در میان خانواده ام بازگردم.شب قبل از عمل به کشیشی که به ملاقاتم آمده بود گفتم:اگر خدایی وجود دارد از او بخواه کمک کند تا جراحان پشت مرا خوب عمل کنند یا اینکه بگذارد من بمیرم بیش از این نمی توانم به زندگی ادامه دهم.در آنزمان فردی بی اعتقاد بودم.به هیچ چیز ورای واقعیتهای فیزیکی اعتقاد نداشتم و هیچگاه چیزی درباره تجربه نزدیکی به مرگ نشنیده بودم.عمل بیش از آنچه جراحان انتظار داشتند به درازا کشید زیرا یکی از مهره ها کاملا از بین رفته بود.دکترها به من گفتند که مهره حالتی شبیه دندان لق
پیدا کرده بود.بیشتر قسمتهای آن جدا و تکه هایی از استخوان لگن خاصره به جای آن پیوند زده شد.وقتی چشم باز کردم خودم را در تختخواب مخصوصی دیدم این تخت از دو فنر بسیار بزرگ و میله ای در وسط آن تشکیل شده بود.پرستار می بایست روزانه ۳ بار مرا می چرخاند طوریکه از صورت روی تخت قرار بگیرم تا ششهایم تخلیه شوند و هوا به پوست پشتم بخورد.نمی توانستم تکان بخورم.تکان توسط تخت انجام می شد.مجبور بودم حدود یکماه در این حالت وحشتناک باقی بمانم.بعد وقتی احساس کردند که آمادگی دارم:از سر تا پایم را در قالبی فرو بردند.وقتی بعد از عمل جراحی به هوش آمدم احساس آسودگی کردم.تخت برایم راحت بود.احساس می کردم زندگی دلپذیرتر شده است.مشکلات و دردها دو روز بعد آغاز شد.گویی همه امعاء و احشایم باد کرده بود.ملحفه های روی شکمم بالا آمده بود.گیج بودم فکر کردم حامله شده ام.درد شدیدتر شده بود.جیغ کشیدم احساس کردم محل بریدگیها از هم جدا می شود.فشار خونم پایین آمده بود و خونریزی شدیدی داشتم.تمام دکترها و پرستاران بخش به اتاقم دویدند آنها تجهیزاتی از قبیل سرم خون:تلمبه تنفس:سرنگ و…با خود آورده بودند.دور تا دورم پر شد از لوله های رنگارنگ.از شدت درد جیغ می کشیدم:بگذارید بمیرم تنهایم بگذارید.. در وضعیتی بحرانی بودم.در همان حال که فشار خونم پایین می رفت دکترها و پرستارها سعی داشتند مرا نجات دهند.اما تصمیم گرفته بودم که بمیرم تا آنزمان هرگز فکر نکرده بودم که بعد از مردن چه چیزی در انتظار من است اما هر چه بود بهتر از آن تخت مدور:داروها و آن قالب شکنجه بود.با خارج شدن خون از بدنم اراده من برای زنده ماندن نیز خارج می شد.آگاهی خود را از دست می دادم. بازگشت به زندگی پس از اجرای حکم اعدام
اگر چه در مواردی کسانی که بعد از اعدام زنده مانده اند بخشیده شده اند ولی قانون کلی ای در این ارتباط وجود ندارد.معروفترین این موارد در انگلیس مورد جان بود که به مردی که نمی توان او را به دار اویخت معروف شد.او ۳ بار بر روی سکوی اعدام ایستاد و طناب را به گردنش انداختند اما دریچه زیر پایش باز نشد در صورتی که در هنگام امتحان دریچه بخوبی کار می کرد.بعدها گفته شد که وزن کشیشی که در مراسم حضور داشت و در کنار محکوم ایستاده بود باعث شده بود که تخته ها جابه جا شوند و به یکدیگر گیر کنند.وقتی در بار سوم هم نتوانستند او را دار بزنند حکم اعدامش را به حبس ابد در ندامتگاه کاهش دادند.او بعدها ازاد و به امریکا مهاجرت کرد.یکی از اولین موارد ثبت شده فرار از اعدام مربوط به فورد ان گرین است که در ۱۶۵۰ بعد از کشتن کودکی در اکسفورد محکوم به مرگ شد.جنازه او بعد از اعدام برای تشریح به جراحی تحویل داده شد و او همانجا به هوش امد بدون انکه کوچکترین لطمه ای خورده باشد.او بعدها ازدواج کرد و صاحب ۳ فرزند شد.در ۱۸۰۳ جوزف سامویلز در نیوساوت ولز در حالی به دار اویخته شد که مدعی بود جنایتکار اصلی کس دیگری است و او بیگناه است.دو بار طناب دار پاره شد و بار سوم طناب از چوب دار جدا شد و پای او به زمین رسید.مجریان قانون او را بخشیدند و بعدها جنایتکار اصلی دستگیر و اعدام شد.جان اسمیت در ۱۷۰۵ به دار اویخته شد و ۱۵ دقیقه اویزان بود تا اینکه حکم عفوش رسید.او را پایین اوردند و ازاد شد(بعدها مشخص شد که حکم عفو اشتباه بوده است)او باقی عمر را با لقب اسمیت نیمه اعدامی زندگی کرد.ویلیام دویل(جنایتکار ۳۵ ساله انگلیسی)نیز به دار اویخته شد ولی او هم روی میز تشریح به زندگی برگشت و بخشیده شد.اما چنین بخششی در مورد جنایتکار
امریکایی(بولن)اعمال نشد.او در زندان سینگ سینگ روی صندلی الکتریکی قرار گرفت ولی در راه قبرستان به هوش امد و از تابوت بیرون پرید اما دوباره دستگیر شد و دوباره روی صندلی الکتریکی قرار گرفت و اینبار مرد.یکی از موارد عجیب این دسته افراد که بخشیده شد خانم مارگارت دیکسن از اهالی اسکاتلند بود که بعد از اجرای حکم در راه قبرستان به زندگی برگشت و مردم خیابان با بیرون پریدن او از تابوت وحشت زده شدند.او بخشیده شد و بر طبق قوانین اسکاتلند باید دوباره به عقد شوهرش در می امد زیرا از نو زنده شده بود.
در بعضي از كتب اين دعا از حضرت رسول صلي الله عليه و آله نقل و براي آن خواص و اثرات فراواني نوشته اند و از آن جمله اينست: به خواننده ايندعا حضرت حقتعالي سه چيز مرحمت فرمايد: اول بركت در روزي ،دوم از غيب روزي او ميرسد ، سوم دشمن او نابود مي شود و هر كس آن را بخواند و يا بنويسد و پيش خود نگه دارد از شرّ شيطان و بليّات زمين و آسمان محفوظ ماند و اگر كسي اين دعا را هر روز ورد خود كند و به شخص بيماري كه اطباء عاي از معالجه ي او نا اميد شده اند بدمد خداوند عالم از فضل خود او را شفاي عاجل عنايت فرمايد و اگر كسي داراي اولاد نمي شود اين دعا را با مشك و زعفران بنويسد و سي روز نزد خود نگاه دارد خداوند عالم او را اولاد كرامت فرمايد و اميد است كه دارنده ي ايندعا در روز قيامت درجه و مقام عالي داشته باشد از خواص اين دعا به همين مقدار اكتفا ميشود .
دعاي گنج العرش
بِسم ِالله الرَّحمن الرَّحيم
لا اله الاّ اللهُ سُبحانَِ المَلِكِ القُدّوس لا اله الاّ اللهُ سُبحانَ العَزيزالجَبّار لا اله َ الاّ الله ُ سُبحان اَلرَّوف الرَّحيم لا الهَ الاّ الله ُ سُبحانَ الغَفوُرِالرَّحيم لا الهَ الاّ الله ُ سُبحانَ الكَريمِ الحَكيم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القَوِيِّ الوَفِيِّ لا اله الاّ اللهُ سُبحان َ الَّطيفِ الخَبير لا الهَ الاّ الله ُ سُبحان الصَّمَد ِ المَعبود ِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحان َ الغَفوُر ِ الوَدوُد لا اله َ الاّ اللهُ سُبحانَ الوَكيل الكََفيل لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الرَّقيب الحَفيظ ِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الدّائِمِ القائِم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المُحي ِ المُميت لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَيّ ِ القَيّوُم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الخالِق ِ البارِيءِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَلِيِّ العَظيم لا اله الاّ اللهُ سُبحانَ الواحِدِ الاَحَد لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الموءمِنِ المُهيمِن لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَسيب ِالشَّهيد لا الهَ الااللهُ سُبحانَ الحَكيم ِ الكَريم لا اله الاّ اللهُ سُبحانَ الاوَّل ِ القَديم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الاوَّل ِ الاخِرِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الظّاهِرِ الباطِن لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الكَبير المُتَعال لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القاضيِ الحاجات لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الرَّحمن ِ الرَّحيم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبِّ العَرشِ العَظيم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبّيَ الاَعلي لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ البُرهان ِالسُلطان لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ السّميِعِ البَصير لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الواحِدِ القََهّار لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَليمِ الحَكيم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ السّتّار الغَفّار ِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الرَّحمن الدَّيّان لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الكَبير الاَكبَر لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَليم ِ العَّلاّم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الشّافي الكافي لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَظيم الباقي لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الصَّمَد ِ الاَحَد لا الهَ الاّ اللهُ سُبحان رَبِّ الاَرضِ وَ السَّموات لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ خالِقِ المَخلوقات لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ مَن خَلَقَ اللَّيلَ وَ النَّهار لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الخالِقِ الرّازق لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الفَتّاح ِ العَليم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَزيزِ الغَنيِّ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَفوُر الشَّكورِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَظيمِ العَليم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِي المُلكِ وَ مَلَكوُت لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِي العِزَّةِ وَ العَظَمَةِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِي الهَيبَةِ وَ القُدرَةِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِي الكِبرياءِ وَالجَبَروُت ِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ السَّتّار ِ العَظيم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العالِمِ الغَيبِ لا اله َ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَميدِ المَجيد لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَكيمِ القَديم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القادِرِ السَّتَّار لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الَسَّميعِ العَليم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنيِّ العَظيم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَلاّمِ السَّلام لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المَلِكِ النَّصير ِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنيِّ الرَّحمن لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القَريبِ الحَسَنات لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الوَلِيِّ الحَسَنات لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الصَّبوُر ِ السَّتّار لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الخالِقِ النّوُر لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنيِّ المُعجِز لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الفاضِل الشَّكوُر لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنيِّ القَديم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الجَلالِ المُبين لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الخالِصِ المُخلِص لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الصّادِقِ اَلوَعد لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَقِّ المُبين لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِي القوَّةِ المَتين لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القَويِّ العَزيز لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَيِّ الَّذي لا يَموُت لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الَعلاّمِ الغُيوُبِ لا اله الاّ اللهُ سُبحانَ السَّتّار العُيُوب ِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغُفرانِ المُستَعان لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبِّ العالَمين لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الرَّحمن السَّتّار لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الرَّحيم ِ الغَفّار لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَزيزِ الوَهّاب لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القادِرِ المُقتَدِر لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِي الغُفرانِ الحَليم لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المَلِكِ المُلكِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ البارِيءِ المَصَوِّر لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَزيزِ الجَبّار لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الجَبّارِ المُتَكَبِّر لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ عَمّا يَصِفوُن لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القُدّوُس السُّبُّوح ِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبِّ المَلئَِكَةِ وَالرُّوح لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِي الالاءِ وَ النَّعَماءِ لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المَلِكِ المَقصُود لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَنّانِ المَنّان ِ لا الهَ الاّ اللهُ ادَمُ صَفي الله لا الهَ الاّ اللهُ نوُحُ نَجيُّ اللهِ لا اله الاّ اللهُ اِبراهيمُ خَليلُ الله لا الهَ الاّ الله ُ اِسمَعيل ذَبيحُ الله لا الهَ الاّ اللهُ موسي كََليم الله لا الهَ الاّ اللهُ داوُد ُ خَليفَةُ الله لا الهَ الاّ اللهَُ عيسي روُح الله لا اله َ الاّ اللهُ مُحَمَّد رَسوُل الله وَ صَلَّي اللهُ عَلي خَيرِ خَلقِهِ وَ نوُرِ عَرشِهِ اَفضَلِ الانبياءِ وَ المُرسَلين َ حَبيبِنا وَ سَيِّدِنا وَ سَنَدِنا وَ شَفيعِنا مَولانا مُحَمَّد وَ عَلي الِهِ وَ اَصحابِهِ اَجمَعين بِرَحمَتِكَ يا اَرحَمَ الراحِمين .
ترجمه کامل دعای گنج العرش :
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه پادشاه عالم و ذات بی نقص
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه عزیز و جبار است
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و مهربان و رحیم است
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و آمرزنده و رحیم است
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منندزه و کریم و با حکمت
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و قوی و وفاکننده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و لطیف و آگاه
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و صمد و پرستش شده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و آمرزنده و دوست
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و وکیل و ضمانت دار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و مراقب و حافظ
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه باقی ابدی ای نگهبان عالم
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و زنده کننده مردگان و میراننده
خلق
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه زنده ابدی ای نگهدارنده عالم
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه آفریننده خلایق و ایجاد کننده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه خدای بلند مقام
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و یگانه و خدای یکتا
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و مقتدر و ای ایمنی بخش
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و محاسب و شاهد گواه
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بردبار و با کرامت
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه اول و ذات قدیم
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و اول وجود و باقی بعد از فنای
مخلوقات
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و آشکار باطن
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بزرگ و بلند مرتبه
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بر آورنده حاجات
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بخشنده و مهربان
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پروردگار عرش بزرگ
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پروردگار و بلند مرتبه
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و صاحب حجت و سلطنت
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و شنوا و آگاه و بینا
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و یکتا و مقتدر
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و عالم و باحکمت
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پوشاننده گناه و آمرزنده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بخشنده و جزا دهنده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بزرگ و بزرگوار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و توانا و بسیار دانا
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و شفا دهنده و کافی
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بزرگ و باقی
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بی نیاز و یکتا
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پروردگار آسمان و زمین
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و آفریننده مخلوقات
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بوجود آورنده روز و شب
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و خالق و روزی دهنده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و خالق و روزی دهنده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بازدارنده و دانا
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بزرگوار و بی نیاز
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و آمرزنده و سپاسگزار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و صاحب ملک و ملکوت
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و صاحب عزت و عظمت
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و صاحب هیبت و قدرت
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و صاحب بزرگی و جبروت و
جلال
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پوشاننده گناه بزرگ
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و دانای به غیب
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و ستوده و بزرگوار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و باحکمت و قدیم
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و توانا و پوشاننده عیوب خلایق
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و شنوا و دانا
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بی نیاز و بزرگ
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و دانای سلام بی عیب و نقص
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پادشاه یاری کننده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بی نیاز و بخشنده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و نزدیک نیکوکاران
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه ولی نیکوکاران
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بردبار و پوشاننده گناه
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و آفریننده نور
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بی نیاز و دارای معجزه
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بخشنده و سپاس گزار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بی نیاز و قدیم
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و صاحب جلال آشکار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بی عیب و مخلص
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و راستگو و صادق الوعد
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و حق و آشکار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و قوی و آشکار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و قوی و عزیز
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و زنده ایکه هرگز نمیرد
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و دارای علم غیب
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پوشاننده عیوب خلایق
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و آمرزنده و یاری کننده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه پروردگار جهانیان
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و بخشاینده و پنهان دارنده
عیوب خلایق.
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و مهربان و آمرزنده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و عزیز و بسیار بخشنده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و دارای اقتدار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و صاحب آمرزش و بردبار
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پادشاه ملک و ملکوت
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و ایجادکننده و تصویر کننده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و عزیز و خشم گیرنده
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و خشم کننده و متکبر
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه از آنچه توصیف شود
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پاک و مهربان
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه پروردگار فرشتگان و روح
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و صاحب نعمتهای کثیر
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و پادشاه مقصود
نیست خدایی جز خدای یکتا پاک و منزه و عطا کننده و منان
نیست خدایی جز خدای یکتا، آدم برگزیده خداست
نیست خدایی جز خدای یکتا، نوح پیغمبر خداست
نیست خدایی جز خدای یکتا و ابراهیم خلیل و دوست خداست
نیست خدایی جز خدای یکتا، اسماعیل ذبیح خداست
نیست خدایی جز خدای یکتا، موسی سخن گوینده با خداست
نیست خدایی جز خدای یکتا، داود پیغمبر خلیفه خداست
نیست خدایی جز خدای یکتا، عیسی روح خداست
نیست خدایی جز خدای یکتا، محمد(ص) فرستاده خداست و درود بر
بهترین خلق خدا و بر نور عرش خدا و برترین پیغمبران و فرستادگان
حبیب ما و بزرگ ما و توکل ما و شفیع ما و مولای ما محمد و بر آل او
و اصحاب او جمیعا به رحمت تو ، ای رحم کننده رحم کنندگان.
آنچه شما میخواهید بدانید
جهانی که در آن زندگی می کنیم
آیا آنان که می دانند با آنان که نمی دانند برابرند؟
روح چیست؟ اعتقاد به ارواح پدیده ای بسیار قدیمی و جهانگیر است.پلینی پسر (نویسنده رومی متوفی ۱۱۳ م) در نوشته هایش از شبح روح مانندی میگوید که در غل و زنجیر در خانه ای به این سو و آن سو می رود و سپس در زمین ناپدید می شود و بعدها وقتی در آن محل: زمین را کندند اسکلت انسانی که زنجیرهای زیادی را در برگرفته بود یافتند.در عربستان روح کشته شدگان را عفریت می نامند.این ارواح برای گرفتن انتقام از قاتلان خود بازمی گردند برعکس جنها موجوداتی نیرومند هستند که تحت شرایطی دستورات آدمیان را اطاعت می کنند.غول (روح) چراغ جادو هم که در حکایتهای مربوط به داستانهای هزار و یک شب است یک جن بود.در چین مردم بین شن (ارواح و خوب و شایسته احترام پیشینیان) و کوی (ارواح شیطانی تاریکی) که بدبختی می آورند فرق می گذارند.گفته می شود احساس برانگیزترین ارواح: ارواح ژاپنی اند که در گورستانها و خانه های قدیمی در رفت و آمد هستند.آنها اعضایی ناقص و معیوب و اندامهایی کج و معوج و بدشکل و گاهی با جراحاتی عمیق دارند.گاهی هم روح مردگان در لحظه وداع با زندگی در این دنیا در برابر یکی از دوستان و یا اقوام نزدیکشان ظاهر می شوند.گاهی هم ارواح زمانیکه قرار است حادثه مرگ آفرین و اتفاق بدی روی دهد ظاهر می شوند.اعتقاد به ارواح: ارتباط تنگاتنگی به عقیده به این موضوع دارد که انسان پس از مرگ به شکل دیگری به زندگی ادامه می دهد.اگرچه زندگی او فیزیکی نیست ولی در هر حال روحش: اندیشه اش: احساسش و آرزوها و امیدهایش به زندگی ادامه می دهد این باور بسیار قدیمی است و در ادیان بسیاری آن را می توان یافت.در مسیحیت نیز آموخته می شود که ارواح پس از مرگ به بهشت یا جهنم می روند.بنابراین این اندیشه چندان دور از ذهن هم نیست که ارواح اموات پس از جدا شدن از بدن: مستقیم به مقصد نمی رسند و زمان معینی در قلمرویی فیمابین بنام برزخ بسر می برند و گفته می شود که در شرایط ویژه ای (مثلا وقتی شخص کشته شده باشد) با دنیای زندگان ارتباط برقرار می کنند.گفته می شود که تمام خدمه کشتیهایی که بخاطر جنایتکاری و اعمال بدشان و یا لعن و نفرین به ناآرامی ابدی مجازات شده اند بر روی کشتیهای ارواح در دریاها بادبان می گسترانند.معروفترین داستان در اینباره کشتی ارواح هلندیهای سریع است که بخاطر اعمال و نفرینهای کفر آمیز: مجازات شده و از سال ۱۶۴۱ در اقیانوس اطلس جنوبی: نزدیک دماغه امیدنیک به این سو و آن سو سرگردانند.وای به حال آن کشتی ای که در طوفان با این کشتی برخورد کند: بزودی غرق می شود.تمام خدمه کشتی: روح دریانوردان بدکار است.دریانوردان دیده شدن این کشتی را نشانه بدیمنی می
دانند.جان دی ( ) انگلیسی ۱۵۲۷) تا (۱۶۰۸ که منجم و طالع بین معروفی بود با ادوارد کلی ( ) رابط غیر قابل انکارش: ارواح را احضار می کردند. معمای مرگ
در کتابهای مقدس جزئیات بهشت و جهنم به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است اما جزئیات زندگی بعد از مرگ چیست؟متخصصان علم احضار ارواح از طریق واسطه ها تصاویر غریبی پیش روی ما می نهند.((مرگ این چنین است…من در آرامش غوطه ور می خورم…دیگر نیازی به تقلا و اصطراب و اندوه}مانند زندگی روی زمین{نیست…حالا که زندگی خود بر روی زمین را مرور می کنم بخش عمده آن خیالی بیش نبوده است.مردن چگونه احساسی را برمی انگیزد؟نمی توان آنرا شرح داد زیرا هیچ چیز در آن نیست تنها خود را آزاد و سبک احساس می کنم انگار که وجودم گسترش یافته است…بعد از اینکه می میرید روحتان به ناگاه وسعت می یابد…به محض آنکه احساس آگاهی خود را بعد از جدا شدن از بدنم باز یافتم دانستم که با ذات اصلی یکی شده ام…))این جملات یکی از گزارشهایی است که واسطه ها از روح کسانی که تازه مرده اند دریافت کرده اند.روح گرایان معتقدند که درون هر انسان:جسمی ستاره ای یا اثیری(منظور همان روح است)قرار دارد که بعد از مرگ به حیات خود ادامه می دهد.در طول زندگی:جسم اثیری قرینه جسم مادی است و همجوار آن به حیات خود ادامه می دهد.در طول زندگی:جسم اثیری می تواند آگاهانه یا ناآگاهانه از بدن جدا شود.کسانی که تجربه نزدیکی به مرگ را تجربه کرده اند به یاد می آورند که بر فراز بدن خود شناور بوده اند و تلاش پزشکان و یا رفتار اطرافیان خود را تماشا کرده اند.این ادعا نظریه متخصصان این زمینه را تائید می کند که جسم اثیری می تواند از بدن خارج شود و هر مسافتی را که مایل است بپیماید اگرچه جسم اثیری همیشه ناپیدا است اما در مواردی هم این جسم غیر عادی دیده شده است.جسم اثیری مانند مه برفراز جسم مادی به پرواز درمی آید و شکل جسم مادی را به خود می گیرد روح گرایان می گویند جسم اثیری با ریسمانی نقره ای رنگ(که تا هر مسافتی قابل کشیدن است)به جسم مادی متصل است.این ریسمان تنها در هنگام مرگ پاره می شود و دو جسم از هم جدا می شوند.بنا بنظر منخصصان:جسم اثیری ابتدا برفراز جسم مادی به حالت افقی شناور می شود و ممکن است مدتی در آنحال بماند و تا هنگامی که این ریسمان پاره نشده مرگ اتفاق نمی افتد.گاه نزدیکان شخص محتضر که پیش از او مرده اند دور او جمع می شوند و این ریسمان را پاره می کنند و او را با خود می برند.بنابر این نظریه ها مرگ احساسی بسیار راحتی بخش است.هر چند که بیمار یا شخص در حال مرگ:قبل از مردن در جسم خود درد و عذاب را احساس می کند اما خود مرگ با آرامش کامل به پایان می رسد.مرگ دور شدن تدریجی از دنیای مادی است و این دور شدن آنچنان به آرامی انجام می شود که جسم اثیری در ابتدا متوجه آن نیست خارج شدن کامل از جسم مادی و ورود به دنیای دیگر گاه چند روز طول می کشد.به قول یکی از متخصصان:مرگ درست مثل خواب و بیدار شدن بعد از خواب است. در کتاب ماجرای آخرین:کروکال پیامهای مردگان را چنین شرح می دهد که مردن مانند بیدار شدن از خواب و کسب آگاهی است و مردگان
بعد از بیدار شدن:توسط دوستان و اقوامی که پیش از آنها مرده اند استقبال می شوند:وقتی بیدار شدم چنان احساس تازگی می کردم که
دانستم روی زمین نیستم نه بخاطر وجود اشخاصی که دور و بر من بودند بلکه بخاطر درخششی که در همه چیز می دیدم.. در ابتدا بنظر می رسید که در خواب هستیم وقتی از خواب بیدار شدیم همه چیز فرق می کرد.می دانستیم کجا هستیم و چه چیز آغاز خواهد شد…هر چه مشکل روح در تطبیق با شرایط جدید بیشتر باشد خواب طولانی تر و عمیق تر است در پیامی دیگر که از طریق واسطه ای دریافت شده:مردگان از مواجهه خود با ارواح آشنایان و غریبه ها گفتگو کردند که همه چیز آنها را می دانستند:او تمام جزئیات زندگی مرا بر روی زمین می دانست.آنچه در زمین برای من با اهمیت می رسید در نظر او تنها وسیله ای بود برای آماده شدن جهت ورود به دنیای دیگر کسانی که با دنیای دیگر ارتباط دارند می گویند:انسانها با همان مشخصاتی که روی زمین داشته اند به دنیای دیگر وارد می شوند.آنها که اعمالی بد داشته اند مجازات می شوند تا اشتباهات زندگی خود را دریابند.وقتی این درس یاد گرفته شد آنها به سطحی بالاتر عروج می کنند.بنظر روح گرایان مراحل بالاتر آگاهی با گذشتن از ۷ مرحله متفاوت حاصل می شود که هر مرحله نسبت به مراحل بعدی مشکلتر است.مرحله اول مرحله ای است که ما خود آن را می سازیم و در حقیقت رویایی است که ما سالها آرزوی آن را داشته ایم این مرحله بهشت نیست بلکه سرزمین تابستانی خوانده می شود.در این سطح بعضی از ارواح آنچه را که در زمین داشته اند یا آرزوی آن را می پروراندند واقعیت می بخشند.ممکن است یک روح خانه ای زیبا برای خود مهیا کند و یا باغی پر از گل و گیاه ارواح به تدریج می آموزند که آنچه را که آرزو کرده اند و فراهم شده هدیه ای الهی نیست بلکه در حقیقت مادی و بی ارزش است.هدف زندگی در این سطح آنست که ارواح بفهمند زندگی بر روی زمین و هر آنچه بدست آورده اند بی ارزش بوده است.آنهایی که روی زمین زندگی ناشایستی داشتند و زندگی بعد از مرگ را باور نداشتند ادامه وجود برایشان ناخوشایند است.آنها در سرزمینی زمستانی در قلمرویی مه آلود همراه با سرخوردگی و ناامیدی روزگار می گذارند.اشخاص خودخواه یا خشن سر از سرزمین زمستانی بیرون می آورند.زندگی زمینی آنها بازتاب فقر روحی آنها بوده است.اشخاص گناهکار آنقدر در سرزمین زمستانی یا برزخ باقی می مانند تا شایستگی صعود به مراحل بالاتر را پیدا کنند.چنانچه سرزمین تابستانی بهشت نیست سرزمین زمستانی هم جهنم نیست در تمام این مراحل شخص خودش در مورد خودش قضاوت می کند.قضاوت شخصی کاری سخت و دردناک است.از همه بدتر آنست که اعمال شخص پیش روی او به نمایش درمی آید:صحنه های زندگیم پیش رویم به نمایش درآمد.نتیجه اعمال و افکارم را به روی دیگران می دیدم هیچ مطلبی:ولو جزئی فراموش نشده بود.افکار دیگران نیز برایم به نمایش درآمد.مشکلترین و خردکننده ترین تجربه ای بود که از سر گذراندم.بعد از مرحله اول:صعود به مراحل بعدی صورت می گیرد ابتدا مرگ دوم روی می دهد.تمام علائق زمینی گسسته می شود و بعد نوبت به مرحله بهشت دوم و پیشرفت بیشتر در قلمرو ارواح می رسد.هنگامی که روح آماده می شود:پیشرفت در زمینه آگاهی صورت می گیرد حد نهایی ای وجود دارد که در آن روح محدودیت خود را از دست می دهد و به مرحله یکپارچگی کامل با سایر ارواح و در نهایت روح اعلی می رسد. مکانهای تسخیر شده
روزینا دسپارد(۱۹ ساله)به اتفاق خانواده اش تازه به خانه ۳ طبقه ای در شلتی هام انگلیس نقل مکان کرده بود.وقت خواب بود و او تازه به اتاقش در طبقه سوم رفته بود که صدایی در سرسرا شنید فکر کرد که مادرش پشت در است.در را باز کرد ولی هیچکس آنجا نبود.چند قدم در سرسرای تاریک پیش رفت.نور شمعی که در دستش بود دیوارها را کمی روشن می کرد.ناگهان او در مقابل خود زنی لاغر و بلند قامت را دید که که لباسی سیاه بر تن داشت و توری روی صورتش بود.روزینا بی حرکت ایستاد.شبح به آرامی از پله ها پایین رفت و روزینا تصمیم به تعقیب او گرفت اما شمعش خاموش شد.او صدایی غیر از صدای نفس خود را نمی شنید از آن پس تا ۷ سال این شبح مکررا توسط افراد مختلف دیده شد.روزینا دانشجوی پزشکی بود:دختری جدی:باهوش و منطقی با این حال بارها خبر از روئیت آن شبح(در روز یا شب)داد و غالبا در همان طبقه و بر روی همان پله ها شبح را می دید او چند بار شبح را تا اتاق نشیمن در طبقه همکف دنبال کرد.شبح چند لحظه مقابل پنجره اتاق می ایستاد و بعد بطرف در باغ می رفت و در آنجا ناپدید می شد.شبح غالبا دستمالی بصورت می گرفت و هیچگاه چیزی نمی گفت و هر بار که روزینا او را صدا می زد اعتنایی نمی کرد.روزینا چند بار او را در گوشه ای به دام انداخت و بسویش رفت اما شبح ناپدید شد یکبار هم سعی کرد او را لمس کند اما مانند آن بود که هوا را چنگ زده باشد.در طول پله ها طناب بست اما شبح از آن هم عبور می کرد دو سال بعد:روئیت شبح برای همه خانواده ممکن شد.یکروز غروب روزینا و ۳ خواهرش در یک زمان شبح را دیدند که از اتاق نشیمن بیرون رفت و در باغ ناپدید شد.بیشتر شبها در خانه صدای ضربه هایی آرام و مداوم شنیده می شد.با وجود ظاهر ترسناک شبح:موردی برای ترس از او وجود نداشت.نگاه شبح غم آلود بود و وجودش واقعی بنظر می رسید گاهی کسانی که برای اولین بار وارد خانه می شدند غریبه ای را می دیدند که به آرامی از جلو چشمانشان عبور می کرد.فردریک می یر رئیس انجمن تحقیقات روح که خبر این ماجرا را شنیده بود شخصا با ساکنان خانه مصاحبه کرد و به لطف گزارش او موثق ترین مورد روئیت اشباح در تاریخ ثبت شد.او روزینا را تشویق کرد تا از شبح عکس بگیرد اما در آن دوره زمانی این کار با دوربینهای سنگین قدیمی میسر نبود.می یر مقاله ای نوشت و در آن نتیجه گرفت که این شبح روح ایموزن سونین فو(زن دوم مردی که صاحب اصلی خانه بوده است)است که ۲ سال بعد از مرگ شوهرش درگذشته بود و در قبرستانی چند صد قدم آنطرف تر دفن شده بود.داستانهای ارواح ترسناکی که از دنیای دیگر می آیند غالبا دستمایه خوبی برای نویسندگانی است که داستانهای هیجان انگیز می آفرینند اما ارواح واقعی با این داستانهای تخیلی فاصله زیادی دارند.ماجرای خانه دسپارد الگوی مشخصی است از ارواحی که در نقاط بخصوصی رفت و آمد دارند.سالهاست روح آبراهام لینکلن در کاخ سفید دیده می شود و اشخاص قابل اعتمادی چون فرانکلین روزولت:دوایت آیزنهاور و وینستون چرچیل او را دیده اند.گفته می شود اینگونه ارواح عادات خاصی دارند و در نقاط خاصی ظاهر می شوند.روح خانه دسپارد در پله ها و در مقابل پنجره ها ظاهر می شد و به بیرون می نگریست و گریه می کرد.بعضی از اشباح صدا نیز ایجاد می کنند بعضی دیگر هم قابل اعتماد هستند اما از همه هیجان انگیزتر مورد اشباحی است که نه قابل دیدن هستند و نه قابل لمس کردن و صدایی نیز ایجاد نمی کنند.آنها در اشخاص احساس حضور ایجاد می کنند.شخص ناگهان از حضور آنها و حتی شکل و شمایلشان مطلع می شود بی آنکه آنها را ببیند
سفر روحی بسیاری از ما در طول زندگی احساس کرده ایم که در حالیکه از جای خود تکان نخورده ایم به نقطه دور دستی رفته و با شخص یا محلی
دیدار کرده ایم طبیعی است که ما چنین حالتی را خیال پنداشته و به سادگی از آن گذشته ایم اما دانشمندان و محققین چنین مسائلی را قابل توجه دانسته و به تحقیق درباره اش می پردازند.براستی این چه حالتی است؟افسانه است یا رویا؟و یا حقیقت است؟بطور دقیق نمی توان در اینباره اظهار نظر صریح کرد چون همانطور که می توان مثالها و شواهد گوناگونی را در تائید آنها آورد هیچگونه پاسخ علمی ای هم که جوابگوی همه سوالات باشد وجود ندارد.آنچه در این مقاله می خوانید مثالهایی است که به تائید پژوهشگران رسیده و نظرشان را بخود جلب کرده است: خانم تمپل یک زن جوان انگلیسی بود که همراه شوهرش با کشتی به آمریکا می رفت.او طی این سفر دچار دریازدگی شدیدی شد طوریکه
مجبور شد تمام وقتش را در کابین کشتی و در رختخواب بگذراند.در همین ایام مادرش که در شهر بود در مورد او دلشوره داشت.در آشپزخانه نشسته بود و به سفر دخترش و ناراحتیهای او فکر می کرد که ناگهان احساس کرد که روحش از جسمش خارج شده و روی اقیانوس به پرواز درآمده است.سپس چشمش به یک کشتی بزرگ اقیانوس پیما افتاد.وارد کشتی شد و اتاق دخترش را پیدا کرد و داخل رفت و دست دخترش را گرفت و نوازش کرد و گفت که بهتر است سر و رویش را با آب سرد بشوید و به روی عرشه کشتی برود و هوای آزاد دریا را استنشاق کند تا حالش خوب شود.دختر نیز حرف مادر را گوش کرد.مادر که خاطرش از جانب دختر راحت شده بود احساس کرد دوباره پرواز کرده و از کشتی خارج شده است و به لندن بازگشته و بعد به خانه و آشپزخانه اش رفته و دوباره وارد جسمش شده است:بعد از ۵ دقیقه سردرگمی بالاخره توانستم احساس کنم که زندگی در داخل جسمم را بازیافته ام.او چند روز بعد نامه ای از دخترش دریافت کرد که تمام نکات این ملاقات عجیب را برایش نوشته بود.زمان:مکان و حتی جمله ای که مادر به دختر خود گفته بود عینا در نامه ذکر شده بود.این مادر وقتی دید که همه چیز با واقعیت تطبیق می کند تازه فهمید که چیزی را که رویا و خیالبافی می دانسته یک واقعیت بوده است.با توجه به شواهد و ادعاهایی که در این زمینه وجود دارد:دانشمندانی که در زمینه روح و ماوراء الطبیعه کار می کنند عقیده دارند که در ادوار مختلف و در نقاط مختلف عده زیادی در طول زندگیشان تجربه سفر خارج از جسم را تجربه کرده اند.این تجربه را اختصارا اوبی می نامند که حروف اول جمله لاتین خروج از جسم می باشد و من در این مقاله آنرا پرواز روح یا سفر روحی می نامم.ظاهرا از هر ۵ تا ۱۰ نفر از مردم دنیا یک نفر در طول عمر این سفر را که معمولا در زمان اضطراب و التهاب پیش می آید و گاهی نیز بدون دلیل خاصی انجام می گیرد را انجام داده است.دانشمندان در این زمینه سخنان یک زن ایرلندی را مثال می آورند.این زن ادعا می کرد که در سفرهای روحی متعدد خود از مدتی قبل به خانه ای سر می کشیده و ساعاتی را در آنجا می گذرانده است.مدتی گذشت و آین زن با شوهرش تصمیم گرفتند تغییر مکان بدهند.زن فکر کرد که اگر بتواند خانه رویایی اش را پیدا کرده و به آنجا نقل مکان کنند بسیار جالب می شود به همین دلیل به لندن رفتند و خانه های مختلفی را دیدند تا اینکه روزی به آگهی یک خانه خالی ارزان قیمت و مناسب حالشان برخوردند.این زن بعد از بازدید خانه متوجه شد که
تمام مشخصات این خانه(حتی اثاث و تزئینات خانه)همانی است که او در سفرهای روحی اش دیده است و تمام سوراخ سمبه های خانه را بخوبی می شناخت و با همه جا آشنا بود.علت ارزانی خانه هم آن بود که شایع شده بود ارواح به این خانه رفت و آمد می کنند.وقتی زن و شوهر صاحبخانه را برای انجام معامله ملاقات کردند صاحبخانه به زن خیره شد و ناگهان فریاد کشد:شما همانی هستید که دائم به این خانه سر می زدید به این ترتیب معلوم شد که حرف زن واقعیت داشته است. بعضی از محققین و متفکرین می گویند که احساس ما برای درک و دریافت همه اطلاعات هستی ساخته نشده است و همین موضوع ما را از
درک مسائل ماوراء الطبیعه ناتوان می سازد.اگر ما امکان پرواز غیر مادی و روحی امان را قبول کنیم این سوال پیش می آید که چه نوع اطلاعاتی باید کسب کنیم تا بتوانیم این مسائل را ثابت کنیم؟از زمانهای قدیم کسانی بوده اند که ادعا می کرده اند به راههای وصول به پروازهای غیر فیزیکی دسترسی دارند که صوفیان(با ادعای طی الارض)و مدیومها از جمله آنها هستند.اما این موضوع نیز از قدیم مورد انکار و تائید بوده است.اخیرا دانشمندان اقدام به یک رشته تحقیقات اساسی و علمی در اینباره کرده اند.اگر افراد بتوانند به سفرهای روحی(پرواز بیرون از جسم)دست پیدا کنند حدود زمان و فضا که جسم ما قادر نیست به آنها راه پیدا کند برای دنیای علم و فلسفه و حتی زندگی عادی مشخص خواهد شد.چند سال قبل پژوهشگری با زنی بنام الین گارت که ادعا می کرد قادر است به دلخواه خود از جسمش خارج شده و به نقاط دور دست برود تماس گرفت.در یکی از تجربه ها او در حضور یک روانشناس و یک منشی از لندن به آپارتمانی در نیویورک رفت.هدف این سفر روحی که از پیش تعیین شده بود مطب دکتر ریک ژاویک بود.این دکتر به همین منظور اشیاء مختلفی را روی میز مطبش جمع کرده بود تا زن آنها را شناسایی کند.این مدیوم نه تنها آنها را بطور دقیق و صحیح نام برد بلکه حتی کلمه به کلمه صفحه ای از کتابی را که دکتر در آن لحظه مشغول مطالعه اش بود(و جزء آزمایش نبود)را به زبان آورد و گفت که دکتر با سر باندپیچی شده روی صندلی نشسته بود تمام نشانیها و حتی آسیب سر دکتر حقیقت داشت و بعدا بوسیله او تائید شد و مهمتر از همه اینکه دکتر گفت که در آن لحظات وجود این خانم را در دفتر کارش احساس کرده است.شخص دیگری که در این زمینه از او کارهای زیادی دیده شده است اینگو سوان است.او هنرمندی مقیم نیویورک است که چند بار در حالیکه تحت نظارت چند روانشناس بود از جسم خود خارج شد و به بام خانه رفت و گزارش تمام اشیایی را که روی بام خانه قرار داده شده بود را با نشانیهای دقیق و طرز ساختمان و بامهای مجاور محلی را که قبلا هرگز به آنجا نرفته
بود را اظهار داشت که همگی مورد تائید گروه تحقیق قرار گرفت.طرز کار سوان این چنین است که روی یک صندلی می نشیند و سیگارش را دود می کند.محققین به او سر نخی از یک مکان اتفاقی را که خود انتخاب کرده اند را می دهند(مثلا محلی در ۳۲ درجه عرض شمالی و ۳۲ درجه عرض شرقی)سپس سوان می گوید:بنظر جایی خشک می آید مثل جنوب ایتالیا:نه نه:چیزی را در آن دورها می بینم.. آه.. آنها اهرام ثلاثه هستند…مثل اینکه قاهره است.در حقیقت محلی که انتخاب شده بود قاهره بود دقیقا محلی در نزدیکی قاهره در یک آزمایش دیگر به سوان علامت محلی در ۴۹ درجه و ۲ دقیقه عرض جنوبی و ۷۰ درجه و ۱۴ دقیقه عرض شرقی داده شد.سوان طبق معمول سیگاری روشن کرد و به حالت جذبه رفت و پس از لحظاتی گفت:من چیزی را می بینم که شبیه یک کوه است و مقداری برف روی آن…نه نه…فقط کوه
نیست…باید یک جزیره باشد…چیزی را که او گمان می کرد اشتباه کرده است در حقیقت درست بود.محلی در اقیانوس هند در قسمت شمالی شبه جزیره هند که بعدا در بررسیها معلوم شد که جزیره ای در آنجاست که دارای کوه بلندی با همان مشخصات و پر از برف است.سپس سوان سفر روحی اش را در آنجا ادامه داد و نقشه قسمتی از این جزیره را که فرودگاه و چند ساختمان در کنار دریا و چند دکل کشتی بود را شرح داد که تمام مشخصات هم دقیقا درست بود.در ۱۰۰ آزمایش او ۴۳ محل را درست تشخیص داد ۳۲ محل تقریبا درست بود ۱۹ محل دارای اشتباهاتی و ۶ محل نیز شناسایی نشد.آزمایشها زیر نظر پروفسور پاتهوف که فیزیکدانی در قسمت تحقیقات دانشگاه استنفورد آمریکا بود انجام گرفت.پاتهوف دانشمندی از نسل دانشمندان امروزی است که پدیده های پارانورمال را بطور جدی دنبال می کند.او معتقد است:اینگونه افراد:ممکن است:کلید علوم انقلابی آینده را در دست داشته باشند و تئوریهای کوپرنیک و نیوتن و انیشتین را به مرحله عمل درآورند. براستی ارواح چه هستند؟
در غروب یکی از روزهای سال ۱۹۰۵ مادر و پسری در باغ خانه اشان نشسته و سرگرم گفتگو بودند.هوا گرگ و میش بود و خورشید در حال غروب:سایه های درختان و دیوارها را بلندتر از همیشه کرده بود.همه چیز عادی و دلپذیر بود و هیچ یک از آنها تصور نمی کردند که تا لحظاتی بعد زندگیشان دگرگون خواهد شد.در حالیکه گرم گفتگو بودند پسر خانواده که جان نام داشت در صندلیش جابه جا شد و به چمنزار روبه رو اشاره کرد و با تعجب گفت:الن آنجاست.تعجب او قابل درک بود:الن دختر بزرگ خانواده بود و او را به برایتون در جنوب انگلیس فرستاده بودند تا ماجرای عشقی ای که برایش پیش آمده بود را فراموش کند.او در آنجا از وضعیت خود ناراحت و افسرده بود.مادر می دانست که پدر از بازگشت دختر که برخلاف میل او بود بشدت عصبانی خواهد شد به همین خاطر گفت:جان زودتر برو و به الن بگو به سرعت خود را به خانه برساند و به پدرت هم چیزی نگو.پسر از جا بلند شد اما دوباره سرجایش نشست.صبح آنروز قوزک پایش ضرب دیده بود:مادر نمی توانم دنبالش بروم مری را بفرست.مادر دختر دیگرش را از درون خانه صدا کرد تا دنبال خواهرش برود:پدر نباید چیزی از بازگشت او بداند.صبح او را دوباره راهی خواهیم کرد.ماری که جوان و پر شور بود از در باغ بطرف چمنزار دوید و برای خواهرش دست تکان داد و وقتی خواهرش جوابش را نداد تعجب کرد.دوباره خواهرش را صدا کرد ولی الن بی آنکه جوابی بدهد بطرف جاده پیچید و از خانه دور شد.شال گردن آبیش پشت سرش موج می خورد.سرانجام ماری به او رسید و سعی کرد بازویش را بگیرد:الن کجا می روی؟چرا تو…اما کلمات در گلویش گیر کرد زیرا دستش از درون بازوی خواهرش رد شد.گویی هوا را لمس کرده بود.لرزش سردی در بدنش حس کرد و دور شدن و ناپدید شدن الن را نگریست او مبهوت به خانه برگشت.مادر و برادرش در انتظارش بودند.به آنها گفت که چه اتفاقی افتاد.مادر که دیگر وارفته بود پدر را پیدا کرد و ماجرا را برای او نیز تعریف کرد.پدر نیز گفت که یقینا بلایی سر دخترشان آمده است.روز بعد هراسشان به واقعیت بدل شد و خبر رسید که دخترشان درست در همان زمان که شبح ظاهر شده بود خود را در دریاچه غرق کرده است.
در طول تاریخ در سراسر جهان گزارشات مشابه بسیاری از روئیت اشباح دریافت شده است.بسیاری از این گزارشها به فرهنگ عوام راه یافته و بصورت قصه های عامیانه در آمده اند.در این قصه ها:اشباح چون دود در نقاط متروک ظاهر شده اند و ترس و وحشت زیادی را ایجاد کرده اند گاه و بیگاه نیز ردی از عملیات شیطانی و یا انتقامجوییهای ترسناک نیز در اعمال این اشباح دیده می شود.گاهی به شکل اشباحی که زنجیر بر دست و پایشان بسته شده ظاهر می شوند که نشانی است از بی عدالتی ای که در زندگی دنیوی بر آنها رفته است.تا سالهای سال وجود اشباح سخنان راست و دروغی بود که با آنها می شد کودکان را ترسانید و گاه نیز بزرگترها را سر جایشان نشاند.اما عناصر حقیقی آنها به ندرت مورد بررسی قرار می گرفت.ولی سوال اصلی همچنان در حاشیه این قصه ها باقی ماند.آیا این قصه ها ریشه در واقعیت دارند؟آیا جنبه های هیجان انگیز یا ترسناک و سرگرم کننده آنها باعث می شود تا نیروهایی که ماوراء تفکر بشر هستند پنهان بمانند؟در اواخر قرن نوزدهم دانشمندان مسائل ماوراء الطبیعه هزاران گزارش از مواجهه و دیدار با اشباح را مورد بررسی قرار دادند.اعتقاد آنها بر این بود که ظهور اشباح به بررسی دقیقی نیازمند است.یکی از این محققین بنام فردریک می یر چنین نوشت:روح هر چه باشد پدیده ای بسیار غامض در طبیعت است.هنوز هم جستجو برای پیدا کردن شواهد ادامه دارد.ارائه اسناد در این زمینه:کاری بسیار حساس است.بسیاری از موارد مواجهه با ارواح به خطرات بی شماری منجمله مرگ منجر شده است.در بسیاری از موارد روح فرد در لحظه مرگش:یا چند ساعت بعد از آن ظاهر می شود و نزدیکان و اقوامش روح او را می بینند بعضی اوقات روح سالها پس از مرگش ظاهر می شود و غالبا حاوی پیامی است برای زندگان تا آنها را از آرامش خود در جهان دیگر مطمئن سازد و گاهی نیز به دنبال عدالت تحقق نیافته ای است.اما ظهور ارواح منحصر به مردگان نیست ارواح زنده ها نیز گاهی بدون دلیل و هدف خاصی ظاهر می شوند.بسیاری از مردم بدل یا همزاد خود را دیده اند که از بدنشان خارج شده و اعمالی معمولی را انجام داده در حالیکه غیر از خود فرد عده زیادی نیز شاهد ماجرا بوده اند.نوع دیگری از ظهور ارواح نیز وجود دارد و آن ظهور روح در نقطه ای خاص است.روح گاه خود را به کسانی نشان می دهد که هیچ رابطه و نسبتی با او ندارند.موزه ها:بیمارستانها و خانه های متروک و حتی مسکونی می تواند جایگاه اشباح و ارواحی شود که خود را به اشکال مختلف درمی آورند.گاهی نیز صحنه های جنگهای قدیمی نیز دوباره پیش چشم عده ای ظاهر شده است. البته آسانترین راه آنست که تمام این گزارشات را غیر واقعی بدانیم و به کناری بگذاریم کسانی که به این مسائل اعتقادی ندارند می گویند که
در جایی که هیچ موردی پیدا نشده که شواهد و مدارک کاملی همراه داشته باشد بنابراین می توانیم نتیجه بگیریم که همگی یا تقلبی و یا خیالی هستند و یا توضیح منطقی و مادی دارند و ربطی به دنیای ارواح ندارند آنها خاطر نشان می کنند که مجموعه چند صفر همیشه برابر صفر است.در عوض گروه دیگری معتقدند که موارد دیده شده ممکن است از نظر مدارک ناقص باشد اما مجموعه این شواهد حجم انبوهی را تشکیل می دهد:یک تکه کاهگل مقاومت چندانی ندارد اما توده ای کاهگل می تواند سقف مقاومی را تشکیل دهد.علاوه بر آن مباحث جدید در فیزیک نوین می تواند مبنایی منطقی برای اندیشیدن درباره این مسائل را به ما عرضه کند.دکتر کریستوفر پدلر(فیزیولوژیست انگلیسی)می نویسد:مشکل اصلی اینجاست:مردم به چیزی که قابل توضیح نباشد اعتقاد ندارند.قوانین قدیمی فیزیک که در آن:همه چیز مانند عقربه های
ساعت سرجای خود بود و کار می کرد شاید منجر به پیشرف تکنیکهایی شد اما از توضیح کشفیات جدید عاجز بود.برای مثال می توان گفت که شاید اشباح نشان و ردپایی از پدیده هایی باشند که در طول زمان برجا مانده اند.توضیح این پدیده ها هرچه باشد:محققین عقیده دارند که این پدیده ها جایگاه واقعی خود را به تدریج پیدا خواهند کرد.ژوزف گلانویل در زمان چارلز دوم در سال ۱۶۶۲ گزارشی درباره خانه ها و اشخاص جن زده منتشر کرد. جایگاه ارواح
کلمه وهمناک روح:شبحی محو:سایه ای تیره و مکانهایی ترسناک را در ذهن مجسم می کند:گورستانی ترسناک در شبی تاریک:مردابهای مه گرفته:قلعه هایی متروک بر فراز کوهستانهای صعب العبور و مه آلود.چنین مکانهایی اسرار فراوانی در خود دارند و از حال و هوایی اندوهبار و منحوس برخوردارند.البته تمام موارد برخورد با اشباح و ارواح در چنین مکانهایی رخ نمی دهد اما افسانه وجود ارواح:بیشتر اوقات از چنین مکانهایی نشات گرفته است و اشباح حضور خود را در چنین مکانهایی به نمایش گذاشته اند.بسیاری از کسانی که با ارواح مواجه شده اند از افت ناگهانی درجه حرارت محیط:غلیظ شدن هوا و احساسی غریب سخن گفته اند.یکی از شاهدان چنین می گوید:انگار دور و برمان پر از آدم شده بود.بعضی دیگر از صدای پای اشخاص نامرئی:ظهور نورهای عجیب و وجود بوهایی بی موقع خبر داده اند.سیمون مارسدن(عکاس)که از کودکی در مکانهای اسرار آمیز و مناطق مه گرفته و مردابی انگلیس بزرگ شده است به مقوله ارواح علاقمند است.او از سال ۱۹۷۴ به بعد تصمیم گرفت تا از هزاران نقطه ای که در انگلیس به محل تردد ارواح معروفند گزارش تهیه کند.مارسدن ۱۲ سال راجع به اینگونه نقاط به تحقیق پرداخت و از ۱۵۰۰ نقطه گزارش تهیه کرد که من نیز بعضی از این گزارشها را در پایین می آورم: اشباح قلعه ویلتون:بر فراز تپه ای وهمناک در جنوب شرقی ایرلند دیوارهای سوخته قلعه ویلتون خودنمایی می کند که روزگاری در اوج
شکوه و عظمت بود.این قلعه تا سال ۱۹۲۰ که طعمه حریق شد زیستگاه نسلها اعضای خانواده آلکوک بود که از اوایل قرن ۱۷ در این منطقه می زیستند.داستانهای محلی حکایت از آن دارد که این قلعه محل تردد اشباح و ارواح است.به گفته اهالی در برج قلعه گاه و بیگاه نورهایی عجیب به چشم می خورد و یا هر ساله در روز معینی شبح آلکوک(یکی از ساکنین قلعه که در سال ۱۸۴۰ مرد)سوار بر کالسکه ای ظاهر می شود و در اطراف قلعه می چرخد یکبار عده ای از اهالی منطقه در روز معین در اطراف قلعه به تفحص پرداختند و تعدادی گفتند که آن شبح را دیده اند.از همه عجیبتر ظهور شبح شخصی بنام آرچیبالد جاکوب بود که در سال ۱۷۹۸ سرکردگی گروهی یاغی را به عهده داشت و جنایات بسیاری را انجام داد و در غروب سال ۱۸۳۶ وقتی که از ضیافتی برمی گشت از اسب افتاد و مرد.گفته می شود روح او تا سالها بعد در محل مرگ و درون قلعه به دفعات دیده شده است.می گویند یکبار کشیشی کاتولیک برای جن زدایی به قلعه دعوت شد و به محض آنکه علامت صلیب را در هوا رسم کرد شبح آرچیبالد در آتشدان ظاهر شد.آتشدان واژگون شد و شبح در میان ابری از دود ناپدید شد.کشیش نیز از ترس مراسم را نیمه کاره رها کرد.
اشباح درون آب:از دورانهای قدیم عقیده مردم بر این بوده است که ارواح پیوند نزدیکی با آبها:سواحل پوشیده از خزه و رودخانه های دورافتاده در میان دره ها و برکه های دور افتاده دارند.بعضی از این ارواح روح کسانی است که در آن نقاط غرق شده اند.این ارواح در پی آنند تا قربانیان جدیدی را به این مکانهای ترسناک بکشانند و به جمع خود وارد کنند.در منطقه دوون انگلیس برکه تاریکی است که آبشاری به ارتفاع ۶ متر به درون آن می ریزد این برکه پلکان کیتی نام دارد و گویا شبحی در آن سکنی دارد.می گویند سالها قبل زنی سوار بر اسب بنام کیتی وقتی از بازار به خانه برمی گشت از کنار این برکه گذشت.بارانی که تازه باریده بود مسیر باریک کنار آبشار را لغزنده کرده بود و به گفته عده ای:روح شخص دیگری کیتی را به درون برکه انداخت.در هر صورت کیتی دیگر به خانه بازنگشت.اسب او در کنار برکه در حال چرا پیدا شد.از آن پس کیتی بارها در کنار آبشار در حالیکه سرش بسوی آب خم شده بود دیده شد.در سال ۱۹۶۸ برکه قربانی دیگری گرفت.سربازی که بسوی سربازخانه در حرکت بود از راه میانبر کنار برکه استفاده کرد ولی تا چند هفته از او اثری پیدا نشد و سرانجام جسدش روی آب آمد. شبح گریچ هیل:گریچ هیل در نزدیکی سامرست در انگلیس روزگاری جایگاه معبدی رومی بود.می گویند ارواح این مکان را برای سکنی
برگزیده اند.بسیاری از مردم که در نیمه های شب از این منطقه گذاشته اند صدای گامهای سنگین و خنده های عجیب را شنیده اند و بعضی نیز اشباح سیاه قیرگون را دیده اند.دهقانی که شبی از این منطقه می گذشت شبحی را دید که روی زمین دراز کشیده است.وقتی او نزدیک شد شبح بلند شد و دهقان متوجه شد که شبح هیکلی غول آسا دارد و در همان حال صدای به هم خوردن استخوان را شنید دهقان که بشدت ترسیده بود بسوی خانه دوید و در همان حال شبح به او نزدیک می شد.وقتی به خانه رسید با شتاب خود را به داخل خانه انداخت و در را از پشت سر بست.در همان زمان همسرش از پنجره شبحی سیاه را دید که از خانه دور می شد و دیوانه وار می خندید در واقعه ای دیگر مردی مجهز به چماق میخ دار و فانوس در تاریکی شب از کنار تپه ها می گذشت تا به خانه دوستش برود که ناگهان شبحی غول آسا از زمین برخاست و مقابل او قرار گرفت.مرد چماقش را بسوی او پرتاب کرد ولی چماق از درون او گذشت و اثری نکرد.او سعی کرد فرار کند اما متوجه شد که پایش به زمین میخکوب شده است.در حالیکه مرد از ترس رو به مرگ بود به سختی توانست پایش را از زمین جدا کند و بگریزد او تا سپیده صبح در بیشه های آن حوالی سرگردان بود و شبح به دنبال او می گشت.با روشن شدن هوا شبح دست از تعقیب برداشت و مرد در حالیکه نیمه جان شده بود به دهکده اش بازگشت و ماجرا را برای دیگران تعریف کرد. شبحی با جام مرگ:یکی از نقاطی که محل رفت و آمد اشباح در جزیره بریتانیا محسوب می شود گورستانی قدیمی در کورن وال
است.غروبها:شبح کشیشی که ردای بلند مواجی به تن دارد به عابران نزدیک می شود و بدون بر زبان آوردن کلامی به آنها جامی از نوشیدنی تعارف می کند.داستانها می گویند که سالها قبل نجیبزاده ای شب هنگام و سوار بر اسب از نزدیک خلنگزار گورستان می گذشت که شبحی به او نزدیک شد و جامی به او تعارف کرد.نجیبزاده تشنه بود و با نزدیک شدن شبح سرمایی مرگبار را در تنش احساس کرد ولی نتوانست دعوت او را رد کند.جام را گرفت و تا آخر نوشید اما وقتی آنرا از لبانش دور کرد با کمال تعجب دید که جام پر است.دوباره آنرا نوشید ولی دوباره جام را پر دید وحشت بر او مستولی شد و جام را بسوی شبح پرتاب کرد و به سرعت از منطقه دور شد.چند روز بعد جنازه او و اسبش
در نزدیکی آن گورستان پیدا شد.سالها بعد در سال ۱۸۳۷ باستانشناسان طی یک حفاری در نزدیکی گورستان اسکلتی را پیدا کردند که جامی طلایی در دست داشت. روح کلیسای ویتبی:اگر افسانه ها ریشه در واقعیت داشته باشند کلیسای ویتبی در یورکشایر شمالی در انگلیس جایگاه اشباحی واقعی
است.کلیسا در سال ۶۵۷ میلادی بر فراز صخره ای مشرف به دریا ساخته شد و ۲۰۰ سال بعد بدست وایکینگها نابود شد.اما در سال ۱۰۶۷ نورمنهای فاتح آن را دوباره از نو بنا کردند.از آن به بعد شبح سازنده اصلی کلیسا یعنی هیلدای مقدس در حالیکه کفنی بر تن داشت درون یکی از پنجره های برج بلند آن ظاهر می شود.اشباح دیگری نیز در آنجا ظاهر می شوند.شاهدان بارها خبر از وجود ارابه هایی داده اند که ۴ اسب بی سر آنها را می کشند و ارابه رانی بی سر آنها را هدایت می کند.ارابه مستقیما به سمت پرتگاه می رود و از آنجا به درون دریا سرنگون می شود.شاید ناآرامترین روحی که درون این کلیسا سکونت دارد روح راهبه کنستانس دوبورلی باشد.راهبه ای که پیمانش به کلیسا را بخاطر عشق شوالیه ای بنام مارمیون زیر پا گذاشت.او را به جرم اینکار زنده در دیوار سیاهچالی مدفون کردند.روح او بارها در پله های سیاهچال دیده شده که التماس و زاری می کرد تا آزادش کنند. وقتی ارواح سخن می گویند
روح گرایی در حوالی نیمه قرن نوزدهم جان گرفت.متخصصین علم ارواح به آزمایشات فرا طبیعی دست زدند.بعضی از روح شناسان عقیده داشتند که این آزمایشات حقیقت زندگی بعد از مرگ را به اثبات می رساند.در سال ۱۸۴۸ در اقامتگاه خانواده فاکس در نیویورک صداهایی عجیب و غیرقابل توضیح شنیده شد.دختران جوان این خانواده(کاترین و مارگارتا)مدعی بودند که معنای این ضربات را می فهمند و با ارواح ارتباط برقرار کرده اند اخبار این پدیده به سرعت گسترش پیدا کرد و ظرف ۲ سال در همه کشور پیچید ادعای خواهران فاکس مبنی بر ارتباط با مردگان شروع نهضت روح گرایی بود.خیلی زود عده دیگری نیز مدعی دیدن پدیده های غریبی از قبیل:حرکت میزها و اشیاء دیگر:ظهور نورهای عجیب:اشیایی که از در و دیوار بر سر حاضران می ریخت:دستهایی که حاضران در جلسات احضار ارواح را لمس می کرد:نواختن آلات موسیقی بطور خودکار و حتی ظاهر شدن پیامهایی بر در و دیوار شدند و بعد قدرتمندترین دلیل در برابر چشم بسیاری ظهور کرد:مادیت پیدا کردن اکتوپلاسم(اکتوپلاسم در اصطلاح احضار کنندگان ارواح عبارت از خارج شدن جسمی نازک و شفاف به شکل تور از بینی:دهان و یا گوش واسطه است و بعد از آن این جسم شکل خاصی به خود می گیرد)تمام این پدیده ها دو وجه مشترک داشت:تمام آنها در اتاقهای تاریک احضار ارواح ظاهر می شد و همگی به وجود واسطه ای نیازمند بودند.البته بسیاری بودند که این کارها را فریب و خدعه می دانستند و خیلی ها از این راه پول فراوانی هم بدست آوردند.اگرچه بعضی از این کارها شیادی است و بعضی از واسطه ها شیاد هستند اما عده زیادی اعتقاد دارند که آنها با اقوام و دوستان مرده خود واقعا ارتباط برقرار کرده اند.گفته می شود که ملکه ویکتوریا جلسات احضار ارواح تشکیل می داد و پیشخدمت اسکاتلندی او جان براون:واسطه ای بوده که پیامهای شوهرش پرنس آلبرت:را به او می رسانیده است.خانواده سلطنتی رومانف در روسیه نیز به جلسات احضار روح علاقه داشتند.واسطه ها به دو طریق عمل می کردند:یکی از طریق فیزیکی:یعنی ظاهر
کردن واقعی ارواح و دیگری از طریق مغزی:یعنی نوشتن پیامها:ایجاد رابطه مغزی از طریق فرو رفتن در حالت خلسه:با مردگان.امروزه از واسطه های نوع اول دیگر نشانی در دست نیست اشخاص شکاک اعتقاد دارند که پیشرفت وسایل علمی:ما را وادار ساخته ادعای آنها را به دقت بررسی کنیم بنابراین واسطه ها ترجیح می دهند به روش دوم که از نظر علمی قابل اندازه گیری نیست متوسل شوند.با گذشت زمان شیوه های دیگری از احضار ارواح متداول شد.بعضی واسطه ها مدعی بودند که می توانند از ارواح مردگان عکس بگیرند حوالی سال ۱۹۰۰ خواهران لینری و می بانگز(اهل شیکاگو)ادعا کردند که می توانند تصاویر ارواح را بر روی پارچه و بدون استفاده از رنگ و مواد شیمیایی ظاهر کنند.آنها در مواردی تصاویری را حتی در کمتر از ۸ دقیقه پیش چشم حضار ظاهر می کردند.اما در مقابل عده ای معتقد بودند واسطه های مغزی دارای قدرت ادراک فوق حسی هستند.معلوم نیست که واسطه ها اطلاعات خود را از ارواح مردگان:از افکار حضار در جلسه بیرون می کشند و یا براستی از جهان دیگر دریافت می کنند.علاوه بر همه اینها عده ای نیز از وسایل صوتی و تصویری برای فریفتن مردم در جلسات احضار ارواح استفاده می کنند.و کسانی که با علم ارواح سر و کار دارند با این مسئله روبه رو هستند که فراهم کردن دلایل محکم برای زندگی بعد از مرگ همیشه با مشکل روبه رو است. فردریک می یر:محقق برجسته و نویسنده کتاب شخصیت انسانی و رستاخیز کالبد مرده و یکی از بنیانگذاران انجمن تحقیقات روح:با پاسخی
برای این سوال برگشت…البته از آن جهان.بعد از مرگش در سال :۱۹۰۱واسطه ها پیامهایی از او را دریافت کردند.گویا او تصمیم گرفته بود تا با فرستادن پیام ثابت کند که جهان دیگر وجود دارد.پیامها به تنهایی فاقد معنا بود اما جمع آنها دارای معنایی واضح بود.واسطه های مختلفی از سراسر جهان پیامهای او را برای انجمن تحقیقات روح در لندن فرستادند.در یکی از پیامها چنین گفته بود:این پیامها به تنهایی معنا ندارند.. اما وقتی تکه تکه آنها را کنار هم بگذارید معنا پیدا خواهند کرد.پیامها از واسطه هایی در هلند و انگلیس و آمریکا دریافت شد و به زبان لاتین بودند.از کنار هم چیدن آنها این جمله پدید آمد:سلام بر زندگی جاوید بعدها واسطه ها سوالات دیگری از روح او پرسیدند و جوابهایی نیز دریافت کردند که باعث شگفتی آنها شد.به گفته یکی از محققین این شگفت انگیزترین دلیل مبنی بر وجود جهان بعد از مرگ است.خانم وینیفرد کومب تنانت واسطه مشهوری بود که حوالی سالهای ۱۹۱۲ تا ۱۹۳۰ پیامهای بسیار عجیب و معروفی را از ارواح دریافت کرد او پیامها را بطور خودکار(در حالت خلسه)و بسیار سریع بر روی کاغذ می نوشت.این خانم مدتی بطور مداوم پیامهایی را از ارواح دریافت می کرد که درخواست حضور فردی بنام جرالد بالفور:را در جلسات احضار ارواح داشتند.جرالد بالفور برادر کوچکتر آرتور بالفور(نخست وزیر انگلیس)بود او در جلسات حضور پیدا کرد و معلوم شد که روح جوانی می کوشد تا با برادر جرالد:یعنی آرتور:واسطه برقرار کند.چند واسطه دیگر نیز پیامهای مشابهی دریافت کرده بودند.جرالد برادرش را قانع کرد تا در جلسات شرکت کند.نتیجه جلسات فاش نشد و آرتور طی نامه ای اعلام کرد که مسائلی شخصی درمیان است و او نمی خواهد آنها را فاش کند.اما حقیقت ماجرا در سال ۱۹۶۰ توسط کنتس بالفور(خواهرزاده آرتور)فاش شد.او گفت که آرتور به زن جوانی علاقه داشته که در سال ۱۸۷۵ بر اثر بیماری تیفوس درگذشته بود.روح آن زن جوان می کوشید تا با آرتور ارتباط برقرار کند.در آن جلسه وقتی پیام زن برای آرتور خوانده شد او بشدت متشنج شده و لرزید پیام این
بود:وجود تو به من شادی می بخشد.در آن هنگام ۵ سال از مرگ زن می گذشت.آرتور کمی بعد از آن به مرگ خوشامد گفت در حالیکه می دانست زنی که به او عشق می ورزید در آن جهان در انتظار اوست.علی رغم شواهد بسیار:عده زیادی هنوز به این مسئله با دیده تردید می نگرند.در سال ۱۹۶۶ فرانسیس کلیواس(سردبیر مجله فردا)در مقاله ای گفت که اگر زندگی بعد از مرگ واقعیت دارد چرا مصنفین بزرگ موسیقی ارتباط موسیقیایی با این جهان برقرار نمی کنند؟برای بتهوون(اگر روحش وجود داشته باشد)کار آسانی است که سمفونی جدیدی برای ما بنویسد سال بعد خانمی بنام رز ماری براون(خانه داری از لندن)بدون آنکه از مقاله اطلاعی داشته باشد شروع به نوشتن قطعاتی به شیوه باخ:بتهوون:برامس:شوپن:دبوسی:لیست:راخمانیف و دیگر موسیقیدانان بزرگ کرد و گفت که تمام این آثار توسط روح موسیقیدانان بزرگ به او دیکته می شود.بیشتر آنها به انگلیسی مطالب خود را می گویند اما لیست از آلمانی و فرانسوی استفاده می کند.تنها آموزش موسیقی ای که این خانم دیده بود چند درس ابتدایی بود.بعضی از قطعات بسیار مشکلتر از آن بود که خودش بتواند آنها را بنوازد.جان لیل(پیانیست برجسته)اعتقاد داشت که قطعات بسیار هوشمندانه نوشته شده است.لوئیز آنتونیو گاسپارد برزیلی نیز در زمینه نقاشی صاحب چنین قریحه ای است و نقاشیهایی به سبک رنوار:سزان و پیکاسو خلق می کند.او نیز مانند رز ماری مدعی است که با مردگان گفتگو می کند فلورانس کوکس یکی از واسطه های معروف است.در سال ۱۹۵۰ فردی نزد خواهران بانگز رفت و از آنها خواست تا تصویر پدرش را ظاهر کنند و آنها نیز بدون آنکه پدر او را دیده باشند یا چیزی درباره او شنیده باشند از او خواستند تا تصویر پدرش را در ذهن مجسم کند.سپس پرده محوی بر روی پرده کرباس ظاهر شد و به تدریج وضوح کامل پیدا کرد.استانتون موزس نیز یکی از واسطه های معروف است.خانم شرلی مک لین(بازیگر معروف)کتابی بنام رقص در مهتاب نوشت که در ردیف پرفروش ترین کتابهای دهه ۱۹۸۰ قرار گرفت.او در این کتاب از تجربه عجیب خود بعد از اعتقاد به جهان دیگر و سفرهای روحی شگفت انگیزش سخن گفته بود:آنچه در نهایت کسب کردم:مرا قادر ساخت تا بصورت یک انسان واقعی به زندگی زمینی ام ادامه دهم. خروج از جسم
چند روز پیش ساعت جالبی حین وبگردی به چشمم خورد که برایم جالب آمد و آنرا در این وبلاگ نیز قرار دادم.این ساعت علاوه بر اینکه زمان را نشان می دهد قابلیت جالبی نیز دارد:شما در هر حالتی(آفلاین یا آنلاین)با کلیک بر روی آن می توانید متوجه شوید که چه مدتی است در وبلاگ حضور دارید دوستی نیز در مورد نام انگلیسی ترانه مرگ سوال کرده بودند که تا چند روز آینده برایشان ایمیل خواهم زد. دکتر جوزف ایزل(متخصص سرطان)در کلینیک شخصی اش در باواریای آلمان شاهد تجربه نزدیکی به مرگ بوده است.وقتی یکی از روزها بازدید روزانه از بیمارستان را آغاز کرد به تخت یکی از بیماران که زن پیری بود نزدیک شده و طبق معمول با او احوالپرسی کرد.زن نیز پاسخ او را داد و گفت:دکتر می دانید که من می توانم از بدنم خارج شوم.دلیل محکمی هم برای اثبات حرفم دارم.اگر به اتاق شماره ۱۲ بروید زنی را می بینید که در حال نوشتن نامه برای شوهرش است.او اکنون صفحه اول را تمام کرده است.و بعد جزئیات دقیقی از چیزهایی که دیده بود ارائه کرد.دکتر به آن اتاق رفت:صحنه درون اتاق دقیقا همان بود که زن توصیف کرده بود.نوشته های نامه همان بود که او گفته بود.وقتی به
اتاق او بازگشتم پیرزن مرده بود.تجربه خارج شدن روح از جسم تنها در هنگام مرگ روی نمی دهد.گزارش شده است که حتی بعد از وارد شدن ضربه ای به مغز(در حین ناآگاهی:در خواب و یا در هنگام فشارهای سخت مغزیـروحی)این واقعه رخ می دهد.در زمان جنگ جهانی دوم اورت هالوز(افسر اطلاعاتی انگلیس)عمدا از بدنش خارج می شد تا بتواند شکنجه های سخت گشتاپو را تحمل کند.او فهمیده بود که وقتی درد به حد اعلای خود می رسد می تواند از آگاهی فیزیکی خود جدا شده و با فاصله به خود و آنچه بر او واقع می شد بنگرد.یک نظریه:خارج شدن جسم از روح را خوابی می داند بسیار واضح که در آن شخص در خواب است اما آگاهی دارد که خواب می بیند از طرفی خروج از بدن می تواند نوعی خواب مصنوعی باشد.یعنی ظاهر شدن تصاویری از خواب در عین بیداری:در لحظاتی که شخص در حال به خواب رفتن و در آستانه خواب و بیداری است.بعضیها مدعی هستند که به اراده خود می توانند از جسمشان خارج شوند.این تجربه سفر روحی نامیده می شود.پیشگام این نظریه رابرت مونزه است که در سال ۱۹۷۰ در ویرجینیا موسسه ای تاسیس کرد و در آن به علاقمندان:فوت و فن این شیوه را آموخت. اگر ادعای کسانی که به سفر روحی دست می زنند درست باشد آنها صاحب قریحه بسیار عجیبی هستند که می توانند در موارد مختلف از
جمله موقعیتهای خطرناک خود را نجات دهند.در اثر کلاسیک سیلوان مالدون(خارج کردن جسم اثیریـچاپ (۱۹۲۹دستورات عملی برای آموزش سفر روحی بطور کامل آورده شده است.این کتاب مجموعه ای است از تصورات و قدرت اراده که منتهی به نتایج دلخواه می شود.این دستورات به خواننده توصیه می کند که در هنگام خواب خود را در خارج از بدنشان تصور کنند و یا تشنه به رختخواب بروند و جسم اثیری خود را برای نوشیدن آب به بیرون بفرستند کسانی که به این تجربیات دست زده اند گاه از نتایج حیرت انگیزی صحبت کرده اند اما عده ای دیگر اعتقاد دارند که این کارها تنها به نوعی خود هیپنوتیزم منجر می شود.جوکیهای هند و راهبه های تبتی مدعی اند که می دانند چگونه از جسم خود خارج شوند.آنها اعتقاد دارند که انسان یک جسم فیزیکی و یک جسم اثیری یا ستاره ای دارد.جسم اثیری عینا شبیه جسم فیزیکی است اما از ماده ای لطیف درست شده است.تحت شرایطی معین این دو جسم از یکدیگر جدا می شوند و جسم اثیری به گردش در دنیای مادی و حتی ماوراء آن می پردازد.در هنگام مرگ جسم:ستاره ای خود را برای همیشه از گوشت و خون جدا می کند.در مقابل نظریه دیگری نیز وجود دارد که این سفر را بسیار خطرناک می داند و اشخاص را از این تجربه برحذر می دارد.نظریه می گوید که احتمال دارد وقتی جسم اثیری از بدن خارج می شود جسم دیگری بجای آن وارد شود یا شیطان جسم را تسخیر کند و یا چیزی مانع از بازگشت روح به بدن شود که در آن صورت مرگ حتمی است.دیوید مارتا از اهالی اوهایو از کسانی است که مدعی اند می توانند دست به سفر روحی بزنند.ویلیام بلیک(شاعر انگلیسی)که نقاش ماهری نیز بود در تصویری روح را به شکل زنی نقاشی کرده است که از جسم مردی خارج می شود گفته می شود که او براستی این تجربه را آزموده است. سوار بی سر
مردم منطقه لاچ بوی اسکاتلند وقتی در تاریکی صدای سم و یراق و افسار اسب را می شنوند به شدت می ترسند.آنها وحشت دارند که سوار بی سر(منادی مرگ)بر آنها ظاهر شود.نام این سوار ایون بی سر است.او پسر و وارث سردار مک لین بود.اما پدر از در کینه توزی درآمد.کار آنها به جنگهای خونین کشید در سال ۱۵۳۸ جنگی سخت بین آنها در گرفت و پسر توسط یکی از سربازان پدر سر بریده شد.از آن هنگام به بعد عده زیادی شهادت داده اند که چگونه این سوار بی سر جان اهالی را گرفته است.گفته می شود که این پسر روز قبل از مرگش با شبح زنی مواجه شد که لباس سربازانی را که قرار بود کشته شوند در رودخانه ای می شست.ایون در نزدیکی آن رود سواری می کرد از زن پرسید که آیا لباس او هم در میان آنها است؟و زن نیز پاسخ مثبت داد ولی گفت که او می تواند از مرگ بگریزد تنها در صورتی که فردای آن روز همسرش در هنگام صبحانه کره پیش روی او بگذارد.اما همسر ایون به شوهرش اعتنایی نداشت و روز بعد مرد نگون بخت نان خالی خورد و بسوی میدان نبرد شتافت در حالی که می دانست دیگر به خانه باز نخواهد گشت. جن زدگی
تناسخ یکی از راههایی است که روح در قالب دیگری ظاهر می شود.اما در حقیقت خود تناسخ بخشی از طیفی گسترده تر بنام تسخیر است.مفهوم تسخیر توسط شیطان یا ارواح نیک در تمام مذاهب دیده می شود.اگر چه بیشتر مواردی که در قرون وسطی تسخیر شیطانی نامیده می شده امروزه در مقوله بیماریهای روانی جا می گیرد:اما عده ای از محققین تفاوت عمده ای میان اشتغال روح و بیماریهای روانی قائلند.جن زدایی طریقه سنتی برای خلاص کردن اشخاصی است که توسط ارواح خبیث تسخیر شده اند.جن گیر:روح شیطانی را مخاطب قرار می دهد و به او امر می کند تا بدن شخص را رها کند و خارج شود.جن زدایی معمولا در مکانهای مقدس انجام می شود اما می توان آنرا در خانه شخص جن زده نیز انجام داد.بعد از مراسم جن زدایی:شرایط جسمانی شخص جن زده که بیمار و آشفته بوده ممکن است بهبود یابد در سال ۱۹۶۵ دو پسر جن زده در الزاس دچار اعوجاج بدنی شده بودند و بدنشان گاهی آنقدر متورم می شد که گویی می خواهند منفجر شوند.کف زرد از دهان آنان بیرون می آمد.تسخیر شیطان ۴ سال طول کشید و سرانجام مناسک مذهبی آنها را از شر شیطان رها کرد.گاه مناسک مذهبی هیچ تاثیری ندارد.در سال ۱۹۷۳ دانشجویی از دانشگاه مونیخ آلمان بنام انلیز میشل رفتار غریبی از خود نشان می داد.مرتبا جیغ می کشید و خشم شدیدی نشان می داد.گرچه رفتار او شبیه یک بیمار مغزی بود اما او را نزد پزشک نبردند.کشیش اعتقاد داشت که او توسط شیطان تسخیر شده است.مراسم جن گیری برپا شد.انلیز در سال ۱۹۷۶ بر اثر سوء تغذیه و تشنگی مرد.والدین او ۲ جن گیر را متهم به قتل از روی غفلت کردند.زیرا از کمکهای پزشکی استفاده نکرده بودند.همین مورد ثابت می کند که بعضی از موارد جن زدگی ممکن است مربوط به بیماری روحی و مغزی باشد.به عنوان مثال کسانی که صرع دارند به هنگام حمله بیماری:بدنشان سخت شده و از دهانشان کف خارج می شود و سرشان را بشدت به جلو و عقب خم می کنند.بیماری هیستری نیز علایمی دارند که ممکن است با جن زدگی اشتباه گرفته شود بیمار هیستریک دست و پای خود را می پیچاند و به حالت اول برنمی گردد:بدن خود را به حالت نیمه دایره درمی آورد(این یکی از علائم جن زدگی نیز است)سه نشانه مشخص تسخیر عبارت است از:
۱ـمشخصترین علامت در هم پیچیدگی صورت است.یکی از تسخیر شدگان چنین توصیف شده است:صورتی کاملا از شکل افتاده داشت.نگاهش وحشیانه بود.زبانش بیش از حد بزرگ شده بود و از دهانش بیرون زده بود. ۲ـصدا کاملا تغییر می کند و بیشتر موارد کلفت و سنگین می شود.
۳ـشخص می تواند با صدایی کاملا بیگانه صحبت کند.گویی شخصیت دیگری در او ظاهر شده است.حرکات متناوب دست و پا و تمام بدن از علائم دیگر جن زدگی است.این حرکات گاه بسیار شدید می شود و بر تمام اشیاء دور و بر نیز اثر می گذارد. اگرچه تسخیر توسط شیطان:بدون اراده صورت می گیرد اما در مناطقی از آسیا و آمریکا عقیده بر این است که مردان مقدس یا شمنها بعضی
ارواح خبیث را به درون خود دعوت می کنند و از نیروی آنها در معالجه امراض استفاده می کنند.علاوه بر این بعضی از ارواح نیک نیز می توانند شخص را تسخیر کنند.یونانیان باستان عقیده داشتند که فرشته الهام بر شعرا و هنرمندان حلول می کند و آنها را در خلق آثارشان یاری می دهد.امروزه در میان قبایل بالی:دختران ده یازده ساله زیبا و باکره از رقصی مخصوص بهره می گیرند آنها به حالت مخصوصی فرو می روند و در آن حال چشمشان بسته است و حرکات خاصی از آنها سر می زند که بعدا آنها را به یاد نمی آورند.در این حالت می گویند که ارواح نیک در آنان حلول کرده است و باعث می شود ارواح شیطانی از آن منطقه دور شوند.نمونه ای از تسخیر نیمه تمام:ماجرای خانم ای جی استوارت(نویسنده کتاب شاهین یا مرگ اعلیحضرت جیمز چهارم)است.او معتقد است که پادشاه اسکاتلند است که در سال ۱۵۱۳ در
نبرد فلرون به دست انگلیسیها کشته شد.او تمام جزئیات مرگ خود را در آن جنگ بخاطر می آورد.بسیاری از مطالبی که او در کتابش نوشت در تاریخ ثبت نشده بود اما به قدری منطقی و معقول بود که می توانست براستی اتفاق افتاده باشد.او لباسهای قرن شانزدهمی به تن می کرد و داستانهایی از آن دوران را با همان نثر می نوشت.البته یکی از روانشناسان می گوید که ماجرای این خانم نمونه ای از کسانی است که به بیماری چند شخصیتی مبتلا هستند گفته می شود که در جن زدایی:شیطان پس از خروج از تن جن زده وارد بدن راهب می شود.رابرت لوییز استیونسون در سال ۱۸۸۶ کتابی بنام دکتر جکیل و مستر هاید نوشت که ماجرای دکتر نیک سیرتی بود که دارویی کشف می کند که او را مبدل به انسانی شرور می کند. راهب سیاهپوش
گفته می شود که شبح راهبی در کلیسای نئواستید ناتینگهام شایر انگلیس:متعلق به خانواده بایرونها وجود دارد که هنگام بروز بلایا از خود شادی نشان می دهد.این کلیسا برای ۴۰۰ سال مرکز رهبانیت فرقه آگوستین سیاه در انگلیس بود اما در قرن ۱۶ هنری هشتم که از دست کلیسای کاتولیک بدلیل مخالفت با ازدواج او با کاترین آراگون عصبانی بود اموال و اراضی کلیسا را قسمت کرد و به درباریان سپرد.این کلیسا و زمینهای آن نیز به خانواده بایرونها داده شد و ۳۰۰ سال در تملک آنان بود.آخرین لرد بایرون که این اموال بدست او افتاد کسی نبود جز شاعر معروفی که آن سرزمین را دوست داشت و اشعار زیادی را در همین منطقه و درباره اشباح آن(از جمله راهب سیاهپوش)به رشته تحریر درآورد.هیچکس نمی داند که این روح ناآرام واقعا چه کسی بوده است هر چند بعضی عقیده دارند که این سایه خمیده شوم:نفرین کلیسا
است بر غاصبان زمینهایش.می گویند راهب سیاهپوش پیش از مرگ هر یک از بایرونها ظاهر شده و شادی خود را نشان می دهد اما در هنگام شادیها:مانند تولد:این شبح با چهره ای غمگین ظاهر می شود.لرد بایرون شاعر در هنگام ازدواجش با آنابلا میلبنک شبح را دید که شادمانه به او می نگرد و این واقعه را به عنوان بدیمن ترین واقعه زندگیش در شعری بنام دون ژوان چنین توصیف کرد: گفته شد:در روز عروسی اربابها. او غمگینانه ظاهر می شود. و هنگام مرگشان نیز: اما با چهره ای شاد.
ارواح جنگجویان ایرانی در یونان عقیده بر اینست که مرگ ناگهانی باعث می شود تا روح مرده مدتها در محل حادثه سرگردان شود.اگر چنین روایتی درست باشد بنابراین
میادین جنگ بهترین محل رفت و آمد اشباح محسوب می شود.مورخین یونان باستان درباره دشت ترسناک ماراتن در شمال آتن:جایی که سربازان آتن با سپاهیان ایرانی در سال ۴۹۵ ق م درگیر شدند مطالب زیادی نوشته اند.تا سالها پس از این نبرد کسانی که از منطقه می گذشتند از صدای صفیر زوبینها:چکاچک شمشیرها و نعره مردان رو به مرگ سخن می گفتند.بعضی حتی مدعی دیدن سپاهیان آتنی با زره و کلاه خودهای برنزی و سپاهیان ایرانی با سپرهای بزرگ بافته از ترکه بودند.تاریخ بریتانیا سرشار از روایاتی مشابه است.شاید مردم این جزیره عاشق چنین قصه هایی هستند یا شاید هم حال و هوای مه گرفته و اسرار آمیز آن چنین داستانهایی را می پروراند.ما بین سالهای ۱۶۴۲ تا ۱۶۴۸ انگلیس صحنه جنگهای داخلی بود و گفته می شود که ارواح جنگجویان هنوز هم در آن میادین ظاهر می شوند.معتقدین این داستانها نظریات مختلفی در تایید آنها ارائه می دهند.بعضی می گویند:وحشت و دلهره مردانی که در این جنگها شرکت جسته اند آثاری روانی از خود در فضا و محیط بجا می گذارد.بعضی دیگر از جابه جایی زمانی سخن می گویند:جایی که گذشته و حال یکی می شوند.هر چه هست هنوز هم بسیاری از رویت چنین صحنه هایی خبر می دهند. نیمه های شب بود که اتومبیل خانم اسمیت در منطقه لستهام در اسکاتلند از حرکت ایستاد.هوا بارانی و مه آلود بود.او ناچار شد پیاده بسوی
خانه حرکت کند که ناگهان با صحنه عجیبی روبه رو شد.اشباحی مشعل بدست در دشت حرکت می کردند.او نزدیکتر شد و مردانی را با لباسها و سلاحهای قدیمی دید که در جستجوی زخمیها و مردگان بودند.خانم اسمیت از ترس از منطقه گریخت و بعدها قضیه را به اطلاع انجمن تحقیقات روح رسید اعضای انجمن به این نتیجه رسیدند که این خانم شاهد نبرد نکتاسهر در سال ۶۸۵ میلادی بوده است.نبرد اج هیل در سال ۱۶۴۲ در منطقه ای به همین نام بین چارلز اول و طرفداران پارلمان روی داد و نخستین منازعه از جنگهای داخلی انگلیس بود سالها بغد کسانی که از این منطقه می گذشتند صدای طبلهای نبرد:شلیک توپها و نعره سربازان را می شنیدند و صحنه هایی از این نبرد را در آسمان و در غروب خورشید مشاهده می کردند.همچنین غرب انگلیس و منطقه دارتمور محل روئیت اشباح:جن و پری است اما
معروفترین داستان مربوط به ظهور شاه آرتور و شوالیه های میزگرد است.تا به حال شاهدان زیادی در نیمه های شب مردانی را با لباسهای قدیمی:سوار بر اسب و مشعل بدست دیده اند.باستانشناسان بقایای قلعه ای قدیمی را حفاری کرده و آثاری از قرن ششم(دوره شاه آرتور)را در آنجا پیدا کردند. روح انتقامجو
داستان بانشی که در آن دیدار با این موجود گریان منجر به مرگ می شود در سراسر سرزمین ایرلند به گوش می خورد.بانشی در زبان گالیک به معنی پری زاده است.گرچه خیلیها می گویند او پری نیست بلکه روحی است که گاه نیات خیر و گاه نیات شر دارد.پریزاده بانشی قرنها است که در خانه های قدیمی سکنا دارد.گاه جیغهایی مرگبار می کشد و گاه خنده های ملایم سر می دهد.در قرن نوزدهم خانم فانشاو که به ملاقات دوست خود هونر اوبراین در ایرلند رفته بود نیمه های شب با صدای جیغی از خواب بیدار شد و پشت پنجره زنی را دید که به شیشه ها ناخن می کشید تن این زن به رنگ سبز مه آلود بود و صورتش که در نور مهتاب می درخشید رنگ پریده بود.چشمانی سبز و موهایی به رنگ قرمز داشت.این شبح ۳ بار ناله کرد و بعد آهی کشید و ناپدید شد.صبح روز بعد وقتی خانم فانشاو درباره این شبح سخن گفت خانم اوبراین نه متعجب شد و نه ترسید او توضیح داد که قرنها قبل زنی جوان توسط صاحب قصر اغوا شده و بعد به قتل رسیده است و جسدش در کف اتاقی که او در آن خوابیده بود دفن شده است.این روح سالهاست که در این قصر سرگردان است و هرگاه یکی از اعضای خانواده می میرد او ظاهر می شود و عبور او را به دنیای مردگان با خوشحالی نظاره می کند.ساعاتی بعد به بانو هونر خبر رسید که پسرعمویش در قصر مرده است. ترسناکترین روح
ترسناکترین روح نفرین شده انگلستان گوارچ.وای ریبن نام دارد و قرنها است که در ولز دیده می شود.این نام به معنی جادوگر مه است.این شبح به شکل پیرزنی با موهای ژولیده و دماغی نوک تیز و چشمانی نافذ و دندانهایی ریز ظاهر می شود.بازوان او لاغر و بلند و انگشتانی نیمه شکل دارد و بالهایی به شکل خفاش و پشتی خمیده اما مانند ارواح ایرلندی جیغ می کشد و خبر از مرگ اعضای خانواده هایی را می دهد که خون ولزی در رگهایشان جریان دارد.بعضی از اهالی ولز مدعی هستند که او را از نزدیک دیده اند.بعضی دیگر جای پنجه او را روی درها و پنجره ها مشاهده کرده اند و گاهی صدای بال زدنهای او را شبها شنیده اند.می گویند این شبح برای ۷۰۰ سال در قلعه دونات قدیس سکنی داشته است.یک شب میهمانی که در قلعه خوابیده بود با صدای زنی که زیر پنجره شیون و زاری می کرد از خواب بیدار می شود و به بیرون نگاه می کند.اما تاریکی همه چیز را در خود فرو برده بود.سپس صدای خراشیدن پنجره و صدای به هم خوردن بال را شنید و ترسید و فورا پنجره را بست.چراغی را روشن کرد و تا دمیدن سحر از جای خود تکان نخورد.سحرگاه از میزبان خود پرسید که آیا او نیز صداهای غیر عادی ای مانند شیون و صدای خراشیده شدن در را شنیده است و میزبان نیز جواب منفی داد.ولی گفت که موجودی که این صداها را ایجاد کرده است گوارچ.وای ریبن نام دارد.ساعتی نگذشته بود که خبر مرگ یکی از اعضای خانواده رسید
بازوی قطع شده گفته می شود که در قصر یکی از خانواده های اسکاتلندی بنام مکنزی دستی قطع شده گاه و بیگاه ظاهر می شود.ظهور این دست همیشه
مصادف است با مرگ یکی از اعضای خانواده.این دست حتی در قرن بیستم هم مشاهده شده است.یکبار این دست از دیوار تماشاخانه ای که یکی از اعضای خانواده مکنزی در آنجا حضور داشت بیرون آمد و عده زیادی آن را دیدند در یک مورد دیگر این دست بر زن جوانی که تازه از خواب بیدار شده بود ظاهر شد.او صدای ضربه ای را در کنار تختش شنید سرش را چرخانید و دید که شمعدانی نقره ای که سنگین و یکپارچه بود از قفسه به پایین افتاده است.او تعجب کرد که چه چیزی باعث سقوط این شمعدانی شده است.بناگاه دست و ساعدی سفید و رنگ پریده از دیوار ظاهر شد.دست استخوانی بود و انگشتانی دراز و باریک و ناخنهایی تیز و بلند داشت و مشخص بود که مربوط به یک زن است.شمعدان را این دست به زمین انداخته بود.دست به آرامی ناپدید شد.زن می دانست که این دست پیام آور مرگ یکی از اعضای خانواده است.و چون مادرش بیمار بود با نگرانی نزد او رفت ولی اتفاقی برای او نیفتاده بود.چند روز بعد یکی از عموزاده او درگذشت. زن گریان(برگرفته از کتاب جهان عجایب)

ﻣﻘﺪﻣﻪ »ﺟﻨﮓ را ﻫﯿﭻ ﮐﺲ دوﺳﺖ ﻧﺪارد. در ﺟﻨﮓ، ﭘﺪران ﭘﺴﺮان را ﺑﻪ ﺧﺎك ﻣﻰﺳﭙﺎرﻧﺪ ﺣﺎل آن ﮐﻪ در ﺻﻠﺢ، ﭘﺴﺮان ﭘﺪران را!«
ﮐﺮزوس ﭘﺎدﺷﺎه ﻟﯿﺪﯾﻪ ﺑﺴﯿﺎرى از ﻣﺮدم ﺟﻨﮓ را اﻣﺮى ﻋﺒﺚ و ﻗﺎﺑﻞ اﺟﺘﻨﺎب ﻣﻰداﻧﻨﺪ و ﮐﻢﺗﺮ ﮐﺴﻰ آن را دوﺳﺖ دارد. ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻈﺎﻣﯿﺎن، ﺑﻪ وﯾﮋه ﻧﻈﺎﻣﯿﺎن ﮐﺎر
ﮐﺸﺘﻪ و ﺟﻨﮓ دﯾﺪه ﺑﯿﺶ از دﯾﮕﺮان از ﺟﻨﮓ دورى ﮐﻨﻨﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﻰ ﮐﻪ ﺳﺎﺑﻘﻪى ﻣﺒﺎرزه در ﻣﯿﺎدﯾﻦ ﺟﻨﮕﻰ را دارﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻰ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻰآورﻧﺪ در ﻣﯿﺪان ﻧﺒﺮد، ﻣﺮگ اﻧﺴﺎنﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎر ﺳﺎده اﺗﻔﺎق ﻣﻰاﻓﺘﺪ و ﺳﺮﺑﺎزان ﺧﯿﻠﻰ زود ﺑﻪ ﻣﺮگ ﻫﻢﻗﻄﺎران، دوﺳﺘﺎن و ﺣﺘﺎ ﺑﺮادران ﺧﻮد ﻋﺎدت ﻣﻰﮐﻨﻨﺪ اﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ اﻓﺮاد ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺷﺮاﯾﻂ و ﭘﺎﯾﺎن ﺟﻨﮓ ﭘﻰ ﻣﻰﺑﺮﻧﺪ ﮐﻪ در ﺟﻨﮓ ﭼﻪ ﺑﺮ آنﻫﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﭼﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ دﺷﻤﻨﺎن ﺧﻮد آوردهاﻧﺪ. اﻣﺎ از ﯾﮏ ﻧﮑﺘﻪ ﻫﯿﭻ وﻗﺖ ﻧﻤﻰﺗﻮان ﻓﺮار ﮐﺮد: ﺟﻨﮓ اﺟﺘﻨﺎبﻧﺎﭘﺬﯾﺮ اﺳﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﺿﺮورى ﻧﺒﺎﺷﺪ اﻣﺎ اﮔﺮ زﻣﺎن رخ دادن آن ﺑﺮﺳﺪ، ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺪ ﻣﺎﻧﻊ آﻏﺎز آن ﺷﻮد.
ﻧﻈﺎﻣﯿﺎن ﻧﻘﻄﻪ آﻏﺎز ﺟﻨﮓ را ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪاران ﻣﻰداﻧﻨﺪ و ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪاران ﺑﺮﻋﮑﺲ آﻧﺎن، ﺟﻨﮓ را در ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻋﻼﻣﺖﻫﺎى ﻏﻠﻂ ﻧﻈﺎﻣﯿﺎن ذﮐﺮ ﻣﻰﮐﻨﻨﺪ اﻣﺎ اﻣﺮوز ﻋﺎﻣﻞ دﯾﮕﺮى ﻧﯿﺰ ﺑﻪ اﯾﻦ دو ﻋﺎﻣﻞ اﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ. اﻓﮑﺎر ﻋﻤﻮﻣﻰ، ﮔﺎﻫﻰ اﻓﮑﺎر ﻋﻤﻮﻣﻰ ﺟﻨﮓ را ﻣﻰﻃﻠﺒﺪ.
ﺑﺮرﺳﻰ ﺗﺎرﯾﺦ ﺟﻨﮓﻫﺎ ﻧﺸﺎن ﻣﻰدﻫﺪ ﭘﺲ از ﻣﺪﺗﻰ ﺗﺨﺎﺻﻢ ﻟﻔﻈﻰ و ﯾﺎ دﺳﺖ اﻧﺪازى ﻫﺎى ﻣﺤﺪود، ﺷﻌﻠﻪى ﺟﻨﮓ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺑﯿﻦ دو ﯾﺎ ﭼﻨﺪ ﻣﻠﺖ ﺷﻌﻠﻪور و ﮐﺸﻮر، ﻗﺎره و ﯾﺎ دﻧﯿﺎﯾﻰ ﺑﻪ آﺗﺶ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﻰﺷﻮد.
دﻟﯿﻞ ﺑﺮوز ﻧﺒﺮدﻫﺎ ﺳﺎده و ﮔﺎﻫﻰ ﮐﻢ اﻫﻤﯿﺖ ﺟﻠﻮه ﻣﻰﮐﻨﺪ اﻣﺎ واﻗﻌﯿﺖ ﭼﯿﺰ دﯾﮕﺮىﺳﺖ. دﻟﯿﻞ ﺑﺮوز ﻧﺒﺮد ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﯾﮏ ﯾﺎ ﭼﻨﺪ ﻋﺎﻣﻞ ﺳﺎده ﻧﯿﺴﺖ. دهﻫﺎ و ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺻﺪﻫﺎ ﻋﻠﺖ ﮐﻮﭼﮏ و ﺑﺰرگ ﺑﺎﻋﺚ اﻧﺒﺎﺷﺖ ﮐﯿﻨﻪى ﻣﻠﺖﻫﺎ ﻋﻠﯿﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻣﻰﺷﻮد و آن زﻣﺎن ﮐﻪ وﻗﺖ ﻓﻮران ﺧﺸﻢ ﻓﺮا ﻣﻰرﺳﺪ، ﮐﺴﻰ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺪ ﻣﺎﻧﻊ وﻗﻮع ﻧﺒﺮد ﺷﻮد. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﺎزى »دوﻣﯿﻨﻮ« ﺑﺮﻫﻢ ﻣﻰرﯾﺰد و ﺣﻮادث زﻧﺠﯿﺮوار رخ ﻣﻰ دﻫﺪ.
ﮔﻢ ﺷﺪن ﯾﮏ زن، ﺣﺮﮐﺖ ﯾﮏ واﺣﺪ ﺟﻨﮕﻰ ﺑﻪ داﺧﻞ ﺧﺎك ﮐﺸﻮر ﻣﻘﺎﺑﻞ، ﺷﻠﯿﮏ ﯾﮏ ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺗﺮور ﯾﮏ ﺷﺨﺺ ﻣﻬﻢ، ﻧﺤﻮه ى اﺳﺘﻔﺎده از ﯾﮏ رودﺧﺎﻧﻪى ﻣﺸﺘﺮك، ﺑﻨﺪر ﻣﺸﺘﺮك، ﻣﻨﺒﻊ اﻧﺮژى ﻣﺸﺘﺮك، اﺳﺘﻨﺎد ﺑﻪ ﯾﮏ ادﻋﺎى ﮐﻬﻨﻪ ارﺿﻰ، اﻋﻼم اﺳﺘﻘﻼل ﯾﮏ ﻧﮋاد ﺗﺤﺖ ﺳﺘﻢ، ﻋﻼﯾﻖ ﻧﮋادى، ﺷﻮوﻧﯿﺴﺘﻰ، راﺳﯿﺴﺘﻰ، اﯾﺪﺋﻮﻟﻮژﯾﮑﻰ و دهﻫﺎ دﻟﯿﻞ دﯾﮕﺮ!
اﻣﺎ ﻣﻠﺖﻫﺎى ﺧﺴﺘﻪ از ﺟﻨﮓ ﭘﺲ از آن ﮐﻪ ﺟﻨﮕﻰ را ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎن رﺳﺎﻧﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺳﺎلﻫﺎ و دﻫﻪﻫﺎ ﺗﻤﺎﯾﻠﻰ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﻧﺪارﻧﺪ. آنﻫﺎ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﺻﻠﺢ ﻣﻰروﻧﺪ و در ﺻﻠﺢ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻣﻰﮐﻨﻨﺪ و ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ ﻣﻰﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ آن ﮐﻪ ﻣﺠﺪدا ﺑﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪن از زﻧﺪﮔﻰ در ﺻﻠﺢ، ﺟﻨﮓ را آﻏﺎز ﻣﻰﮐﻨﻨﺪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﯾﮏ ﻧﺴﻞ ﺗﺎ زﻣﺎﻧﻰ ﮐﻪ ﺧﺎﻃﺮات ﻧﺎراﺣﺖ ﮐﻨﻨﺪهى ﺟﻨﮓ را در ﺣﺎﻓﻈﻪ دارد، ﻋﻼﻗﻪاى ﺑﻪ ﻧﺒﺮد ﻧﺸﺎن ﻧﻤﻰدﻫﺪ. اﻣﺎ ﺟﻨﮓﻫﺎ وﯾﮋﮔﻰ دﯾﮕﺮى ﻧﯿﺰ دارﻧﺪ و آن ﻣﺮگ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎن اﺳﺖ. ﻣﻌﻤﻮﻻ در ﺟﻨﮓﻫﺎ »ﺑﻬﺘﺮﯾﻦﻫﺎ« دﻟﯿﺮاﻧﻪ ﻣﻰﺟﻨﮕﻨﺪ و ﮐﺸﺘﻪ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ. آنﻫﺎ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ از ﺟﻨﮕﯿﺪن ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎن ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ اﺳﻄﻮرهﻫﺎى ﻣﻠﺖﻫﺎ ﻣﻰﺷﻮﻧﺪ. اﻟﺒﺘﻪ ﺟﻨﮓ ﯾﮑﺴﺮه ﭘﺪﯾﺪهاى ﻣﻨﻔﻰ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺟﻨﮓ ﺳﺒﺐ رﺷﺪ ﺧﻼﻗﯿﺖﻫﺎ، اﻓﺰاﯾﺶ دﻻورىﻫﺎ و ﺑﺮوز اﺧﻼق ﻣﺮداﻧﻪ ﻣﻰﺷﻮد. ﺟﻨﮓ ادﺑﯿﺎت ﻣﻰﺳﺎزد. »ﮔﺬﺷﺖ« ﻣﻰآﻣﻮزد و از ﺧﻮد ﮔﺬﺷﺘﻦ. اﻣﺎ ﺑﻰﺗﺮدﯾﺪ ﻣﺮدان ﺟﻨﮓ دﯾﺪه اوﻟﯿﻦ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎن ﺟﻨﮓ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ دﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﻪ ﺧﺎك ﺳﭙﺮدن ﻫﻢﻗﻄﺎران ﺧﻮد را ﻧﺪارﻧﺪ. ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺻﺪ ﺟﻨﮓ ﺑﺰرگ ﺗﺎرﯾﺦ ﺑﺎ اﯾﻦ ﻫﺪف ﺗﺪوﯾﻦ ﺷﺪه ﮐﻪ ﺑﺘﻮاﻧﺪ در ﻗﺎﻟﺐ ﯾﮏ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ، اﻃﻼﻋﺎﺗﻰ درﺑﺎره ﺟﻨﮓﻫﺎى ﺑﺰرگ ﺗﻤﺪن ﺑﺸﺮى ﺑﻪ ﺧﻮاﻧﻨﺪﮔﺎن ﺑﺪﻫﺪ. اﻣﺎ اﯾﻦ ﺻﺪ ﺟﻨﮓ ﭼﮕﻮﻧﻪ از ﻣﯿﺎن ﻫﺰاران ﺟﻨﮓ ﺗﺎرﯾﺦ ﺑﺸﺮ اﻧﺘﺨﺎب ﺷﺪه؟
ﻣﻰ ﺗﻮان اذﻋﺎن داﺷﺖ، اﯾﻦ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﺒﺎﺷﺪ و اﯾﺮادات ﻓﺮاواﻧﻰ ﺑﺘﻮان ﺑﺮ آن ﮔﺮﻓﺖ. اﻣﺎ ﻧﮕﺎرﻧﺪه اﯾﻦ اﻋﺘﻘﺎد را دارد ﮐﻪ ﺣﺪاﮐﺜﺮ ﺗﻼش ﺧﻮد را ﺑﺮاى ﺑﺎزﺷﻨﺎﺳﻰ ﺻﺪ ﺟﻨﮓ ﺑﺮﮔﺰﯾﺪه ﺗﺎرﯾﺦ ﺑﻪ ﮐﺎر ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ.
ﺟﻨﮓﻫﺎﯾﻰ ﮐﻪ در اﯾﻦ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺟﻤﻊ آورى ﺷﺪه، ﻫﻤﮕﻰ ﺑﺮ ﺗﺎرﯾﺦ ﺳﯿﺎﺳﻰ ﮐﺸﻮرﻫﺎ، ﻣﻠﺖﻫﺎ و ﺣﺘﺎ ﺟﻐﺮاﻓﯿﺎى ﺳﯿﺎﺳﻰ دﻧﯿﺎ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﮔﺬاردهاﻧﺪ.
٢
رﺧﺪاد ﺑﺮﺧﻰ از اﯾﻦ ﺟﻨﮓﻫﺎ ﺳﺒﺐ ﻣﺮگ ﺗﻤﺪنﻫﺎ، دوﻟﺖﻫﺎ و ﻣﻠﺖﻫﺎ ﺷﺪه و ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﻠﻞ دﯾﮕﺮى را ﺑﻪ ﺳﺮورى رﺳﺎﻧﺪه اﺳﺖ. اﻣﺎ ﻗﺒﻞ از ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ اﯾﻦ ﻣﻘﺎﻻت، ﻧﮑﺎﺗﻰ را ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﻮاﻧﻨﺪﮔﺎن ﻣﺤﺘﺮم ﮔﻮﺷﺰده ﮐﺮد.
-۱ اﻃﻼﻋﺎت ﻣﻮﺟﻮد درﺑﺎره ﺑﺮﺧﻰ ﺟﻨﮓﻫﺎ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ اﻧﺪك ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﺪ اﻣﺎ دﻟﯿﻞ ﺗﻮﺿﯿﺢ اﻧﺪك ﭘﯿﺮاﻣﻮن آنﻫﺎ اﺑﺘﺪا ﺑﻀﺎﻋﺖ ﻣﺤﺪود ﻋﻠﻤﻰ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه اﺳﺖ و دوم ﻧﺒﻮد ﻣﻨﺎﺑﻊ و ﻣﺂﺧﺬ در دﺳﺘﺮس.
-۲ در اﻧﺘﺨﺎب ﺟﻨﮓﻫﺎ، ﻋﻨﺼﺮ اول اﻧﺘﺨﺎب »ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺑﺮ ﺟﺮﯾﺎن ﺗﺎرﯾﺦ« ﺑﻮده و ﺷﺪت ﻧﺒﺮد، دﻻورى ﺟﻨﮕﺎوران و ﻣﺪاﻓﻌﺎن ﻋﻮاﻣﻞ ﺑﻌﺪى در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪهاﻧﺪ، ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ دﻟﯿﻞ ﮔﺎﻫﻰ ﺑﺮرﺳﻰ دﻻﯾﻞ ﺑﺮوز ﺟﻨﮓ و ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺟﻐﺮاﻓﯿﺎﯾﻰ ﺳﯿﺎﺳﻰ ﻣﻨﻄﻘﻪ وﻗﻮع ﺟﻨﮓ، ﻃﻮﻻﻧﻰﺗﺮ از ﭘﺮداﺧﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮد آن ﺑﻮده اﺳﺖ.
-۳ ﺑﺮرﺳﻰ ﺑﺴﯿﺎر دﻗﯿﻖ و ﻣﻮﺷﮑﺎﻓﺎﻧﻪ ﺟﻨﮓﻫﺎ ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪ ﺻﺮف ﺳﺎلﻫﺎ وﻗﺖ و ﺑﻪ ﮐﺎرﮔﯿﺮى ﺗﯿﻢﻫﺎى ورزﯾﺪه ﮐﺎرىﺳﺖ و ﻧﮕﺎرﻧﺪه اذﻋﺎن ﻣﻰﮐﻨﺪ اﯾﻦ اﻣﺮ از ﺑﻀﺎﻋﺖ او ﺧﺎرج اﺳﺖ اﻣﺎ ﻧﮑﺘﻪ ﻣﻬﻢ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺤﺼﻮل ﭼﻨﯿﻦ ﺗﺤﻘﯿﻘﻰ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪاى ﭼﻨﺪ ده ﺟﻠﺪى ﺷﻮد ﮐﻪ اﮔﺮ ﭼﻪ ارزش آﮐﺎدﻣﯿﮏ ﺧﻮاﻫﺪ داﺷﺖ اﻣﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮاﺗﺮ از ﻧﯿﺎز ﻫﺰاران ﺧﻮاﻧﻨﺪه ﻋﻼﻗﻪﻣﻨﺪ ﻧﻈﯿﺮ داﻧﺶآﻣﻮزان، ﺟﻮاﻧﺎن وﺳﺎﯾﺮ اﻗﺸﺎر ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺎﺷﺪ. در ﭘﺎﯾﺎن ﺿﺮورى ﻣﻰداﻧﻢ ﮐﻪ ﯾﺎد دوﺳﺖ ﺑﺰرﮔﻮارم، ﻣﺪﯾﺮ ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﻪى اﻧﺘﺸﺎرات ﻫﯿﺮﻣﻨﺪ، زﻧﺪهﯾﺎد ﺣﻤﯿﺪرﺿﺎ ﺑﺎﻗﺮزاده را ﮔﺮاﻣﻰ ﺑﺪارم. اﮔﺮ ﻣﺴﺎﻋﺪت اﯾﺸﺎن ﻧﺒﻮد، ﻫﯿﭻ ﮔﺎه زﻣﯿﻨﻪى ﭼﺎپ اﯾﻦ اﺛﺮ ﻣﯿﺴﺮ ﻧﻤﻰﮔﺸﺖ.
ﻧﺒﺮد آﺷﻮر و ﻣﺎد آﺷﻮرﯾﺎن، ﺟﻨﮕﺠﻮﯾﺎن ﺑﻰرﺣﻢ
در دﻧﯿﺎى ﻗﺪﯾﻢ ﺗﻤﺪنﻫﺎى ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ، ﭘﺎرس، ﭼﯿﻦ، ﺟﻨﻮب اروﭘﺎ و ﺷﻤﺎل ﺷﺮق آﻓﺮﯾﻘﺎ ﺑﻮد. اﻣﺎ در اﯾﻦ ﺑﯿﻦ، ﺑﯿﺶﺗﺮﯾﻦ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﻗﺪرت، ﺷﻮﮐﺖ و ﻧﻔﻮذ در ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺑﻮد. از ۲۳۰۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻣﺴﯿﺢ، دوﻟﺖﻫﺎى ﻣﺘﻌﺪدى در اﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﻪ وﺟﻮد آﻣﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺧﻰ از آنﻫﺎ ﻧﻈﯿﺮ ﻋﯿﻼﻣﻰﻫﺎ، ﺳﻮرى ﻫﺎ و ﻓﯿﻨﯿﻘﻰﻫﺎ از ﻗﺪرت و ﺷﮑﻮه ﻓﺮاواﻧﻰ ﺑﺮﺧﻮردار ﺷﺪﻧﺪ. اﯾﻦ ﻣﻠﺖﻫﺎ داراى روﺣﯿﻪ ﺷﻬﺮﻧﺸﯿﻨﻰ و اﯾﺠﺎد ﺗﻤﺪن ﺑﻮدﻧﺪ اﮔﺮ ﭼﻪ از ﺟﻨﮕﺎورى ﻧﯿﺰ ﻏﺎﻓﻞ ﻧﺒﻮدﻧﺪ. اﻣﺎ ﺑﻪ ﺗﺪرﯾﺞ در ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ دوﻟﺘﻰ در ﺣﺎل ﭘﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺣﯿﺎت ﺗﻤﺪن ﻫﺎى ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ را ﺑﻪ ﺧﻄﺮ اﻧﺪازد.
دوﻟﺖ آﺷﻮر آﺷﻮرى ﮐﻪ ﻣﻠﺘﻰ ﺳﺎﻣﻰﻧﮋاد در ۱۳۰۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد اﺳﺘﻘﻼل ﯾﺎﻓﺘﻪ و ﺳﯿﺎﺳﺖ »ﺟﻨﮓ و ﭘﯿﺸﺮوى« را اﺗﺨﺎذ ﮐﺮدﻧﺪ. دﻟﯿﻞ اﺻﻠﻰ اﯾﻦ اﻣﺮ ﻧﯿﺰ
ﻏﯿﺮﺣﺎﺻﻠﺨﯿﺰ ﺑﻮدن زﻣﯿﻦ ﻫﺎى آنﻫﺎ و آﺑﺎداﻧﻰ ﺗﻤﺪنﻫﺎى ﻣﺠﺎور ﺑﻮد. در ﺑﻬﺎر ﻫﺮ ﺳﺎل دوﻟﺖ آﺷﻮر ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﺧﻮد را ﮔﺮدآورى ﮐﺮده و ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻫﺎى آﺑﺎد اﻃﺮاف ﻣﻰﺗﺎﺧﺖ. ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﭘﻰ در ﭘﻰ، آنﻫﺎ را ﺑﻪ اﻧﺪازهاى ﻗﻮى و ﺟﻨﮕﺎور ﺳﺎﺧﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﺳﺎلﻫﺎى ۱۳۰۰ ﺗﺎ ۶۰۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻗﻮىﺗﺮﯾﻦ ﻗﺪرت ﻧﻈﺎﻣﻰ آﺳﯿﺎ ﺑﻮدﻧﺪ. ﺳﭙﺮﻫﺎى ﺑﻠﻨﺪ، وﺳﺎﯾﻞ ﻗﻠﻌﻪ ﮐﻮب و ﺑﺮجﻫﺎى ﻣﺘﺤﺮك ﺳﺒﺐ ﺷﺪه ﺑﻮد ﺗﺎ ﻫﯿﭻ ﺷﻬﺮى در ﺑﺮاﺑﺮ آنﻫﺎ ﺗﻮان ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ و از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ در دﺷﺖﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺳﺮﺑﺎزان ﺗﻤﺪنﻫﺎى دﯾﮕﺮ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ آنﻫﺎ ﻧﺒﻮدﻧﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ ﺳﺮﺑﺎز آﺷﻮرى از ﻧﻈﺮ ﺗﺠﻬﯿﺰات ﺳﺮآﻣﺪ زﻣﺎن ﺧﻮد ﺑﻮد. ﺗﯿﺮ و ﮐﻤﺎن، ﻧﯿﺰه، ﮐﻼﻫﺨﻮد و زره ﺳﺒﺐ ﺷﺪه ﺑﻮد ﺗﺎ ﻣﺮدان آﺷﻮرى ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ روﯾﯿﻦ ﺗﻦ ﺷﻮﻧﺪ. ﻣﻰﺗﻮان ﮔﻔﺖ از ﻧﻈﺮ ﻧﻈﺎﻣﻰ، آﺷﻮر ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ رم ﺑﺎﺳﺘﺎن ﺑﻮد و ﺳﭙﺎهﻫﺎى آﺷﻮرى ﺑﺴﯿﺎر ﻣﻨﻈﻢ و ﺗﻌﻠﯿﻢ دﯾﺪه ﺑﻮدﻧﺪ.
دوﻻﻧﺪﻟﻦ، ﺗﺎرﯾﺦ ﻧﻮﯾﺲ ﻓﺮاﻧﺴﻮى، در ﮐﺘﺎب ﺗﺎرﯾﺦ ﺟﻬﺎﻧﻰ ﺧﻮد ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﺪ: ﺧﻄﺮ آﺷﻮرى ﻫﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺗﺠﻬﯿﺰات ﭘﯿﺸﺮﻓﺘﻪ آنﻫﺎ ﻧﺒﻮد ﺑﻠﮑﻪ روش ﺣﻤﻠﻪ و ﯾﻮرش آن ﻫﺎ ﺑﯿﺶﺗﺮ ﺳﺒﺐ وﺣﺸﺖ دﺷﻤﻨﺎن ﻣﻰﺷﺪ. (ﻣﻠﺘﻰ ﮐﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ آنﻫﺎ ﺳﺮ ﻓﺮود ﻧﻤﻰآورد از روى زﻣﯿﻦ ﻣﺤﻮ ﻣﻰﺷﺪ.) آنﻫﺎ ﺑﻪ ﻏﺎرت دﻫﺎت، ﺳﻮزاﻧﺪن ﺧﺮﻣﻦ ﻫﺎ و ﻗﻄﻊ درﺧﺘﺎن ﻣﯿﻮهدار اﻗﺪام ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ. ﺳﮑﻨﻪ ﺷﻬﺮﻫﺎ را ﻣﻰﮐﺸﺘﻨﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﻣﺮدان را ﻣﻰﮐﻨﺪﻧﺪ و آنﻫﺎ ﮐﻪ زﻧﺪه ﻣﻰﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﻏﻼﻣﻰﻣﻰرﻓﺘﻨﺪ.
٣
آﺷﻮر در اوج ﻗﺪرت در ۸۰۰ ﻗﺒﻞ ازﻣﯿﻼد آﺷﻮر ﺑﯿﺶﺗﺮ ﺳﺮزﻣﯿﻦﻫﺎى ﻣﺘﻤﺪن را ﺧﺮاﺟﮕﺰار ﺧﻮد ﮐﺮده ﺑﻮد، ﺳﻮرﯾﻪ ﺑﻪ ﺗﺼﺮف درآﻣﺪه و ﺑﺎﺑﻞ ﺗﺤﺖ ﻓﺮﻣﺎن
ﮔﺮدﯾﺪ. در ۷۲۲ ق. م ﻫﻢ زﻣﺎن ﺑﺎ ﭘﺎدﺷﺎﻫﻰ ﺳﺎرﮔﻦ دوم، اﻣﭙﺮاﺗﻮر ﺑﺰرگ آﺷﻮر، ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺗﻤﺎم ﻣﻠﻞ ﺗﺤﺖ ﻓﺮﻣﺎن آﺷﻮر (ﮐﻪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺧﺎور ﻧﺰدﯾﮏ اﻣﺮوز ﺑﻪ ﻋﻼوه ﻣﺼﺮ را در ﺑﺮ ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ) ﺳﺮ ﺑﻪ ﻃﻐﯿﺎن ﺑﺮداﺷﺘﻨﺪ. اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﻧﯿﺮوﻣﻨﺪ آنﻫﺎ را ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮان اوﻟﯿﻦ اﺗﺤﺎد ﺑﺰرگ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺗﺎرﯾﺦ ﺑﺸﺮ داﻧﺴﺖ. اﺗﺤﺎدﯾﻪاى ﻣﺮﮐﺐ از ﺑﺎﺑﻞ، ﻋﯿﻼم، ﻣﺼﺮ، ﺷﺎم، ﻣﺎد ﺑﻪ ﻋﻨﻮان دوﻟﺖﻫﺎى ﺑﺰرگ دﻧﯿﺎى ﻗﺪﯾﻢ در ﮐﻨﺎر دهﻫﺎ ﻣﻠﺖ ﮐﻮﭼﮏ دﯾﮕﺮ ﺗﺤﺖ ﺳﺘﻢ، ﺑﻪ اﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ رﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ زﻣﺎن ﺑﺮاى درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪن ﺳﭙﺎهﻫﺎى آﺷﻮر ﻓﺮا رﺳﯿﺪه ﻏﺎﻓﻞ از آن ﮐﻪ ﻗﺪرت ﻧﻈﺎﻣﻰ و ﺟﻨﮕﺎورى آﺷﻮر ﭼﯿﺰ دﯾﮕﺮىﺳﺖ.
ﺳﺎرﮔﻦ در ۷۲۰ ق. م ﺑﻪ ﺷﺎم (ﺳﻮرﯾﻪ) رﻓﺘﻪ و آن ﻫﺎ را ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﻣﺼﺮى ﯾﮏ ﺟﺎ درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ. ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎل ﻣﻠﻞ اورات و ﻣﺎدﻫﺎ را ﺷﮑﺴﺖ داد و ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺣﺮﮐﺖ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﻨﻮب ﺳﺎﻣﺎن داد.
ارﺗﺶ وﺣﺸﺖزدهى ﻋﯿﻼم، ﻧﺠﻨﮕﯿﺪه ﺑﺎﺑﻞ را رﻫﺎ ﮐﺮد و ﺑﻪ ﺟﻨﻮب ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ ﮐﺮد. ﭘﺴﺮ ﺳﺎرﮔﻦ، ﺳﻨﺎﺧﺮﯾﺐ، ﻧﯿﺰ ﭘﺲ از او ﺑﻪ ﻣﺪت ۱۵ ﺳﺎل ﻧﺒﺮدﻫﺎ را اداﻣﻪ داد و ﺑﺎﺑﻞ را ﮐﺎﻣﻼ وﯾﺮان ﮐﺮد. وى آﺳﯿﺎ ﺻﻐﯿﺮ را ﻧﯿﺰ ﺗﺼﺮف ﮐﺮد.
ﺑﺎ ﺑﻪ ﻗﺪرت رﺳﯿﺪن آﺷﻮر ﺑﺎﻧﻰﭘﺎل در ۶۶۹ ق.م، اﻣﭙﺮاﺗﻮرى آﺷﻮر ﺑﻪ ﺣﺪ ﮐﻤﺎل رﺳﯿﺪ. ﺷﻬﺮﻫﺎى ﺑﺰرگ آﺳﯿﺎ ﯾﺎ ﺧﺎﻟﻰ از ﺳﮑﻨﻪ ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﺼﺮف آﺷﻮر درآﻣﺪﻧﺪ. ﺑﺎﻧﻰﭘﺎل ﭼﻨﺪى ﺑﻌﺪ ﻋﯿﻼم را ﺑﻪ ﺗﺒﻌﯿﺖ وادار ﮐﺮد و ﺑﺎ ﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮدن ﺷﻬﺮ ﺗﺐ، ﻣﺼﺮىﻫﺎ را ﻧﯿﺰ وادار ﺑﻪ ﺗﺒﻌﯿﺖ ﮐﺮد.
ﻇﻬﻮر دوﻟﺖ ﻣﻘﺘﺪر ﻣﺎد ﻣﺎدىﻫﺎ ﭼﻨﺎن ﮐﻪ در ﺗﺎرﯾﺦ اﯾﺮان ﺑﺎﺳﺘﺎن ﭘﯿﺮﻧﯿﺎ ذﮐﺮ ﺷﺪه در اﺑﺘﺪاى ﮐﺎر ﺗﺎ ﺳﺎلﻫﺎ ﺧﺮاﺟﮕﺰار دوﻟﺖ آﺷﻮر ﺑﻮدﻧﺪ. در ۷۴۴ ق. م ﻣﺠﺪدا
ﻧﺒﺮدى ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻦ آﺷﻮرى ﻫﺎ و ﻣﺎدﻫﺎ رخ ﻣﻰدﻫﺪ ﮐﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﺳﻮد دوﻟﺖ آﺷﻮر ﺗﻤﺎم ﻣﻰﺷﻮد. اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺳﺒﺐ اﻃﺎﻋﺖ ﮐﻠﯿﻪ ﻃﻮاﯾﻒ ﻣﺎدى از آﺷﻮر ﻣﻰﺷﻮد و ﻣﻬﺎﺟﻤﺎن ﺗﺎ ﮐﻮه دﻣﺎوﻧﺪ را ﻣﺘﺼﺮف ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ. ۶۰ ﻫﺰار اﺳﯿﺮ در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﮐﺎﻻه، ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ اوﻟﯿﻪ آﺷﻮرىﻫﺎ، ﻓﺮﺳﺘﺎده ﻣﻰﺷﻮد. ﻣﺎدﻫﺎ ﮐﻪ در زﻣﺎن ﺧﻮد داراى ﻗﺪرت، ﻧﻔﻮس و وﺳﻌﺖ ﺧﺎك زﯾﺎدى ﺑﻮدﻧﺪ، ﻫﻤﻮاره ﺗﺤﺖﺗﺄﺛﯿﺮ ﻗﺪرت آﺷﻮر ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﻧﺸﺎن دادن ﻗﺪرت ﺧﻮد ﻧﺸﺪه ﺑﻮدﻧﺪ. ﭘﺎدﺷﺎﻫﺎن ﻣﺎد ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ ﻣﺎدام ﮐﻪ آﺷﻮر ﺑﺮ ﻗﺪرت ﺳﻮار اﺳﺖ ﻣﺎد در ﺣﺪ ﯾﮏ ﺧﺮاﺟﮕﺰار ﺑﺎﻗﻰ ﻣﻰﻣﺎﻧﺪ. در ۷۰۸ ﭘﺎدﺷﺎه ﺑﺰرگ ﻣﺎد ﺑﻪ ﻧﺎم دﯾﺎﮐﻮ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﺟﻠﻮس ﮐﺮد. او ﮐﺴﻰ ﺑﻮد ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻪﻫﺎى ﻣﺎد ﺑﺰرگ را ﻣﺴﺘﺤﮑﻢ ﮐﺮد. ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪى ﻣﻮرﺧﺎن او ﺣﺪود ۵۰ ﺳﺎل ﺳﻠﻄﻨﺖ ﮐﺮد و ﺑﺎ ﯾﮑﭙﺎرﭼﻪ ﮐﺮدن اﻗﻮام ﻣﺎد زﻣﯿﻨﻪ ﺑﺮاى ﻃﻐﯿﺎن ﻋﻠﯿﻪ آﺷﻮر ﻓﺮاﻫﻢ آﻣﺪ. ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواى آﺷﻮر، ﺳﻨﺎﺧﺮﯾﺐ، در آن زﻣﺎن درﮔﯿﺮ ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ﺑﺎﺑﻞ و ﻋﯿﻼم ﺑﻮد و ﭼﻮن ﻣﺎد ﺑﻪ ﻃﻮرﻣﺮﺗﺐ ﺧﺮاج ﺧﻮد را ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪاى ﺑﺮاى ﺟﻨﮓ ﻧﯿﺰ ﻧﺒﻮد. ﻣﺮگ دﯾﺎﮐﻮ ﺑﻪ او اﺟﺎزه اﺟﺮا ﮐﺮدن »ﻓﮑﺮ ﺑﺰرﮔﺶ« را ﻧﺪاد، اﻣﺎ ﭘﺴﺮ او، ﻓﺮورﺗﯿﺶ، اﯾﻦ ﻓﮑﺮ را اداﻣﻪ داد و در ﺣﻮاﻟﻰ ﺳﺎلﻫﺎى ۶۴۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﭘﺲ از ﻣﻄﯿﻊ ﮐﺮدن ﻗﺒﺎﯾﻞ آرﯾﺎﯾﻰ و ﭘﺎرﺳﻰ در ۶۳۳ ﻗﺼﺪ اﺳﺘﻘﻼل از آﺷﻮر را ﮐﺮد، اﻣﺎ ﭘﺲ از ﻧﺒﺮدى ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻣﺎدﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﯿﺮوﻫﺎى آﺷﻮر ﻧﻤﻰﺗﻮان ﺑﺎ ﺳﺮﺑﺎزان ﻣﻌﻤﻮﻟﻰ ﺟﻨﮕﯿﺪ. ﭘﯿﺮﻧﯿﺎ در ﮐﺘﺎب اﯾﺮان ﺑﺎﺳﺘﺎن ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﺪ: »ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪى، ﻣﺎدﻫﺎ ﺑﻪ واﺳﻄﻪى ﭘﯿﺸﺮﻓﺖﻫﺎى ﺧﻮد در ﺷﺮق ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﺗﺎ از ﻗﯿﺪ آﺳﻮر (آﺷﻮر) ﺧﻼﺻﻰ ﯾﺎﺑﻨﺪ اﻣﺎ ﺳﭙﺎه ﭼﺮﯾﮑﻰ آنﻫﺎ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻗﺸﻮن ﻣﺸﻖﮐﺮدهى آﺳﻮر ﮐﻪ در ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﻋﯿﻼم ورزﯾﺪهﺗﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد ﺗﺎب ﻧﯿﺎورده و ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮرد و ﺷﺎه ﻫﻢ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ.« ﻇﻬﻮر ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه
در ﺣﻮاﻟﻰ ﺳﺎلﻫﺎى ۶۳۰ ق. م ﻣﺎد، ﭘﺎدﺷﺎه ﺑﺰرگ دﯾﮕﺮى را ﺑﺮ ﺧﻮد دﯾﺪ. ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه (ﮐﯿﺎﮐﺴﺎر) ﻧﯿﺰ ﻣﺠﺒﻮر ﺷﺪ راه ﮔﺬﺷﺘﮕﺎن ﺧﻮ را ﺑﺮاى ﻧﺎﺑﻮدى آﺷﻮر دﻧﺒﺎل ﮐﻨﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ ﺧﻮب ﻣﻰداﻧﺴﺖ اﮔﺮ آﺷﻮر ﻓﺮاﻏﺖ از ﻧﺒﺮدﺣﺎﺻﻞ ﮐﻨﺪ ﻣﺎد را از ﺑﯿﻦ ﻣﻰﺑﺮد. اﻣﺎ او از اﺷﺘﺒﺎه ﻓﺮورﺗﯿﺶ
٤
ﻋﺒﺮت ﮔﺮﻓﺖ و ﭘﺎﯾﻪى ﺧﻮد را ﺑﺮاى ﯾﮏ ارﺗﺶ ﺣﺮﻓﻪاى و ﻣﺸﻖﮐﺮده ﮔﺬاﺷﺖ. ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪى ﻣﻮرﺧﺎن، ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه ﺳﺎلﻫﺎ ﺑﺮ روى ﺗﺮﺑﯿﺖ اﯾﻦ ﻧﯿﺮو زﺣﻤﺖ ﮐﺸﯿﺪ. ﯾﮏ ﺳﻮاره ﻧﻈﺎم ﭘﺮﻗﺪرت در ﮐﻨﺎر ﭘﯿﺎده ﻧﻈﺎم ﻣﺠﻬﺰ ﺑﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ و ﮐﻤﺎن ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ از ﭘﺲ ﻧﯿﺮوﻫﺎى آﺷﻮر ﺑﺮآﯾﺪ. ﻧﺒﺮد اول ﻣﺎد و آﺷﻮر از ﺣﺪود ۶۲۷ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﻣﺎد ﺑﺎ ﻫﺠﻮم ﺑﻪ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺑﺎ ﺳﭙﺎهﻫﺎى آﺷﻮرى ﺑﻪ ﻧﺒﺮد ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ. ﺳﻮاره ﻧﻈﺎمﻫﺎى ﻣﺎدى ﺑﻪ دﻟﯿﻞ
ورزﯾﺪﮔﻰ ﺳﻮارﮐﺎران و ﻗﺪرت اﺳﺐﻫﺎ ﭘﺲ از ﭼﻨﺪ ﺟﻨﮓ ﺑﺰرگ و ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺳﺮاﻧﺠﺎم آﺷﻮرىﻫﺎ را (ﮐﻪ ﺗﺎﮐﻨﻮن ﻃﻌﻢ ﺷﮑﺴﺖ را ﻧﭽﺸﯿﺪه ﺑﻮدﻧﺪ) ﺷﮑﺴﺖ دادﻧﺪ.
اﻣﺎ ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه آﺷﻮر ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪه را رﻫﺎ ﻧﮑﺮد و ﺗﺎ ﭘﺸﺖ دروازهﻫﺎى ﻧﯿﻨﻮا (ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ آﺷﻮر) آنﻫﺎ را ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮐﺮد. ﻣﺤﺎﺻﺮهى ﻧﯿﻨﻮا ﻫﺮ ﭼﻪ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺮ ﻣﻰﺷﺪ اﺣﺘﻤﺎل ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪن ﻣﺪاﻓﻌﺎن اﻓﺰاﯾﺶ ﻣﻰﯾﺎﻓﺖ. اﻣﺎ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺣﺎدﺛﻪاى ﺳﺒﺐ ﻧﺠﺎت ﻧﯿﻨﻮا ﺷﺪ و ﺑﻪ ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه ﺧﺒﺮ رﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺳﯿﺖﻫﺎ از ﻗﻔﻘﺎز ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﺑﻪ ﺷﻤﺎل ﻣﺎد آﻣﺪهاﻧﺪ. ﭘﺎدﺷﺎه ﻣﺎد ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﻧﯿﻨﻮا را رﻫﺎ ﮐﺮد و ﺑﻪ ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﺧﻮد ﺑﺎزﮔﺸﺖ.
ﻧﺒﺮد دوم و ﻧﻬﺎﯾﻰ ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه ﺑﻪ رﻏﻢ ﻧﺒﺮد ﻃﻮﻻﻧﻰ و دﯾﺮ ﻓﺮﺟﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﯿﺖﻫﺎ داﺷﺖ ﺧﻮب ﻣﻰداﻧﺴﺖ دﺷﻤﻦ اﺻﻠﻰ او ﻗﺪرت رزﻣﻰ ﻓﻮقاﻟﻌﺎده آﺷﻮر اﺳﺖ
و اﮔﺮ در اﯾﻦ ﺳﺎل ﻫﺎ ﮐﻪ آﺷﻮر ﺿﻌﯿﻒ اﺳﺖ آن را از ﺑﯿﻦ ﻧﺒﺮد، ﺑﻪ زودى اﯾﻦ ﻏﻮل ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻣﺠﺪدا ﻗﺪرت ﻣﻰﮔﯿﺮد ﺑﻪ وﯾﮋه آن ﮐﻪ ﭘﺲ از ﻣﺮگ آﺷﻮر ﺑﺎﻧﻰﭘﺎل اﯾﻦ دوﻟﺖ از ﺷﻮﮐﺖ اﻓﺘﺎده ﺑﻮد. ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه در ﺣﺪود ۶۱۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﻧﯿﻮﭘﻮﻻس ﺳﺎر ﻓﺮﻣﺎﻧﺪار ﺑﺎﺑﻞ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ آﺷﻮر ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد از ﮐﻨﺎرهﻫﺎى دﺟﻠﻪ و ﻓﺮات ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻧﯿﻨﻮا را آﻏﺎز ﮐﺮد. ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه و ﺑﺎﺑﻞ ﺑﺪون ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﺗﺎ ﭘﺎى دﯾﻮارﻫﺎى ﻧﯿﻨﻮا ﭘﯿﺶ رﻓﺘﻨﺪ. ﻫﯿﭻ ﮐﺪام از دوﻟﺖﻫﺎى ﺧﺮاﺟﮕﺰار آﺷﻮر ﻋﻼﻗﻪاى ﺑﻪ ﭘﺮداﺧﺖ ﺧﺮاج ﺑﻪ اﯾﻦ دوﻟﺖ ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﻣﻬﺎﺟﻢ ﻧﯿﺰ اﯾﺴﺘﺎدﮔﻰ ﻧﮑﺮدﻧﺪ.
در ۶۰۶ ق. م ﻧﯿﻨﻮا ﺑﺎﻻﺧﺮه ﭘﺲ از ﻣﺤﺎﺻﺮهﻫﺎى ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺳﻘﻮط داد. آن ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺳﺮﭘﺮﺳﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ در ﮐﺘﺎب ﺗﺎرﯾﺦ اﯾﺮان ﺧﻮد ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ ﺳﻘﻮط ﻧﯿﻨﻮا ﺑﻪ ﻃﻮر ﻓﺠﯿﻌﻰ واﻗﻊ ﺷﺪ. وى ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ: »ﭘﺎدﺷﺎه ﺗﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮد ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﮐﺮد و ﭼﻮن ﻣﺄﯾﻮس ﮔﺮدﯾﺪ ﺑﺮاى اﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ دﺳﺖ دﺷﻤﻦ ﮔﺮﻓﺘﺎر ﻧﺸﻮد ﺧﺮﻣﻨﻰ از آﺗﺶ ﻓﺮاﻫﻢ ﮐﺮده و ﺑﻪ اﺗﻔﺎق اﻋﻀﺎ و اﻓﺮاد ﺧﺎﻧﻮادهاش در آن داﺧﻞ ﺷﺪ و در آﺗﺶ ﺑﺴﻮﺧﺖ.« ﺑﺮﺧﻰ ازﻣﻮرﺧﺎن ﻧﯿﺰ ﻣﻰﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ آب دﺟﻠﻪ ﺣﺼﺎر ﻧﯿﻨﻮا را ﺧﺮاب ﮐﺮد. در ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻧﯿﻨﻮا ﭘﺲ از ﺳﻘﻮط زﯾﺮ و زﺑﺮ ﺷﺪ. ﻣﺮدان ﻣﺎدى و ﺑﺎﺑﻠﻰ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪاى اﯾﻦ ﺷﻬﺮ را وﯾﺮان ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ اﻓﺴﺎﻧﻪﻫﺎ ﭘﯿﻮﺳﺖ.
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎر آﺷﻮر ﺑﺴﯿﺎر دﻫﺸﺘﻨﺎك ﺑﻮد. از آﺷﻮر ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ. ﻓﺎﺗﺤﺎن اﯾﻦ ﺑﺎر ﺑﺎ آﺷﻮر ﻫﻤﺎن ﮐﺎرى را ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ آﺷﻮر ۵۰۰ ﺳﺎل ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﺘﺼﺮﻓﺎن ﺧﻮد ﻣﻰآورد. ﻣﺮگ آﺷﻮر ﺑﻪ ﯾﮏ دوره ﺟﻨﮓ و ﺧﻮﻧﺮﯾﺰى ﺳﺒﻌﺎﻧﻪ ﭘﺎﯾﺎن داد. اﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻰرﺳﯿﺪ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ، ﻏﺮب ﻓﻼت اﯾﺮان، آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ، ﻣﺼﺮ و ﺧﺎور ﻧﺰدﯾﮏ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻧﻔﺴﻰ ﺑﻪ راﺣﺘﻰ ﺑﮑﺸﺪ. از ﮔﺮدوﻧﻪﻫﺎﻫﻰ ﻣﺮﮔﺒﺎر آﺷﻮر دﯾﮕﺮ ﺧﺒﺮى ﻧﺒﻮد. اﻟﺒﺘﻪ ﮔﺬﺷﺖ زﻣﺎن ﻧﺸﺎن داد ﮐﻪ ﻣﺪت اﯾﻦ آراﻣﺶ زﯾﺎد ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻮد ﭼﺮا ﮐﻪ آﺷﻮر از ﺑﯿﻦ رﻓﺖ اﻣﺎ ﻣﺎد ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪه ﺑﻮد.
ﻧﺒﺮد ﺑﺎﺑﻞ ﮐﻮرش ﺑﺎﺑﻞ را ﻓﺘﺢ ﻣﻰﮐﻨﺪ
دوﻟﺖﻫﺎى ﺑﺰرگ دﻧﯿﺎى ﻗﺪﯾﻢ ﮐﻪ از ۴ ﻫﺰار ﺳﺎل ﻗﺒﻞ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﺑﯿﺶﺗﺮﯾﻦ ﺗﻤﺮﮐﺰ را در ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﯾﺎ ﻋﺮاق ﮐﻨﻮﻧﻰ داﺷﺘﻨﺪ. اﯾﻦ دوﻟﺖﻫﺎ اﮐﺜﺮا ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ، ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ و ﺑﻌﻀﺎ ﺟﻨﮕﺠﻮ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻗﻮم آﺷﻮر ﺑﻮدﻧﺪ.
اﻗﻮام ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ در زﻣﺎﻧﻰ ﮐﻪ در اوج اﻗﺘﺪار ﺑﻮدﻧﺪ اﻗﻮام ﺷﺮﻗﻰ ﻣﺴﺘﻘﺮ در اﯾﺮان ﮐﻨﻮﻧﻰ، اﻗﻮام ﺧﺎور ﻧﺰدﯾﮏ و ﻣﺼﺮى ﻫﺎ را ﻧﯿﺰ ﺗﺤﺖ ﻓﺮﻣﺎن داﺷﺘﻨﺪ اﻣﺎ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺗﺎرﯾﺨﻰ ﻧﺸﺎن ﻣﻰدﻫﺪ ﮐﻪ ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺎدﻫﺎ در ﺷﺮق ﻗﺪرت آنﻫﺎ را ﺗﺤﺖ اﻟﺸﻌﺎع ﻗﺮار داد. از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ اﻗﻮام ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪى در ﺟﻨﻮب اروﭘﺎ در ﺣﺎل ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻮدﻧﺪ، ﻣﻀﺎﻓﺎ آن ﮐﻪ ﺗﻀﺎد ﺷﺪﯾﺪ ﻣﻨﺎﻓﻊ اﯾﻦ اﻗﻮام ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ آنﻫﺎ را ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ اﻧﺠﺎم
٥
ﺟﻨﮓﻫﺎى ﺑﺴﯿﺎر ﻃﻮﻻﻧﻰ ﮐﺮده ﺑﻮد ﮐﻪ در آﺧﺮﯾﻦ آن ﻫﻮﺧﺸﺘﺮ آﺷﻮر را از روى زﻣﯿﻦ ﻣﺤﻮ ﮐﺮد. اﻟﺒﺘﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﺎﺑﻠﯿﺎن در ﺳﻘﻮط ﻧﯿﻨﻮا ﺑﻰﺗﺄﺛﯿﺮ ﻧﺒﻮد. اﻣﺎ ﺑﺮاى ﻣﺮدم ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ اﯾﻦ آﺧﺮ ﻣﺎﺟﺮا ﻧﺒﻮد، ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎن در ﻣﺮﮐﺰ اﯾﺮان ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ و اﮐﻨﻮن ﺑﺮاى ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪن ﺑﻪ ﯾﮏ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺰرگ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺘﺢ ﺑﺎﺑﻞ را در ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ »ﮐﻢ« داﺷﺘﻨﺪ.
ﮐﻮرش ﮐﺒﯿﺮ ﺳﺎلﻫﺎى ۵۴۶ ق. م ﺗﺎ ۵۳۸ ق. م ﺑﻪ درﺟﻪاى از ﻗﺪرت رﺳﯿﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﻮد از ﻧﺒﺮد ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ دﺳﺖ ﺧﺎﻟﻰ ﺑﺎز ﻧﻤﻰﮔﺮدد. در ۵۳۹ ق. م ﮐﻮرش ﺑﺎ ارﺗﺸﻰ ﻣﺠﻬﺰ و ﺑﺰرگ از دﺟﻠﻪ ﻋﺒﻮر ﮐﺮد.
ﺑﺎﺑﻞ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ داﺷﺘﻦ ﺑﺮج و ﺑﺎروﻫﺎى ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺰرگ و ﻣﺮﺗﻔﻊ ﻣﻌﺮوف ﺑﻮد و ﮔﻤﺎن ﺑﺴﯿﺎرى ﺑﺮ اﯾﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﮐﻮرش از ﺣﻤﻠﻪى ﺧﻮد ﻃﺮﻓﻰ ﻧﺒﻨﺪد. ﻧﺒﻮﺋﯿﺪ، ﭘﺎدﺷﺎه ﺑﺎﺑﻞ، ﮐﻪ ﻣﺮدى ﻫﻨﺮ دوﺳﺖ ﺑﻮد ﺑﺮاى ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺳﭙﺎه ﮐﻮرش ﭘﺴﺮ ﺧﻮد، ﺑﻠﺘﺴﺮ، را ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﮐﻮرش ﻓﺮﺳﺘﺎد اﻣﺎ ﺑﻠﺘﺴﺮ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮرد و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﺑﻞ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﺴﺖ.
ﻓﺘﺢ ﺑﺎﺑﻞ در اﺑﺘﺪا ﻏﯿﺮﻣﻤﮑﻦ ﻣﻰﻧﻤﻮد ﭼﺮا ﮐﻪ ﻣﺮدم ﺑﺎﺑﻞ در داﺧﻞ ﻗﻼع ﻣﺮﺗﻔﻊ ﺧﻮد ﻗﺎدر ﺑﻪ ﮐﺸﺖ و زرع و ﻣﻘﺎوﻣﺖ در ﺑﺮاﺑﺮ ﻣﻬﺎﺟﻤﺎن ﺑﻮدﻧﺪ و از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ ﻧﯿﺰ وﺳﺎﯾﻞ ﻗﻠﻌﻪ ﮐﻮب ﮐﻮرش ﺑﺮاى ﮐﻮﺑﯿﺪن ﺷﻬﺮ ﻧﺎﺗﻮان ﺑﻮد. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﮐﻮرش از ﻋﻨﺼﺮ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮى اﺳﺘﻔﺎده ﮐﺮده و دﺳﺘﻮر داد ﺗﺎ آب ﻓﺮات را ﺑﺮﮔﺮداﻧﻨﺪ. ﮐﻢ ﺷﺪن ﺟﺮﯾﺎن آب ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺳﺮﺑﺎزان وى ﺑﺘﻮاﻧﻨﺪ ورودى رودﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺧﻮد را ﺑﻪ داﺧﻞ ﺑﺎﺑﻞ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ. اﯾﻦ ﺟﺎ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺗﮑﺮارى ﺗﺎرﯾﺦ ﯾﻌﻨﻰ »ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮى ﻣﺪاﻓﻌﺎن ﻗﻠﻌﻪ« رخ داد.
ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه ﮐﺘﺎب ﺗﺎرﯾﺦ اﯾﺮان دﻟﯿﻞ ﺳﻘﻮط ﺑﺎﺑﻞ را ﺧﺴﺘﮕﻰ ﻣﺮدم ﺑﺎﺑﻞ از اﺧﺘﻼﻓﺎت و ﺗﻨﺎزﻋﺎت ﻣﻰداﻧﺪ و ﺗﻮﺟﻪ ﺑﯿﺶ از اﻧﺪازه ﻧﺒﻮﺋﯿﺪ، ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواى ﺑﺎﺑﻞ، ﺑﻪ آﺛﺎر ﺗﺎرﯾﺨﻰ و ﻣﻌﺎﺑﺪ را دﻟﯿﻞ ﻧﺎﺑﺴﺎﻣﺎﻧﻰ ﺑﺎﺑﻞ ذﮐﺮ ﻣﻰﮐﻨﺪ.
وى ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ: »ﻫﺮﮔﺎه در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮐﻮرش ﻣﻠﺖ ﻣﺘﺤﺪى ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺮاى ﺗﻘﻮﯾﺖ و ﻧﮕﺎﻫﺪارى ﭘﺎدﺷﺎه ﺧﻮد ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺒﺮد ﺑﻮدﻧﺪ ﮔﻤﺎن ﻧﻤﻰرود ﮐﻪ اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﺪون ﻣﺤﺎﺻﺮه ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺑﺎﺑﻞ را ﺑﺎ آن ﺳﻪ ﺧﻂ ﺣﺼﺎر و ﻗﻠﻌﻪ و آن ﻫﻤﻪ اﺳﺒﺎب و اﺳﺘﻌﺪاد ﻣﺴﺨﺮ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﻟﯿﮑﻦ اﺗﻔﺎق ﭼﻨﯿﻦ اﻓﺘﺎد ﮐﻪ ﻫﻤﻪ اوﺿﺎع ﺑﺮاى ﮐﻮرش ﻣﺴﺎﻋﺪت داﺷﺖ.« ﮐﻮرش ﮐﺒﯿﺮ ﭘﺲ از ﻓﺘﺢ ﺑﺎﺑﻞ دﺳﺘﻮر ﻋﺠﯿﺒﻰ ﺻﺎدر ﮐﺮد ﮐﻪ ﺑﺮاى ﻣﺮدم آن زﻣﺎن ﺗﺎزﮔﻰ داﺷﺖ. او دﺳﺘﻮر داد ﮐﻪ ﺷﻬﺮ از ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺗﺨﺮﯾﺐ و ﺗﻌﺮض در اﻣﺎن ﺑﻤﺎﻧﺪ و ﻣﻌﺎﺑﺪ و ﮔﻨﺠﯿﻨﻪﻫﺎى ﺷﻬﺮ ﺣﻔﻆ ﺷﻮد.
ﭘﺎﯾﺎن ﯾﮏ دوران ﺑﺎﺑﻞ ﻗﺒﻞ از ﺳﻘﻮط ﺑﻪ اوج ﻗﺪرت رﺳﯿﺪه ﺑﻮد. ﺗﻤﺎم ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ، ﺳﻮرﯾﻪ، ﻓﯿﻨﯿﻘﯿﻪ، ﺻﺤﺮاى ﺳﯿﻨﺎ، ﺷﻤﺎل ﻋﺮﺑﺴﺘﺎن و ﻓﻠﺴﻄﯿﻦ و اردن اﻣﺮوزى
در ﻗﻠﻤﺮو اﯾﻦ دوﻟﺖ ﻣﻘﺘﺪر ﺑﻮد. اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺎﺑﻞ از ﻏﺮب ﺑﺎ درﯾﺎى ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ و ﺑﺤﺮ اﺣﻤﺮ در ﺗﻼﻗﻰ ﺑﻮد.
اﻣﺎ ﺳﻘﻮط ﺑﺎﺑﻞ ﭘﺎﯾﺎن ﯾﮏ دوران ﺑﻮد؛ دوران ﺣﮑﻮﻣﺖ ﭘﺎدﺷﺎﻫﺎن و دوﻟﺖ ﺷﻬﺮﻫﺎى ﭘﺮﻗﺪرت ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ. ﺑﺎﺑﻞ ﺳﺨﺖ ﺟﺎن ﺗﺮﯾﻦ اﯾﻦ ﻗﺪرت ﻫﺎ ﺑﻮد اﻣﺎ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺑﺎ ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻣﺎد ﮐﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﭘﺎدﺷﺎﻫﻰ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻰ ﺷﺪ ﺗﻤﺪنﻫﺎى ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﻗﺪرت ﺳﯿﺎﺳﻰ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺧﻮد را از دﺳﺖ دادﻧﺪ.
ارزش ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻓﺘﺢ ﺑﺎﺑﻞ ﺑﻪ دﺳﺖ ﮐﻮرش از ﻧﻘﻄﻪ ﻧﻈﺮ ژﺋﻮﭘﻮﻟﺘﯿﮑﻰ ﺑﻮد. اﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ۹۰۰ ﺳﺎل اﯾﺮان ﻧﮕﺮاﻧﻰ از ﺑﺎﺑﺖ ﻗﺪرت ﻫﺎى ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻨﻰ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺣﺎل آن ﮐﻪ ﮐﻮرش ﻣﻰ داﻧﺴﺖ، ﺑﺎﺑﻞ ﺗﺎ زﻣﺎﻧﻰ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺑﻤﺎﻧﺪ، ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﻨﻨﺪه ﻓﻼت اﯾﺮان ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﺗﺎ ﺣﻤﻠﻪ اﻋﺮاب در ۶۵۰ ﻣﯿﻼدى اﯾﺮان ﻓﺮﺻﺖ داﺷﺖ ﮐﻪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺧﻮد را ﺗﻮﺳﻌﻪ دﻫﺪ.
ﻧﺒﺮد ﻟﯿﺪﯾﻪ اﯾﺮان و ﻟﯿﺪﯾﻪ
ﮐﻮرش ﭘﺲ از ﭘﯿﺮوزى درﺧﺸﺎن در ﻣﺮزﻫﺎى ﺟﻨﻮب ﻏﺮﺑﻰ اﮐﻨﻮن ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺮزﻫﺎى ﺷﻤﺎل ﻏﺮب و ﻏﺮب ﺧﻮد ﺷﺪ. ﻟﯿﺪﯾﻪ ﻗﺪرﺗﻰ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ از ﺳﺮ راه ﮐﻨﺎر ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﻣﻰﺷﺪ، از ﻏﺮب ﺑﻪ ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ، از ﺷﻤﺎل ﺑﻪ درﯾﺎى ﺳﯿﺎه و درﯾﺎى ﻣﺮﻣﺮه از ﺷﺮق ﺑﻪ ﻗﺰل اﯾﺮﻣﺎق ﮐﻨﻮﻧﻰ ﻣﻰرﺳﯿﺪ. ﺑﻪ
٦
ﮔﻔﺘﻪﻫﺎى ﭘﯿﺮﻧﯿﺎ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه ﮐﺘﺎب ﺗﺎرﯾﺦ اﯾﺮان ﺑﺎﺳﺘﺎن ﻟﯿﺪىﻫﺎ ﺳﻮاره ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺑﺴﯿﺎر ﻗﻮى داﺷﺘﻨﺪ و ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺛﺮوت ﻓﺮاوان ﺧﻮد اﮐﺜﺮا ازﻧﯿﺮوﻫﺎى ﻣﺰدور ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ اﺳﺘﻔﺎده ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ. ﻟﯿﺪﯾﻪ در زﻣﺎن ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواى ﭘﺮﻗﺪرت ﻟﻮدى، ﻗﺪرت زﯾﺎدى داﺷﺖ. اﯾﻦ ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺼﺎدف ﺷﺪ ﺑﺎ ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه (ﻓﺎﺗﺢ ﻧﯿﻨﻮا) در ﻣﺎد. ﻫﻮﺧﺸﺘﺮ ﭘﺲ از آن ﮐﻪ ﻣﺮزﻫﺎى ﮐﺸﻮر ﺧﻮد را ﻣﺴﺘﺤﮑﻢ ﮐﺮد، در ۵۹۲ ق. م ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪاى ﻧﻪ ﭼﻨﺪان ﻣﻬﻢ آﻣﺎده ﻧﺒﺮد ﺑﺎ آﻟﯿﺎت ﺷﺪ. ﺟﻨﮓ ﻣﺎد و ﻟﯿﺪﯾﻪ (ﻟﻮدﯾﻪ) در زﻣﺎن ﺧﻮد ﯾﮑﻰ از ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪه ﺑﻰﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺑﻮد. اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ۷ ﺳﺎلﺑﻪ ﻃﻮل اﻧﺠﺎﻣﯿﺪ و آن ﻃﻮر ﮐﻪ در ﺗﺎرﯾﺦ آﻣﺪه، در ﺳﺎل ﻫﻔﺘﻢ ﻧﺒﺮد و در ﻣﺎه ﻣﻪ ۵۸۵ ق. م ﺧﻮرﺷﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﮕﻰ دو ﭘﺎدﺷﺎه را از اداﻣﻪى ﻧﺒﺮد ﺑﯿﻤﻨﺎك ﮐﺮد و دو ﭘﺎدﺷﺎه ﺑﺎ ﭘﺎ درﻣﯿﺎﻧﻰ ﺑﺨﺖاﻟﻨﺼﺮ، ﭘﺎدﺷﺎه ﺑﺎﺑﻞ، ﺻﻠﺢ ﮐﺮدﻧﺪ. ﭘﺲ از اﯾﻦ ﺟﻨﮓ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺑﯿﻦ ﭘﺎرسﻫﺎ و ﻟﻮدى ﻫﺎ ﯾﺎ ﻟﯿﺪىﻫﺎ ۳۵ ﺳﺎل ﺟﻨﮕﻰ ﻧﺒﻮد ﺗﺎ آن ﮐﻪ ﮐﻮرش در ۵۵۰ ق.م. ﭘﺲ از ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻫﻤﺪان در ﻏﺮب، اﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﻧﺰدﯾﮑﻰ ﻣﺮزﻫﺎى ﻟﯿﺪﯾﻪ رﺳﯿﺪه ﺑﻮد. ﮐﺮزوس، ﭘﺎدﺷﺎه ﻟﯿﺪﯾﻪ، ﮐﻪ از ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﭘﺎرس در ﺷﺮق ﻧﮕﺮان ﺑﻮد، ﺑﻪ ﺧﯿﺎل ﺧﻮد ﺳﻌﻰ ﮐﺮد ﺑﺎ ﭘﯿﺸﺪﺳﺘﻰ در ﺟﻨﮓ، ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﺮدان ﺟﻨﮕﻰ ﺑﺎﺑﻠﻰ و ﻣﺼﺮى از ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﮐﻮرش ﺟﻠﻮﮔﯿﺮى ﮐﻨﺪ. او ﺑﺮاى آن ﮐﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺟﻤﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺎر درﺳﺖ را اﻧﺠﺎم ﻣﻰدﻫﺪ، ﻣﺄﻣﻮرى ﺑﻪ ﻣﻌﺒﺪ دﻟﻔﻰ ﻓﺮﺳﺘﺎد ﺗﺎ از ﻏﯿﺐﮔﻮىﻫﺎى آن ﺑﭙﺮﺳﺪ اﮔﺮ ﺑﻪ ﭘﺎرﺳﯿﺎن ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﺪ، ﭼﻪ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻏﯿﺐﮔﻮ ﭘﺎﺳﺦ داد:
»دوﻟﺖ ﻣﻘﺘﺪرى راﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮاﻫﺪ داد.« از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻓﺮﺳﺘﺎدهى ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﮐﺮزوس ﮐﻪ ﻗﺮار ﺑﻮد ﺑﺮاى ﺟﻤﻊ آورى ﻧﯿﺮو ﺑﻪ ﯾﻮﻧﺎن ﺑﺮود، ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﮐﻪ ﮐﻮرش از ﻗﺼﺪ ﮐﺮزوس آﮔﺎه ﺷﻮد و آﻣﺎده ﻟﺸﮑﺮﮐﺸﻰ ﺑﻪ ﻟﯿﺪﯾﻪ ﺷﻮد.
در ۵۴۹ ق. م دو ﺳﭙﺎه در ﻣﺤﻞ ﻣﺮﺗﻔﻌﻰ ﺑﻪ ﻧﺎم ﭘﺘﺮﯾﻮم درﮔﯿﺮ ﻧﺒﺮد ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺟﻨﮕﺎورى ﻣﺮدان دو ﻃﺮف، ﻧﺒﺮد، ﭘﺲ از ﻫﻔﺘﻪﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪاى ﻧﺮﺳﯿﺪ. ﭘﺲ از اﯾﻦ زﻣﺎن ﺑﻮد ﮐﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواى ﻟﯿﺪﯾﻪ ﻣﺮﺗﮑﺐ اﺷﺘﺒﺎﻫﻰ ﺑﺰرگ ﺷﺪ. ﮐﺮزوس ﺑﻪ ﮔﻤﺎن اﯾﻦ ﮐﻪ ﻓﺮا رﺳﯿﺪن زﻣﺴﺘﺎن ﺗﺎﮐﺘﯿﮑﻰ ﺟﻨﮓ را ﻧﺎﻣﻤﮑﻦ ﻣﻰﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺳﺎرد ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﻏﺎﻓﻞ از آن ﮐﻪ ﮐﻮرش ﻗﺼﺪ دارد ﭘﺲ از ﺻﻠﺤﻰ ﺗﺎﮐﺘﯿﮑﻰ ﺑﺎ ﺑﺎﺑﻞ، ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﻰ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﻟﻮدى را ﺷﮑﺴﺖ دﻫﺪ. اﻟﺒﺘﻪ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ در ﮐﺘﺎب ﺧﻮد ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﺪ: »ﻟﯿﺪى ﻫﺎ در ﭘﺘﺮﯾﻪ ﺑﻪ واﺳﻄﻪ ﮐﺜﺮت ﻧﻔﺮات ﭘﺎرﺳﯿﺎن ﻣﻐﻠﻮب ﺷﺪﻧﺪ و ﮐﺮزوس ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳﺎرد ﻓﺮار ﮐﺮد و ﺣﺘﺎ آﺑﺎدىﻫﺎى ﺳﺮ راه ﺧﻮد را ﺧﺮاب ﮐﺮد ﺗﺎ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﭘﺎرﺳﯿﺎن ﺷﻮد. وى آن ﻗﺪر ﺑﻪ ﻋﺪم ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻮرش ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺨﺸﻰ از ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﺧﻮد را ﻣﺮﺧﺺ ﮐﺮده و ﺑﻪ ﻣﺘﻔﻘﯿﻦ ﺧﻮد ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﺒﺮد را ﺗﺎ ﺑﻬﺎر ﺑﻪ ﺗﻌﻮﯾﻖ ﺑﯿﻨﺪازﻧﺪ.« اﻣﺎ ﮐﻮرش ﺑﺎ ﺣﺮﮐﺘﻰ ﻋﺠﯿﺐ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﻄﻮط ﺗﺪارﮐﺎﺗﻰ ﺧﻮد را ﻃﻮﻻﻧﻰ ﮐﺮده و آن را ﺗﺎ ﺳﺎرد در ﻏﺮب آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ اﻣﺘﺪاد دﻫﺪ.
ﻓﮑﺮ ﭘﺎدﺷﺎه ﺑﺰرگ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻰ اﯾﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺒﺎرزه ﻫﺮ ﭼﻪ ﺳﺮﯾﻊﺗﺮ ﺑﺎ دﺷﻤﻦ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﺪه ﺑﺎ ﻧﻔﺮات اﻧﺪك ﺑﻬﺘﺮ از ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ ارﺗﺶﻫﺎى آزﻣﻮده و آﻣﺎده ﻣﺼﺮى و ﻟﯿﺪى در ﺑﻬﺎر اﺳﺖ.
۵۴۸ ق. م در ﺟﻠﮕﻪى ﺻﺎف ﻫﺮﻣﻮس ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﮐﺮزوس و ﮐﻮرش ﺑﺎر دﯾﮕﺮ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻫﻢ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ و ﺟﻨﮓ ﺳﺨﺘﻰ در ﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺮزوس ﮐﻪ ﺑﺮگ ﺑﺮﻧﺪه ﺧﻮد را ﺳﻮاره ﻧﻈﺎم ﻣﻰداﻧﺴﺖ، ﺑﺎ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ درآوردن ﺳﻮاره ﻧﻈﺎم ﺧﻮد، ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﭘﯿﺎده ﭘﺎرﺳﻰ را ﺑﺎ ﺧﻄﺮ ﻣﻮاﺟﻪ ﮐﺮد اﻣﺎ ﮐﻮرش ﺑﺮاى اﺳﺐﻫﺎى ﮐﺮزوس ﺑﺮﻧﺎﻣﻪاى ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪه داﺷﺖ. ﺷﺘﺮ! ﺑﻮى ﺷﺘﺮ ﺳﺒﺐ رم ﮐﺮدن اﺳﺐﻫﺎى ﻟﯿﺪى ﺷﺪ و ﺳﻮاره ﻧﻈﺎم ﻟﯿﺪى ﻣﺠﺒﻮر ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﺎى اداﻣﻪ ﻧﺒﺮد ﺑﺎ اﺳﺐ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﯿﺎده ﻧﻈﺎم ﺑﺎ اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺑﺠﻨﮕﻨﺪ اﻣﺎ ﺑﺎ وﺟﻮد ﻣﻘﺎوﻣﺖ آنﻫﺎ ﺳﭙﺎه ﻟﯿﺪﯾﻪ از ﻫﻢ ﭘﺎﺷﯿﺪ.
در ۵۴۶ ق. م. ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن اﯾﺮان ﺑﻪ اﻃﺮاف ﺳﺎرد رﺳﯿﺪﻧﺪ. ﺳﺎرد داراى اﺳﺘﺤﮑﺎم ﻗﻠﻌﻪ و ﺣﺼﺎرﻫﺎى ﻣﺘﯿﻦ ﺑﻮد و ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮد ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﭘﺎرﺳﻰ ﻣﺪﺗﻰ ﭘﺸﺖ اﯾﻦ ﻗﻠﻌﻪ ﻣﻌﻄﻞ ﺑﻤﺎﻧﺪ اﻣﺎ ﻏﻔﻠﺖ ﻣﺪاﻓﻌﺎن ﻗﻠﻌﻪ ﺳﺒﺐ ورود ﻣﻘﺪارى از ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﮐﻮرش ﺑﻪ داﺧﻞ ﻗﻠﻌﻪ ﺷﺪ و آن ﻫﺎ درﻫﺎى ﻗﻠﻌﻪ را ﺑﺮاى اﻧﺒﻮه ﻣﻬﺎﺟﻤﺎن ﺑﺎز ﮐﺮدﻧﺪ و ﺑﻪ اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺳﺎرد ﺳﻘﻮط ﮐﺮد. اﯾﻦ ﺑﺎر ﻧﯿﺰ ﮐﻮرش ﺳﺮداران ﺧﻮد را از ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺣﺬر داﺷﺖ و ﺣﺘﺎ ﺧﻮد ﮐﺮزوس را ﺗﺎ آﺧﺮ ﻋﻤﺮ در درﺑﺎر ﺟﺎى داد.
ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﻨﺪ: »اﯾﻦ ﺟﻨﮓ اﻟﺒﺘﻪ اﻫﻤﯿﺖ دارد ﭼﻪ اﮔﺮ ﮐﺮزوس ﺳﻔﺎﻫﺖ ﻧﮑﺮده ﺑﻮد، ﭘﯿﺮوز ﻣﻰﺷﺪ و ﻣﺠﺮاى ﺗﺎرﯾﺦ ﻋﻮض ﻣﻰﺷﺪ و اوﺿﺎع دﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﮐﻠﻰ دﮔﺮﮔﻮن ﻣﻰﮔﺸﺖ. ﺑﺎرى، ﻣﻐﻠﻮﺑﯿﺖ او ﺗﻨﻬﺎ دوﻟﺖ ﻣﺮﺗﺒﻰ را ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮد ﻣﺎﻧﻊ (ﺗﻮﺳﻌﻪ) ﺷﺎﻫﻨﺸﺎﻫﻰ آﺳﯿﺎى
٧
ﻏﺮﺑﻰ ﮐﻮرش ﺷﻮد از ﻣﯿﺎن ﺑﺮداﺷﺖ و ﮐﻮرش را داراى ﻣﻤﻠﮑﺘﻰ ﮐﺮد ﮐﻪ ﺳﺎﺑﻖ ﺑﺮ آن ﻫﯿﭻ دوﻟﺘﻰ ﺑﺪان وﺳﻌﺖ ﻧﺮﺳﯿﺪه ﺑﻮد.« در واﻗﻊ ﭘﯿﺮوزى ﻧﺴﺒﺘﺎ ﺳﺮﯾﻊ ﮐﻮرش ﺑﺮ ﺑﺰرگﺗﺮﯾﻦ ﻗﺪرت دﻧﯿﺎى ﻏﺮب (ﻣﺘﻤﺪن) آن زﻣﺎن ﺳﺒﺐ ﺑﺎز ﺷﺪن ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻰ دروازهﻫﺎى ﺟﻨﻮب اروﭘﺎ ﺑﻪ روى ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن اﯾﺮان ﺷﺪ و در ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﻼء ﻗﺪرت ﺑﻪ وﺟﻮد آﻣﺪه در آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﯾﺮان ﻗﺮنﻫﺎى ﻣﺘﻤﺎدى ﺑﻪ ﻣﻘﺪرات اﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﺴﻠﻂ ﺷﻮد. ﻋﻼوه ﺑﺮ آن ﮐﻪ اﯾﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﮐﻬﻨﺴﺎل ﺑﺎ رﺳﯿﺪن ﻣﺮزﻫﺎى اﯾﺮان ﺑﻪ ﺷﻤﺎل ﺑﺎﺑﻞ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺪﻓﻰ در ﻣﺤﺎﺻﺮه ﻫﻤﻪ ﺟﺎﻧﺒﻪ اﯾﺮان ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ و ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ رخ داد، ﺳﻘﻮط ﻟﯿﺪﯾﻪ ﺳﺒﺐ ﺳﻘﻮط ﺑﺎﺑﻞ و ﻣﺼﺮ ﻧﯿﺰ ﺷﺪ.
ﻧﺒﺮد ﻣﺎراﺗﻦ اﯾﺮان و ﯾﻮﻧﺎن
ﭘﯿﺮوزى ﮐﻮرش ﮐﺒﯿﺮ ﺑﻪ ﮐﺮزوس ﺳﺒﺐ ورود اﯾﺮان ﺑﻪ آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ و ﻫﻢ ﻣﺮز ﺷﺪن اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺑﺎ »دوﻟﺖ ﺷﻬﺮﻫﺎى« ﯾﻮﻧﺎن ﺷﺪ. ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن از ﻫﻤﺎن اﺑﺘﺪا از ورود اﯾﻦ ﻣﯿﻬﻤﺎن ﻧﺎﺧﻮاﻧﺪه ﻧﺎﺧﺸﻨﻮد ﺑﻮدﻧﺪ. ﭼﺮا ﮐﻪ ﻟﯿﺪﯾﻪ ﻗﺪرﺗﻰ ﻣﺘﻮﺳﻂ و ﻏﯿﺮ ﺧﻄﺮﻧﺎك ﺑﻮد، ﺣﺎل آن ﮐﻪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى اﯾﺮان ﯾﮏ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺟﻮان ﺑﺎ ﻧﻔﻮس و ﻗﺪرت رزم ﺑﺴﯿﺎر زﯾﺎد ﺑﻮد. ﮐﻮچﻧﺸﯿﻨﯿﺎن ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﺳﺮاﻧﺠﺎم در ۴۹۹ ق. م ﻋﻠﯿﻪ ﭘﺎرسﻫﺎ ﺷﻮرﯾﺪﻧﺪ و در اﯾﻦ ﮐﺎر ﺧﻮد از ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن اروﭘﺎ ﻧﯿﺰ ﮐﻤﮏ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ. اﺳﭙﺎرتﻫﺎ از ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﯾﻮﻧﯿﺎن ﻣﻬﺎﺟﺮ ﺧﻮددارى ﮐﺮدﻧﺪ، اﻣﺎ آﺗﻦ ۲۵ ﮐﺸﺘﻰ ﻧﯿﺮو ﺑﻪ ﮐﻤﮏ آنﻫﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎد. (ﺗﺎرﯾﺦ ﺟﻬﺎﻧﻰ، ﺗﺄﻟﯿﻒ ش. دوﻻﻧﺪﻟﻦ – ﺟﻠﺪ اول ص (۱۱۱ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﺮدم اﯾﻮﻧﻰ، ﺷﻬﺮﻫﺎى ﻣﻨﻄﻘﻪ را ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ و در ﻫﻤﺎن ﺳﺎل ﺳﺎرد را آﺗﺶ زدﻧﺪ. ﺑﺮاى دارﯾﻮش ﺑﺰرگ ﮐﻪ در آن زﻣﺎن ﺑﺰرگﺗﺮﯾﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺗﺎرﯾﺦ را در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺖ و ﻣﺎوراءاﻟﻨﻬﺮ، ﺷﻤﺎل ﺷﺮق آﻓﺮﯾﻘﺎ، ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ ﺷﺮﻗﻰ، آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ، ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺣﺎﺻﻠﺨﯿﺰ ﻫﻼل ﺧﻀﯿﺐ و ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ را در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺖ. اﻗﺪام ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎر ﮔﺴﺘﺎﺧﺎﻧﻪ ﺟﻠﻮه ﮐﺮد و ﺑﺎ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﻣﺴﺘﻘﺮ در ﻣﻨﻄﻘﻪ، ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن را ﺑﻪ ﻋﻘﺐ راﻧﺪ و ﻇﺮف ۴ ﺳﺎل ﮐﻞ ﻣﻨﻄﻘﻪ را ﻣﻄﯿﻊ ﺧﻮد ﮐﺮد و ﺷﻬﺮﻫﺎى اﯾﻮﻧﻰ را ﺑﻪ آﺗﺶ ﮐﺸﯿﺪ. در ۴۹۲ ق. م در ﻣﻨﻄﻘﻪ آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ دﯾﮕﺮ دﺷﻤﻨﻰ ﺑﺮاى ﻋﺮض اﻧﺪام ﻧﻤﺎﻧﺪه ﺑﻮد. اﻣﺎ دارﯾﻮش ﻫﻨﻮز راﺣﺖ ﻧﺒﻮد. ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ از ﻧﻈﺮ ﺟﻨﮕﻰ ﻣﺮدﻣﻰ ورزﯾﺪه ﺑﻮدﻧﺪ و ﺳﺎلﻫﺎ ﻣﺰدورى، از آنﻫﺎ ﺳﺮﺑﺎزان ﺣﺮﻓﻪاى و ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮد. دارﯾﻮش ﻣﻰداﻧﺴﺖ در ﻧﺒﺮدﻫﺎى اﺧﯿﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ آﺗﻦ ﻃﺮف ﺑﻮده، ﺣﺎل آن ﮐﻪ ﻗﺪرت اﺻﻠﻰ در اﺧﺘﯿﺎر اﺳﭙﺎرت ﺑﻮده اﺳﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮان ﻣﺮدان ﺟﻨﮕﻰ اﺳﭙﺎرت را ﺣﺮﻓﻪاىﺗﺮﯾﻦ رزمآوران ﺗﺎرﯾﺦ ﻗﺪﯾﻢ داﻧﺴﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ اﮔﺮ دارﯾﻮش ﻣﻰﺧﻮاﺳﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﻠﻒ ﺑﺰرگ ﺧﻮد ﮐﻮرش ﺧﯿﺎل ﺧﻮد را از ﺟﺎﻧﺐ ﻏﺮب راﺣﺖ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎﯾﺪ آﺗﻦ و اﺳﭙﺎرت را از ﺑﯿﻦ ﻣﻰﺑﺮد.
ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺟﻨﮓ ﻣﺪى در ۴۹۲ ق. م ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ اﯾﺮان ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ داﻣﺎد دارﯾﻮش ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﯾﻮﻧﺎن ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮد، اﻣﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎر ﺗﻮﻓﺎن ﺷﺪﯾﺪى ﺷﺪ و ﺑﺴﯿﺎرى از
ﮐﺸﺘﻰﻫﺎى اﯾﺮان ﻏﺮق ﺷﺪﻧﺪ. دارﯾﻮش ﮐﻪ ﻧﻘﺸﻪ ﺧﻮد را ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮرده دﯾﺪ، ﺳﻔﺮاﯾﻰ را ﺑﻪ آﺗﻦ و اﺳﭙﺎرت ﻓﺮﺳﺘﺎد، اﻣﺎ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن آنﻫﺎ را ﮐﺸﺘﻨﺪ (ﺗﺎرﯾﺦ ﺟﻬﺎﻧﻰ، ﺗﺄﻟﯿﻒ ش. دوﻻﻧﺪﻟﻦ – ﺟﻠﺪ اول ص (۱۱۲ اﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻰرﺳﯿﺪ ﺟﻨﮓ اﺟﺘﻨﺎبﻧﺎﭘﺬﯾﺮ اﺳﺖ.
در ۴۹۰ ق. م ﻧﯿﺮوﻫﺎى اﯾﺮان ﺑﺎ ۶۰۰ ﮐﺸﺘﻰ ﮐﻪ اﻏﻠﺐ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﻓﯿﻨﯿﻘﯿﺎن ﺑﻮد ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ۱۰۰ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز راه ﯾﻮﻧﺎن را در اروﭘﺎ در ﭘﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ (اﻟﺒﺘﻪ رﻗﻢ ۱۰۰ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ اﻏﺮاقآﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﺪ.) ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺑﺎ آرﺗﺎﻓﺮن و ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ آﺗﻨﻰﻫﺎ ﺑﺎ ارﯾﺴﺘﯿﺪ و ﺗﯿﺴﻤﺘﻮﮐﻞ ﺑﻮد.
اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ در ﺟﻠﮕﻪ ﻣﺎراﺗﻦ ﭘﯿﺎده ﺷﺪﻧﺪ و ﭘﺲ از ۹ روز، درﮔﯿﺮ ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ﯾﻮﻧﯿﺎن ﺷﺪﻧﺪ و ﻋﻠﻰرﻏﻢ درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪن ﻣﺮﮐﺰ و ﻗﻠﺐ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺷﮑﺴﺖ از ﺟﻨﺎﺣﯿﻦ، ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﻰﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ.
رواﯾﺖ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ ﻧﯿﺰ از ﻧﺒﺮدﻫﺎى اول اﯾﺮان و ﯾﻮﻧﺎن ﭼﻨﯿﻦ اﺳﺖ:
٨
»ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎن ﺳﭙﺎه اﯾﺮان ﻋﻮض آن ﮐﻪ (ﭘﺲ از ﭘﯿﺮوزىﻫﺎى اوﻟﯿﻪ در ﺧﺎك ﯾﻮﻧﺎن) آﺗﻦ را ﻣﻨﻈﻮر ﻧﻈﺮ اﺻﻠﻰ ﻗﺮار دﻫﻨﺪ، اوﻗﺎت ﺧﻮد را ﺻﺮف اﻣﻮر ﺟﺰﺋﻰ رﺳﺎﻧﺪﻧﺪ و دﺷﻤﻦ اﺻﻠﻰ را ﻏﻀﺒﻨﺎك و ﻣﺘﺤﺪ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ.« در ۴۹۰ ق. م ﺳﭙﺎه اﯾﺮان در ﻣﺎراﺗﻦ در ۲۰ ﻣﺎﯾﻠﻰ ﺷﻤﺎل ﺷﺮﻗﻰ آﺗﻦ ﻣﺘﺤﺪ ﺷﺪ و ﺑﺎ راﯾﺰﻧﻰ ﯾﮏ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﺑﻪ ﻧﺎم ﻫﯿﭗ ﭘﯿﺎس ﺑﺮاى ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن آﻣﺎده ﺷﺪﻧﺪ. اﺑﺘﺪا ﻗﺮار ﺑﻮد ارگ ﻗﻠﻌﻪ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻃﺮﻓﺪاران ﻫﯿﭗ ﭘﯿﺎس ﺑﯿﻔﺘﺪ، اﻣﺎ ﻃﺮﻓﺪاران وى ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ارگ را ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ و ﭼﻨﺪ روز ﺑﻌﺪ ﺟﻨﺎﺣﯿﻦ دو ﺳﭙﺎه ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﯾﻮرش ﺑﺮده و ۴۰ ﻫﺰار اﯾﺮاﻧﻰ و ۱۰ ﻫﺰار ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ درﻫﻢ آوﯾﺨﺘﻨﺪ. ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ درﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻰﺗﻮان ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻧﯿﺮوى ﺗﺠﺮﺑﻪ و وﻃﻦﭘﺮﺳﺘﻰ اﯾﺮاﻧﯿﺎن را در ﻣﺎراﺗﻦ ﺷﮑﺴﺖ داد.
»ﺣﻤﻠﻪ در زﯾﺮ دره و داﻧﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﺎل ﺳﺮﻋﺖ وﻗﻮع ﯾﺎﻓﺖ و ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻦ دو اردو ﮐﻪ درﺳﺖ ﯾﮏ ﻣﯿﻞ ﺑﻮد، ﻇﺮف ۸ دﻗﯿﻘﻪ ﭘﯿﻤﻮده ﺷﺪ (اﻟﺒﺘﻪ اﯾﻦ ادﻋﺎ ﻣﺤﻞ ﺗﺮدﯾﺪ اﺳﺖ، ﭼﺮا ﮐﻪ ﭘﯿﺎده ﻧﻈﺎم ﺳﻨﮕﯿﻦ اﺳﻠﺤﻪ ﯾﻮﻧﺎن ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﺎ اﯾﻦ ﺳﺮﻋﺖ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﺪ)، اﯾﺮاﻧﯿﺎن از اﯾﻦ ﮐﻪ ﺟﻤﺎﻋﺘﻰ از ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﺑﺪون ﺗﻘﻮﯾﺖ ﺳﻮاران ﺑﻪ آنﻫﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮدهاﻧﺪ، ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮدﻧﺪ و اﯾﻦ واﻗﻌﻪ را ﺿﻌﯿﻒ ﺷﻤﺮدﻧﺪ، ﻟﯿﮑﻦ ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮد آﯾﻨﺪ، ﯾﻮﻧﯿﺎن ﺑﻪ اﯾﺸﺎن رﺳﯿﺪه ﺑﻮدﻧﺪ. ﭘﺎرﺳﯿﺎن و ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺳﮑﺎﻫﺎ ﮐﻪ در ﻗﻠﺐ (ﺳﭙﺎه) ﺑﻮدﻧﺪ ﺧﻮب ﻣﻘﺎوﻣﺖ و ﺑﻌﺪ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﺮدﻧﺪ، اﻣﺎ آﺗﻨﻰ ﻫﺎ در ﺟﻨﺎﺣﯿﻦ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪﻧﺪ و ﭘﺲ از آن ﺑﻪ ﻗﻠﺐ روى آوردﻧﺪ.« (ﺗﺎرﯾﺦ اﯾﺮان – ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ – ﺟﻠﺪ اول – ص (۲۵۶ ﭘﯿﺮﻧﯿﺎ در ﮐﺘﺎب ﺗﺎرﯾﺦ اﯾﺮان ﺑﺎﺳﺘﺎن ﺧﻮد ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ: »ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺗﯿﺮاﻧﺪازى ﻣﺎﻫﺮى ﻫﺴﺘﻨﺪ و اﮔﺮاز دور ﺟﻨﮓ ﮐﻨﻨﺪ،
ﻃﺎﻗﺖ ﺗﯿﺮ آنﻫﺎ را ﻧﺪارﻧﺪ، ﺧﻮد را ﺑﻰﭘﺮوا ﺑﻪ ﺳﭙﺎه اﯾﺮان زدﻧﺪ و ﺟﻨﮓ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﻦ را آﻏﺎز ﮐﺮدﻧﺪ. ﺳﭙﺎه آﺗﻨﻰ ﺳﻨﮕﯿﻦ اﺳﻠﺤﻪ ﺑﻮد، ﯾﻌﻨﻰ اﺳﻠﺤﻪ دﻓﺎﻋﻰ (ﺟﻮﺷﻦ، ﺧﻮد و ﻧﯿﺰه ﺑﻠﻨﺪ) داﺷﺖ، در ﺻﻮرﺗﻰ ﮐﻪ ﺳﭙﺎه اﯾﺮان ﻓﺎﻗﺪ ﺗﺠﻬﯿﺰات ﺑﻮد و ﺳﭙﺮﻫﺎﯾﺸﺎن ﻧﯿﺰ اﺳﺘﺤﮑﺎم ﺳﭙﺮ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن را ﻧﺪاﺷﺖ.« در ﻫﺮ ﺣﺎل ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ ﻣﻮﻗﺖ از ﺧﺎك ﯾﻮﻧﺎن ﺑﻮد. اﮔﺮﭼﻪ دارﯾﻮش اﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ را ﻣﻬﻢ ﻧﺸﻤﺮد و ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ در ﮐﺎر ﺗﺪارك ﺳﭙﺎه
ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺰرﮔﻰ ﺷﺪ. ﺟﻨﮓﻫﺎى دوم ﻣﺪى
دارﯾﻮش ﺑﺮاى ﻓﺘﺢ ﯾﻮﻧﺎن ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﺳﻨﮕﯿﻦ اﺳﻠﺤﻪ ﺑﻮد و اﮐﻨﻮن ﺗﺎرﯾﺦ، دوﺑﺎره ﺗﮑﺮار ﺷﺪه ﺑﻮد. ﻫﻤﺎن ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﻮﺧﺸﺘﺮه، ﭘﺎدﺷﺎه ﻣﺎد، در ۲ ﻗﺮن ﻗﺒﻞ ﭘﻰ ﺑﺮد ﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮدن ﺳﭙﺎهﻫﺎى ﻣﻨﻈﻢ و ﺣﺮﻓﻪاى آﺷﻮر ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن آﻣﻮزش دﯾﺪه ﻣﺸﺎﺑﻪ آن اﻣﮑﺎنﭘﺬﯾﺮ اﺳﺖ. ﺟﻤﻊ آورى ﺳﭙﺎه ﺟﺪﯾﺪ ۳ ﺳﺎل ﺑﻪ ﻃﻮل اﻧﺠﺎﻣﯿﺪ، در ﻫﻤﯿﻦ زﻣﺎن دارﯾﻮش ﻓﻮت ﮐﺮد. ۴۸۵) ق. م) ﺑﻪ اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺧﺸﺎﯾﺎرﺷﺎ وارث ارﺗﻰ ﺑﺰرگ و آﻣﺎده ﺷﺪ. او ﭘﺲ از ﺧﻮاﺑﺎﻧﺪن ﺷﻮرش ﻣﺼﺮ آﻣﺎده ﻫﺠﻮم ﺑﻪ ﯾﻮﻧﺎن ﺷﺪ. از ﮔﺰاﻓﻪﮔﻮﯾﻰ
ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﮕﺬرﯾﻢ (ﺑﺮﺧﻰ ﻣﻮرﺧﺎن ﻗﺪﯾﻢ، ﺳﭙﺎه وى را ۸۰۰ ﻫﺰار ﺗﺎ ۵ ﻣﯿﻠﯿﻮن ﻧﻔﺮ! ﺗﺨﻤﯿﻦ زدهاﻧﺪ، ﺣﺎل آن ﮐﻪ ﮔﻮﯾﻰ از ﺟﻤﻌﯿﺖ دﻧﯿﺎى ﻗﺪﯾﻢ ﺑﻰاﻃﻼع ﺑﻮدهاﻧﺪ) ﺑﺎﯾﺪ اذﻋﺎن داﺷﺖ ﺳﭙﺎه ﺟﻤﻊآورى ﺷﺪه ﺗﻮﺳﻂ ﺧﺸﺎﯾﺎرﺷﺎ ﺗﺎ آن ﺗﺎرﯾﺦ ﻧﻈﯿﺮ ﻧﺪاﺷﺘﻪ اﺳﺖ. اﮐﻨﻮن ﻧﺒﺮد دوم اﯾﺮان و ﯾﻮﻧﺎن در راه ﺑﻮد.
ﺗﻮﺿﯿﺤﺎﺗﻰ درﺑﺎرهى ﺟﻨﮓ ﻣﺎراﺗﻦ ﯾﻮﻧﯿﺎن ﺟﻨﮓ ﻣﺎراﺗﻦ را ﻧﻘﻄﻪ ﻋﻄﻔﻰ در ﺗﺎرﯾﺦ ﺧﻮد ﻣﻰداﻧﻨﺪ. ﺗﻤﺪن ﻏﺮب ﻧﯿﺰ ﺑﺮاى اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ارزﺷﻰ ﺑﯿﺶ از ﻧﺪازه ﻗﺎﺋﻞ اﺳﺖ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ
ﻣﻌﺮوفﺗﺮﯾﻦ ورزش اﻟﻤﭙﯿﮏ ﺑﺎ ﻧﺎم دوى ﻣﺎراﺗﻦ ﻣﺒﺪل ﺑﻪ ﺳﻤﺒﻞ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎت ﺟﻬﺎﻧﻰ اﻟﻤﭙﯿﮏ ﺷﺪه اﺳﺖ. اﻣﺎ اﻃﻼﻋﺎت ﻣﺎ از اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺗﺎﭼﻪ اﻧﺪازه ﺑﺎ واﻗﻌﯿﺎت ﻣﻄﺎﺑﻖ اﺳﺖ؟
ﭼﻨﺪ ﻣﺎه ﻗﺒﻞ در روزﻧﺎﻣﻪاى اﯾﺮان ﻣﻘﺎﻟﻪاى از ﯾﮏ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﺳﺘﺎد ارﺗﺶ ﺑﻪ ﭼﺎپ رﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﻧﺸﺎن ﻣﻰداد رواﯾﺖ ﻣﻮرﺧﺎن ازاﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﭼﻨﺪان ﻣﻮرد ﺗﺄﯾﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ. اﯾﻦ ﮐﺎرﺷﻨﺎس ﻧﻈﺎﻣﻰ از ﻗﻮل ﻣﻮرﺧﺎن آﻟﻤﺎﻧﻰ ﻧﻘﻞ ﮐﺮده اﺳﺖ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﺑﻪ وﯾﮋه آن ﮐﻪ ﺳﻨﮕﯿﻦ اﺳﻠﺤﻪ ﺑﻮدهاﻧﺪ، ﺑﻪ آنﻫﺎ اﺟﺎزه ﻧﻤﻰداد در دﺷﺖ ﮐﻢ ﻋﺮض ﻣﺎراﺗﻦ ﺑﻪ اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮﻧﺪ. وى از ﻫﺎﻧﺲ وﻟﺒﺮوك، ﻣﻮرخ آﻟﻤﺎﻧﻰ، ﻧﻘﻞ ﻣﻰﮐﻨﺪ ﮐﻪ
٩
ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎى ﯾﮏ اﻓﺴﺮ ﺳﺘﺎد ارﺗﺶ آﻟﻤﺎن را ﺧﻮاﻧﺪه ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎم ﺑﺮرﺳﻰ دﺷﺖ ﻣﺎراﺗﻦ ﺗﺄﮐﯿﺪ ﮐﺮده اﺳﺖ »در اﯾﻦ دﺷﺖ ﺣﺘﺎ ۱ ﺗﯿﭗ (ﺣﺪود ۵ ﺗﺎ ۸ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز) ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺑﭙﺮدازد ﭼﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﺑﻪ آن ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﻧﺒﺮد دهﻫﺎ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز ﺑﺎﺷﺪ.« اﯾﻦ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ از ﻗﻮل ﺗﺎرﯾﺦﻧﻮﯾﺲ دﯾﮕﺮى آورده اﺳﺖ: »ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﺳﭙﺎه اﯾﺮان ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﻣﯿﺪان ﻋﻤﻞ و ﺑﺎرﯾﮏ ﺑﻮدن ﻋﺮض
ﻣﯿﺪان ﻣﺎﻧﻊ از ﮐﺎرﺑﺮد ﺳﻮاره ﻧﻈﺎم ﻣﻰﺷﻮد. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ دﺳﺘﻮر ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎزان ﺧﻮد (و ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﻰ) را ﻣﻰدﻫﺪ ﮐﻪ ﻫﺮودوت ﺻﺪرو ﻓﺮﻣﺎن ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ را ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﻪى ﺷﮑﺴﺖ ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن اﯾﺮاﻧﻰ ﺗﻠﻘﻰ ﻣﻰﮐﻨﺪ. در ﯾﮏ ﮐﻼم ﻣﻰﺗﻮان ﮔﻔﺖ، رواﯾﺎت ﺟﻨﮓﻫﺎى اﯾﺮان و ﯾﻮﻧﺎن ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﯾﮏ ﺟﺎﻧﺒﻪﮔﺮاﯾﻰ ﻣﻮرﺧﺎن ﯾﻮﻧﺎن (آن ﻫﻢ را اراﺋﻪى ارﻗﺎم ﺣﯿﺮت آور از ﺗﻠﻔﺎت ﻧﯿﺮوﻫﺎى درﮔﯿﺮ) ﭼﻨﺪان ﻣﻮرد اﺳﺘﻨﺎد ﻧﯿﺴﺖ.
ﻧﺎﭘﻠﺌﻮن ﻧﯿﺰ در ﯾﺎدداﺷﺖﻫﺎى ﺳﺎلﻫﺎى آﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺧﻮد در ﺟﺰﯾﺮهى ﺳﻨﺖ ﻫﻠﻦ ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ: »درﺑﺎره ﺟﺰﺋﯿﺎت ﭘﯿﺮوزى ﭘﺮﻫﯿﺎﻫﻮى ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﺮد ﮐﻪ اﯾﻦﻫﺎ ﮔﻔﺘﻪﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن اﺳﺖ و آﻧﺎن ﻣﺮدم ﻻﻓﺰن و ﮔﺰاﻓﻪﮔﻮ ﺑﻮدهاﻧﺪ و ﻫﯿﭻ ﺗﺎرﯾﺦ اﯾﺮاﻧﻰاى ﺗﺎﮐﻨﻮن ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪه ﮐﻪ از روى آن ﺑﺘﻮاﻧﯿﻢ ﭘﺲ از اﺳﺘﻤﺎع ﺳﺨﻨﺎن دو ﻃﺮف ﺑﻪ ﯾﮏ داورى ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺮﺳﯿﻢ.« ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺎﭘﻠﺌﻮن ﺑﺴﯿﺎر ﺗﺄﻣﻞ ﺑﺮاﻧﮕﯿﺰ اﺳﺖ، ﭼﺮا ﮐﻪ وى ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮏ ﻧﺎﺑﻐﻪ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺑﺎ ﺷﮏ و ﺗﺮدﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﻨﮓﻫﺎى اﯾﺮان ﺑﺎﺳﺘﺎن و ﯾﻮﻧﺎن ﻣﻰﻧﮕﺮد و در ﺟﺎى دﯾﮕﺮ ﻧﯿﺰ آنﻫﺎ ﺑﺎورﻧﮑﺮدﻧﻰ ﻣﻰداﻧﺪ.
ﻧﺒﺮد ﭘﻼﺗﻪ در ۴۸۰ ق. م ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن اﯾﺮاﻧﻰ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎن ﺧﺸﺎﯾﺎر ﺷﺎه از ﺳﺎرد ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮده و ﭘﺲ از ﻋﺒﻮر از ﻫﻠﺴﭙﻮﻧﺖ، ﺗﺮاس و ﻣﻘﺪوﻧﯿﻪ ﺑﻪ ﺣﻮاﻟﻰ ﺗﺴﺎﻟﻰ
رﺳﯿﺪ. ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ اﯾﺮان ﻧﯿﺰ ﻋﻼوه ﺑﺮ ﺟﺎﺑﻪﺟﺎﯾﻰ ﻧﯿﺮوﻫﺎى اﯾﺮاﻧﻰ در ﮐﻨﺎر آنﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﻰ ﮐﺮد.
در اﯾﻦ زﻣﺎن ﯾﻮﻧﺎن از ﭼﻨﺪدﺳﺘﮕﻰ رﻧﺞ ﻣﻰﺑﺮد. اﯾﻦ ﭼﻨﺪدﺳﺘﮕﻰ اﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﻪ زﯾﺎن ﻣﺪاﻓﻌﺎن ﺑﻮد اﻣﺎ ﺑﺮاى ﻣﻬﺎﺟﻤﺎن ﻧﯿﺰ ﺗﻮﻓﯿﻘﻰ ﻧﺪاﺷﺖ. ﭼﺮا ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﺑﻰﻧﻬﺎﯾﺖ ﻣﺘﻠﻮن اﻟﻤﺰاج ﺑﻮده و ﻫﺮ آﯾﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﯾﮏ ﺳﺮدار، روى ﺧﻮش ﻧﺸﺎن ﻣﻰدادﻧﺪ. در ﻧﻬﺎﯾﺖ اﮐﻨﻮن ﮐﻪ آﺗﻦ در ﺧﻄﺮ ﺑﻮد، ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﻣﻮﻗﺘﺎ دﺷﻤﻨﻰ را ﮐﻨﺎر ﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ و ﺳﻌﻰ ﺑﺮ ﻣﻤﺎﻧﻌﺖ از ورود اﯾﺮان ﺑﻪ ﯾﻮﻧﺎن ﻣﺮﮐﺰى ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ. ﺳﭙﺎه ده ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن در ﺗﻨﮕﻪ ﺗﺮﻣﻮﭘﯿﻞ ﻣﻮﺿﻊ ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﺳﻌﻰ ﮐﺮدﻧﺪ ﻣﺎﻧﻊ ورود اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺑﻪ ﺧﺎك اﺻﻠﻰ ﯾﻮﻧﺎن ﺷﻮﻧﺪ اﻣﺎ ﺑﺮﺗﺮى ﻣﻄﻠﻖ ﻧﯿﺮوﻫﺎى اﯾﺮان ﺳﺒﺐ ﺷﮑﺴﺖ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن و ﻣﺮگ ﻟﺌﻮﻧﯿﺪاس، ﺷﺎه اﺳﭙﺎرت ﺷﺪ.
ﻋﺒﻮر ﺳﭙﺎه اﯾﺮان ﺳﺒﺐ ﺷﺪ آﺗﻦ ﺑﻼدﻓﺎع در ﺑﺮاﺑﺮ ﺷﺎه اﯾﺮان ﻗﺮار ﮔﯿﺮد و در ﻧﺘﯿﺠﻪ آﺗﻨﻰﻫﺎ ﺷﻬﺮ را ﺗﺮك ﮐﺮده و ﺑﻪ اﻃﺮاف ﻋﻘﺐ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ. آن ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻏﺮﺑﻰ و ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ذﮐﺮ ﻣﻰﮐﻨﻨﺪ، اﯾﺮاﻧﯿﺎن آﺗﻦ را وﯾﺮان ﻣﻰﮐﻨﻨﺪ. (اﻟﺒﺘﻪ اﯾﻦ اﻗﺪام ﺑﻪ ﺗﻼﻓﻰ ﺑﻪ آﺗﺶ ﮐﺸﯿﺪه ﺷﺪن ﺳﺎرد ﺑﻮده اﺳﺖ.) اﻣﺎ ﻧﺒﺮد ﻫﻨﻮز ﺗﻤﺎم ﻧﺸﺪه ﺑﻮد. ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن در درﯾﺎ ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻧﺒﻮغ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ، در ﺗﻨﮕﻪاى ﻣﯿﺎن ﺳﺎﺣﻞ و ﺟﺰﯾﺮه ﺳﺎﻻﻣﯿﺲ ﺑﻪ ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ اﯾﺮان ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ.
ﺗﻨﮕﻰ ﺟﺎ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﯾﺮان ﻧﺘﻮاﻧﺪ از ﺑﺮﺗﺮى ﻋﺪدى ﺧﻮد اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﺪ و در ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺳﺎﻻﻣﯿﻦ (ﯾﺎ ﺳﺎﻻﻣﯿﺲ) ﻣﺤﻠﻰ ﺑﺮاى ﺻﺪﻣﻪ زدن ﺟﺪى ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ اﯾﺮان ﺷﺪ.
ﺧﺸﺎﯾﺎرﺷﺎ ﮐﻪ در آن زﻣﺎن وﺳﯿﻊﺗﺮﯾﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺗﺎرﯾﺦ را در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺖ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮد ﺑﺮاى ﻓﺘﺢ ﯾﻮﻧﺎن ﺑﯿﺶ از اﯾﻦ زﻣﺎن ﺻﺮف ﮐﻨﺪ. از ﻃﺮﻓﻰ ﻧﯿﺰ اﺧﺒﺎرى ﮐﻪ ﺑﻪ او ﻣﻰرﺳﯿﺪ ﺣﮑﺎﯾﺖ از اوﺿﺎع درﻫﻢ رﯾﺨﺘﻪ ﯾﻮﻧﺎن داﺷﺖ. آﺗﻦ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد اﻣﺎ ﺗﺮاس، ﻣﻘﺪوﻧﯿﻪ، اﺳﭙﺎرت ﺗﺴﺎﻟﻰ، ﺗﺐ، ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰى و ﻗﺒﺎﯾﻞ دﯾﮕﺮ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﻄﯿﻊ ﻧﺸﺪه ﺑﻮدﻧﺪ و ﺑﺮاى ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه اﯾﺮاﻧﻰ ﻣﻘﺪور ﻧﺒﻮد ﺑﺎﺑﺖ اﯾﺎﻻت ﮐﻮﭼﮏ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﮐﺮاﻧﻪﻫﺎى ﺷﺮﻗﻰ، ﺟﻨﻮﺑﻰ و ﻣﺮﮐﺰى اﻣﭙﺮاﺗﻮرى را ﭼﻨﺪ ﺳﺎل ﺑﺪون ﻧﻈﺎرت رﻫﺎ ﮐﻨﺪ. ﺧﺮوج ﺷﺎه اﯾﺮان از ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﻗﻮت ﻗﻠﺐ ﯾﺎﺑﻨﺪ.در ﺑﻬﺎر ۴۷۹ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد، ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰىﻫﺎ و اﺳﭙﺎرﺗﻰ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ آﺗﻨﻰﻫﺎ آﻣﺪه و در دﺷﺖ ﭘﻼﺗﻪ ﻧﯿﺮوﯾﻰ را ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻮرﺧﺎن ﻏﺮﺑﻰ از ﺟﻤﻠﻪ دوﻻﻧﺪﻟﻦ ﺗﺎ آن زﻣﺎن ﺳﺎﺑﻘﻪ ﻧﺪاﺷﺖ.
١٠
ﺳﭙﺎه ۱۰۰ ﻫﺰارﻧﻔﺮى ﻣﺘﺤﺪ ﺷﺪهى ﯾﻮﻧﺎن در ﺟﻠﮕﻪ ﭘﻼﺗﻪ ﺑﻪ ﻧﯿﺮﻫﺎى ﭘﺎرﺳﻰ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ ﻣﺮادﻧﯿﻮس ﺣﻤﻠﻪور ﺷﺪﻧﺪ و ﻋﻠﻰرﻏﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﺿﺮﺑﺎت ﺳﻨﮕﯿﻦ از ﮐﻤﺎﻧﺪاران اﯾﺮاﻧﻰ در ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺑﺮﺗﺮى ﺗﺠﻬﯿﺰات ﻗﻠﺐ ﺳﭙﺎه اﯾﺮان را درﻫﻢ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ.
دروغﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﻫﺮودوت درﺑﺎرهى ﺳﭙﺎه ﺧﺸﺎﯾﺎرﺷﺎ ﻣﺒﺎﻟﻐﻪ زﯾﺎد ﮐﺮده و ﺑﺮاى آﻧﮑﻪ ﯾﻮﻧﺎن را ﻗﻮى ﻧﺸﺎن دﻫﺪ ﺑﺮاى ﺳﭙﺎه اﯾﺮان ﻋﻈﻤﺘﻰ ﻓﻮق ﺗﺼﻮر ﻗﺎﺋﻞ ﺷﺪه
اﺳﺖ. ﭘﯿﺮﻧﯿﺎ در ﭘﺎﻧﻮﺷﺖ ﮐﺘﺎب ﺧﻮد ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﺪ: »ﻫﺮودوت ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ: درﯾﺎﭼﻪاى ﺑﺎ ﻣﺤﯿﻂ ۵ / ۵ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺑﺮاى ﺳﯿﺮاب ﮐﺮدن (ﭼﻬﺎرﭘﺎﯾﺎن) ﮐﺎﻓﻰ ﻧﺒﻮد و اﯾﻦ درﯾﺎﭼﻪ ﮐﻪ ﭘﺲ از رود ﻧﺲ ﺗﺲ واﻗﻊ ﺑﻮد، ﺧﺸﮏ ﺷﺪ!« ﺣﺎل آن ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ درﯾﺎﭼﻪاى اﺣﺘﻤﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ ۳ ﻣﯿﻠﯿﻮن ﺗﻦ آب داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺮاى ﺳﯿﺮاب ﮐﺮدن ۳۰۰ ﻣﯿﻠﯿﻮن رأس دام ﮐﺎﻓﻰ ﺑﻮده. ﯾﺎ آن
ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن دﯾﮕﺮى، ﺳﭙﺎهﻫﺎى اﯾﺮاﻧﻰ را ﺑﯿﻦ ۸۰۰ ﻫﺰار ﺗﺎ ۵ ﻣﯿﻠﯿﻮن ﻧﻔﺮ ﺗﺨﻤﯿﻦ زدﻧﺪ، ﺣﺎل آن ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻰ واﺿﺢ اﺳﺖ، ﮔﺮدآورى ﺳﭙﺎهﻫﺎى ۲۰۰ ﻫﺰارﻧﻔﺮى ﻧﯿﺰ در دﻧﯿﺎى ﻗﺪﯾﻢ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻏﯿﺮﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮده و ﺑﺮﺧﻰ ﻣﻮرﺧﺎن ﺟﺪﯾﺪ ﮐﺎﻣﻼ ﺗﺮدﯾﺪ ﻣﻰﮐﻨﻨﺪ و ﺣﺪاﮐﺜﺮ ﻧﯿﺮوﻫﺎى اﯾﺮان را ۱۶۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﻣﻰداﻧﻨﺪ.
اﻟﺒﺘﻪ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﻣﺠﻤﻮع ﻧﯿﺮوﻫﺎى ارﺗﺶ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎن ﺣﺘﺎ ۴۰۰ ﯾﺎ ۵۰۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﺑﻮده ﺑﺎﺷﺪ اﻣﺎ ﺳﺨﻦ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺗﻤﺮﮐﺰ اﯾﻦ ﺗﻌﺪاد ﻧﯿﺮو در ﻣﻨﻄﻘﻪاى ﺑﻪ وﺳﻌﺖ ﮐﻢﺗﺮ از ﯾﮏ درﺻﺪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺰرگ اﯾﺮان اﺳﺖ.
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻰﺗﻮان ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ اﯾﺮان ﻣﺮزﻫﺎى ﻋﻈﯿﻢ ﺷﺮﻗﻰ، ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ آﺑﺎد، ﻣﺮزﻫﺎى ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﻤﺎﻟﻰ و ﻣﺮﮐﺰ ﭘﻬﻨﺎور ﺷﺎﻫﻨﺸﺎﻫﻰ را ﺑﺪون ﺣﻔﺎﻇﺖ ﺑﮕﺬارد و ﺳﭙﺎه ﺧﻮد را ﺑﻪ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﮐﻮﭼﮏ و ﮐﻢ وﺳﻌﺖ آﺗﻦ ﺑﮑﺸﺎﻧﺪ؟
اﻟﺒﺘﻪ ﻧﮕﺎرﻧﺪه اذﻋﺎن دارد از آن ﺑﻀﺎﻋﺖ ﻋﻠﻤﻰ ﻫﻢ ﺑﺮﺧﻮردار ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﻣﻔﺼﻠﻰ ﭘﯿﺮاﻣﻮن ﺟﻨﮓ ﻫﺎى ﻣﺎراﺗﻦ، ﺳﺎﻻﻣﯿﻦ، ﭘﻼﺗﻪ و ﺗﺮﻣﻮﭘﯿﻞ اﻧﺠﺎم دﻫﺪ اﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺮأت ﻣﻰﺗﻮان ﮔﻔﺖ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻣﺬﮐﻮر از ﻧﻈﺮ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺑﻪ آن درﺟﻪ ﮐﻪ ۲۵ ﻗﺮن درﺑﺎره آنﻫﺎ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺷﺪه، ارزش ﻧﺪارﻧﺪ. ﭼﺮا ﮐﻪ اﮔﺮ ﻣﻠﺘﻰ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﺎ ۳۰۰ ﺳﺮﺑﺎز (!) در ﺗﻨﮕﻪ ﺗﺮﻣﻮﭘﯿﻞ ﻣﺎﻧﻊ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﺸﻮن اﯾﺮان ﺷﻮد و ﭼﻨﺪ ﻫﺰار اﯾﺮاﻧﻰ را از ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮد و ﯾﺎ در ﭘﻼﺗﻪ ﺑﺎ ۱۵۰ ﮐﺸﺘﻪ، ۲۶۰ ﻫﺰار اﯾﺮاﻧﻰ را از ﭘﺎى در آورد (!) ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺳﺎدﮔﻰ ﺑﻪ ﺧﺎك اﻧﺪك ﯾﻮﻧﺎن ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻧﻤﻰﮐﻨﺪ و ﻣﺎﻧﻨﺪ رم ۱۰۰۰ ﺳﺎل ﺑﻪ دﻧﯿﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻣﻰﮐﻨﺪ و ﺣﺪاﻗﻞ آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ و ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ را از اﯾﺮان ﻣﻰﮔﯿﺮد.
اﻣﺎ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ اﮐﻨﻮن دروغﻫﺎﯾﻰ ﻧﻈﯿﺮ ﻣﺎراﺗﻦ، ﺳﺎﻻﻣﯿﺲ و ﺗﺮﻣﻮﭘﯿﻞ در ﮐﻨﺎر ﻧﺒﺮدﻫﺎى دروﻏﯿﻦ اﺳﮑﻨﺪر ﻗﺮنﻫﺎﺳﺖ ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮان ﺗﺎرﯾﺦ ﺑﻪ داﺧﻞ ﮐﺘﺎبﻫﺎ راه ﭘﯿﺪا ﮐﺮده اﮔﺮ ﭼﻪ ﺗﻤﺎم ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﺎن ﻏﺮب ﻧﯿﺰ آنﻫﺎ را ﻧﭙﺬﯾﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ. از آن ﺟﻤﻠﻪ در ﮐﺘﺎبﻫﺎى ﮐﺎﻟﯿﻦ ﻣﮏ اﯾﻮدى، دوﻻﻧﺪﻟﻦ و وﻟﺒﺮوك از اﯾﻦ داﺳﺘﺎنﻫﺎ اﺛﺮى ﻧﯿﺴﺖ و ﯾﺎ آن ﮐﻪ ﻧﺎﭘﻠﺌﻮن آنﻫﺎ را ﺑﺎور ﻧﻤﻰﮐﻨﺪ.
ﭘﯿﺮﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﻧﻘﻞ از ﻧﯿﺒﻮر ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﺪ: ﻧﯿﺒﻮر از ﺑﺰرﮔﻰ ارﻗﺎم ﻫﺮودوت (ﭘﺪر ﺗﺎرﯾﺦ؟!« ﺑﻪ اﯾﻦ دﻟﯿﻞ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﻰﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ آﯾﺎ او ﻧﻤﻰداﻧﺴﺘﻪ اﯾﻦ ارﺗﺶ ﻋﻈﯿﻢ در ﺗﺮاﮐﯿﻪ، ﻣﻘﺪوﻧﻰ و ﯾﻮﻧﺎن (از ﻧﻈﺮ ﺗﻨﮕﻰ ﺟﺎ و ﮔﺮﺳﻨﮕﻰ) ﺗﻠﻒ ﻣﻰﺷﺪه اﺳﺖ؟
ﭘﯿﺮﻧﯿﺎ اﯾﻦ ﻧﯿﺮو را ۳۵۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﺗﺨﻤﯿﻦ ﻣﻰزﻧﺪ.
رواﯾﺖ ﺳﺮﭘﺮس ﺳﺎﯾﮑﺲ از ﺟﻨﮓﻫﺎى دوم اﯾﺮان و ﯾﻮﻧﺎن ﺳﺮﭘﺮس ﺳﺎﯾﮑﺲ ﺑﺎ آن ﮐﻪ از از داﻧﺶ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻗﺮن ﺑﯿﺴﺘﻢ ﺑﻬﺮه ﺑﺮده اﻣﺎ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪاى ﻋﺠﯿﺐ رواﯾﺖﻫﺎى ﻫﺮودوت را از ﻟﺸﮑﺮﮐﺸﻰ اﯾﺮان ﺑﻪ
ﯾﻮﻧﺎن ﻗﺒﻮل و ذﮐﺮ ﻣﻰﮐﻨﺪ اﯾﺮان در ﻫﻨﮕﺎم ﻋﺒﻮر از ﻫﻠﺴﭙﻮﻧﺖ ﺣﺪاﻗﻞ از ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﻮن ﻧﯿﺮو ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮده و ﻣﻰاﻓﺰاﯾﺪ: اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ ﭘﺲ از ﻋﺒﻮر از ﺗﺮﻣﻮﭘﯿﻞ ﺑﻪ ﻧﺰدﯾﮑﻰ آﺗﻦ رﺳﯿﺪﻧﺪ.
ﺗﺎ اﯾﻦ ﺟﺎ ﺑﺮاى ﭘﺎرﺳﻰﻫﺎ ﺑﺪ ﭘﯿﺶ ﻧﯿﺎﻣﺪه ﺑﻮد از ﺳﺨﺖﺗﺮﯾﻦ ﻣﻌﺎﺑﺮ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﻧﺎوﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ از ﻣﺤﺎرﺑﻪ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ و راه ﯾﻮﻧﺎن ﻣﺮﮐﺰى ﺑﻰﻣﺎﻧﻊ و ﻣﻨﺎزع ﺑﺮاى ﻣﻬﺎﺟﺮﯾﻦ ﺑﺎز ﺷﺪ. ﺳﭙﺲ ﺧﺸﺎﯾﺎرﺷﺎ ﺑﻪ ﻓﻮﺳﯿﺲ رﻓﺖ و آن را ﺑﻪ ﻏﺎرت داد و آنﮔﺎه ﻗﺸﻮن ﻋﻈﯿﻢ، ﻣﺘﻮﺟﻪ اﺗﯿﮏ ﺷﺪ.
١١
آﺗﻨﯿﺎن ﭼﻮن در ﺗﺮﻣﻮﭘﯿﻞ اﻣﯿﺪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ داﺷﺘﻨﺪ (ﺗﺎ آن زﻣﺎن) آﺗﻦ را ﺗﺨﻠﯿﻪ ﻧﮑﺮده ﺑﻮدﻧﺪ اﻣﺎ ﭘﺲ از آن ﻋﺠﻠﻪ ﮐﺮدﻧﺪ و در ﻧﻬﺎﯾﺖ آﺗﻦ ﺑﻪ دﺳﺖ اﯾﺮان اﻓﺘﺎد…« وى درﺑﺎرهى ﺟﻨﮓ ﺳﺎﻻﻣﯿﺲ ﻧﯿﺰ ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﺪ:
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻃﻠﯿﻌﻪ ﺻﺒﺢ ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ، ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ از ﮐﺜﺮت دﺷﻤﻦ واﻫﻤﻪ ﮐﺮده و ﻧﺎوﻫﺎى ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺮدﻧﺪ اﻣﺎ ﻏﻔﻠﺘﺎ ﺑﻪ دﺷﻤﻦ ﺣﻤﻠﻪور ﺷﺪﻧﺪ… ﺟﻨﮓ در ﮐﻤﺎل ﺳﺨﺘﻰ در ﮔﺮﻓﺖ و ﮐﺜﺮت ﻋﺪه ﻧﺎوﻫﺎى اﯾﺮاﻧﻰ ﺑﺮاى اﯾﺸﺎن ﺑﯿﺶﺗﺮ ﺿﺮر ﺑﺨﺸﯿﺪ، در اﯾﻦ زﻣﺎن ﺷﺎه اﯾﺮان درﺧﻮاﺳﺖ ﺻﻠﺢ داد و اﺳﭙﺎرﺗﯿﺎن ﭼﻮن ﻣﺘﻮﺟﻪ اﯾﻦ اﻣﺮ ﺷﺪﻧﺪ، ﺳﻔﯿﺮاﻧﻰ ﺑﻪ ﻧﺰد آﺗﻨﯿﺎن ﻓﺮﺳﺘﺎدﻧﺪ و ﻋﻬﺪ و ﭘﯿﻤﺎن ﮐﺮدﻧﺪ و ﺑﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﺎ آن وﻗﺖ دوﻟﺖ اﺳﭙﺎرت ﺷﺮﮐﺖ ﭼﻨﺪاﻧﻰ در ﮐﺎر ﻧﺪاﺷﺖ و آﺗﻨﯿﺎن ﺻﺪﻣﺎت ﮐﻠﻰ ﺧﻮرده ﺑﻮدﻧﺪ، ﺗﻌﻬﺪ ﺳﻔﺮ را ﻗﺒﻮل ﮐﺮدﻧﺪ و در ﺟﺎب ﺷﺎﻫﻨﺸﺎه ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺧﻮرﺷﯿﺪ در ﻣﺪار آﺳﻤﺎن ﺧﻮد ﺑﺎﻗﻰﺳﺖ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺧﺸﺎﯾﺎر ﻣﺘﺤﺪ ﻧﺨﻮاﻫﯿﻢ ﺷﺪ. ﻣﺮدوﻧﯿﻪ ﭼﻮن ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ آﺗﻨﯿﺎن از ﺳﺎﯾﺮ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ ﺟﺪا ﻧﻤﻰﺷﻮﻧﺪ از ﺗﺴﺎﻟﻰ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺟﻨﻮب ﺷﺪ و ﻣﺠﺪدا ده ﻣﺎه ﺑﻌﺪ از ﻧﻮﺑﺖ اول آﺗﻦ را اﺷﻐﺎل ﮐﺮد و آﺗﻨﯿﺎن دﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪه و ﻣﺘﺤﺪان ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ اﯾﺸﺎن ﮐﺮدﻧﺪ و ﺧﺎﻧﻮادهﻫﺎى ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺳﺎﻻﻣﯿﺲ ﻓﺮﺳﺘﺎدﻧﺪ و در آن ﺟﺎ ﻣﺤﻔﻮظ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ. در اﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺎز ﻣﺮدوﻧﯿﻪ ﺑﺎ آﺗﻨﯿﺎن و ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﻣﺮدم ارﮔﯿﻮس ﻣﺬاﮐﺮه ﮐﺮدﻧﺪ اﻣﺎ ﺛﻤﺮى ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ. از آن ﻃﺮف اﺳﭙﺎرﺗﯿﺎن ﺑﻪ اﺳﺘﺤﮑﺎم ﺗﻨﮕﻪ ﮐﻨﺖ ﻣﻰﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ و ﻋﻘﻞ ﻋﻠﯿﻞ اﯾﺸﺎن ﺑﻪ اﯾﻦ ﮐﻪ ﻟﺰوم ﺳﺮﻋﺖ در ﻋﻤﻞ را اﺣﺴﺎس ﮐﻨﻨﺪ، واﻓﻰ ﻧﺒﻮد و در ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﻪ ﻗﺪرى در ﺗﻘﺎﻋﺪ ﺧﻮد ﻣﺪاوﻣﺖ ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﻮد ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ و ﺻﺒﺮ آﺗﻨﯿﺎن ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺷﻮد، ﺑﺎﻻﺧﺮه ﺑﻌﺪ از وﻓﺎت ﮐﻠﺌﻮﻣﺒﺮوﺗﻮس و ﺟﻠﻮس ﭘﻮزاﻧﯿﺎس ﺑﻨﺎى ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ را ﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ و ﻟﺸﮑﺮ ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺲ ﻣﺄﻣﻮر ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺷﺪ و ﻣﻌﺠﻼ ﺑﻪ ﻃﺮف ﺷﻤﺎل ﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎت دﺷﻤﻦ ﺷﺘﺎﻓﺖ. ﻣﺮدوﻧﯿﻪ آن ﭼﻪ را از آﺗﻦ ﺑﺎﻗﻰ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد، ﺧﺮاب ﮐﺮد و ﺑﻪ ﭘﺌﻮﺗﯿﻪ رﻓﺖ. در آن ﺟﺎ ﻣﺘﺤﺪﯾﻦ ﺑﻪ او ﮐﻤﮏ ﮐﺮدﻧﺪ و ﺑﻪ ﻋﻼوه اﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﺮاى ﺣﺮﮐﺎت و ﮔﺮدش ﺳﻮاران ﻧﯿﺰ ﻣﻨﺎﺳﺐﺗﺮ از ﺷﺪت آﺗﯿﮏ ﺑﻮد. ﻟﺸﮑﺮ ﯾﻮﻧﺎن ﮐﻪ ﺳﻮار ﻧﺒﻮدﻧﺪ، دﻧﺒﺎل رﻓﺘﻨﺪ و اﺑﺘﺪا در داﻣﻨﻪﻫﺎى ﮐﻮه ﮐﻰ ﺗﻪ آن ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ. ﭼﻪ در آن ﺟﺎ ﮐﻢﺗﺮ از ﺟﻠﮕﻪ در ﻣﻌﺮض ﺣﻤﻼت ﺳﻮاران ﭘﺎرﺳﻰ ﺑﻮدﻧﺪ.
ﻣﺮدوﻧﯿﻪ ﺑﺮاى ﺧﺴﺘﻪ ﮐﺮدن ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ ﺗﻤﺎم ﺳﻮاران ﺧﻮد را در ﺗﺤﺖ ﻣﺎﺳﯿﺲ ﺗﯿﻮس ﻓﺮﺳﺘﺎد و آن ﻫﺎ ﺑﻪ ﺷﯿﻮه اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ ﺣﻤﻼت ﭘﻰ در ﭘﻰ ﺑﺮده، ﺗﻠﻔﺎت زﯾﺎد وارد آوردﻧﺪ و ﺑﺎﻻﺧﺮه اﺳﺐ ﻣﺎﺳﯿﺲ ﺗﯿﻮس ﻣﺠﺮوح ﺷﺪه و او را ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻧﺪاﺧﺖ. ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ ﻓﻮرا ﺷﺘﺎﻓﺘﻪ و ﺳﺮدار اﻓﺘﺎده را ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﺎﻧﺪﻧﺪ و ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺳﻮاران ﭘﺎرﺳﻰ ﺑﺮاى ﺑﺮدن ﻧﻌﺶ او ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺴﯿﺎر ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺮدﻧﺪ، ﻣﻮﻓﻖ ﻧﺸﺪﻧﺪ و ﺑﺎ ﺗﻠﻔﺎت زﯾﺎد و ﺑﺎ ﮐﻤﺎل اﻓﺴﺮدﮔﻰ ﺑﻪ اردوى ﺧﻮد ﻣﺮاﺟﻌﺖ ﮐﺮدﻧﺪ.
ﺟﻨﮓ ﭘﻼﺗﻪ در ﺳﺎل ۷۴۹ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻟﺸﮑﺮ ﯾﻮﻧﺎن از اﯾﻦ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺧﻮد ﻣﻐﺮور ﺷﺪه و از ﻧﻈﺮ ﻓﺮاواﻧﻰ ﺗﻬﯿﻪ آب ﻧﯿﺰ اﻃﻤﯿﻨﺎن ﭘﯿﺪا ﮐﺮده، از ﺗﺤﺖ ﺣﻔﺎﻇﺖ ﺗﻼل درآﻣﺪه ﻣﻮﺿﻌﻰ
اﺧﺘﯿﺎر ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ ﯾﺴﺎر آن ﺑﺮ ﯾﮑﻰ از ﺷﻌﺐ رود آﺳﭗ ﺗﮑﯿﻪ داﺷﺖ و ﯾﻤﯿﻦ وى ﻧﺰدﯾﮏ ﭼﺸﻤﻪ ﮐﺎرﮔﺎﻓﻰ ﺑﻮد و اﺻﻞ رود آﺳﭗ ﺑﯿﻦ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ و اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﻰﺷﺪ. در اﯾﻦ ﺣﺎل ﺳﻮاران اﯾﺮاﻧﻰ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﺎر ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺟﺪﯾﺪ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ دو ﻣﻌﺒﺮى را ﮐﻪ ﺧﻄﻮط ارﺗﺒﺎﻃﯿﻪ آنﻫﺎ ﻣﺎﺑﯿﻦ آن دو ﻣﻌﺒﺮ واﻗﻊ ﻣﻰﺷﺪ، ﺣﻔﻆ ﻧﻤﻰﮐﺮد و ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﻗﺎﻓﻠﻪ اى ﻣﺮﮐﺐ از ﭘﺎﻧﺼﺪ ﺣﯿﻮان ﺑﺎرﮐﺶ ﺑﺎ راﻧﻨﺪﮔﺎن و ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﺮاﻫﺎن آن ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎر ﭘﺎرﺳﻰﻫﺎ و ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻣﺮدوﻧﯿﻪ ﻣﯿﻞ داﺷﺖ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺟﻨﮓ ﻗﻄﻌﻰ ﮐﺎر را ﺗﻤﺎم ﮐﻨﺪ. اﻟﺒﺘﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻋﻠﺖ اﺷﺘﯿﺎق او ﺑﻪ اﺗﻤﺎم ﮐﺎر، ﺗﻨﮕﻰ وارﺑﺎر ﺑﻮد. ﻧﻘﺸﻪ او اﯾﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺳﻮاران ﺧﻮﯾﺶ را ﺑﻪ ﮐﺎر اﻧﺪاﺧﺘﻪ، ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ را ﺑﻪ دﺳﺖ و ﭘﺎ ﺑﯿﻨﺪازد. او ﺗﺎ اﻧﺪازهاى ﻫﻢ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ. ﺳﻮاراﻧﺶ ﮐﻪ ﺗﯿﺮاﻧﺪاز ﺑﻮدﻧﺪ و ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ از ﻧﺰدﯾﮏ ﻣﺤﺎرﺑﻪ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎ ﺗﯿﺮاﻧﺪازى زوﺑﯿﻦ ﻟﺸﮑﺮﯾﺎن ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ را ﺧﺴﺘﻪ و ﭼﺸﻤﻪ ﮐﺎرﮔﺎﻓﻰ را ﮐﻪ ﻣﺸﺮف ﺗﻤﺎم ﯾﻮﻧﺎن ﺑﻮد، ﺧﺮاب و ﭘﺮ ﮐﺮدﻧﺪ. ﻣﻄﺎﻟﺒﻰ ﮐﻪ ﻫﺮودوت ﻧﻘﻞ ﻣﻰﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﺴﺎﻋﺪ ﺑﻮدن اوﺿﺎع ﺑﺮاى ﭘﺎرﺳﻰﻫﺎ دﻻﻟﺖ دارد. ﻃﻮرى ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ ﻣﻘﺎم ﺗﻌﺮض را رﻫﺎ ﮐﺮده ﻣﺼﻤﻢ ﺷﺪﻧﺪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻧﺰدﯾﮏ ﭘﻼﻧﻪ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺑﻬﺘﺮى اﺧﺘﯿﺎر ﮐﻨﻨﺪ. اﯾﻦ اﻣﺮ ﻣﺸﮑﻞﺗﺮﯾﻦ اﻋﻤﺎل ﺟﻨﮕﻰ ﺑﻮد و ﺑﻪ ﺧﻮﺷﻰ ﺻﻮرت ﻧﮕﺮت. ﺑﻪ اﯾﻦ ﻣﻌﻨﻰ ﮐﻪ ﯾﮑﻰ از ﺳﺮداران اﺳﭙﺎرﺗﻰ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ از ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ اﻣﺘﻨﺎع ورزﯾﺪ و ﻗﻠﺐ ﻟﺸﮑﺮ ﮐﻪ از دﺳﺘﻪﻫﺎى
١٢
ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪه ﺑﻮد، از ﺟﻨﺎﺣﯿﻦ ﺟﺪا ﺷﺪ. ﭼﻮن روز ﺑﺮآﻣﺪ، ﻗﺴﻤﺖﻫﺎى ﻋﻤﺪهى ﻗﺸﻮن اﺳﭙﺎرﺗﻰ و آﺗﻨﻰ ﺑﻪ ﻗﺪرى از ﻫﻢ ﻓﺎﺻﻠﻪ داﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻣﻌﺎوﻧﺖ ﮐﻨﻨﺪ و اﺳﭙﺎرﺗﻰﻫﺎ ﺑﻪ دﺳﺖ دﺷﻤﻦ ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ ﺑﻮدﻧﺪ و ﺳﺎﯾﺮ ﻣﺘﺤﺪﯾﻦ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ وﺟﻪ دﯾﺪه ﻧﻤﻰﺷﻮﻧﺪ. ﻣﺮدوﻧﯿﻪ ﺑﻪ ﻗﺎﻋﺪه ﺑﺎﯾﺪ ﻓﺘﺢ را ﻣﺴﻠﻢ داﻧﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ زﯾﺮا ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ دوﯾﺴﺖ ﻫﺰار ﺗﻦ اﯾﺮاﻧﻰ و ﭘﻨﺠﺎه ﻫﺰار ﺗﻦ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ داﺷﺖ و در ﺑﺮاﺑﺮ او ﺑﯿﺶ از ﺻﺪ ﻫﺰار ﺗﻦ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﻧﺒﻮد و آنﻫﺎ ﻫﻢ ﻻاﻗﻞ ﺑﻪ ﺳﻪ دﺳﺘﻪ ﻣﻨﻘﺴﻢ ﺷﺪه و ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ. ﭘﺲ ﺑﻪ ﺷﻮق ﺗﻤﺎم ﺳﻮاران را ﺑﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ اﺳﭙﺎرﺗﯿﺎن واداﺷﺖ و ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﺟﺎوﯾﺪ را ﻫﻢ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل اﯾﺸﺎن اﻧﺪاﺧﺖ. اﺳﭙﺎرﺗﯿﺎن ﮐﻪ ﺳﺎﻋﺖ را ﻧﺤﺲ ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ ﺗﯿﺮﺑﺎران دﺷﻤﻦ را ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮده و دﺳﺖ در ﻧﯿﺎوردﻧﺪ ﺗﺎ ﻣﻮﻗﻌﻰ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮم ﺷﺪﻧﺤﻮﺳﺖ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺳﺖ آﻧﮕﺎه ﺑﺎ دﺷﻤﻦ دﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺒﺎن ﺷﺪﻧﺪ. ﭘﺎرﺳﻰﻫﺎ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻓﻮق اﻟﻌﺎده اى از ﺧﻮد ﻧﺸﺎن دادﻧﺪ، اﻣﺎ ﺣﺮﺑﻪ و اﺳﻠﺤﻪﺷﺎن ﮐﺎﻓﻰ ﻧﺒﻮد و ﺗﻤﺎم ﻣﺴﺎﻋﻰ آنﻫﺎ ﺑﻰﻓﺎﯾﺪه ﻣﺎﻧﺪ و ﻋﺎﻗﺒﺖ ﻣﺮدوﻧﯿﻪ رﺷﯿﺪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﭙﺎه ﺟﺎوﯾﺪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ ﻣﻰﮐﺮد ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ و ﻫﺰاران ﺗﻦ از ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﻣﺬﮐﻮر ﻧﯿﺰ در اﻃﺮاف ﺟﻨﺎزه او ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﯿﺪﻧﺪ. ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪن ﺳﺮدار ﮐﻪ ﻏﺎﻟﺒﺎ در ﻣﺤﺎرﺑﺎت آﺳﯿﺎﯾﻰ اﺳﺒﺎب ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﻰ ﻟﺸﮑﺮ ﻣﻰﺷﻮد در اﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﻧﯿﺰ ﻫﻤﯿﻦ اﺛﺮ را ﺑﺨﺸﯿﺪ و ﻗﺸﻮن ﭘﺎرس ﺑﺎ اﻏﺘﺸﺎش ﺗﻤﺎم ﺑﻪ اردوى ﺧﻮد ﺑﺎزﮔﺸﺖ. ﺿﻤﻨﺎ آﺗﻨﯿﺎن ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺪد اﺳﭙﺎرﺗﯿﺎن ﻣﻰآﻣﺪﻧﺪ ﮔﺮﻓﺘﺎر ﻟﺸﮑﺮﯾﺎن ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﻣﺮدوﻧﯿﻪ ﺷﺪﻧﺪ اﻣﺎ اﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﻪ اﺳﺘﺜﻨﺎى ﺑﯿﻮﺗﻰﻫﺎ در اﻣﺮ ﻣﺤﺎرﺑﻪ اﻫﺘﻤﺎﻣﻰ ﻧﺸﺎن ﻧﺪاد و ﺑﺎ ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ آنﻫﺎ، آﺗﻨﻰﻫﺎ ﺑﺮاى ﯾﻮرش ﺑﻪ اردوى اﯾﺮاﻧﻰ ﭘﯿﺶ رﻓﺘﻨﺪ. زﯾﺮا آنﻫﺎ ﻣﻬﻨﺪﺳﯿﻦ ﯾﻮﻧﺎن ﻣﺤﺴﻮب ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ و اﺳﭙﺎرﺗﻰﻫﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ ورود اﯾﺸﺎن ﺑﻮدﻧﺪ.
ﮐﺸﺘﺎرى ﮐﻪ در اردوى اﯾﺮان واﻗﻊ ﺷﺪ ﻓﻮقاﻟﻌﺎده ﺑﻮده اﺳﺖ. آﺳﯿﺎﯾﻰﻫﺎى دلﺑﺎﺧﺘﻪ ﭼﻨﺪان ﻣﻘﺎوﻣﺘﻰ ﻧﮑﺮدﻧﺪ و از ﻗﺮارى ﮐﻪ ﻫﺮودوت ﻧﻘﻞ ﮐﺮده ﻓﻘﻂ ﺳﻪ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ از اﯾﺸﺎن ﺟﺎن ﺑﻪ در ﺑﺮدﻧﺪ، ﻟﯿﮑﻦ ﯾﮏ دﺳﺘﻪ ﭼﻬﻞ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺳﺮدارى »ارﺗﻪ ﺑﺎز« ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻧﻈﺮﯾﺎت ﻣﺮدوﻧﯿﻪ ﺑﻮد و ﻋﻘﯿﺪه داﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮد و ﺑﺎ ﺗﺄﻧﻰ ﭘﯿﺶ رﻓﺖ، ﺑﺎ ﻧﻈﻢ و ﺗﺮﺗﯿﺐ ﮐﺎﻣﻞ ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ ﮐﺮدﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﯿﭻ وﺟﻪ ﺑﺎ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ ﻃﺮف ﻧﺸﺪﻧﺪ، از اﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﮔﻤﺎن ﻧﻤﻰرود ﭘﯿﺎدﮔﺎن ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻗﻮه ﻣﻪ ﺳﻮاره ﭘﺎرﺳﻰ را ﮔﺮﻓﺘﺎر ﮐﻨﻨﺪ. ﺧﻼﺻﻪ ﺷﺠﺎﻋﺖ اﺳﭙﺎرﺗﻰﻫﺎ ﻓﯿﺮوزى ﯾﻮﻧﺎن را ﻗﻄﻌﻰ و ﮐﺎﻣﻞ ﺳﺎﺧﺖ. ﻟﺸﮑﺮﯾﺎن ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ در ﻣﯿﺪان وﺳﯿﻊ و اوﺿﺎع ﻏﯿﺮ ﻣﺴﺎﻋﺪ ﮔﺮﻓﺘﺎر ﺷﺪه و ﻓﻘﻂ دو دﺳﺘﻪ از ﺳﻪ دﺳﺘﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮدﻧﺪ. آنﻫﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻗﻮه ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ. اﻣﺎ ﺑﺎ وﺟﻮد ﮐﺜﺮت ﻋﺪد ﻃﺮف ﻣﻘﺎﺑﻞ و ﻧﻮاﻗﺼﻰ ﮐﻪ در ﮐﺎر ﺧﻮدﺷﺎن ﺑﻮد ﻧﻈﺎم و اﺳﻠﺤﻪ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ اﺳﺒﺎب ﻧﺼﺮت و ﻇﻔﺮ ﮐﺎﻣﻞ اﯾﺸﺎن را ﻓﺮاﻫﻢ آورد.
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﺒﺮدﻫﺎى دوم ﺑﻰﺣﺎﺻﻠﻰ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎن ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﯾﺮان ﻫﯿﭽﮕﺎه ﻧﺘﻮاﻧﺪ وارد ﺧﺎك اروﭘﺎ ﺷﻮد. ﺑﻪ ﻋﺒﺎرﺗﻰ ﻣﻰﺗﻮان ﮔﻔﺖ ﺳﺎل ۴۸۰ ق. م ﺳﺎﻟﻰ ﺑﻮد ﮐﻪ در
آن ﺣﺪ ﻧﻬﺎﯾﻰ ﺷﻤﺎل ﻏﺮﺑﻰ ﻣﺘﺼﺮﻓﺎت اﯾﺮان ﺑﺮاى ﻃﻮل ﺗﺎرﯾﺦ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ. ﺷﮑﺴﺖ اﯾﺮان در ﯾﻮﻧﺎن دﻻﯾﻞ ﻣﺘﻌﺪدى داﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ آن وﺟﻮد ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺗﻨﮓ ﮐﻢ ﻋﺮض ﺟﻨﻮب اروﭘﺎ (ﯾﻮﻧﺎن)، ﻧﯿﺎز ﺑﻪ ﻗﻮاى ﺑﺤﺮى، ﮐﻢ اﻫﻤﯿﺘﻰ ﺧﺎك ﯾﻮﻧﺎن در ﻣﻘﺎﺑﻞ دردﺳﺮ آن و در ﻧﻬﺎﯾﺖ ﭘﯿﭽﯿﺪﮔﻰ اﻗﻮام ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﺗﺒﺎر ﺳﺎﮐﻦ در ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﻮد. ﺑﻪ ﻃﻮرى ﮐﻪ در ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎى ﻣﻮرﺧﺎن ﻏﺮﺑﻰ ﻧﯿﺰ ﺣﺎﮐﻰ اﻗﻮام ﻣﺬﮐﻮر ﭘﯿﻤﺎن و ﻗﻮل ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺳﺎدﮔﻰ ﻣﻰﺷﮑﺴﺘﻨﺪ و در آﺧﺮ آن ﭼﻪ را ﻧﺒﺎﯾﺪ از ﯾﺎد ﺑﺮد، ﮔﺰاﻓﻪﮔﻮﯾﻰ ﺑﺮﺧﻰ ﻣﻮرﺧﺎن اﺳﺖ ﮐﻪ »اﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖﻫﺎ دﻣﻮﮐﺮاﺳﻰ ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ را ﻧﺠﺎت داد!« ﺣﺎل آن ﮐﻪ ﻫﺮ آدم ﻣﻨﺼﻔﻰ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﺳﺎدﮔﻰ ﺑﻪ ﻧﮕﺎرﻧﺪه ﺣﻖ دﻫﺪ ﮐﻪ اﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ را ﺑﺎور ﻧﮑﻨﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ دﻣﻮﮐﺮاﺳﻰ ﯾﻮﻧﺎن ﭼﯿﺰى ﺟﺰ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﭼﻨﺪ ده ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺻﺪﻫﺎ ﻫﺰار ﺑﺮده، زن و ﻣﺮدم ﻋﺎدى ﻧﺒﻮده و ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺧﻮدﺷﺎن ﻫﻤﻮاره ﺗﺨﺼﺺ ﺟﺎﻟﺒﻰ در ﮐﺸﺘﻦ ﺳﺮداران و اﻓﺮاد ﻣﻮﻓﻘﺸﺎن داﺷﺘﻪاﻧﺪ. ﺗﯿﻤﻮﺳﺘﻮﮐﻞ، ﭘﯿﺘﺮاﺗﻮس، ﻣﺎراﺗﻮس و ﺳﻘﺮاط ﻫﻤﻪ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻫﻤﻮﻃﻨﺎﻧﺸﺎن ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ و ﯾﺎ آن ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﻫﯿﭽﮕﺎه ﺑﺎ آراﻣﺶ در ﮐﻨﺎر ﻫﻢ ﻧﺒﻮدهاﻧﺪ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻃﻮﻻﻧﻰاش و اﺳﭙﺎرت ﮔﻮاﻫﻰ ﺑﺮ اﯾﻦ ادﻋﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
١٣
ﻧﺒﺮد ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰ ﭘﺎﯾﺎن ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎن و اﯾﺮان ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﯾﻮﻧﺎن ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﻮاﺟﻪ ﺷﻮد اﻟﺒﺘﻪ اﯾﻦ اﺗﺤﺎدﯾﻪ از ﻫﻤﺎن اﺑﺘﺪا ﻧﯿﺰ ﺑﺮاﺳﺎس »دوﺳﺘﻰ« ﺷﮑﻞ
ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﻠﮑﻪ ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﺪن ﺧﻄﺮ ﺑﺰرگ ﯾﮏ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى آﺳﯿﺎﯾﻰ اﯾﻦ اﺗﺤﺎدﯾﻪ را اﯾﺠﺎد ﮐﺮد اﻣﺎ در ﻧﻬﺎﯾﺖ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﮐﻪ ﻗﻮﻣﻰ ﺟﻨﮕﺠﻮ، ﻓﺮﺻﺖﻃﻠﺐ و ﻧﺎآرام ﺑﻮدﻧﺪ، در ﺳﺎل ۴۳۳ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد دوﺑﺎره آﻣﺎده ﻧﺒﺮد، ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺷﺪﻧﺪ. ﺟﻨﮓﻫﺎى ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰ را ﻣﻰﺗﻮان ﯾﮑﻰ از ﻣﻬﯿﺐﺗﺮﯾﻦ ﺟﻨﮕﻬﺎى داﺧﻠﻰ دﻧﯿﺎى ﺑﺎﺳﺘﺎن داﻧﺴﺖ.
اﺳﭙﺎرت و آﺗﻦ در ﺑﯿﻦ دوﻟﺖ ﺷﻬﺮﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎن، آﺗﻦ و اﺳﭙﺎرت از ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ وﯾﮋهاى ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮد. آﺗﻨﻰﻫﺎى در اﯾﺠﺎد ﺛﺮوت، ﺷﻮﮐﺖ و ﺑﻨﺎﺳﺎزى و اﺳﭙﺎرت
در ﺗﻮان ﺑﺎﻻى رزﻣﻰ ﻗﺪرت زﯾﺎدى داﺷﺘﻨﺪ. ﺗﺪاﺑﯿﺮ ﺗﯿﻤﻮﺳﺘﻮﮐﻞ، ﺳﺮدار ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ، ﻓﺎﺗﺢ ﻧﺒﺮد درﯾﺎى ﺳﺎﻻﻣﯿﺲ ﺳﺒﺐ ﺷﺪه ﺑﻮد آﺗﻦ دوﺑﺎره ﻣﺒﺪل ﺑﻪ ﺷﻬﺮ اول ﯾﻮﻧﺎن ﺷﺪ و اﯾﻦ ﺑﺮاى اﺳﭙﺎرتﻫﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﺒﻮد. اﺳﭙﺎرﺗﻰﻫﺎ ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮان ﻧﻈﺎم آﺗﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ »زوﺑﯿﻦ« اﺳﭙﺎرﺗﻰ ﻧﯿﺴﺖ و ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ اﺳﺎس اﻋﺘﻘﺎد داﺷﺘﻨﺪ، »ﺛﺮوت ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﮐﺴﻰ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻮىﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ.« اﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﺳﭙﺎرﺗﻰﻫﺎ ﺑﺮاى ﻧﺒﺮد ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
در ۴۳۲ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد اﯾﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﻪ وﺟﻮد آﻣﺪ.
ﻧﺒﺮد ﺑﯿﻦ دو ﺷﻬﺮ ﮐﻮرﺳﯿﺮ و ﮐﺮﻧﺖ ﺳﺒﺐ ورود آﺗﻦ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﮐﻮرﺳﯿﺮ ﺷﺪ. و ﮐﺮﻧﺖ ﻧﯿﺰ از ﺑﺮادر ﺑﺰرگﺗﺮ ﺧﻮد اﺳﭙﺎرت ﮐﻤﮏ ﺧﻮاﺳﺖ. اﺳﭙﺎرﺗﻰﻫﺎ ﮐﻪ ۱۰ ﺳﺎل ﺑﻮد دﺳﺖ ﺑﻪ اﺳﻠﺤﻪ ﻧﺒﺮده ﺑﻮدﻧﺪ، ﻓﺮﺻﺖ را ﻣﻐﺘﻨﻢ ﺷﻤﺮده و آﻣﺎده ﮐﺎرزار ﺷﺪﻧﺪ. اﮐﻨﻮن »اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰ« ﺑﺎر دﯾﮕﺮ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪه ﺑﻮد. اﺳﭙﺎرت، ﺗﺐ، ﻓﻮﺳﯿﺪ، ﻟﻮﮐﺮﯾﺪ، اﺗﻮﻟﻰ و ﻣﻘﺪوﻧﯿﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ آﺗﻦ اﻋﻼم ﺟﻨﮓ دادﻧﺪ. آﺗﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﮑﺎر ﻧﻨﺸﺴﺖ. ﭘﻼﺗﻪ، ﮐﻮرﺳﯿﺮ، اﮐﺎرﻧﺎﻧﻰ و ﺗﺮاسﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺤﺘﺎج ﺛﺮوت آﺗﻦ ﺑﻮدﻧﺪ آﻣﺎده ﮐﻤﮏ ﺑﻪ آﺗﻦ ﺷﺪﻧﺪ، ﺣﺼﺎر ﺷﻬﺮ آﺗﻦ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺰرگ، ﻧﯿﺮوى درﯾﺎى آن ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ (ﻣﺠﻬﺰ ﺑﻪ ۳۰۰ ﮐﺸﺘﻰ) و ﺛﺮوت آن ﺑﺴﯿﺎر زﯾﺎد ﺑﻮد اﻣﺎ اﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻰ ﻣﻰداﻧﺴﺖ در زﻣﯿﻦ ﻫﻤﻮار ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮوﯾﻰ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﻗﺪرت اﺳﭙﺎرت ﻧﯿﺴﺖ.
ﻧﯿﺮوﻫﺎى اﺳﭙﺎرت ﻧﯿﺰ ﺑﺎ وﻗﻮف ﺑﺮ اﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ در ۴۳۱ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﻪ آﺗﯿﮏ (ﺳﺮزﻣﯿﻦ اﺻﻠﻰ اﻃﺮاف آﺗﻦ) ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮدﻧﺪ وﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﻣﺪاﻓﻊ را ﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮده و ﮐﻠﯿﻪ اﻫﺎﻟﻰ، آﺑﺎدىﻫﺎ و ﺷﻬﺮكﻫﺎى اﻃﺮاف آﺗﻦ را ﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮدﻧﺪ اﻣﺎ ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺣﺼﺎر آﺗﻦ ﮐﺎر آنﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ آﺗﻦ ﻧﯿﺰ در اﯾﻦ زﻣﺎن ﻓﺎﺗﺤﺎﻧﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻰرﻓﺖ و ﺳﻮاﺣﻞ ﻻﮐﻮﻧﻰ و اﻟﯿﻪ را ﻏﺎرت ﮐﺮده و ﻫﺮ ﺟﺎ ﺳﻔﺎﯾﻦ اﺳﭙﺎرت را ﻣﻰدﯾﺪﻧﺪ، ﻧﺎﺑﻮد ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ.
اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰ از ﺿﻌﻒ ﻧﻈﺎﻣﻰ (زﻣﯿﻨﻰ) آﺗﻦ اﺳﺘﻔﺎده ﮐﺮده و در ۴۲۶ ﭘﻼﺗﻪ را ﭘﺲ از ۲ ﺳﺎل ﻣﺤﺎﺻﺮه از ﭘﺎى درآوردﻧﺪ. ﻧﺎﺑﻮدى ﭘﻼﺗﻪ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ آﺗﻨﻰﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻼﻓﻰ، ﺑﻪ ﺗﺤﺮﮐﺎت درﯾﺎﯾﻰ ﺧﻮد ﺳﺮﻋﺖ دﻫﻨﺪ و در ۴۲۵ ﺑﻨﺪر ﭘﯿﻠﻮس (را ﮐﻪ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﺑﻮد) ﺗﺼﺮف ﮐﺮده و دهﻫﺎ ﮐﺸﺘﻰ اﺳﭙﺎرت را از ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮﻧﺪ. ﻣﻮﺗﺴﻦ، ﺳﺮدار آﺗﻨﻰ، در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺻﺪﻫﺎ ﻧﻔﺮ از ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﯿﺮوﻫﺎى اﺳﭙﺎرت را از ﺑﯿﻦ ﺑﺮد و ﻗﺮﯾﺐ ﺑﻪ ۵۰۰ ﺗﻦ را اﺳﯿﺮ ﮐﺮد. اﮐﻨﻮن آﺗﻦ ﺗﺼﺮف ﺟﺰاﯾﺮ را آﻏﺎز ﮐﺮده ﺑﻮد. اﺳﭙﺎرتﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﻰدﯾﺪﻧﺪ ﻋﻠﻰرﻏﻢ ﻗﺪرت زﻣﯿﻨﻰ، ﺑﻪ دﻟﯿﻞ وﺟﻮد ﺟﺰاﯾﺮ ﻣﺘﻌﺪد، ﺑﺪون ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ ﻗﺎدر ﺑﻪ دﻓﺎع از اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ و از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺣﺼﺎرﻫﺎى ﺑﻠﻨﺪ آﺗﻦ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﻓﺘﺢ آن ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ، ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد ﺻﻠﺢ دادﻧﺪ. اﻣﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواﯾﺎن آﺗﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺮوزى ﺧﻮد اﻣﯿﺪوار و ﺑﻪ ﻗﺪرت ﻣﻐﺮور ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ اﯾﻦ ﺧﻮاﺳﺘﻪ را رد ﮐﺮدﻧﺪ و در ۴۲۲ ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﺑﺰرگ ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺑﺮازﯾﺪاس ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه اﺳﭙﺎرت رﻓﺘﻨﺪ. دو ﺳﭙﺎه در آﻣﻔﻰ ﭘﻮﻟﯿﺲ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﻨﮕﯿﺪﻧﺪ و ﺑﺮﺗﺮى ﺟﻨﮕﺎورﻫﺎ اﺳﭙﺎرت ﻫﺎ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ آﺗﻦ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﻮد در »زﻣﯿﻦ« ﺣﺮﯾﻒ اﺳﭙﺎرت ﻧﯿﺴﺖ. در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺳﻬﻤﮕﯿﻦ ﻫﺮ دو ﺳﭙﺎه ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎن ﺑﺰرگ ﺧﻮد (ﺑﺮازﯾﺪاس و ﮐﻠﺌﻮن) را از دﺳﺖ دادﻧﺪ.
١٤
دو رﻗﯿﺐ ﭘﻰ ﺑﺮدﻧﺪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪام ﻗﺎدر ﺑﻪ ﺣﺬف آن ﯾﮑﻰ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ در ۴۲۱ ﻋﻬﺪﻧﺎﻣﻪ ﺻﻠﺤﻰ ﺑﯿﻦ دو ﻃﺮف اﻣﻀﺎ و ﺑﺨﺶ اول ﺟﻨﮓﻫﺎى ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰ ﺗﻤﺎم ﺷﺪ. اﻣﺎ ﺧﺮوج ﺑﺮﺧﻰ ﻣﺘﺤﺪان دو ﻃﺮف ﺻﻠﺢ از ﻫﻤﺎن اﺑﺘﺪا، ﻧﺸﺎن داد اﯾﻦ ﺻﻠﺢ ﻧﺎﭘﺎﯾﺪار اﺳﺖ.
ﻓﻘﺮ و ﻣﺸﮑﻼت ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﻋﻀﺎى اﺗﺤﺎﯾﺪه ﺑﺎر دﯾﮕﺮ در ۴۱۳ ﻗﺒﻞ ازﻣﯿﻼد ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ آﺗﯿﮏ (ﺳﺮزﻣﯿﻦ اﺻﻠﻰ آﺗﻦ) ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ. اﯾﻦ ﺑﺎر ﻫﺪف اﺳﭙﺎرت ﻣﺤﻮ آﺗﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﺑﻮد ﺑﻪ ﺟﺰ اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰ، ﺗﺐ، ﻓﻮﺳﯿﺪى، ﻟﻮﮐﺮى، آرﮔﻮس، و ﮐﻮرﺳﯿﺮ ﻧﯿﺰ آﻣﺎده ﻣﺒﺎرزه ﺷﺪﻧﺪ. آنﻫﺎ ﺣﺘﺎ ﻣﺬاﮐﺮات ﺑﺎ اﯾﺮان را ﻧﯿﺰ آﻏﺎز ﮐﺮدﻧﺪ.
اﺳﭙﺎرت ﻫﺎ ﺑﺎر دﯾﮕﺮ ﻣﻨﺎﻃﻖ اﻃﺮاف آﺗﻦ را ﺑﻪ ﮐﻠﻰ وﯾﺮان ﮐﺮده و اﯾﻦ ﺑﺎر ﺣﺘﺎ اﺟﺎزه ﮐﺸﺎورزى را ﻧﯿﺰ از ﻣﺮدم اﯾﻦ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ. اﺳﭙﺎرتﻫﺎ اﯾﻦ ﺑﺎر ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ داﺷﺘﻨﺪ در ﮐﺸﻮر ﭘﺮ از ﺟﺰﯾﺮه ﯾﻮﻧﺎن، ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ ﺑﺴﯿﺎر راهﮔﺸﺎﺳﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻧﯿﺮوﻫﺎى درﯾﺎﯾﻰ ﻣﺘﻔﺮﻗﻪ ﺷﻬﺮﻫﺎ و ﺟﺰاﯾﺮ ﮐﻮﭼﮏ اﺗﺤﺎدﯾﻪ درﯾﺎﯾﻰ ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ اﯾﺠﺎد ﮐﺮدﻧﺪ و ﭘﺲ از ﺗﻮاﻓﻖ ﺑﺎ دارﯾﻮش دوم ﭘﺎدﺷﺎه ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻰ، از ﮐﻤﮏ ﻫﺎى ﻋﻈﯿﻢ ﻣﺎﻟﻰ ﺳﺎﺗﺮاپ ﻟﯿﺪى ﮐﻪ ﺗﺤﺖ ﻓﺮﻣﺎن ﺷﺎه اﯾﺮان ﺑﻮد، ﺑﺮﺧﻮردار ﺷﺪﻧﺪ.
ﺷﮑﺴﺖﻫﺎى ﭘﻰ در ﭘﻰ آﺗﻦ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ آﺗﻨﻰﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ ﺧﻮد دل ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ اﻣﺎ در ۴۰۸ و ۴۰۷ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد آنﻫﺎ ﺣﺘﻰ در درﯾﺎ ﻧﯿﺰ از ﻧﺎوﮔﺎن ﺗﻘﻮﯾﺖ ﺷﺪهى اﺳﭙﺎرتﻫﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮردﻧﺪ. در ﻧﺒﺮد ﻧﻬﺎﯾﻰ درﯾﺎﯾﻰ در ﺳﻮاﺣﻞ ﻟﺴﺒﻮس ﺳﻔﺎﯾﻦ اﺳﭙﺎرﺗﻰ ﻋﻤﺪه ﻧﺎوﮔﺎن ﯾﻮﻧﺎن را ﻣﺤﺎﺻﺮه ﮐﺮدﻧﺪ و آﺗﻦ ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ رﺳﺎﻧﺪن آﺧﺮﯾﻦ ﮐﺸﺘﻰﻫﺎى ﺧﻮد ﺑﺮاى ﻧﺠﺎت ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰاش ﺷﺪ. ﺟﻨﮓ ﺳﺨﺘﻰ در »ارژى ﻧﻮز« در ﮔﺮﻓﺖ. در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد درﯾﺎﺳﺎﻻران آﺗﻨﻰ ﻫﺮ آن ﭼﻪ در ﺗﻮان داﺷﺘﻨﺪ، رو ﮐﺮدﻧﺪ و در ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻧﺎوﮔﺎن اﺳﭙﺎرت را ﺷﮑﺴﺖ دادﻧﺪ اﻣﺎ ﻣﺮﺗﮑﺐ اﺷﺘﺒﺎه اﺣﻤﻘﺎﻧﻪاى ﺷﺪﻧﺪ. آنﻫﺎ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد ﺻﻠﺢ اﺳﭙﺎرت را رد ﮐﺮدﻧﺪ. ﺣﺎل آن ﮐﻪ اﯾﻦ اﻣﺮ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎى ﻣﺮگ ﻧﺎوﮔﺎن، ﺛﺮوت و ﻗﺪرت آﺗﻦ ﺑﻮد. ﻣﻮج ﺑﻌﺪى ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪه ﺑﻪ اﺳﭙﺎرت در راه ﺑﻮد و دوﺑﺎره ﭘﻮل اﯾﺮان در ﮐﻨﺎر وﺟﻮد درﯾﺎﻧﻮردان ﻣﺰدور در ﮐﻨﺎر ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ ﭘﺮﻗﺪرت ﻟﯿﺰاﻧﺪر درﯾﺎ ﺳﺎﻻر اﺳﭙﺎرت، ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﭘﺮﻗﺪرت ﺿﺪ آﺗﻦ، در ۴۰۵ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد، ﺳﻮاﺣﻞ ﻣﺘﻌﺪد اﻃﺮاف ﯾﻮﻧﺎن را ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﺑﻪ »ﭘﯿﺮه« و »دﺳﻠﻰ« ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﻮﻧﺪ. در ﻫﻤﯿﻦ زﻣﺎن در ﻫﻠﺲ ﭘﻮﻧﺖ ﻧﯿﺰ آﺗﻦ ﺗﻤﺎم ﮐﺸﺘﻰﻫﺎى ﺧﻮد را در ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ﻟﯿﺰاﻧﺪر از دﺳﺖ داد. اﯾﻦ اﻣﺮ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ آﺗﻦ در ۴۰۴ ﮐﻠﯿﻪى ﺷﺮاﯾﻂ ﻣﻬﺎﺟﻤﺎن را ﺑﭙﺬﯾﺮد و آن ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ دوﻻﻧﺪﻟﻦ در ﮐﺘﺎب ﺗﺎرﯾﺦ ﺟﻬﺎن ﺧﻮد ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ آﺗﻦ ﺣﺼﺎرﻫﺎى ﺧﻮد را وﯾﺮان ﮐﺮده و دﻣﻮﮐﺮاﺳﻰ را ﮐﻨﺎر ﮔﺬارد و از ﻫﻤﻪ ﺑﺪﺗﺮ آن ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﻀﻮر ﻧﻈﺎﻣﻰ اﺳﭙﺎرت در اﮐﺮوﭘﻮﻟﯿﺲ ﺗﻦ داد.
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰ ﭼﻨﺪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﺰرگ داﺷﺖ. در درﺟﻪى اول ﺧﺮوج آﺗﻦ از ﭼﺮﺧﻪى ﻗﺪرتﻫﺎى ﺗﺄﺛﯿﺮﮔﺬار ﻧﻈﺎﻣﻰ ﯾﻮﻧﺎن ﺑﻮد. آﺗﻦ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ
ﺷﮑﻮه و ﺟﻼل ﺧﻮد و ﻧﯿﺰ وﺟﻮد ﻣﺎﯾﻪﻫﺎى ﯾﮏ ﺗﻤﺪن ﺑﺰرگ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻣﺮﮐﺰ ﯾﮏ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻋﻈﯿﻢ ﻧﻈﺎﻣﻰ و ﺗﻮﺳﻌﻪ دﻫﻨﺪه ﯾﮏ ﺗﻤﺪن ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺰرگﺗﺮ از ﺧﺎك اﻧﺪك ﯾﻮﻧﺎن ﻗﺪﯾﻢ ﺷﻮد اﻣﺎ دﺳﯿﺴﻪ ى اﺳﭙﺎرت ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺳﺎﯾﺮ دوﻟﺖ ﺷﻬﺮﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎن اﯾﻦ اﻣﮑﺎن را ﺑﺮاى ﻫﻤﯿﺸﻪ از آﺗﻦ ﮔﺮﻓﺖ.
ﻧﺘﯿﺠﻪ دوم ﺟﻨﮓﻫﺎى ﭘﻠﻮﭘﻮﻧﺰ ﺗﻀﻌﯿﻒ ﺑﯿﺶ از ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺗﻮان اﻗﺘﺼﺎدى، ﻓﺮﻫﻨﮕﻰ و ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻣﻨﺎﻃﻖ اﯾﻮﻧﻰﻧﺸﯿﻦ ﺑﻮد. ﯾﻮﻧﺎن اﯾﻦ ﻇﺮﻓﯿﺖ را داﺷﺖ ﮐﻪ در ﺻﻮرت اﺗﺤﺎد دوﻟﺖﻫﺎى ﺑﺴﯿﺎر ﮐﻮﭼﮏ و ﻣﺘﻌﺪد اﻣﺎ ﻫﻢﻧﮋاد ﺧﻮد ﻣﺒﺪل ﺑﻪ ﻗﺪرت ﻧﻈﺎﻣﻰﺑﺮﺗﺮ اروﭘﺎ و ﻏﺮب آﺳﯿﺎ ﺷﻮد اﻣﺎ ﻧﺒﺮدﻫﺎى داﺧﻠﻰ ﺑﯿﻦ اﯾﻦ اﻗﻮام ﺳﺘﯿﺰهﺟﻮ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﻫﻤﻮاره آﻟﺖ دﺳﺖ ﻗﺪرت ﻫﺎى ﺑﺰرگ ﺑﺎﻗﻰ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ و ﻧﺘﻮاﻧﻨﺪ ﺧﻮد را از ﺳﻠﻄﻪ آنﻫﺎ ﺧﺎرج ﮐﻨﻨﺪ. ﺑﺎرﻫﺎ و ﺑﺎرﻫﺎ در ﺗﺎرﯾﺦ دﺳﺘﻪﻫﺎى ﻣﺨﺘﻠﻒ ﯾﻮﻧﺎن و ﻣﻨﺎﻃﻖ اﯾﻮﻧﻰﻧﺸﯿﻦ ﺗﺮﺟﯿﺢ دادﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﺎى ﺗﻼش ﺑﺮاى اﯾﺠﺎد ﯾﮏ اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎر ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ ﺑﻪ دﻓﻊ ﻫﻢﮐﯿﺸﺎن و ﻫﻢﻧﮋادان ﺧﻮد ﺑﭙﺮدازﻧﺪ. ﺑﺎﯾﺪ اذﻋﺎن ﮐﺮد ﺳﺮﺑﺎز ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ از ﻧﻈﺮ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻧﯿﺮوى ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﻓﺮدى ﺑﻮد و از اﻓﺴﺎﻧﻪﭘﺮدازىﻫﺎى ﺗﺎرﯾﺦ ﻧﻮﯾﺴﺎن ﯾﻮﻧﺎن ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﺻﺪﻫﺎ ﺳﺎل ﺟﻨﮓ از آنﻫﺎ ﻣﺮدﻣﺎﻧﻰ رزم دﯾﺪه و ﻣﺒﺎرز ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮد. ﯾﻮﻧﺎن در ﺻﻮرت وﺟﻮد ﯾﮏ ﻣﻐﺰ ﻣﺘﻔﮑﺮ ﺣﮑﻮﻣﺖﮔﺮ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ آﺷﻮر (ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺑﺮﺧﻮردارى از ﺳﺮﺑﺎزان ﺣﺮﻓﻪاى) ﻗﺮنﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﮐﻨﺪ اﻣﺎ ﭼﻨﺎن
١٥
ﭼﻪ ﺗﺎرﯾﺦ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮد، ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ ﻣﺰدورى را ﻫﻤﻮاره ﺑﺮ ﻣﺒﺎرزه در راه اﻋﺘﻼى ﮐﺸﻮرﺷﺎن ﺗﺮﺟﯿﺢ دادﻧﺪ. اﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺳﺒﺐ ﻣﺤﮑﻢ ﺷﺪن ﺟﺎﭘﺎى اﯾﺮان ﺑﺮ آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ و ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺗﺪرﯾﺠﻰ اﻗﻮام ﻣﺮﮐﺰ اروﭘﺎ ﺷﺪ.
۵۶ ورود اﺳﮑﻨﺪر ﺑﻪ آﺳﯿﺎ ورود اﺳﮑﻨﺪر ﺑﻪ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ
ﺷﮑﺴﺖ ﭘﻼﺗﻪ در ۴۷۹ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﯾﺮان ﭘﺲ از آن ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻧﺎﻇﺮ ﺳﯿﺎﺳﻰ در ﺟﻨﻮب اروﭘﺎ ﺣﻀﻮر داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ و ارﺗﺶ ﺑﺰرگ ﺧﻮد را دﯾﮕﺮ ﺑﺎر در ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺗﻨﮓ و ﭘﺮﺟﺰﯾﺮه ﯾﻮﻧﺎن ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﻧﯿﻨﺪازد. اﻣﺎ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن در ﻫﺮ ﺣﺎل اﯾﺮان را دﺷﻤﻦ ﺧﻮد ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ ﭘﺎدﺷﺎﻫﺎن ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻰ ﺑﺎ ﭘﺮداﺧﺖ ﺑﻮدﺟﻪ ﺟﻨﮓﻫﺎ ﺳﺒﺐ ﺑﺮوز ﻋﺪم ﺗﻌﺎدل در ﺑﯿﻦ ﻗﺪرت ﻫﺎى ﻧﻈﺎﻣﻰ ﯾﻮﻧﺎن (ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎر ﻣﺘﻌﺪد و از ﻫﻢ ﮔﺴﯿﺨﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ) ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ. در ۳۳۵ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻓﯿﻠﯿﭗ ﻣﻘﺪوﻧﻰ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﺟﻤﻊآورى ﻋﻈﯿﻢﺗﺮﯾﻦ ﺳﭙﺎه ﺣﺮﻓﻪاى ﯾﻮﻧﺎن ﺗﺎ آن زﻣﺎن ﺷﺪ (اﻟﺒﺘﻪ اﯾﻦ ﮔﻔﺘﻪى ﻣﻮرﺧﺎن ﻏﺮﺑﻰﺳﺖ ﭼﺮا ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻰرﺳﺪ در ﭘﻼﺗﻪ ﺳﭙﺎه ﯾﻮﻧﺎن ﺑﺰرگﺗﺮ از اﯾﻦ رﻗﻢ ﺑﻮده ﺑﺎﺷﺪ) ۳۰ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز و ۵۰ ﻫﺰار ﺳﻮار. اﻣﺎ ﻣﺮگ ﻓﯿﻠﯿﭗ در ۳۳۶، ﺣﻤﻠﻪ او را ﺑﻪ اﯾﺮان ﻧﺎﮐﺎم ﮔﺬاﺷﺖ ﺣﺎل آن ﮐﻪ او در آن زﻣﺎن اﺗﺤﺎدﯾﻪ ﺑﺰرﮔﻰ را ﻋﻠﯿﻪ اﯾﺮان ﺗﺮﺗﯿﺐ داده ﺑﻮد. اﮐﻨﻮن ﻋﻨﺎن ارﺗﺶ ﺣﺮﻓﻪاى ﻓﯿﻠﯿﭗ ﺑﻪ ﺟﻮاﻧﻰ ۲۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻪ ﻧﺎم اﺳﮑﻨﺪر ﺳﭙﺮده ﺷﺪه ﺑﻮد. اﺳﮑﻨﺪر ﺑﺮاى آن ﮐﻪ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺟﺎى »ﭘﺪر« ﺧﻮد را ﺑﮕﯿﺮد، ﺑﺎﯾﺪ دﺳﺖ ﺑﻪ اﻗﺪام ﭘﺮ ﺳﺮ و ﺻﺪاﯾﻰ ﻣﻰزد و اﯾﻦ اﻗﺪام ﺣﻤﻼت وﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ﻣﺮدم ﺗﺮاس (ﮐﻪ ﻋﻠﯿﻪ ﻣﻘﺪوﻧﻰﻫﺎ ﻗﯿﺎم ﮐﺮدﻧﺪ) و ﺗﺼﺮف ﺗﺐ و ﻓﺮوش ﻣﺮدم ﺑﻪ ﺑﺮدﮔﻰ (!) و ﮐﺸﺘﻦ ﮐﻠﯿﻪى رﻗﺒﺎى ﺧﻮد در ﺧﺎﻧﻮاده ﭘﺪرش ﺑﻮد. ﯾﻮﻧﺎن اﯾﻦ ﺑﺎر ﻣﺘﺤﺪ ﺑﻮد و اﯾﺮان درﮔﯿﺮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﺪاوم ﺳﻠﻄﻨﺖ.
ورود ﺑﻪ آﺳﯿﺎ ﺗﺎرﯾﺦﻧﻮﯾﺴﺎن درﺑﺎرهى ﻧﺒﺮدﻫﺎى اﺳﮑﻨﺪر ﭼﻨﺪان ﺑﺎ دﻗﺖ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﻰﮐﻨﻨﺪ و ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ دﻟﯿﻞ ﻫﺠﻮم وى ﺑﻪ اﯾﺮان ﻣﺠﻤﻮﻋﻪاى از داﺳﺘﺎن و ﺗﺨﯿﻞ
در ﮐﻨﺎر واﻗﻌﯿﺎت اﺳﺖ. دوﻻﻧﺪﻟﻦ ﮐﻪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺗﺎرﯾﺦ ﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻪ درﮐﺘﺎب ﺗﺎرﯾﺦ ﺟﻬﺎن ﺧﻮدورود اﺳﮑﻨﺪررا اﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﻣﻰﮐﻨﺪ: در ۳۳۴ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد، اﺳﮑﻨﺪر ﺑﺪون ﺑﺮﺧﻮرد ﯾﺎ ﻣﻘﺎوﻣﺖ از ﻫﻠﺲ ﭘﻮﻧﺖ ﻣﻰﮔﺬرد در ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ۴۰ ﻫﺰار ﻧﯿﺮوى ﭘﺎرﺳﻰ ﺑﺮاى ﻧﺒﺮد آﻣﺎده ﻧﺒﻮدﻧﺪ. اﺳﮑﻨﺪر در ﺑﺮاﺑﺮ ﭼﺸﻢ ﺣﺮﯾﻒ از رودﺧﺎﻧﻪى ﻣﯿﺰى ﮔﺬﺷﺖ…. ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺟﻨﻮب ﺷﺪ و اﯾﻮن را آزاد ﺳﺎﺧﺘﻪ، ﻟﯿﺪى، ﮐﺎرى، ﻣﯿﻠﺖ، وﻫﺎﻟﯿﮑﺎرﻧﺎس را ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﮐﺮد و ﺳﺎﯾﺮ ﺷﻬﺮﻫﺎ ﻧﯿﺰ از ﻓﺎﺗﺢ ﺟﺪﯾﺪ اﺳﺘﻘﺒﺎل ﮐﺮدﻧﺪ.
در ۳۳۳ اﺳﮑﻨﺪرﺑﻪ ﭘﯿﺸﺮوى درآﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮاداﻣﻪ ﻣﻰدﻫﺪودرﻧﻬﺎﯾﺖ دراﯾﺴﻮس(در ﺳﻮرﯾﻪ ﮐﻨﻮﻧﻰ)ﺳﭙﺎه دارﯾﻮش ﺳﻮم را ﺷﮑﺴﺖ ﻣﻰدﻫﺪ…
دارﯾﻮش ۲ ﺳﺎل ﺑﻌﺪ ﻣﺠﺪدا در آرﺑﻞ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ ﻣﺎﻧﻊ ﺣﺮﮐﺖ اﺳﮑﻨﺪر ﺷﻮد و ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن او از ﻫﻢ ﭘﺎﺷﯿﺪﻧﺪ. دوﻻﻧﺪﻟﻦ ﺣﺪاﻗﻞ اﯾﻦ ﻟﻄﻒ را ﮐﺮده ﮐﻪ در ﮐﺘﺎب ﺧﻮد از ارﻗﺎم ﺑﺎور ﻧﮑﺮدﻧﻰ ﺑﺮﺧﻰ ﻣﻮرﺧﺎن اروﭘﺎﯾﻰ اﺳﺘﻔﺎده ﻧﮑﺮده ﭼﺮا ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن در ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺳﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﮔﺮاﻧﯿﮏ، اﯾﺴﻮس و آرﺑﯿﻞ ﺗﻠﻔﺎت ﺧﻮد را ﺣﺪود ۲۰۰۰ ﻧﻔﺮ و ﺗﻠﻔﺎت اﯾﺮاﻧﯿﺎن را ﺑﯿﻦ ۲۰۰۰ ﺗﺎ ۴۵۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ (!؟) ذﮐﺮ ﮐﺮدهاﻧﺪ.
ﻣﻮرﺧﺎن ﻏﺮﺑﻰ ﭘﺲ از اﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﺒﺮد ﺑﺮاى ﺗﺘﻤﻪ ارﺗﺶ اﯾﺮان ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﻰ ﻗﺎﯾﻞ ﻧﻤﻰﺷﻮﻧﺪ و ذﮐﺮ ﻣﻰﮐﻨﻨﺪ اﺳﮑﻨﺪر ﭘﺲ از ﭘﯿﺮوزى آرﺑﯿﻞ، ﺑﺎﺑﻞ و ﺷﻮش را ﻣﺘﺼﺮف ﺷﺪه و ﭘﺮﺳﭙﻮﻟﯿﺲ و ﭘﺎﺳﺎﮔﺎرد را ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻣﻰﮐﻨﺪ.
ﺳﭙﺲ ﻫﻤﺪان، رى، داﻣﻐﺎن، ﺑﻠﺦ و ﭘﻨﺠﺎب را ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﺑﻪ ﺣﻮاﻟﻰ ﺳﻨﺪ ﻣﻰرﺳﺪ و از آن ﺟﺎ دﯾﮕﺮ از ﭘﯿﺸﺮوى ﻣﻨﺼﺮف ﻣﻰﺷﻮد. رواﯾﺖ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪﺗﺮ، رواﯾﺖ ﺑﺮﺧﻰ ﻣﻮرﺧﺎن اﯾﺮاﻧﻰ ﻧﻈﯿﺮ ﻣﺮﺣﻮم دﮐﺘﺮ اﺣﻤﺪ ﺣﺎﻣﻰ و اﺻﻼن ﻏﻔﺎرى ﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﮕﺎرﻧﺪه ﻣﺨﺘﺼﺮ از آنﻫﺎ را در ﺳﺎل ﮔﺬﺷﺘﻪ در روزﻧﺎﻣﻪ اﯾﺮان (اردﯾﺒﻬﺸﺖ ﻣﺎه (۸۳ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮد.
آنﻫﺎ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ، در ﺣﻘﯿﻘﺖ اﺳﮑﻨﺪر ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻪ داﺧﻞ ﺧﺎك اﺻﻠﻰ اﯾﺮان ﺷﻮد ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻓﺮﺳﻮدﮔﻰ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻰ، ﻣﺮگ دارﯾﻮش ﺑﻪ دﺳﺖ رﺋﯿﺲ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن و اﻧﺪﮐﻰ ﺧﻮشﺷﺎﻧﺴﻰ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪه ﺑﺰرگﺗﺮﯾﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺎﺳﺘﺎن را از ﻣﯿﺎن ﺑﺮدارد.
١٦
ﭼﺮا ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺟﻨﮓﻫﺎى اﺳﮑﻨﺪر ﺗﺮدﯾﺪ وﺟﻮد دارد؟
ﻧﺎﭘﻠﺌﻮن ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد ﭼﻮن در رواﯾﺎت ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن از ﻧﺒﺮدﻫﺎﯾﺸﺎن ﺑﺎ اﯾﺮان ﯾﮏ ﻃﺮف دﻋﻮا (ﯾﻌﻨﻰ اﯾﺮاﻧﯿﺎن) اﻃﻼﻋﺎﺗﻰ را اراﺋﻪ ﻧﺪادهاﻧﺪ، ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ رواﯾﺖ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﻗﺎﺑﻞ اﺗﮑﺎ ﻧﯿﺴﺖ و ﻋﻼوه ﺑﺮ آن ﺗﺎرﯾﺦ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪه ﺗﻮﺳﻂ ﻣﻮرﺧﺎن ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﺑﯿﺶﺗﺮ ﺑﻪ داﺳﺘﺎنﺳﺮاﯾﻰ ﺷﺒﯿﻪ اﺳﺖ ﺗﺎ ﺗﺎرﯾﺦ. اﺳﮑﻨﺪر ﺑﻪ دﻻﯾﻞ زﯾﺮ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﻫﺰار ﻧﻔﺮى ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻰ را ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻧﺒﻮغ ﺷﮑﺴﺖ دﻫﺪ و ﯾﺎ ﺻﺪﻫﺎ ﺷﻬﺮ ﺑﺰرگ را ﻇﺮف ﭼﻨﺪ ﺳﺎل ﺑﮕﯿﺮد.
-۱ در دﻧﯿﺎى ﻗﺪﯾﻢ ﺳﭙﺎﻫﯿﺎﻧﻰ ﮐﻪ ﻋﻠﯿﻪ ﻫﻢ وارد ﻧﺒﺮد ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ اﮔﺮ ﺑﺮﺗﺮى دو ﯾﺎ ﺳﻪ ﺑﺮ ﯾﮏ را در ﻃﺮف ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻰدﯾﺪﻧﺪ، ﺗﻦ ﺑﻪ ﻧﺒﺮد ﻧﻤﻰدادﻧﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ را ﻗﻄﻌﻰ ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ ﻣﮕﺮ آن ﮐﻪ اﻣﮑﺎن ﺷﻮرش ﯾﺎ ﺑﻰاﻧﮕﯿﺰﮔﻰ در ﺳﭙﺎه ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺑﻮده ﺑﺎﺷﺪ.
-۲ اﺳﮑﻨﺪر وﺳﺎﯾﻞ ﻗﻠﻌﻪﮔﯿﺮى ﻧﻈﯿﺮ ﻣﻨﺠﻨﯿﻖ و ﺑﺮجﻫﺎى ﻣﺘﺤﺮك ﻧﺪاﺷﺖ در اﯾﻦ ﺻﻮرت ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻗﻠﻌﻪﻫﺎ را ﻓﺘﺢ ﮐﻨﺪ و اﮔﺮ ﻣﻰداﺷﺖ ﻧﯿﺰ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻫﺰاران ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ راه ﺑﭙﯿﻤﺎﯾﺪ.
-۳ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﺳﺎﺑﻘﻪ آﺷﻨﺎﯾﻰ ﺑﺎ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ، ﺷﺮق اﯾﺮان، ﻣﺮﮐﺰ اﯾﺮان، ﺷﻤﺎل اﯾﺮان و ﻣﺎورااﻟﻨﻬﺮ را ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺟﺴﻮراﻧﻪ ۶ ﻫﺰار ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ وارد ﻋﻤﻖ ﺧﺎك اﯾﺮان، آﺳﯿﺎى ﻣﯿﺎﻧﻪ و ﻏﺮب ﻫﻨﺪ ﺑﺸﻮﻧﺪ.
-۴ ﻟﺠﺴﺘﯿﮏ ﺑﺮاى ﭼﻨﯿﻦ ارﺗﺸﻰ در دﻧﯿﺎى ﻗﺪﯾﻢ آن ﻫﻢ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﺸﻮر ﮐﻮﭼﮑﻰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﻮﻧﺎن ﻧﺎﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮد و ﺑﺪون ﻟﺠﺴﺘﯿﮏ ﻧﯿﺰ ﯾﮏ ﺳﺮدار ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ ﭘﯿﺸﺮوى ﮐﻨﺪ.
-۵ ﺳﻦ و ﺳﺎﺑﻘﻪ اﺳﮑﻨﺪر ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺟﻮان ۲۰ ﺳﺎﻟﻪ اﺟﺎزه دﻫﺪ ﺑﺎ ﻗﻮىﺗﺮﯾﻦ ارﺗﺶﻫﺎى ﻣﻨﻈﻢ ﺗﺎرﯾﺦ دﻧﯿﺎى ﺑﺎﺳﺘﺎن ﻧﺒﺮد ﮐﺮده و ﺑﻪ ﺳﺎدﮔﻰ آنﻫﺎ را ﺑﺎ ﻫﻤﺎن ۳۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮى ﮐﻪ از ﻫﻤﺎن اﺑﺘﺪاى از ﯾﻮﻧﺎن آورده ﺑﻮد، ﺷﮑﺴﺖ دﻫﺪ.
ﺷﺎﯾﺪ اﯾﻦ ﺳﺆال ﻣﻄﺮح ﺷﻮد ﮐﻪ اﮔﺮ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ داﺳﺘﺎن اﺳﮑﻨﺪر ﺷﮏ و ﺷﺒﻪ وﺟﻮد دارد ﭼﺮا ﺑﺎﯾﺪ ﺟﻨﮓﻫﺎى او را ﺟﺰو ﺟﻨﮓﻫﺎى ﺗﺄﺛﯿﺮﮔﺬار ﺗﺎرﯾﺦ داﻧﺴﺖ؟
ﻣﻰﺗﻮان ﮔﻔﺖ اﺳﮑﻨﺪر در ﻧﺒﺮد ﺑﺎ اﯾﺮان در ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ، آﺳﯿﺎ ﺻﻐﯿﺮ، ﻣﺼﺮ و ﺳﻮرﯾﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺮوزى رﺳﯿﺪه (اﻟﺒﺘﻪ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ اﻣﺎ ﺣﺘﻤﻰ ﻧﯿﺴﺖ) او ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ از ﺳﺴﺘﻰ ارﮐﺎن ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻰ در ﺳﺎلﻫﺎى آﺧﺮ ﮐﺎر اﺳﺘﻔﺎده ﮐﺮده و ﺑﻪ ﻫﻤﺎن ﺷﯿﻮه اى ﮐﻪ ۱۰۰۰ ﺳﺎل ﺑﻌﺪ اﻋﺮاب
اﺳﺘﻔﺎده ﮐﺮدﻧﺪ ﺳﺮﺑﺎزان ﺑﻰرﻏﺒﺖ ﺣﺮﯾﻒ را از ﭘﺎى در آورده و ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن اﯾﺮان را ﻣﺘﻔﺮق ﮐﺮده ﺑﺎﺷﺪ. اﻣﺎ او از اﯾﻦ ﮐﺎر ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺑﺮاى ورود ﺑﻪ اﯾﺮان ﺑﻬﺮه ﺑﺒﺮد. ﭼﺮا ﮐﻪ زاﮔﺮس ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺎﻧﻊ ﺑﺰرﮔﻰ، ﻣﺎﻧﻊ ورود او ﺑﻪ ﻓﻼت اﯾﺮان ﻣﻰﺷﺪه و ﻋﻈﻤﺖ ﺧﺎك اﯾﺮان ﻧﯿﺰ ﺧﻄﻮط ﻣﻮاﺻﻼﺗﻰ او ﻃﻮﻻﻧﻰ ﮐﺮده و ﭘﯿﺮوزى وى را ﻧﺎﻣﻤﮑﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ وى از ﺟﻨﻮب ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ (و ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺨﺸﻰ از ﺧﻮزﺳﺘﺎن) آن ﺳﻮﺗﺮ ﻧﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ. اﻣﺎ اﺳﮑﻨﺪر ﺑﻪ ﻫﺮ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻧﻬﺎﯾﻰ ﯾﮏ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺎﺳﺘﺎن را رﻗﻢ زده و ﺗﯿﺮ ﺧﻼص را ﺑﺮ ﭘﯿﮑﺮ ﺣﮑﻮﻣﺖ ۲۰۰ ﺳﺎﻟﻪ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻰ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﺮده اﺳﺖ.
اﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ را ﺑﺎﯾﺪ اذﻋﺎن ﮐﺮد ﮐﻪ اﺳﮑﻨﺪر ﺗﻨﻬﺎ ﺳﺮدار ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﺑﻮده ﮐﻪ ﺟﺮأت ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ اﯾﺮان را (در ﻗﻠﻤﺮو آﺳﯿﺎى اﯾﺮان) ﺑﻪ ﺧﻮد داده و در ﻧﻬﺎﯾﺖ اﯾﻦ ﮐﻪ در ﺳﻪ ﻧﺒﺮد ﮔﺮاﻧﯿﮏ، اﯾﺴﻮس و آرﺑﯿﻞ (ﮐﻪ درﺑﺎره ﺟﺰﯾﯿﺎت آنﻫﺎ ﻧﻤﻰﺗﻮان ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻮرﺧﺎن ﯾﻮﻧﺎن اﺳﺘﻨﺎد ﮐﺮد) ﻗﺪرت ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﺷﺎه اﯾﺮان را ﺑﻼ اﺛﺮ ﮐﺮده (و ﯾﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ اﯾﻦ ﻧﯿﺮوﻫﺎ از ﻧﺒﺮد ﺑﺎ او ﺳﺮﺑﺎز زدهاﻧﺪ ﻣﺜﻼ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺗﻨﻔﺮ از ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻧﺸﺎن، ﺧﯿﺎﻧﺖ آنﻫﺎ و ﯾﺎ ﻣﺰدور ﺑﻮدﻧﺸﺎن) و ﺧﻮد را ﺣﺘﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﻞ اﻓﺴﺎﻧﻪاى رﺳﺎﻧﺪه اﺳﺖ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎل ﻣﺮگ ﺷﺎه اﯾﺮان، ﺳﻘﻮط ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎن و ﺷﮑﺴﺖ و ﯾﺎ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﮕﺮﻓﺘﻦ از ﺳﻪ ﺟﻨﮓ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﺗﺎ اﯾﺮان ۸۰ ﺳﺎل از ﺻﺤﻨﻪ ﺑﯿﻦاﻟﻤﻠﻠﻰ ﺣﺬف ﺷﻮد و اﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺧﻮﺑﻰ ﺑﺮاى ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺮدم اروﭘﺎى ﺟﻨﻮﺑﻰ، ﮐﺎرﺗﺎژﻫﺎ و ﻣﺮدم ﺧﺎور ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﻮد.
١٧
ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﭘﻮﻧﯿﮏ اﻧﺤﻄﺎط ﭘﺎدﺷﺎﻫﻰ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻰ در ﮐﻨﺎر ﺗﻀﻌﯿﻒ روز اﻓﺰون ﺗﻮاﻧﺎﯾﻰ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎن ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻣﺮور ﻗﺪرتﻫﺎى ﺟﺪﯾﺪى ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺟﻨﻮب
اروﭘﺎ، ﺷﻤﺎل آﻓﺮﯾﻘﺎ، و ﺣﻮزه ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ را در دﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ. اﯾﻦ ﻗﺪرت ﻫﺎ ﮐﺴﻰ ﻧﺒﻮدﻧﺪ ﺟﺰ ﻣﺮدان رﻣﻰ و ﮐﺎرﺗﺎژى. رﻣﻰﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪن ﻣﻬﺎﺟﻤﺎن ﺷﻤﺎﻟﻰ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﺗﺜﺒﯿﺖ ﻗﺪرت ﺧﻮد در اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ اﻣﺮوزى و ﺑﻨﺎدر و ﺟﺰاﯾﺮ ﺟﻨﻮﺑﻰ اروﭘﺎ ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ، ﺧﻮد را در ﻣﺼﺎدف ﺑﺎ ﮐﺸﻮرى درﯾﺎﯾﻰ ﺑﻪ ﻧﺎم ﮐﺎرﺗﺎژ ﻣﻰدﯾﺪﻧﺪ. ﮐﺸﻮرى ﮐﻪ ﮐﻮچﻧﺸﯿﻨﺎن ﻓﻨﯿﻘﻰ ۸۰۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد اﯾﺠﺎد ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ. اﯾﻦ ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﮐﻠﯿﻪى ﺳﻮاﺣﻞ ﺷﻤﺎﻟﻰ آﻓﺮﯾﻘﺎ از ﻏﺮب ﻣﺼﺮ ﺗﺎ ﻣﺮاﮐﺶ اﻣﺮوزى از ﯾﮏ ﺳﻮ و ﺳﻮاﺣﻞ ﺟﻨﻮﺑﻰ اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ، ﻓﺮاﻧﺴﻪ، اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ و ﯾﻮﻧﺎن را در ﺑﺮﻣﻰﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺎرﺗﺎژ ﺳﺮاﺳﺮ ﺳﺎلﻫﺎى ۴۰۰ ﺗﺎ ۲۷۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد آرام آرام در ﺣﺎل ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻮد ﺣﺎل آن ﮐﻪ اﯾﻦ ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ در اﺑﺘﺪا ﭼﻨﺪان ﻣﻮرد ﺗﻮﺟﻪ ﻧﺒﻮد و ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ذﮐﺮ ﺷﺪ ﭘﺲ از ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻗﻮاى اﯾﺮان و ﯾﻮﻧﺎن دﯾﮕﺮ ﻣﺪﻋﻰ ﻧﺪاﺷﺖ اﻣﺎ از اواﯾﻞ ﻗﺮن ﺳﻮم ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد، اوﺿﺎع ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮد. رﻣﻰﻫﺎ ﺑﺎ اﯾﺠﺎد ارﮐﺎن ﻗﻮى ﺣﮑﻮﻣﺘﻰ و ارﺗﺸﻰ ﭘﺮﻗﺪرت در ﺣﺎل ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻮدﻧﺪ. ﻃﺒﯿﻌﻰ ﺑﻮد ﭘﯿﺸﺮوى رم ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﻨﻮب ﺑﻪ ﺗﺸﺪﯾﺪ ﺗﻀﺎد ﺑﺎ ﮐﺎرﺗﺎژ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﺪ.
ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺟﻨﮓ ﭘﻮﻧﯿﮏ در ۲۶۴ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﮐﺎرﺗﺎژﻫﺎ ﺑﺎ اﻋﻼم ﺟﻨﮓ ﻋﻠﯿﻪ رم ﺑﻪ ﺣﻤﺎﯾﺖ اﻫﺎﻟﻰ ﺳﯿﺮاﮐﻮز در ﺟﻨﻮب اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ. ﺑﺮﺗﺮى ﻧﻈﺎﻣﻰ رم ﺳﺒﺐ
ﺷﮑﺴﺖ ﮐﺎرﺗﺎژىﻫﺎ ﺷﺪ و ﺳﯿﺴﯿﻞ ﺑﻪ ﺗﺼﺮف رم درآﻣﺪ اﻣﺎ در درﯾﺎ ﻗﺪرت ﮐﺎرﺗﺎژ، ﺳﺒﺐ ﮐﻨﺪى ﮐﺎر رم ﺷﺪ. رم ﮐﻪ ﮐﺸﺘﻰﻫﺎى ﮐﻮﭼﮑﻰ در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺖ، ﺑﻪ ﻣﺮور دﺳﺖاﻧﺪرﮐﺎر اﯾﺠﺎد ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ ﻗﻮى ﺷﺪ و ﺳﺎل ﺑﻌﺪ دوﺋﯿﻠﻮس ﮐﻨﺴﻮل رم ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﮐﺸﺘﻰﻫﺎى ﺟﺪﯾﺪ و ﭼﻨﮕﮏﻫﺎى ﻣﺨﺼﻮص و ﺑﺰرگ در ﻧﺒﺮد درﯾﺎى »ﻣﯿﻠﻪ« ﻓﺎﺗﺢ ﺷﺪ. اﯾﻦ ﭼﻨﮕﮏﻫﺎ ﮐﻪ اﺑﺘﮑﺎر ﺟﺎﻟﺐ درﯾﺎ ﺳﺎﻻر رﻣﻰ ﺑﻮد. ﺳﺐ ﺷﺪ اﺑﺘﮑﺎر ﻋﻤﻞ از دﺳﺖ ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ ﮐﺎرﺗﺎژ ﺧﺎرج ﺷﻮد.
در اﯾﻦ زﻣﺎن رﻣﻰﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﯿﺎده ﮐﺮدن ﻗﻮا در ﺷﻤﺎل آﻓﺮﯾﻘﺎ، ﺟﺒﻬﻪ ﻧﺒﺮد را از اروﭘﺎ ﺑﻪ آﻓﺮﯾﻘﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ دادﻧﺪ. رﮔﻮﻟﻮس، ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه رﻣﻰ ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﺑﺰرگ ﺑﻪ ﮐﺎرﺗﺎژىﻫﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮد اﻣﺎ ﺑﺎ وﺟﻮد ﭘﯿﺮوزىﻫﺎى اوﻟﯿﻪ در ﻧﻬﺎﯾﺖ اﺳﯿﺮ ﻣﺒﺎرزان ﮐﺎرﺗﺎژ ﺷﺪ.
ﻃﻰ ﺳﺎلﻫﺎى ﺑﻌﺪ ﻧﯿﺰ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻦ ﻃﺮﻓﯿﻦ در درﯾﺎ و ﺧﺸﮑﻰ اداﻣﻪ داﺷﺖ اﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ از ﻃﺮﻓﯿﻦ ﺑﻪ ﭘﯿﺮوزى ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪه ﻧﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﻫﺎﻣﯿﮑﻼر، ﺳﺮدار ﮐﺎرﺗﺎژى، در اﯾﻦ ﺳﺎلﻫﺎ ﺿﺮﺑﺎت ﺳﻨﮕﯿﻨﻰ ﺑﻪ رم زد اﻣﺎ ﻗﺪرت ﻧﻈﺎﻣﻰ رم ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﮐﺎرﺗﺎژى را درﻫﻢ ﺷﮑﺴﺖ و ﮐﺎرﺗﺎژ ﺑﺎ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺟﺰﯾﺮه ﺳﯿﺴﯿﻞ و ﭘﺮداﺧﺖ ﻏﺮاﻣﺖ ﺷﮑﺴﺖ را ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ. ۲۴۱) ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد) ﺟﻨﮓﻫﺎى دوم ﭘﻮﻧﯿﮏ؛ ورود ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﺑﻪ ﺟﻨﮓ
ﺷﮑﺴﺖ ﮐﺎرﺗﺎژ ﺳﺒﺐ ﻓﻘﺮ ﺷﺪﯾﺪ اﯾﻦ ﮐﺸﻮر و ﮐﯿﻨﻪى آنﻫﺎ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ رم ﺷﺪ. ﺣﺎل آن ﮐﻪ رم ﺑﺎ ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ داﺋﻢ، در ﺣﺎل ﻗﻠﻊ و ﻗﻤﻊ دﺷﻤﻨﺎن ﺳﻨﺘﻰ ﺷﻤﺎل ﺧﻮد (ﻣﺮدم ﮔﻞ) و اﻧﻬﺪام ﻗﺪرت ﻫﺎى ﮐﻮﭼﮏ درﯾﺎى ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ ﺑﻮد.
»ﮐﺎرﺗﺎژ ﻓﻘﯿﺮ« ﭼﺎره را در ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ دﯾﺪ. ﻫﺎﻣﯿﮑﻼر ﻓﺎﺗﺢ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺳﯿﺴﯿﻞ ﮐﻪ ۲۰ ﺳﺎل ﻗﺒﻞ از اﯾﻦ ﺗﺎرﯾﺦ ﻣﺠﺒﻮر ﺷﺪه ﺑﻮد ﺑﺎ وﺟﻮد ﭘﯿﺮوزى ﺑﺮﻧﯿﺮوﻫﺎى رﻣﻰ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺳﯿﺴﯿﻞ را ﺑﭙﺬﯾﺮد،در ﮐﺎرﺗﺎژ ﭘﺎدﺷﺎه ﺷﺪ.وى ازﯾﺎران ﺳﺮدارى ﺷﺠﺎع ﺑﻪ ﻧﺎم ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل (ﭘﺴﺮش) ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮد. ﮐﺎرﺗﺎژﯾﺎن ﺳﺎل ۲۱۸ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺷﺮوع ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺮوى در اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﮐﺮدﻧﺪ اﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﯾﻌﻨﻰ ﮐﺸﺎﻧﺪن ﻧﺒﺮد از آﻓﺮﯾﻘﺎى ﺷﻤﺎﻟﻰ (ﺣﻮاﻟﻰ ﺗﻮﻧﺲ اﻣﺮوزى) ﺑﻪ اروﭘﺎ در ﻧﻮع ﺧﻮد ﺣﺮﮐﺖ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻬﻰ ﺑﻮد و ﺳﺒﺐ ﺷﺪ رﻣﻰﻫﺎ درﯾﺎﺑﻨﺪ اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ ﺣﺘﺎ ﺧﺎك اﺻﻠﻰ آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺑﯿﻨﺪازد. ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﺳﺎل ۲۱۸ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد در ﺣﺮﮐﺘﻰ ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﻰ ﺧﻮد را از اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺟﻨﻮب ﻓﺮاﻧﺴﻪ رﺳﺎﻧﺪ و ﺑﺎ ﻋﺒﻮر از آﻟﭗ (آن ﻫﻢ ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﻋﻈﯿﻢ و ﻓﯿﻠﻢﻫﺎى ﻋﻈﯿﻢ اﻟﺠﺜﻪ!) رﻣﻰ ﻫﺎ را وﺣﺸﺖزده ﮐﺮد. اﯾﻦ ﺳﺮدار ﺑﻰ ﺑﺎك ﺑﻪ اﯾﻦ ﻧﯿﺰ اﮐﺘﻔﺎ ﻧﮑﺮده و آﻣﺎده ﻋﺒﻮر از ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺟﺒﺎل آﭘﻨﯿﻦ و ورود ﺑﻪ ﺧﺎك اﺻﻠﻰ اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺷﺪ.
١٨
در اﯾﻦ زﻣﺎن ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﺑﻪ ﺟﺰ ﺳﭙﺎه اﺳﭙﺎﻧﯿﺎﯾﻰ ﺧﻮد ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﺮادرش ﺳﭙﺮده ﺷﺪه ﺑﻮد، ۹۰ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز و ۳۷ ﻓﯿﻞ داﺷﺖ. ﺣﺮﮐﺖ وى در ورود ﺑﻪ ﺧﺎك اﺻﻠﻰ اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺑﻪ اﻧﺪازهاى ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ دو ﺳﭙﺎه رﻣﻰ ﮐﻪ ﺑﺮاى ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ وى ﻓﺮﺳﺘﺎده ﺷﺪﻧﺪ. ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﺎرى از ﭘﯿﺶ ﺑﺒﺮﻧﺪ. اوﻟﯿﻦ ﮐﻨﺴﻮل رم، ﺳﯿﭙﯿﻮن، در ﮐﻨﺎر رود ﺗﯿﺲ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﺨﺘﻰ ﺧﻮرد و ﮐﻨﺴﻮل دﯾﮕﺮ رم ﯾﻌﻨﻰ ﺳﻤﭙﺮوﻧﯿﻮس در ﺗﺮﺑﯿﻪ ﻣﺘﺤﻤﻞ ﺷﮑﺴﺘﻰ دﯾﮕﺮ ﺷﺪ. رم ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﻗﺪم ﺗﺎ ﺳﻘﻮط ﻓﺎﺻﻠﻪ داﺷﺖ زﯾﺮا از ﻃﺮﻓﻰ ﮐﺎرﺗﺎژﻫﺎ ﺳﺮاﺳﺮ اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ، ﺟﻨﻮب ﻓﺮاﻧﺴﻪ و ﺷﻤﺎل اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ و از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ ﻣﻠﻞ ﺷﮑﺴﺖﺧﻮرده از رﻣﻰﻫﺎ، ﻧﻈﯿﺮ ﮔﻞﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﻓﺮﺻﺖ را ﺑﺮاى ﻧﺎﺑﻮدى دﺷﻤﻦ ﺧﻮد ﻣﻐﺘﻨﻢ ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ.
ﺗﻐﯿﯿﺮ اﺳﺘﺮاﺗﮋى ﺷﺎﯾﺪ اوﻟﯿﻦ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻋﻤﻠﻰ اﺳﺘﺮاﺗﮋى ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻓﺮﺳﺎﯾﺸﻰ را ﺑﺘﻮان در ﻧﺒﺮدﻫﺎى دوم ﭘﻮﻧﯿﮏ داﻧﺴﺖ. ﺳﻨﺎى رم در ۲۱۷ ﭘﺲ از ﺷﮑﺴﺖﻫﺎى
ﭘﻰ در ﭘﻰ، ﻣﺮدى ﺑﻪ ﻧﺎم ﻓﺎﺑﯿﻮس را ﺑﻪ رﯾﺎﺳﺖ اﻧﺘﺨﺎب ﮐﺮد، وى اﺳﺘﺎد »وﻗﺖﮐﺸﻰ« و ﺧﺴﺘﻪ ﮐﺮدن دﺷﻤﻦ ﺑﻮد. ﻓﺎﺑﯿﻮس اﺳﺘﺮاﺗﮋى اﺣﺘﺮاز از ﻧﺒﺮد و ﺳﺨﺘﻪ ﮐﺮدن ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل را دﻧﺒﺎل ﮐﺮد. ﺳﯿﺎﺳﺖ او در آن زﻣﺎن ﭼﻨﺪان ﻣﻮرد ﺗﺄﯾﯿﺪ ﻧﺒﻮد.
رﻣﻰﻫﺎ ﮐﻪ ﻗﺪرت ﻣﺨﻮف ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰﻫﺎﻧﯿﺒﺎل را ﺑﺎور ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ، ﺳﺎل ۲۱۶ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﺑﺰرگ ﻣﺮﮐﺐ از ۸۶ ﻫﺰار ﻟﮋﯾﻮﻧﻮ را ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ وارون ﮐﻪ ﺳﺮدارى ﻣﻐﺮور و ﺟﻨﮓ ﻟﺐ ﺑﻮد، رواﻧﻪ ﺟﻨﮓ ﮐﺮدﻧﺪ. وارون ﻫﻤﺎن ﺳﺎل در ﮐﺎن (ﺟﻨﻮب ﻓﺮاﻧﺴﻪ) ﺳﭙﺎه ۴۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮى ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل را ﻣﻮرد ﺣﻤﻠﻪ ﻗﺮار داد. ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﺳﭙﺎه ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻫﻼل درآورد و اﺟﺎزه داد ﻟﮋﯾﻮﻧﺮﻫﺎى رﻣﻰ ﺑﻪ »ﻗﻌﺮ« اﯾﻦ ﻫﻼل ﻧﻔﻮذ ﮐﻨﻨﺪ. ﺳﭙﺲ در ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ آنﻫﺎ را ﮐﺎﻣﻼ ﻣﺤﺎﺻﺮه ﮐﺮده ﺑﻮد، از ﭘﺎى درآورد. ﻧﺒﺮد ﮐﺎن ﮐﻪ ﺷﺎﻫﮑﺎر ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﻣﺤﺴﻮب ﻣﻰﺷﻮد، ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﻣﺮگ ۸۰ ﻫﺰار ﻟﮋﯾﻮﻧﺮ رﻣﻰ ﺷﺪ. آﻧﺎن ﺑﺎ وﺟﻮد ﺑﺮﺗﺮى دو ﺑﺮ ﯾﮏ ﺗﻦ ﺑﻪ ﯾﮏ از ﺳﺨﺖﺗﺮﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖﻫﺎى ﺗﺎرﯾﺦ دادﻧﺪ. ﻃﻮرى ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ وارون و ﭼﻨﺪ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ از اﯾﻦ ﻣﻬﻠﮑﻪ ﺟﺎن ﺑﻪ در ﺑﺒﺮﻧﺪ.
ﻧﺎﺑﻮدى ﻟﮋﯾﻮﻧﺮﻫﺎى رﻣﻰ در ﮐﺎن ﺳﺒﺐ ﺗﻀﻌﯿﻒ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ رم در ﻣﻘﺪوﻧﯿﻪ، ﺳﯿﺮاﮐﻮز و ﺟﻨﻮب آﻟﭗ ﺷﺪ. رﻣﻰﻫﺎ ﻫﻨﻮز دﻟﺴﺮد ﻧﺸﺪه ﺑﻮدﻧﺪ و اﮔﺮ ﭼﻪ از ﻗﺪرت ﻃﺮاﺣﻰ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل آﮔﺎه ﺑﻮدﻧﺪ، ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ از اﻧﺪرزﻫﺎى ﻓﺎﺑﯿﻮس ﻧﯿﺰ ﺑﻬﺮه ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ. ﻧﻈﺎﻣﯿﺎن رﻣﻰ اﯾﻦ ﺑﺎر ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﻓﺮﺳﺎﯾﺸﻰ ﮐﺮدن ﺟﻨﮓ رﻓﺘﻨﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺪ ﮐﻤﮑﻰ از ﮐﺎرﺗﺎژ درﯾﺎﻓﺖ ﮐﻨﺪ.
در ۲۱۵ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد رم ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺛﺮوت ﺧﻮد دﯾﮕﺮ ﺑﺎر ﺳﭙﺎﻫﻰ ﻋﻈﯿﻢ را ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ ﺳﺮدارى ﻣﺎﻫﺮ ﺑﻪ ﻧﺎم ﻣﺎرﺳﻠﻮس ﺗﺠﻬﯿﺰ ﮐﺮد. ﻣﺎرﺳﻠﻮس ﻫﻤﺎن ﺳﺎل ﺑﺮاى اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر در ﺟﻨﮕﻰ در ﺣﻮاﻟﻰ ﺷﻬﺮ ﻧﻮﻻ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل را ﺷﮑﺴﺖ داد. وى ﺳﭙﺲ ﺳﯿﺮاﮐﻮز را ﻣﺤﺎﺻﺮه ﮐﺮد و ﺑﺎ ﮐﻤﮏ اﻫﺎﻟﻰ ﺷﻬﺮ و ارﺷﻤﯿﺪس رﯾﺎﺿﯿﺪان ﻣﻌﺮوف، ﮐﺎرﺗﺎژىﻫﺎ را ﺷﮑﺴﺖ داد (ارﺷﻤﯿﺪس در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﯿﺪ.) رم ﺳﭙﺲ ﺣﺮﮐﺖ دوم ﺧﻮد را اﻧﺠﺎم داد و آن اﻋﺰام ﻧﯿﺮو ﺑﻪ اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ و ﺳﯿﺴﯿﻞ ﺑﻮد. وﺳﻌﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﯿﺪان ﺟﻨﮓ و ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺷﺪن ﺟﺒﻬﻪ،
ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل را ﺑﻪ زﺣﻤﺖ اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺑﻮد ﭼﺮا ﮐﻪ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻫﻢ زﻣﺎن در ﺳﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺠﻨﮕﺪ. درﯾﺎ ﻧﯿﺰ در اﺧﺘﯿﺎر رم ﺑﻮد. ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﮐﺎرﺗﺎژ در اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ درﮔﯿﺮ ﻧﺒﺮدى ﺳﺨﺖ ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ. ﺑﺮﺗﺮى رم ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﮐﺎرﺗﺎژ ﭘﺲ از ۵ ﺳﺎل ﻧﺒﺮد در ﺳﺎل ۲۰۶ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد، در ﺟﺒﻬﻪ اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﺑﺨﻮرد. در اﯾﻦ زﻣﺎن ﺣﺘﺎ ﮐﻤﮏ ﻫﺎﺳﺪروﺑﺎل، ﺳﺮدار دﯾﮕﺮ ﮐﺎرﺗﺎژ ﻧﯿﺰ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﮐﻨﺪ. دو ﮐﻨﺴﻮل رﻣﻰ (ﻟﯿﻮﯾﻮس و ﻧﺮون) در ۲۰۷ در ﮐﻨﺎر رودﺧﺎﻧﻪ ﻣﺘﻮر ﺳﭙﺎه ﮐﺎرﺗﺎژ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ ﻫﺎﺳﺪروﺑﺎل را ﺷﮑﺴﺖ داده و ﺧﻮد وى را ﻧﯿﺰ ﮐﺸﺘﻨﺪ.
اﮐﻨﻮن ﮐﺎرﺗﺎژ در ﻧﺒﺮدﻫﺎى اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ و ﺳﯿﺴﯿﻞ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮرده و در اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﯿﺰ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮد و رم آﻣﺎده ﺑﺎزى ﺑﺎ آﺧﺮﯾﻦ ﮐﺎرت ﺧﻮد. رم در ﺳﺎل ۲۰۴ ﺑﺎ اﻧﻌﻘﺎد ﻗﺮاردادى ﺑﺎ ﭘﺎدﺷﺎﻫﻰ ﻧﻮﻣﯿﺪﯾﻪ (ﮐﻪ در ﺷﻤﺎل اﻟﺠﺰاﯾﺮ اﻣﺮوزى زﻧﺪﮔﻰ ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ) ﮐﺎرﺗﺎژ ﻣﺮﮐﺰى را ﺑﻪ ﺧﻄﺮ اﻧﺪاﺧﺖ.
در ﻫﻤﯿﻦ زﻣﺎن ﻟﺸﮑﺮﻫﺎى رﻣﻰ در ﮐﺎرﺗﺎژ ﭘﯿﺎده ﺷﺪه و دوﻟﺖ اﯾﻦ ﮐﺸﻮر را وادار ﮐﺮدﻧﺪ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل را در اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻓﺮا ﺑﺨﻮاﻧﺪ. ﺳﺮدار ﮐﺎرﺗﺎژى ﺑﺪون روﺣﯿﻪ و اﻧﮕﯿﺰه در ﻧﺒﺮدى در زاﻣﺎ ۲۰۲) ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد) در ﺷﻤﺎل آﻓﺮﯾﻘﺎ، ﺷﮑﺴﺖ را از دﺷﻤﻨﺎن رﻣﻰ ﺧﻮد ﭘﺬﯾﺮا ﺷﺪ. ﺳﺎل ﺑﻌﺪ ﻧﯿﺰ ﮐﺎرﺗﺎژ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﺟﻨﮓ را ﺑﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﻧﺒﺮدﻫﺎى دوم ﭘﻮﻧﯿﮏ ﺧﺎﺗﻤﻪ ﯾﺎﻓﺖ و رم، ﮐﺎرﺗﺎژ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪه را ۵۵ ﺳﺎل ﺑﻪ ﺣﺎل ﺧﻮد رﻫﺎ
١٩
ﮐﺮد ﺗﺎ آن ﮐﻪ در ۱۴۶ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد دﯾﮕﺮ ﺑﺎر ﺑﻪ آن ﮐﺸﻮر ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮد و آن را از روى زﻣﯿﻦ ﻣﺤﻮ ﮐﺮد! ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﮐﺎرﺗﺎژ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪاى ﻣﻮرد ﺣﻤﻠﻪ و ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻗﺮنﻫﺎ دﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﻣﻠﺘﻰ را ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺳﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮد ﻧﺪﯾﺪ.
ﻧﺘﯿﺠﻪﮔﯿﺮى ﻧﺒﺮد ﭘﻮﻧﯿﮏ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل را ﻣﻰﺗﻮان ﻧﺎﭘﻠﺌﻮن زﻣﺎن ﺧﻮد داﻧﺴﺖ. وى ﺳﺮدارى ﺑﺴﯿﺎر ورزﯾﺪه، ﺑﻰ ﺑﺎك، ﺑﺎﻫﻮش و ﺑﺎاﺳﺘﻌﺪاد ﺑﻮد اﻣﺎ ﻫﻤﺎن اﺷﺘﺒﺎﻫﻰ ﮐﻪ ﻧﺎﭘﻠﺌﻮن
۲ ﻫﺰار ﺳﺎل ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺗﮑﺐ آن ﺷﺪ، او ﻧﯿﺰ در ۲۱۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﮐﺮد. او »ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ« ﺑﻮد و اﺑﺪاﻋﺎﺗﻰ ﺟﺎﻟﺐ داﺷﺖ. ﻋﺒﻮر ۹۰ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز و دهﻫﺎ ﻗﺒﻞ از ﺳﺮزﻣﯿﻦﻫﺎى ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ، ﮐﻮهﻫﺎى ﻣﺮﺗﻔﻊ و ورود ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻄﻮط دﻓﺎﻋﻰ دﺷﻤﻦ و ﯾﺎ اﺳﺘﺮاﺗﮋى ﺟﺎﻟﺐ او در ﻧﺒﺮد ﮐﺎن (ﯾﺎ ﮐﺎﻧﻪ) ﻫﻤﮕﻰ ﺳﺒﺐ ﺗﺤﯿﺮ و ﺗﺮس دﺷﻤﻨﺎن او ﺷﺪ اﻣﺎ ﺑﺮاى ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ ﻗﺪرت ﺳﺮﺳﺨﺖ و ﺑﻰرﺣﻢ رم ﺗﻨﻬﺎ »زدن ﺳﺮ ﻣﺎر« ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻣﺆﺛﺮ ﺑﺎﺷﺪ. ﻃﻮﻻﻧﻰ ﮐﺮدن ﺧﻄﻮط دﻓﺎﻋﻰ، ﮐﺎر ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﻰ واﺣﺪﻫﺎ ﻧﻈﯿﺮ رﺳﺎﻧﺪن آذوﻗﻪ، ﺳﺎز و ﺑﺮگ و ﺳﺮﺑﺎز را ﻣﺸﮑﻞ ﻣﻰﮐﻨﺪ و او ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﮐﻤﻰ ﺗﺠﺮﺑﻪ و وﺳﯿﻠﻪ ﺗﺴﺨﯿﺮ، ﻗﻠﻌﻪﻫﺎ، ﺷﻬﺮﻫﺎى ﻣﻬﻢ اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ را ﺑﮕﯿﺮد ﺣﺎل آن ﮐﻪ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎ از اﯾﻦ ﺷﻬﺮﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮى او ﮔﺴﯿﻞ داده ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ.
ﻧﺒﺮد دوم ﭘﻮﻧﯿﮏ ۱۶ ﺳﺎل ﺑﻪ ﻃﻮل اﻧﺠﺎﻣﯿﺪ و درس ﻣﻬﻤﻰ ﺑﻪ ﺳﺮداران داد. »در ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻓﺮﺳﺎﯾﺸﻰ، ﺑﺮﻧﺪه ﮐﺴﻰ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮى از ﺧﻮد ﻧﺸﺎن دﻫﺪ.« ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻣﻬﺮداد ﺷﺸﻢ ﺳﻘﻮط دوﻟﺖ ﭘﻮﻧﺖ
رم ﺑﺮاى اﺳﺘﯿﻼ ﺑﻪ آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ و ﺟﻨﻮب ﺷﺮق اروﭘﺎ ﻫﻨﻮز ﻣﺸﮑﻼﺗﻰ را ﺑﻪ ﺳﺮ راه داﺷﺖ. ﯾﮑﻰ از اﯾﻦ ﻣﺸﮑﻼﺗﺶ دوﻟﺖ ﭘﻮﻧﺖ ﺑﻮد. اﯾﻦ دوﻟﺖ ﮐﻪ از ﺗﺠﺰﯾﻪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﮐﻬﻦ اﯾﺠﺎد ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺑﺎ ﭘﺎدﺷﺎﻫﻰ ﻓﺮدى ﺑﻪ ﻧﺎم ﻣﻬﺮداد ﺷﺸﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ اﯾﺮاﻧﻰ و ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ ﺑﻮد، ﭘﺲ از ﻋﻘﺪ ﭘﯿﻤﺎن ﺑﺎ ﭘﺎدﺷﺎه ارﻣﻨﺴﺘﺎن در ﺳﺎل ۸۸ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﻪ ﻧﯿﺮوﻫﺎى رم در آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮد. در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺳﺨﺖ ۸۰ ﻫﺰار رﻣﻰ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﯿﺪﻧﺪ. وى ﮐﻪ ﺟﺴﺎرﺗﻰ در ﺣﺪ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﮐﺎرﺗﺎژى داﺷﺖ در ۸۷ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﯾﻮﻧﺎﻧﻰﻫﺎ را ﺑﻪ ﺗﻤﺮد از رم ﺗﺸﻮﯾﻖ ﮐﺮد. اﻣﺎ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﻰ ﺑﺰرگ او وﺟﻮد ﺳﺮدارى ﺑﺰرگ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺳﻮﻻ، دﯾﮑﺘﺎﺗﻮر ﺑﺰرگ رم، ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻤﺎن ﺳﺎل در ﻧﺒﺮد ﮐﺮوﻧﻪ اﮐﺜﺮ ﺷﻬﺮﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎﻧﻰ را ﻓﺘﺢ ﮐﺮد و ﭘﺲ از ﻓﺘﺢ ﻣﻘﺪوﻧﯿﻪ در ۸۵ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد وارد آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ ﺷﺪ ﻣﻬﺮداد ﮐﻪ ﻧﺒﺮد ﺑﺎ او را ﺑﻰﻓﺎﯾﺪه ﻣﻰدﯾﺪ، ﺑﺎ ﭘﺮداﺧﺖ ﺧﺴﺎرت و ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ از ﺳﺮزﻣﯿﻦﻫﺎى ﻣﺘﺼﺮﻓﻪ ﻣﻮﻗﺘﺎ اﺳﻠﺤﻪ را زﻣﯿﻦ ﮔﺬاﺷﺖ اﻣﺎ ﻣﺘﺮﺻﺪ زدن ﺿﺮﺑﻪ ﺑﻪ رم ﺑﻮد.
دوﻟﺖﻫﺎى ﭘﻮﻧﺖ و ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﺨﺶ ﺑﺰرگ ﺗﺮﮐﯿﻪ اﻣﺮوزى، ﻗﻔﻘﺎز و اﻃﺮاف درﯾﺎى ﺳﯿﺎه را در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺘﻨﺪ و اﯾﻦ ﻧﺰدﯾﮑﻰ آنﻫﺎ ﺑﻪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم، ﺑﺮاى ﺳﻨﺎ ﻧﯿﺰ ﻧﮕﺮان ﮐﻨﻨﺪه ﺑﻮد. ﺟﻨﮓﻫﺎى داﺧﻠﻰ رم، ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﻏﻼﻣﺎن (اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس) و ﺟﻨﮓ ﺑﺎ دزدان درﯾﺎﯾﻰ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم ﻃﻰ ﺳﺎلﻫﺎى ۸۳ ﺗﺎ ۶۷ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺿﻌﯿﻒ ﺷﻮد. در اﯾﻦ ﻣﺪت ﺗﯿﮕﺮان، ﭘﺎدﺷﺎه ارﻣﻨﺴﺘﺎن، و ﻣﻬﺮداد، ﭘﺎدﺷﺎه ﭘﻮﻧﺖ، ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ در ﺣﺎل ﺗﺼﺮف ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺟﺪﯾﺪ در ﻏﺮب آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ و ﺳﻮرﯾﻪ ﺑﻮدﻧﺪ. در اﯾﻦ زﻣﺎن ﺗﯿﮕﺮان و ﻣﻬﺮداد (ﮐﻪ ﭘﺪر زن ﺗﯿﮕﺮان ﺑﻮد) ﺣﺘﺎ ﺑﺮاى اﯾﺮان ﻧﯿﺰ ﺧﻄﺮﻧﺎك ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ.
ﺳﻨﺎى رم ﺣﺪود ۷۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد، ﻟﻮﮐﻮﻟﻮس را ﻣﺄﻣﻮر ﺳﺮﮐﻮب ﻣﻬﺮداد ﮐﺮد. اﯾﻦ ﭘﺎدﺷﺎه ﺟﻨﮓ ﻃﻠﺐ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻧﯿﺮوﻫﺎى رم ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮرده و ﺑﻪ ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﭘﻨﺎﻫﻨﺪه ﺷﺪ. ﻟﻮﮐﻮﻟﻮس ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺑﺎ ﻧﯿﺮوى ﻟﮋﯾﻮن ﺧﻮد ﺳﭙﺎه ﻋﻈﯿﻢ ﭘﺎدﺷﺎه ارﻣﻨﺴﺘﺎن را از ﻫﻢ ﭘﺎﺷﯿﺪ و ﭘﺲ از ﺗﺼﺮف ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ اﯾﻦ ﮐﺸﻮر ﺗﯿﮕﺮان را ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﻗﺮارداد ﺻﻠﺢ و ﻋﺪم ﺣﻤﺎﯾﺖ از ﻣﻬﺮداد ﮐﺮد.
ﻣﻬﺮداد ۶۳ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻧﻘﺸﻪ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻰ ﺑﺮاى ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ رم ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﭘﺴﺮش ﻧﯿﻤﻪ ﺗﻤﺎم ﻣﺎﻧﺪ.ﻫﺪف او اﻧﺘﻘﺎل دهﻫﺎ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز از دره داﻧﻮب ﺑﻪ ﺳﻤﺖ رم ﺑﻮد. وى ﻗﺼﺪ داﺷﺖ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﺮدم ﺟﻨﻮب اروﭘﺎ اﺗﺤﺎدﯾﻪاى ﻗﻮى،ﻋﻠﯿﻪ رﻣﻰﻫﺎ ﺗﺸﮑﯿﻞ دﻫﺪ.ﺧﯿﺎﻧﺖ ﭘﺴﺮش ﺑﻪ او ﺳﺒﺐ ﻧﺎاﻣﯿﺪى وى وﺧﻮدﮐﺸﻰ درﺳﺎل ۶۳ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺷﺪ،ﻣﺮگ او ﺳﺒﺐ راﺣﺘﻰ ﺧﯿﺎل رم ازﯾﮏ ﻣﺎﺟﺮاﺟﻮى ﻗﻮى دﯾﮕﺮ ﺷﺪ.
٢٠
رواﯾﺖ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ از ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻣﻬﺮداد ﺷﺸﻢ و رم ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ در ﮐﺘﺎب ﺗﺎرﯾﺦ اﯾﺮان ﺧﻮد درﺑﺎره ﭘﺎدﺷﺎه ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ ﭘﻮﻧﺖ ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﺪ: …» وى در ﺧﻮد ﻗﻮﺗﻰ ﺣﺲ ﮐﺮد ﮐﻪ ﭘﻨﺠﻪ در ﭘﻨﺠﻪ
دوﻟﺖ ﻏﺮﺑﻰ رم ﺑﯿﻔﮑﻨﺪ، ﭼﻮن ﻟﺸﮑﺮى ﺑﻪ ﮐﻔﺎﯾﺖ ﺗﺤﺖ اﺧﺘﯿﺎر رﻣﻰﻫﺎ ﻧﺒﻮد. ﺑﻪ ﭘﺮﮐﺎﻣﻮس ﻫﺠﻮم ﺑﺮد و ﻣﺮدم ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻣﺬﮐﻮر را ﺗﺎ ۵ﺳﺎل از ﻣﺎﻟﯿﺎت ﻣﻌﺎف ﮐﺮد. از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ ﻣﺮدم اﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﻰ ﺳﺎﮐﻦ ﺣﻮزه آﺳﯿﺎ را ﻗﺘﻞ ﻋﺎم ﮐﺮد و ﻧﯿﺮوى درﯾﺎى او دﻟﻮس و ﭘﯿﺮاﺋﻮس را ﺿﺒﻂ ﮐﺮد و آﺗﻦ و ﺑﯿﺶﺗﺮ ﺷﻬﺮﻫﺎى ﯾﻮﻧﺎن ﻫﻢ ﺑﻪ او اﻗﺘﺪا ﮐﺮدﻧﺪ« اوﺿﺎع ﻣﻬﺮداد ﺗﺎ ﻗﺒﻞ از ورود ﺳﻮﻻ ﺧﻮب ﺑﻮد اﻣﺎ ﻋﺎﻗﺒﺖ ورود ﺳﺮدار رﻣﻰ ﺳﺒﺐ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﻬﺮداد ﺷﺪ.
»ﺳﻮﻻ ﺑﺎ ﺳﻰ ﻫﺰار ﻟﺸﮑﺮ در اﭘﯿﺮوس ﭘﯿﺎده ﺷﺪ و ﺑﻪ ﻃﺮف آﺗﻦ ﭘﯿﺶ رﻓﺖ.. آﺗﻦ در ۸۶ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺗﺼﺮف ﺷﺪ و… ﺳﻮﻻ ﮐﻪ در اﯾﻦ زﻣﺎن ۱۵ ﻫﺰار ﻧﯿﺮو در ﻓﺮﻣﺎن داﺷﺖ، ﻣﻬﺮداد را ﺑﺎ ﯾﮏ ﺻﺪ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز در ﮐﺎروﻧﯿﻪ (ﮐﺮوﻧﻪ) ﻣﻼﻗﺎت ﮐﺮد و ﺷﮑﺴﺖ ﺳﺨﺘﻰ ﺑﻪ ﻣﻬﺮداد وارد ﺷﺪ.« ﻣﺮدم ﭘﻮﻧﺖ در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺑﻪ ﻧﺴﺒﺖ ۷ ﺑﺮ ۱ ﺑﺮ ﺣﺮﯾﻒ ﺑﺮﺗﺮى داﺷﺘﻨﺪ اﻣﺎ ﻧﻈﻢ ﻓﺎﻻﻧﮋﻫﺎى رﻣﻰ و ﺳﺎﺑﻘﻪ رزﻣﻰ آنﻫﺎ را در ﮐﻨﺎر ﻗﺪرت
ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ ﺳﻮﻻ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﻣﻬﺮداد ﻧﺘﻮاﻧﻨﺪ از ﺑﺮﺗﺮى ﺧﻮد اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﻨﺪ.
ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺳﺮﭘﺮﺳﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ، ﻣﻬﺮداد در ۷۵ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد دﯾﮕﺮ ﺑﺎر ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﻣﺮگ ﺳﻮﻻ و آﻏﺎز ﻗﯿﺎم ﻏﻼﻣﺎن ﺑﻪ رﻫﺒﺮى اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس دﺳﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺑﺮده و ﺑﻰﺗﻰﻧﻰ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮد. ﻟﯿﮑﻦ وﻗﺘﻰ ﻟﻮﮐﻮﻟﻮس، ﺳﺮدار رم، ﺑﻪ ﻣﯿﺪان آﻣﺪ، ﺳﭙﺎه ﭘﻮﻧﺖ ﻣﺤﺼﻮر و ﻣﺘﺤﻤﻞ ﺷﮑﺴﺘﻰ ﺳﺨﺖ ﺷﺪ و ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ ﻣﻬﺮداد ﻧﯿﺰ ﮐﻪ در اﺛﺮ ﺗﻮﻓﺎن از ﮐﻨﺎر اﻓﺘﺎده ﺑﻮد، راﻫﻰ ﺟﺰ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﻰ ﺑﻪ ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺑﺮاى او ﻧﮕﺬاﺷﺖ.
ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﺗﯿﮕﺮان، ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواى ارﻣﻨﺴﺘﺎن، ﻧﯿﺰ از دﻋﻮت ﻣﻬﺮداد (ﭘﺪر زﻧﺶ) ﺑﻪ رﻣﻰﻫﺎ ﺧﻮددارى ﮐﺮد ﺟﻤﻠﻪى ﺣﻘﺎرتآﻣﯿﺰ و ﻣﻌﺮوﻓﻰ را درﺑﺎره ﺳﭙﺎه رﻣﻰ ﮔﻔﺖ: »اﯾﻦ رﻣﻰﻫﺎ اﮔﺮ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺳﻔﯿﺮ آﻣﺪهاﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎر زﯾﺎدﻧﺪ و اﮔﺮ ﺑﺮاى ﺟﻨﮓ آﻣﺪهاﻧﺪ ﻧﯿﺰ ﺑﺴﯿﺎر ﮐﻢاﻧﺪ.« اﻣﺎ ﮔﺬﺷﺖ زﻣﺎن ﻧﺸﺎن داد ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ﻟﮋﯾﻮﻧﺮﻫﺎى رﻣﻰ ﮐﺎرى ﺑﺴﯿﺎر دﺷﻮار و ﺳﺨﺖ اﺳﺖ و ﺗﯿﮕﺮان ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﭘﺪر زن ﺧﻮد در ﺳﺎل ۶۹ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻣﻘﻬﻮر اﻧﻀﺒﺎط رﻣﻰ ﻫﺎ ﺷﺪ و ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮس ﻟﻮﮐﻮﻟﻮس ﺳﺮدار رﻣﻰﻫﺎ از ورود ﺑﻪ ﮐﻮهﻫﺎى آرارات ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﮐﺎﻣﻼ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻧﺸﻮد اﻣﺎ ﭘﻤﭙﻰ ﺳﺮدار دﯾﮕﺮ رﻣﻰ ﮐﻪ ﻓﺎﺗﺢ ﺑﺰرگﺗﺮﯾﻦ ﻣﯿﺎدﯾﻦ ﻧﺒﺮد دﺷﻤﻨﺎن رم ﺑﻮد، اﯾﻦ ﺑﺎر ﻣﺄﻣﻮر ﺧﺎﺗﻤﻪ دادن ﺑﻪ ﻏﺎﺋﻠﻪ ﻣﻬﺮداد ﺷﺪ.
ﺳﺮﭘﺮﺳﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ: »ﭘﻤﭙﻰ ﺑﻪ ﻓﻮرﯾﺖ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮد و زﻣﺎﻧﻰ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺸﮑﻰ رﺳﯿﺪ ﻣﺸﺎﻫﺪه ﮐﺮد ﭘﻮﻧﺖ در ﺗﺼﺮف ﻣﻬﺮداد اﺳﺖ و ﻟﻮﮐﻮﻟﻮس ﻫﻨﻮز در ﮐﻮﻫﺴﺘﺎن ﻫﺎى ﻫﺎﻟﯿﺲ ﻋﻠﯿﺎ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﻰﺑﺮد و ﮔﻼﺑﺮﯾﻮ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ او ﻧﯿﺰ ﺗﺎﮐﻨﻮن اﻗﺪاﻣﻰ در ﺟﻬﺖ اﺟﺮاى ﻣﺄﻣﻮرﯾﺖ ﺧﻮد ﻧﮑﺮده و ﻋﻤﻠﯿﺎت ﺟﻨﮕﻰ ﺑﻪ ﺣﺎل وﻗﻔﻪ (درآﻣﺪه) و ﺳﻪ ﻟﮋﯾﻮن در ﮐﻠﯿﮑﯿﻪ ﺑﯿﮑﺎر ﻫﺴﺘﻨﺪ.اﯾﻦ رﻣﻰ ﺑﺰرگ ﺑﺎ ﺟﺪﯾﺖ وﭘﺸﺘﮑﺎر ﻏﺮﯾﺒﻰ روح ﺗﺎزهاى در ﺟﻨﮓ دﻣﯿﺪ و ﺷﻬﺮت ﻧﺎم او ﺳﺒﺐ ﺷﺪﺗﺎ ﺑﺴﯿﺎرى ازﺳﺮﺑﺎزان ﮐﺎرآزﻣﻮده ﮐﻪ دﺳﺖ از ﺟﻨﮓ ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮدﻧﺪ، زﯾﺮ ﺑﯿﺮق او ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ.« در ﺑﻬﺎر ۶۶ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﭘﻤﭙﻰ ﺣﻤﻼت ﺧﻮد را آﻏﺎز ﮐﺮد و ﭼﻮن ﻣﻬﺮداد از ﻣﻮاﺟﻬﻪ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﺎ وى ﭘﺮﻫﯿﺰ داﺷﺖ، ﺑﻪ ﺟﻨﮓ و ﮔﺮﯾﺰ ﺑﺎ وى ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ ﺗﺎ آن ﮐﻪ ﺑﺎ رﺳﯿﺪن ﻗﻮاى ﮐﻤﮑﻰ رم ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﻣﻬﺮداد از ﺳﻪ ﻃﺮف ﻣﺤﺎﺻﺮه ﺷﺪه و ﺑﻪ ﮐﻠﻰ ﻣﻨﻬﺪم ﺷﺪﻧﺪ.
ﻣﻬﺮداد در ۶۳ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﭘﺲ از ﺟﻠﻮﮔﯿﺮى ﺗﯿﮕﺮان از ورود ﻣﺠﺪد او ﺑﻪ ارﻣﻨﺴﺘﺎن و ﺧﯿﺎﻧﺖ ﭘﺴﺮش دﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﻮدﮐﺸﻰ زد. ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﻧﯿﺰ ﺗﺤﺖ ﻓﺸﺎر ارﺗﺶ رم، ﺳﻮرﯾﻪ و ﺷﺮق ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ را ﺗﺨﻠﯿﻪ ﮐﺮد و ﻋﻤﻼ رم ﺗﻤﺎم دﺷﻤﻨﺎن آﺳﯿﺎﯾﻰ ﺧﻮد را درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ.
ﻧﺘﯿﺠﻪى اﯾﻦ ﺟﻨﮓ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻣﻬﺮداد ﺷﺸﻢ و رم اﺛﺮات زﯾﺎدى در ﺟﻐﺮاﻓﯿﺎﯾﻰ ﺳﯿﺎﺳﻰ ﺟﻬﺎن ﻣﺘﻤﺪن آن زﻣﺎن داﺷﺖ:
-۱ ارﺗﺶ رم از دﺳﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواﯾﻰ ﺟﺴﻮر، ﺑﻰرﺣﻢ و ﺟﻨﮕﺠﻮ ﮐﻪ ﻣﻰﺗﻮاﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﺗﻮﺳﻌﻪ اﯾﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى را ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﻮاﺟﻪ ﮐﻨﺪ، ﺧﻼص ﺷﺪ.
٢١
-۲ ﺿﺮﺑﺎت ﭘﻰ در ﭘﻰ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ ﺑﻪ ﭘﺎدﺷﺎﻫﻰ ﭘﻮﻧﺖ ﺑﺎﻋﺚ رﻋﺐ در ﮐﻠﯿﻪى ﻣﻤﺎﻟﮏ آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ ﺷﺪ و ﺑﻪ اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﻬﺮداد دوﻟﺖﻫﺎى ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻨﻄﻘﻪ را واداﺷﺖ ﻫﻤﮕﻰ ﺳﺮورى رم را ﺑﭙﺬﯾﺮﻧﺪ.
-۳ دوﻟﺖ اﯾﺮاﻧﻰ ﭘﺎرت ﮐﻪ ﺗﺎزه در ﺣﺎل ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻮد ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﻧﺒﺮدﻫﺎى رم و ارﻣﻨﺴﺘﺎن و ﭘﻮﻧﺖ ﻫﻤﺰﻣﺎن دو »ﺑﺮد« ﺑﺰرگ ﮐﺮد: اول آن ﮐﻪ اﯾﻦ ﻧﺒﺮدﻫﺎ ﺧﻄﺮ ارﺗﺶ رم را ﺳﺎل ﻫﺎ ﺑﺮاى ﻧﺒﺮد ﺟﺪﯾﺪ در ﺷﺮق ﻣﺮﺗﻔﻊ ﮐﺮد و دوم آن ﮐﻪ اﯾﺮان از ﻧﻈﺮ و ﻗﺪرت ﺑﺰرگ ﻣﻨﻄﻘﻪاى ﺷﻤﺎل ﺧﻮد راﺣﺖ ﺷﺪ. ﺣﺎل آﻧﮑﻪ ﺑﻪ وﯾﮋه ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ دوﻟﺖ ﭘﺎرت (اﺷﮑﺎﻧﻰ) را ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﻮاﺟﻪ ﮐﻨﺪ. ﮔﻮ اﯾﻦ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﺎد ﺳﻮم ﻧﯿﺰ دﯾﺪارى ﺑﺎ ﭘﻤﭙﻰ داﺷﺖ ﮐﻪ ﻧﻮﻋﻰ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻰ ﺑﺮاى ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺑﻮد.
-۵ اﯾﻦ ﻧﺒﺮدﻫﺎ ﺳﺒﺐ ﺷﺪﺗﺎ دوﻟﺖﻫﺎى ﺷﺮﻗﻰ ارﻣﻨﺴﺘﺎن وﭘﻮﻧﺖ ﺑﻪ ﺷﺪت ﺗﻀﻌﯿﻒ ﺷﺪه وﯾﮑﻰ ازآنﻫﺎ ﻣﺤﻮ ﺷﻮدو ﺳﻮرﯾﻪ ﺑﻪ دﺳﺖ رم ﺑﯿﻔﺘﺪ. ﺳﺮداران رﻣﻰ اﮐﻨﻮن ﻣﺎﻟﮏ ﻣﻄﻠﻖاﻟﻌﻨﺎن آﺳﯿﺎى ﻧﺰدﯾﮏ، ﺷﻤﺎل آﻓﺮﯾﻘﺎ، ﺟﻨﻮب اروﭘﺎ، ﺑﺎﻟﮑﺎن، اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ، ﻓﺮاﻧﺴﻪ، اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ و ﺳﻮاﺣﻞ و ﺟﺰاﯾﺮ ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ ﺑﻮدﻧﺪ و ۱۰ ﺳﺎل ﻓﺮﺻﺖ داﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ورود ﺑﻪ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺧﻮد را ﺑﺎ دوﻟﺖ اﯾﺮاﻧﻰ اﺷﮑﺎﻧﻰ ﻧﯿﺰ ﻣﺸﺨﺺ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻧﺒﺮد ﮐﺎره آﻏﺎز ﻧﺒﺮدﻫﺎى اﯾﺮان و رم (ﻧﺒﺮد ﮐﺎره)
رم ﮐﻪ ﭘﺲ از ﻧﺎﺑﻮدى ﮐﺎرﺗﺎژ، ﻧﺎﺑﻮدى ﭘﺎدﺷﺎه ﭘﻮﻧﺖ، ﺗﻀﻌﯿﻒ ارﻣﻨﺴﺘﺎن و ﺗﺴﺨﯿﺮ ﯾﻮﻧﺎن ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ در آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ و ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ دﺷﻤﻨﻰ ﻧﺪاﺷﺖ
æ در ﺷﻤﺎل اروﭘﺎ ﻧﯿﺰ ﺗﺎ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮد از ﺟﻨﮕﻞﻧﺸﯿﻨﺎن ﺑﻪ اﺳﺎرت ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد، اﮐﻨﻮن ﺑﺮاى ﻓﺘﺢ ﺟﻬﺎن ﻣﺘﻤﺪن آن روز ﺑﺎﯾﺪ وارد ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﻣﻰﺷﺪ. ﺣﺎل آن ﮐﻪ در ﺷﺮق ﻗﺪرت ﺟﺪﯾﺪى در ﺣﺎل ﺗﻮﺳﻌﻪ ﺑﻮد. ﭘﺎرتﻫﺎ ﯾﺎ اﺷﮑﺎﻧﯿﺎن در ﺣﺪود ۱۰۰ ﺳﺎل ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﻪ ﻗﺪرﺗﻰ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ رﺳﯿﺪه و ﺑﺎ اﺧﺮاج ﺳﻠﻮﮐﯿﺎن از ﺳﺮزﻣﯿﻦ اﺻﻠﻰ اﯾﺮان اﮐﻨﻮن ﻗﺼﺪ ورود ﺑﻪ ارﻣﻨﺴﺘﺎن، آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ و ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ را داﺷﺘﻨﺪ. ﻃﺒﯿﻌﻰ ﺑﻮد ﮐﻪ در اﯾﻦ ﺷﺮاﯾﻂ ﺟﻨﮓ اﺟﺘﻨﺎبﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺑﺎﺷﺪ. ﻣﻬﺮداد اول، ﭘﺎدﺷﺎه اﺷﮑﺎﻧﻰ، اﺑﺘﺪا ﺑﺮاى آن ﮐﻪ از ﺟﺎﻧﺐ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﮕﺮدان ﺷﺮﻗﻰ رﻫﺎ ﺷﻮد، آنﻫﺎ را در ﯾﮏ ﻧﺒﺮد ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪه ﺷﮑﺴﺖ داد و ﺳﮑﺎﻫﺎ و ﺻﺤﺮاﻧﻮردﻫﺎ در اﺛﺮ اﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﺗﺎ دهﻫﺎ ﺳﺎل ﻣﺰاﺣﻢ اﯾﺮان ﻧﺸﺪﻧﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﺟﺎﻧﺸﯿﻨﺎن او از ﺟﺎﻧﺐ ﺷﻤﺎل و ﺷﺮق راﺣﺖ ﺑﻮدﻧﺪ.
دﻟﯿﻞ اوﻟﯿﻪ ﭘﯿﺪاﯾﺶ ﺗﻀﺎد ﺑﯿﻦ اﯾﺮان و رم در زﻣﺎن ﻧﺒﺮدﻫﺎى ارﻣﻨﺴﺘﺎن و رم، ﭘﻤﭙﻪ، ﺳﺮدار رﻣﻰ، از اﯾﺮان ﺧﻮاﺳﺖ ﺗﺎ در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺑﻪ زﯾﺎن ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﺪ و در ﻣﻘﺎﺑﻞ دو ﺷﻬﺮ
ارﻣﻨﺴﺘﺎن در اﺧﺘﯿﺎر اﯾﺮان ﺑﺎﺷﺪ. اﻣﺎ ﭘﺲ از ﭘﺎﯾﺎن ﺟﻨﮓ و ﺷﮑﺴﺖ ارﻣﻨﺴﺘﺎن، ﭘﻤﭙﻪ ﺑﺎ اﯾﻦ اﺳﺘﺪﻻل ﮐﻪ اﯾﺮان در ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺟﺪى ﻧﺒﻮده، از اﯾﻦ ﻗﻮل ﺧﻮد ﺷﺎﻧﻪ ﺧﺎﻟﻰ ﮐﺮد.
ﭘﻤﭙﻪ، ﺳﺮدار ﭘﺮﻗﺪرت رﻣﻰ، ﭘﺲ از ﻣﻄﯿﻊ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﻮرﯾﻪ و آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ وارد ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺷﺪه و اﯾﻦ ﺗﻘﺎﺿﺎى ﻓﺮﻫﺎد، ﭘﺎدﺷﺎه اﯾﺮاﻧﻰ، را ﻣﺒﻨﻰ ﺑﺮ آن ﮐﻪ رود ﻓﺮات ﺣﺪ ﻓﺎﺻﻞ دو ﮐﺸﻮر ﺑﺎﺷﺪ را ﻧﭙﺬﯾﺮﻓﺖ. ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪى ﻣﻮرﺧﺎن، ﭘﻤﭙﻪ در ﻫﻤﺎن زﻣﺎن ﺣﺘﺎ ﺧﯿﺎل ورود ﺑﻪ اﯾﺮان را ﺑﻪ ﺳﺮ داﺷﺖ، اﻣﺎ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ وﺳﻌﺖ ﺧﺎك اﯾﺮان از اﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﻨﺼﺮف ﺷﺪ و آﺗﺶ ﺟﻨﮓ ﻣﻮﻗﺘﺎ ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪ.
ﮐﺮاﺳﻮس و اﯾﺮان ﮐﺮاﺳﻮس، ﭘﻤﭙﻪ و ﺳﺰار، ﺳﻪ ﺳﺮدار ﺑﺰرگ رم در ۶۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺗﻮاﻓﻖ ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ در اﻧﺠﺎم ﮐﺎرﻫﺎ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﺑﺎﺷﻨﺪ
æ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﻋﻠﻰرﻏﻢ وﺟﻮد ﺳﻨﺎ، اﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺣﺎﮐﻢ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﻮدﻧﺪ. ﮐﺮاﺳﻮس در ۵۵ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﻪ ﺣﮑﻤﺮواﯾﻰ ﺳﻮرﯾﻪ ﻣﻨﺼﻮر ﺷﺪ. او در ﺳﺎل ﺑﻌﺪ ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻗﺪرت ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رم، ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ را ﺗﺴﺨﯿﺮ و ﻋﻤﻼ اﯾﺮان و رم را ﻫﻢﻣﺮز ﮐﺮد. ﭘﯿﺮوزىﻫﺎى ﻣﺪاوم رم در اروﭘﺎ و ﺷﺮق ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﺗﺎ رم ﻇﻔﺮ ﺑﺮ اﯾﺮان را ﻧﯿﺰ ﮐﺎر ﺳﺎدهاى ﻓﺮض ﮐﻨﺪ.
٢٢
اﺷﺘﺒﺎه ﺑﺰرگ ﮐﺮاﺳﻮس آرﺗﺎوردﯾﺲ، ﭘﺎدﺷﺎه ارﻣﻨﺴﺘﺎن، ﭘﺲ از آن ﮐﻪ از ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮐﺮاﺳﻮس ﻣﻄﻠﻊ ﺷﺪ، ﺑﻪ او ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد داد ﮐﻪ از ﺧﺎك اﯾﻦ ﮐﺸﻮر ﺑﻪ اﯾﺮان ﺣﻤﻠﻪور
ﺷﻮد. ﭼﺮا ﮐﻪ ﻟﮋﯾﻮﻧﺮﻫﺎ در ﮐﻮﻫﺴﺘﺎن ﺑﻬﺘﺮ ﻣﻰﺟﻨﮕﻨﺪ و ﺳﻮاران ﭘﺎرت (ﻧﻘﻄﻪ ﻗﻮت ارﺗﺶ اﯾﺮان) ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﻨﺪ در ﺧﺎك ﮐﻮﻫﺴﺘﺎن ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻰ ﺗﺎﺧﺖ و ﺗﺎز ﮐﻨﻨﺪ. وى ﺣﺘﺎ وﻋﺪه ۱۶ ﻫﺰار ﺳﻮار و ۳۰ ﻫﺰار ﭘﯿﺎده را ﺑﻪ ﮐﺮاﺳﻮس داد، اﻣﺎ ﮐﺮاﺳﻮس ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﻏﺮور ﻧﺎﺷﻰ از ﭘﯿﺮوزىﻫﺎى ﻣﮑﺮر ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ وآﺷﻨﺎﯾﻰ ﺑﻪ ﺧﺎك ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ درﺧﻮاﺳﺖ او را ﻧﭙﺬﯾﺮﻓﺖ و ۵۴ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد آﻣﺎدهى ﺟﺪال ﺑﺎاﯾﺮان ﺷﺪ. اﮔﺮ ﮐﻔﺖ دﺳﺖ ﻣﻦ ﻣﻮ ﻣﻰﺑﯿﻨﯿﺪ، اﯾﺮان را ﺧﻮاﻫﯿﺪ دﯾﺪ ﭘﺎدﺷﺎه اﯾﺮان در اﯾﻦ زﻣﺎن اورد ﺑﻮد. وى در اﺑﺘﺪا ﺧﻮاﻫﺎن ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺳﺮﺑﺎزان ﮐﺮاﺳﻮس ﻧﺒﻮد و ﺳﻔﯿﺮى ﺑﻪ ﻧﺰد ﮐﺮاﺳﻮس ﻓﺮﺳﺘﺎد ﺑﺎ اﯾﻦ ﭘﯿﺎم
ﮐﻪ اﮔﺮ ﻣﺮدم رم ﺧﻮاﻫﺎن ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻮدﻧﺪ، ﻣﻦ از ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﻋﻮاﻗﺐ آن ﻧﯿﺰ ﺑﯿﻢ ﻧﺪاﺷﺘﻢ، اﻣﺎ اﮔﺮ ﺷﻤﺎ (ﮐﺮاﺳﻮس) ﺑﺎ ﻫﺪف ﺷﺨﺼﻰ ﻣﻰﺧﻮاﻫﯿﺪ ﺑﻪ اﯾﺮان دﺳﺖاﻧﺪازى ﮐﻨﯿﺪ، ﺣﺎﺿﺮم ﺑﻪ ﺳﻔﺎﻫﺖ ﺷﻤﺎ رﺣﻢ ﮐﺮده و اﺳﺮاى رم را ﭘﺲ دﻫﻢ (ﺗﺎ ﺟﻨﮓ ﻧﺸﻮد) ﮐﺮاﺳﻮس ﻣﻐﺮور، در ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﺳﻔﯿﺮ اﯾﺮان ﮔﻔﺖ: »ﺟﻮاب ﺷﻤﺎ را در ﺳﻠﻮﮐﯿﻪ ﻣﻰدﻫﻢ.« (ﻣﺮاد از ﺳﻠﻮﮐﯿﻪ، ﺧﺎك اﯾﺮان اﺳﺖ) و ﺳﻔﯿﺮ اﯾﺮان ﻧﯿﺰ در ﺟﻮاب او ﺑﺎ ﺧﻨﺪه ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻌﺮوﻓﻰ را ﮔﻔﺖ:
»اﮔﺮ در دﺳﺖ ﻣﻦ ﻣﻮ ﻣﻰﺑﯿﻨﯿﺪ اﯾﺮان را ﺧﻮاﻫﯿﺪ دﯾﺪ.« ﺳﺮﻋﺖ ﻋﻤﻞ ﺷﺎه اﯾﺮان
اورد ﮐﻪ در اﯾﻦ زﻣﺎن از ﺳﺮدارى ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺎﻫﻮش و ورزﯾﺪه ﺑﻪ ﻧﺎم ﺳﻮرن (ﺳﻮرﻧﺎ) ﺑﻬﺮه ﻣﻰﺑﺮد، اول ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻪ ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮد ﺗﺎ از ﺷﮑﻞﮔﯿﺮى ﺳﭙﺎه ﺑﺰرگ ارﻣﻨﻰ ﻋﻠﯿﻪ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﺧﻮد ﺟﻠﻮﮔﯿﺮى ﮐﻨﺪ. ﺳﭙﺲ ﺳﻮرن را ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﮐﺮاﺳﻮس ﻓﺮﺳﺘﺎد. اﻗﺪام اورد از ﻧﻈﺮ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺑﺴﯿﺎر داراى اﻫﻤﯿﺖ ﺑﻮد، ﭼﺮا ﮐﻪ ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺗﺴﺨﯿﺮ ﺷﺪه و ارﺗﺒﺎﻃﺶ ﺑﺎ ﺳﺮدار رﻣﻰ ﻗﻄﻊ ﺷﺪه ﺑﻮد. اﮐﻨﻮن ﺑﺮاى ﭘﯿﺮوزى ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ رﺷﺎدت ﺳﻮاران ﭘﺎرت اﺣﺘﯿﺎج ﺑﻮد.
ﮐﺮاﺳﻮس ﺑﺎ ۴۲ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز ﻟﮋﯾﻮن ﺧﻮد وارد ﺟﻠﮕﻪﻫﺎى ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺷﺪه و ﺑﻪ ﺣﺮان ﯾﺎ ﮐﺎره رﺳﯿﺪ. ﺳﻮرن ﮐﻪ ﻣﻰداﻧﺴﺖ ﺳﺮﺑﺎزان ﺣﺮﻓﻪاى و ﻏﺮق در ﺟﻮﺷﻦ و ﻓﻮﻻد رم را ﺑﻪ ﺳﺎدﮔﻰ ﻧﻤﻰﺗﻮان ﺷﮑﺴﺖ داد، دﺳﺖ ﺑﻪ ﺣﯿﻠﻪى ﺟﻨﮕﻰ زد. وى ﻋﻤﺪه ﺳﻮاران ﭘﺎرﺗﻰ ﺧﻮد را ﭘﺸﺖ ﺗﭙﻪﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎن ﮐﺮد و آنﻫﺎﯾﻰ را ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮐﺮاﺳﻮس ﮐﺸﺎﻧﺪ ﻧﯿﺰ ﻣﻮﻇﻒ ﮐﺮد ﺗﺎ ﺳﻼحﻫﺎى ﺧﻮد را زﯾﺮ ﻟﺒﺎس ﭘﻨﻬﺎن ﮐﻨﻨﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎ ﺗﺮﮐﯿﺐ »ﻓﺎﻻﻧﮋ« را ﺑﻪ ﺧﻮد ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎن اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ ﺑﻪ ﺻﺪاى ﻃﺒﻞ از ﮔﻮﺷﻪﻫﺎى ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﻪ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮدﻧﺪ. ﺳﺮﺑﺎزان ﻣﻨﻈﻢ رﻣﻰ ﺟﻬﺖ ﻣﺒﺎرزه را ﺗﻐﯿﯿﺮ داده و ﻧﯿﺰهﻫﺎى ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻧﯿﺮوﻫﺎﯾﻰ ﮐﻪ آنﻫﺎ را ﭘﺸﺖ ﻣﻮرد ﻫﺠﻮم ﻗﺮار دادﻧﺪ ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪﻧﺪ اﻣﺎ ﺳﺮﻋﺖ آنﻫﺎ ﺑﻪ اﻧﺪازه ﺳﻮاران ﭘﺎرت ﻧﺒﻮد و اﯾﻦ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ آنﻫﺎ، ﺟﺎى ﺧﻮد را ﺗﻐﯿﯿﺮ دﻫﻨﺪ.
در اﯾﻦ اﺛﻨﺎ ﺳﻮاران اﯾﺮاﻧﻰ ﻟﺒﺎس ﺧﻮد را ﮐﻨﺎر زده و ﮐﻤﺎنﻫﺎ، ﺳﻼحﻫﺎ و زرهﻫﺎى ﺧﻮد را ﻧﻤﺎﯾﺎن ﮐﺮدﻧﺪ. ﺳﺮداران ﭘﺎرت ﺑﺎ ﺣﺮﮐﺖ زﯾﮕﺰاﮔﻰ ﺗﯿﺮﻫﺎ را ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ رﻫﺎ ﮐﺮدﻧﺪ. اﺑﺘﮑﺎر ﻋﻤﻞ اﮐﻨﻮن در دﺳﺖ ﺳﭙﺎه اﯾﺮان ﺑﻮد. آنﻫﺎ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎ را ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﯿﺎﺑﺎن ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ و ﺑﺨﺶ ﻋﻈﯿﻤﻰ از ﻣﺮدان رﻣﻰ ﺑﺎ ﺗﯿﺮ ﭘﺎرتﻫﺎ ﺑﺮ زﻣﯿﻦ اﻓﺘﺎدﻧﺪ. در اﯾﻦ زﻣﺎن ﻓﺎﺑﯿﻮس، ﭘﺴﺮ ﮐﺮاﺳﻮس ﮐﻪ ﺳﺎلﻫﺎ ﻫﻢ رزم ﺳﺰار ﺑﺰرگ ﺑﻮد، ﺑﺎ ۱۴۰۰ ﺳﻮار ﺳﻨﮕﯿﻦ اﺳﻠﺤﻪ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮاﺳﻮس رﺳﯿﺪ.
ورود ﻓﺎﺑﯿﻮس و دﻻورى ﺳﻮاران وى ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﺗﺎ ﮐﺮاﺳﻮس ﺑﺮاى ﺳﺎﻋﺎﺗﻰ از زﯾﺮ ﺿﺮﺑﺎت ﭘﺎرتﻫﺎ ﺑﯿﺮون آﯾﺪ اﻣﺎ ﻇﺮف ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺪت ﻓﺎﺑﯿﻮس و ﺳﻮاران آن ﺑﻪ ﮐﻠﻰ ﺗﻮﺳﻂ ﭘﺎرتﻫﺎ ﻣﻨﻬﺪم ﺷﺪﻧﺪ.
ﮐﺮاﺳﻮس زﻣﺎﻧﻰ ﮐﻪ ﻣﻰﺧﻮاﺳﺖ ﻣﺠﺪدا ﻓﺮﻣﺎن ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺪﻫﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺳﺮ ﭘﺴﺮ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﻧﯿﺰه ﻣﺮدان ﺳﻮار ﭘﺎرت دﯾﺪ. روﺣﯿﻪ رﻣﻰﻫﺎ اﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﺷﺪت ﺗﻀﻌﯿﻒ ﺷﺪه و ﺑﺎﻟﻌﮑﺲ ﭘﺎرتﻫﺎ ﺣﻤﻼﺗﺸﺎن را ﺗﺸﺪﯾﺪ ﮐﺮدﻧﺪ. اﮐﺘﺎوﯾﻮس، ﺳﺮدار دﯾﮕﺮ رﻣﻰ، در اﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ ﺑﻪ
٢٣
ﮐﻮﻫﺴﺘﺎن (ﺑﺮاى در اﻣﺎن ﻣﺎﻧﺪن از ﺣﻤﻠﻪ ﺳﻮاران) داد اﻣﺎ راﻫﻨﻤﺎى ﻋﺮب ﺑﻪ رﻣﻰﻫﺎ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮد (و ﯾﺎ اﺷﺘﺒﺎه ﮐﺮد) درﻧﺘﯿﺠﻪ ﺳﻮرن ﺑﻪ ﺣﻤﻼت ﺧﻮد ﺑﻪ رﻣﻰﻫﺎ اداﻣﻪ داد.
ﻣﺮگ ﮐﺮاﺳﻮس ﺳﻮرن در اﯾﻦ زﻣﺎن ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد ﺻﻠﺢ ﺑﻪ ﮐﺮاﺳﻮس را داد اﻣﺎ ﺑﻪ او ﺗﮑﻠﯿﻒ ﮐﺮد ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮاى اﻣﻀﺎى ﺻﻠﺢ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ رودﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ. ﮐﺮاﺳﻮس
ﺑﻪ اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ اﻋﺘﻤﺎد ﻧﮑﺮد اﻣﺎ ﺗﺤﺖ ﻓﺸﺎر ﺳﺮﺑﺎزان و ﺳﺮداراﻧﺶ ﺑﻪ وﯾﮋه اﮐﺘﺎوﯾﻮس و ﮐﺎﺳﯿﻮس (ﮐﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواﯾﺎان رم ﺷﺪﻧﺪ) ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ ﭘﺬﯾﺮش اﯾﻦ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﺷﺪ. وى و ﺳﻮاران ﻫﻤﺮاه او در ﺣﯿﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ اردوى اﯾﺮان ﺑﺎ ﭘﺎرتﻫﺎ درﮔﯿﺮ ﺷﺪه و ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ.
در اﯾﻦ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﻰ ﻣﺴﺒﺐ ﻣﺮگ او ﺑﻮد ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺧﻰ ﻣﻮرﺧﺎن ﺧﻠﻒ وﻋﺪه ﺳﻮرن را دﻟﯿﻞ اﯾﻦ اﻣﺮ ﻣﻰداﻧﻨﺪ، ﺑﺮﺧﻰ ﺑﺮوز ﺷﻮرش در اردوى رﻣﻰ و ﺑﺮﺧﻰ ﻧﯿﺰ دﺳﺖ ﺑﻪ اﺳﻠﺤﻪ ﺑﺮدن ﻫﻤﺮاﻫﺎن ﮐﺮاﺳﻮس را.
اﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﻣﺮگ ﮐﺮاﺳﻮس ﺳﭙﺎه رم را ﻣﺘﻮﺣﺶ و ﭘﺮاﮐﻨﺪه ﮐﺮد. ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻰﺷﻮد از ﺳﭙﺎه رم ۲۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﮐﺸﺘﻪ، ۱۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ اﺳﯿﺮ اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ و ۱۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﺷﮑﺎر اﻋﺮاب ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﮕﺮد ﺷﺪﻧﺪ.
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﺒﺮد ﮐﺎره -۱ ﻧﺒﺮد ﮐﺎره ﯾﺎ ﺣﺮان ﻧﺒﺮدى ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪه و ﻣﺮﮔﺒﺎر ﺑﻮد. ﺑﺮاى اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر رم در ﻣﺼﺎف ﺑﺎ ﯾﮏ دوﻟﺖ، ﺷﮑﺴﺖ ﻗﻄﻌﻰ ﺧﻮرده و ۹۰ درﺻﺪ
از ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى ﺷﺮﻗﻰ ﺧﻮد را از دﺳﺖ داد.اﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ را رم دراوج ﻗﺪرت از دوﻟﺖ ﺗﺎزه ﻗﺪرت ﯾﺎﻓﺘﻪى ﭘﺎرت ﯾﺎاﺷﮑﺎﻧﻰ ﺧﻮرده ﺑﻮد. -۲ در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ذﮐﺮ ﺷﺪ ﺳﻪ ﺳﺮدار ﺑﺰرگ رم ﮐﺮاﺳﻮس، اﮐﺘﺎوﯾﻮس و ﮐﺎﺳﯿﻮس ﺣﻀﻮر داﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﺸﺎندﻫﻨﺪهى ﻋﻼﻗﻪ رم ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اﯾﺮان ﺑﻮد اﻣﺎ ﻣﺮگ ﯾﮏ ﺳﺮدار و ﺳﺮاﻓﮑﻨﺪﮔﻰ دو ﺳﺮدار دﯾﮕﺮ ﺑﺮاى رم ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﺒﻮد.
-۳ ﺣﻤﻠﻪ ﭘﺎرت ﻫﺎ در ﺗﺎرﯾﺦ ﻣﺸﻬﻮر ﮔﺸﺖ ﺗﺎ آن ﺟﺎ ﮐﻪ ﺟﻨﮓ و ﮔﺮﯾﺰ ﻋﻠﯿﻪ ﺳﭙﺎهﻫﺎى ﻣﻨﻈﻢ ﺗﺎرﯾﺦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮏ ﺗﺎﮐﺘﯿﮏ ﻣﻮرد اﺳﺘﻔﺎده ﺑﺴﯿﺎرى از ﺳﺮداران ﺟﻨﮕﻰ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻰﺷﻮد، ﺟﻨﮓ و ﮔﺮﯾﺰ ﭘﺎرﺗﯿﺰاﻧﻰ از ﮐﻠﻤﻪى ﭘﺎرت ﻣﻰآﯾﺪ.
-۴ ﻇﺎﻫﺮا رﻣﻰﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻋﺒﻮر از دﺟﻠﻪ و ﻓﺮات ﮐﺎر آﺳﺎﻧﻰ ﻧﯿﺴﺖ و ﭘﯿﺸﺮوى آنﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮى ﺷﺮق اﻗﺪاﻣﻰ ﭘﺮزﺣﻤﺖ اﺳﺖ.
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮان ﺑﻪ ﺟﺮأت ﮔﻔﺖ ﮐﻪ اﯾﺮان در دوران اﺷﮑﺎﻟﻰ و ﺑﻌﺪ ﺳﺎﺳﺎﻧﻰ ﻣﺎﻧﻊ اﺻﻠﻰ ﺗﻮﺳﻌﻪ دول ﻏﺮﺑﻰ ﺑﺮاى دﺳﺘﯿﺎﺑﻰ آن ﻫﺎ ﺑﻪ ﺷﺮق ﺑﻪ وﯾﮋه ﻫﻨﺪ، ﻣﺎورااﻟﻨﻬﺮ و ﺧﺎك اﯾﺮان ﺷﺪ.
-۵ رم اﮐﻨﻮن ﻣﺘﻮﺟﻪ وﺟﻮد ﯾﮏ دﺷﻤﻦ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺰرگﺗﺮ از دﺷﻤﻨﺎن ﻗﺒﻞ ﺧﻮد (ﭘﺎدﺷﺎه ﭘﻮﻧﺖ، ﮔﻞﻫﺎ، ژرﻣﻦﻫﺎ و ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل) ﺷﺪه ﺑﻮد، ﻗﺪرﺗﻰ ﮐﻪ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﭘﻬﻨﺎورى ﺧﺎك، ﻧﻔﻮس ﻓﺮاوان و ﺗﻮاﺗﻦ ﺑﺎﻻى ﺟﻨﮕﺎورى ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺷﮑﺴﺖ ﻧﺸﺎن ﻣﻰداد.
ﻧﺒﺮد ﺑﺮدﮔﺎن ﻗﯿﺎم ﺑﺮدﮔﺎن ﺑﻪ رﻫﺒﺮى اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس
اﺳﺎس ﻗﺪرت اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم در ﺑﻬﺮهﮐﺸﻰ از ﻏﻼﻣﺎن، ﺑﺮدﮔﺎن و ﮔﻼدﯾﺎﺗﻮرﻫﺎ ﺑﻮد. در ۷۳ ﭘﯿﺶ از ﻣﯿﻼد اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺑﺴﯿﺎر ﺟﺪى داﺧﻠﻰ ﺑﻪ ﻧﺎم ﻗﯿﺎم ﺑﺮدﮔﺎن روﺑﻪرو ﺷﺪ ﮐﻪ اﮔﺮ ﺗﺎزه ﻧﻔﺴﻰ ﻧﯿﺮوﻫﺎى رﻣﻰ ﻧﺒﻮد، ﻫﻤﯿﻦ ﺷﻮرش ﺳﺒﺐ ﭘﺎﯾﺎن ﻋﻤﺮ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻣﻰﺷﺪ.
ﻇﻬﻮر اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﯾﮏ ﮔﻼدﯾﺎﺗﻮر ﺑﻮد.ﻣﺮداﻧﻰ ﮐﻪ دراﺛﺮ ﻣﺒﺎرزات داﺋﻤﻰ ﺑﺎﯾﮑﺪﯾﮕﺮ (ﺑﺮاى ﺗﻔﺮﯾﺢ اﺷﺮاف رم) ﻣﺮداﻧﻰ ﻗﻮى وﺟﻨﮕﺎور ﺑﻮدﻧﺪ، اﻣﺎ
اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﺑﺮﺧﻼف ﺑﺮدﮔﺎن وﮔﻼدﯾﺎﺗﻮرﻫﺎى ﻋﺎدى ﻣﺮدى ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺎﻫﻮش و داراى ﻗﺪرت رﻫﺒﺮى ﺑﻮد. ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻰﺷﻮد،ﮐﯿﻨﻪ اﯾﻦ ﺟﻨﮕﺠﻮى اﺳﭙﺎرت زﻣﺎﻧﻰ ﺑﻪ اوج ﻣﻰرﺳﺪﮐﻪ ﺑﺮاى ﻧﺒﺮدﺑﺎ او ﻣﺮدى ﻋﻈﯿﻢاﻟﺠﺜﻪ ﺳﯿﺎﻫﭙﻮﺳﺖ از ﻣﯿﺎن ﻣﺮدان آﻓﺮﯾﻘﺎﯾﻰ را ﺑﺮﻣﻰﮔﺰﯾﻨﻨﺪو اﯾﻦ ﻣﺮد ﻋﻠﻰرﻏﻢ ﭘﯿﺮوزى در ﺟﻨﮓ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺑﺎ اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ازﮐﺸﺘﻦ اواﻣﺘﻨﺎع ﻣﻰﮐﻨﺪودرآﻣﻔﻰ ﺗﺌﺎﺗﺮﺑﺰرگ رم ﺑﺪﺳﺖ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن ﮐﺸﺘﻪ ﻣﻰﺷﻮد.
٢٤
در ﻫﺮ ﺻﻮرت اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس در اﺑﺘﺪا ﺑﺎ ﺷﻮراﻧﺪن ﻏﻼﻣﺎن و ﮔﻼدﯾﺎﺗﻮرﻫﺎ، ﺳﯿﺎﻫﭽﺎلﻫﺎى ﺷﻬﺮ ﻣﺎﭘﻮا را ﻣﻰﺷﮑﻨﺪ و ﭘﺲ از ﮐﺸﺘﻦ ﮐﻠﯿﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن و ﻗﺮاوﻻن ﺑﻪ ﮐﻮه وزوو ﻓﺮار ﻣﻰﮐﻨﺪ. او در آن ﺟﺎ ﺑﻪ ﺗﺪرﯾﺞ ﻗﺪرت ﯾﺎﻓﺖ و ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ اﻣﻼك ﺑﺮدهداران رﻣﻰ ﺳﻼحﻫﺎى آنﻫﺎ را ﻣﺼﺎدره ﮐﺮده و ﺑﻪ ﻧﻔﺮات ﺧﻮد اﻓﺰود.
اوﻟﯿﻦ ﻧﺒﺮد اﻗﺪاﻣﺎت اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﺳﺒﺐ وﺣﺸﺖ ﺷﺪﯾﺪ اﺷﺮاف و زﻣﯿﻦداران رﻣﻰ ﺷﺪ و آنﻫﺎ از ﺳﻨﺎ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﯿﺮوﯾﻰ ﺑﺮاى ﺳﺮﮐﻮﺑﻰ اﯾﻦ ﯾﺎﻏﻰ
ﺑﻔﺮﺳﺘﻨﺪ، ﺳﭙﺎه ﺑﺰرﮔﻰ از رم ﻋﺎزم ﺳﺮﮐﻮب ﺷﻮرﺷﯿﺎن ﺷﺪ و ﮐﻮه وزوو و ﺗﺎﮐﺴﺘﺎنﻫﺎى اﻃﺮاف آن را ﻣﺤﺎﺻﺮه ﮐﺮد. رﻣﯿﺎن ﺑﻪ اﯾﻦ ﺗﺼﻮر ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ ﮔﺮﺳﻨﮕﻰ ﺷﻮرﺷﯿﺎن را از ﭘﺎى در ﻣﻰآورد، اﻣﺎ ﺑﺮدﮔﺎن ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از درﺧﺘﺎن ﺗﺎك ﭘﻠﮑﺎﻧﻰ اﯾﺠﺎد ﮐﺮدﻧﺪ و ﺷﺒﺎﻧﻪ از ﺷﮑﺎف ﺑﺰرگ و ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻮه ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ و از ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﻧﯿﺮوﻫﺎى رم ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮدﻧﺪ. ﻧﺒﺮد ﻣﻬﯿﺒﻰ در ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﺮدﮔﺎن ﮐﻪ ﺑﺮاى »زﻧﺪﮔﻰ« ﻣﻰﺟﻨﮕﯿﺪﻧﺪ، از ﺟﺎن ﺧﻮد ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﺑﻰﻣﺤﺎﺑﺎ ﺑﻪ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻰﺑﺮدﻧﺪ، ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﭼﻮن ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ آراﯾﺶ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ، ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺷﺪﻧﺪ و ﮔﻼدﯾﺎﺗﻮرﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﮐﺰ و ﻗﻠﺐ واﺣﺪﻫﺎى ﺷﻮرﺷﻰ ﺑﻮدﻧﺪ، ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﻣﻬﺎرت و ﺟﺴﺎرت در اﯾﻦ ﻧﻮع ﻧﺒﺮدﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﺮدان رﻣﻰ را از ﭘﺎى درآورده و ﻟﮋﯾﻮن رﻣﻰ را ﺑﻪ ﮐﻠﻰ ﻧﺎﺑﻮد ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ.
ﭘﺨﺶ اﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻟﮋﯾﻮن ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ رﻣﻰ ﺗﻮﺳﻂ ﺑﺮدﮔﺎن ﺑﺪون ﺳﻼح ﻧﺎﺑﻮد ﺷﺪه، ﺳﺒﺐ ﻓﺮار دهﻫﺎ ﻫﺰار ﺑﺮده از ﻣﺰارع و ﭘﯿﻮﺳﺘﻦ آنﻫﺎ ﺑﻪ اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﺷﺪ. در ﭘﺎﯾﯿﺰ ۷۳ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد، اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ۴۰ ﻫﺰار ﻧﯿﺮو از ﮐﺸﻮرﻫﺎى ﮔﻞ، ﺳﻮرﯾﻪ، ﻣﻘﺪوﻧﯿﻪ، ﯾﻮﻧﺎن و ﺷﻤﺎل آﻓﺮﯾﻘﺎ در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺖ ﮐﻪ اﮔﺮﭼﻪ زﺑﺎن ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ را ﻧﻤﻰﻓﻬﻤﯿﺪﻧﺪ، اﻣﺎ ﻓﺮﻣﺎن اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس را ﺑﻪ ﻋﻨﻮان رﻫﺒﺮ اﻃﺎﻋﺖ ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ. اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس در ﺑﯿﻦ ﺳﭙﺎه ﺧﻮد ﺻﺪﻫﺎ آﻫﻨﮕﺮ زﺑﺮدﺳﺖ داﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ آنﻫﺎ دﺳﺘﻮر داد اﺳﻠﺤﻪ ﻣﻮرد ﻧﯿﺎز ﺳﭙﺎﻫﺶ را ﺗﻬﯿﻪ ﮐﻨﻨﺪ. او ﻏﺎرت اﻣﻮال دﻫﻘﺎﻧﺎن ﺧﺮدهﭘﺎ را ﻣﻤﻨﻮع ﮐﺮد، اﻣﺎ ﺣﻤﻼت ﻣﺘﻌﺪدى ﺑﻪ اﻣﻼك اﺷﺮاف و ﺑﺮدهداران ﮐﺮد و اﻧﺪك اﻧﺪك ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﻧﯿﺮوﯾﻰ ﻣﻬﺎر ﻧﺸﺪﻧﻰ و ﻣﻬﯿﺐ ﺷﺪ.
اوج ﻗﺪرت اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﺑﺎ ﻫﻮش ﻓﺮاوان ﺧﻮد ﻣﻰداﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺳﭙﺎه ﻏﯿﺮﺣﺮﻓﻪاى ۴۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮى ﻧﻤﻰﺗﻮان ﺑﺎ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم ﮐﻪ در آن زﻣﺎن ﻗﺪرت
اول دﻧﯿﺎ ﺑﻮد و ﺣﺪاﻗﻞ ۲۰۰ ﻫﺰار ﻟﮋﯾﻮن در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺖ، ﺑﺠﻨﮕﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ اﺳﺘﺮاﺗﮋى او ﺧﺮوج از اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺑﻮد. او ﺳﭙﺎﻫﺶ را ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﻤﺎل اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ راﻧﺪ. ﺳﻨﺎى رم دو ﺳﭙﺎه ﺟﺪﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎل اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎد ﺗﺎ ﻣﺎﻧﻊ ﺧﺮوج ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﺑﺮدﮔﺎن ﺷﻮد.
اﻣﺎ اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﺑﺎ ﺣﯿﻠﻪ ﺟﻨﮕﻰ ﻣﻨﺎﺳﺒﻰ ﻣﺎﻧﻊ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﺘﺼﻞ ﺷﺪن اﯾﻦ دو ﺳﭙﺎه ﺷﺪ و آنﻫﺎ را ﺟﺪاﮔﺎﻧﻪ درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ. اﻧﻬﺪام ﭘﻰ در ﭘﻰ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ دو اﺛﺮ ﻫﻢزﻣﺎن داﺷﺖ: اول ﺑﺴﯿﺞ ﮐﻞ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺮاى ﮐﻮﺑﯿﺪن ﻗﯿﺎم ﺑﺮدﮔﺎن و دوم ﻣﻐﺮور ﺷﺪن ﮔﻼدﯾﺎﺗﻮرﻫﺎ و ﺗﺼﻤﯿﻢ آنﻫﺎ ﺑﺮاى ﻓﺘﺢ رم!
در اﯾﻦ زﻣﺎن ﺷﻮرﺷﯿﺎن ﺑﺮاى آزادى ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻮهﻫﺎى آﻟﭗ را ﭘﯿﺶرو داﺷﺘﻨﺪ، وﻟﻰ آن ﻫﺎ ﺑﻪ اﺳﺘﺪﻻلﻫﺎى اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﮔﻮش ﻧﺪاده و ﺑﺮاى ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ داﺧﻞ رم اﺻﺮار ﮐﺮدﻧﺪ.
ورود ﮐﺮاﺳﻮس و ﭘﻤﭙﻪ ﮐﺮاﺳﻮس و ﭘﻤﭙﻪ ﺳﺮداران ﺑﺰرگ رم در آن زﻣﺎن ﺑﻮدﻧﺪ و ورزﯾﺪهﺗﺮﯾﻦ ﻟﺸﮑﺮﯾﺎن را در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺘﻨﺪ. ورود اﯾﻦ دو ﺑﻪ ﻋﺮﺻﻪ ﻧﺒﺮد ﮐﺎر
اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس را ﺑﺴﯿﺎر ﺳﺨﺖ ﮐﺮد. ﺧﺒﺮ ﺑﺎزﮔﺸﺖ ارﺗﺶ ﺑﺮدﮔﺎن، ﺑﺮده داران و ﺳﻨﺎى رم را وﺣﺸﺖزده ﮐﺮد و ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ﻓﺌﻮدور ﮐﻮروﻓﮑﯿﻨﻰ در ﮐﺘﺎب ﺗﺎرﯾﺦ رم ﺑﺎﺳﺘﺎن ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﺪ: از اﯾﻦ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺷﻤﺎرش ﻣﻌﮑﻮس ﺑﺮاى ﺳﻘﻮط ﻗﯿﺎم ﮐﻨﻨﺪﮔﺎن آﻏﺎز ﻣﻰﺷﻮد، ﭼﺮا ﮐﻪ دﯾﮕﺮ ﺣﺮف ﺷﻨﻮى آن ﻫﺎ از اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎن رﺳﯿﺪه ﺑﻮد. آنﻫﺎ از وى ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ رم ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ اﻓﺴﺎﻧﻪاى اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﺪ اﻣﺎ اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﺧﻮب ﻣﻰداﻧﺴﺖ ﺗﺴﺨﯿﺮ اﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻋﻈﯿﻢ ﺑﺎ ﺳﭙﺎه وى اﻣﮑﺎن ﻧﺪارد و ﺣﺘﺎ ﺳﻌﻰ ﮐﺮد ﮔﻼدﯾﺎﺗﻮرﻫﺎ را وادار ﺑﻪ ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎل اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﮐﻨﺪ اﻣﺎ درﺧﻮاﺳﺖﻫﺎى او ﺑﺎ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺮدﮔﺎن ﻣﻮاﺟﻪ ﺷﺪ. ﺳﭙﺲ او اﺑﺘﺪا دو ﻟﮋﯾﻮن رﻣﻰ را ﮐﻪ در ﻧﺰدﯾﮑﻰ ﺷﻬﺮ ﻣﻮﺿﻊ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ، درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ و
٢٥
ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﻨﻮب اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ درآﻣﺪ. اﻣﺎ ﺳﭙﺎه ﻋﻈﯿﻢ ﮐﺮاﺳﻮس ﺑﻪ ﺗﻌﻘﯿﺐ وى ﭘﺮداﺧﺖ. ﮐﺮاﺳﻮس ﺳﻌﻰ داﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﺮدﮔﺎن را ﺑﺎ ﮔﺮﺳﻨﮕﻰ از ﭘﺎى درآورد. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﺟﻨﻮب ﺷﺒﻪ ﺟﺰﯾﺮه اﯾﻨﯿﻦ (ﭘﺎﺷﻨﻪ ﭼﮑﻤﻪ اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ) ﻋﻘﺐ راﻧﺪ و آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﻣﺤﺎﺻﺮه اﻧﺪاﺧﺖ. از آن ﻃﺮف ﻋﻈﻤﺖ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى ﮐﺮاﺳﻮس ﺗﺮس را ﺑﺮاى اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر در دل ﮔﻼدﯾﺎﺗﻮرﻫﺎ و ﺑﺮدﮔﺎن اﻧﺪاﺧﺖ. آنﻫﺎ ﮐﻪ ﺗﺎﮐﻨﻮن ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى ۵ ﺗﺎ ۲۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮه ﺟﻨﮕﯿﺪه ﺑﻮدﻧﺪ، اﮐﻨﻮن ﺷﺎﻫﺪ ﺻﻒآراﯾﻰ ﻧﯿﻤﻰ از ارﺗﺶ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم در ﺟﻨﻮب اﯾﻦ ﮐﺸﻮر ﺑﻮدﻧﺪ.
ﺳﻨﺎ ﺑﺮاى آن ﮐﻪ ﺧﯿﺎل ﺧﻮد را راﺣﺖ ﮐﻨﺪ، ﭘﻤﭙﻪ، ﺳﺮدار اﻓﺴﺎﻧﻪاى رم، را ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﺑﺰرﮔﺶ از اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ و ﺑﺎﻟﮑﺎن ﻓﺮاﺧﻮاﻧﺪ ﺗﺎ ﺷﺘﺎﺑﺎن ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺟﻨﻮب ﻏﺮب اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ.
اﮐﻨﻮن اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس و ﻣﺮداﻧﺶ (و زﻧﺎن و ﮐﻮدﮐﺎن ﻫﻤﺮاﻫﺸﺎن) ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﻦ ﻣﺮگ در اﺛﺮ ﮔﺮﺳﻨﮕﻰ و ﻣﺮگ ﺑﺎ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎ ﯾﮑﻰ را اﻧﺘﺨﺎب ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ ﮐﺸﺘﻰﻫﺎى دزدان درﯾﺎﯾﻰ ﮐﻪ ﺑﻪ آنﻫﺎ ﻗﻮل داده ﺑﻮد آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﺳﯿﺴﯿﻞ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ، ﺧﻠﻒ وﻋﺪه ﮐﺮده و آنﻫﺎ اﮐﻨﻮن در ﻣﻮاﺟﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﻗﺪرت ﺟﻬﻨﻤﻰ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﻮدﻧﺪ. اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس در ﯾﮏ ﺷﺐ ﺗﻮﻓﺎﻧﻰ زﻣﺴﺘﺎن ۷۲ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﻪ ﺟﺴﺎرت ﺑﺴﯿﺎر ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﭼﻨﺪ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ از ﺷﺠﺎعﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮداﻧﺶ ﺑﻪ ﺿﻌﯿﻒﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪى ﺧﻂ ﻣﺤﺎﺻﺮه ﮐﺮاﺳﻮس ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮد و ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ ﻣﺮدان و زﻧﺎن ﺧﻮد را از ﻣﺤﺎﺻﺮه ﻧﺠﺎت دﻫﺪ اﻣﺎ ﺑﺎز ﻫﻢ ﺗﻔﺮﻗﻪ ﺑﯿﻦ ﻣﺮدم ﻓﺮودﺳﺖ ﻫﻤﺮاه او ﺳﺒﺐ ﺷﺪ ﺗﺎ او ﻧﯿﻤﻰ از ﺳﭙﺎﻫﺶ را ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻮرت دﺳﺘﻪﻫﺎى ﮐﻮﭼﮏ از او ﺟﺪا ﺷﺪﻧﺪ، از دﺳﺖ ﺑﺪﻫﺪ. اﯾﻦ ﻣﺮدان و زﻧﺎن ﻇﺮف ﭼﻨﺪ روز ﺗﻮﺳﻂ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﮐﺮاﺳﻮس ﺟﺪاﮔﺎﻧﻪ ﻗﺘﻞ ﻋﺎم ﺷﺪﻧﺪ ﺑﺪون آن ﮐﻪ ﺑﺘﻮاﻧﻨﺪ از ﺧﻮد دﻓﺎع ﮐﻨﻨﺪ. اﮐﻨﻮن ﭘﻤﭙﻪ ﻧﯿﺰ رﺳﯿﺪه ﺑﻮد.
آﺧﺮﯾﻦ ﻧﺒﺮد اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﺑﺮاى آن ﮐﻪ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﮐﺮاﺳﻮس را ﻗﺒﻞ از ﺗﻘﻮﯾﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﭘﻤﭙﻪ از ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮد، در ۷۱ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﻪ آن ﻫﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮد اﻣﺎ
ﮐﻮﭼﮏ ﺷﺪن ﺳﭙﺎه او از ﯾﮏ ﻃﺮف و ﻧﺎاﻣﯿﺪى ﻣﺮداﻧﺶ (ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﻓﺮا رﺳﯿﺪن ﭘﻤﭙﻪ ﺑﺎ ۱۰۰ ﻫﺰار ﻣﺮد ﺟﻨﮕﻰ ﺗﺎزه ﻧﻔﺲ) از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ، ﻧﮕﺬاﺷﺖ از اﯾﻦ ﻣﯿﺪان ﭘﯿﺮوز درآﯾﻨﺪ. اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﺳﻌﻰ ﮐﺮد ﺧﻮد را ﺑﻪ ﮐﺮاﺳﻮس ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﮐﺸﺘﻦ او روﺣﯿﻪ ﺳﭙﺎه رﻣﻰ را ﺑﺸﮑﻨﺪ اﻣﺎ ﺑﺎ وﺟﻮد ﮐﺸﺘﻦ دو ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه رﻣﻰ ﺑﻪ ﮐﺮاﺳﻮس ﻧﺮﺳﯿﺪه و ﻧﯿﺰهاى از ﭘﺸﺖ ﺑﻪ راﻧﺶ اﺻﺎﺑﺖ ﮐﺮد. اﻣﺎ او ﺑﺎ ﮐﺸﯿﺪن ﻧﯿﺰه از ﭘﺎى ﺧﻮد ﯾﮏ ﻫﺴﺘﻪ ﻣﻘﺎوﻣﺖ در ﻣﺮﮐﺰ ﻣﯿﺪان ﺗﺸﮑﯿﻞ داد. اﮐﻨﻮن ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى ذﺧﯿﺮه ﯾﮑﻰ ﭘﺲ از دﯾﮕﺮى وارد ﻣﯿﺪان ﺟﻨﮓ ﺷﺪﻧﺪ و ﮔﻼدﯾﺎﺗﻮرﻫﺎى ﺧﺴﺘﻪ و ﻏﻼﻣﺎن، ﻣﺮﺗﺐ ﺿﻌﯿﻒﺗﺮ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ. اﻣﺎ آنﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ ﻣﺮگ در ﻣﯿﺪان ﺑﻬﺘﺮ از ﻣﺮگ ﺑﺮ روى ﺻﻠﯿﺐ اﺳﺖ، ﺑﻪ ﻣﺒﺎرزه اداﻣﻪ دادﻧﺪ. ﻧﺒﺮد ﺑﻰرﺣﻤﺎﻧﻪ اداﻣﻪ ﯾﺎﻓﺖ ﺗﺎ آن ﮐﻪ ﭘﻤﭙﻪ ﻧﯿﺰ ﺳﺮ رﺳﯿﺪ و از اﯾﻦ زﻣﺎن ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﻗﻰ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﺮدﮔﺎن ﮐﻪ ۶ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﺑﻮدﻧﺪ، ﺗﻮان ﺧﻮد را ﭘﺎﯾﺎن ﯾﺎﻓﺘﻪ دﯾﺪﻧﺪ و ﭘﻤﭙﻪ ﻧﯿﺰ آنﻫﺎ را ﺑﻪ اﺳﺎرت ﻧﮕﺮﻓﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﻫﻤﻪ آنﻫﺎ را ﻗﺘﻞ ﻋﺎم ﮐﺮد و ﺑﻪ دﺳﺘﻮر ﺳﻨﺎ، آنﻫﺎ را ﺑﺮ روى ﻫﺰاران ﺻﻠﯿﺐ در ﺟﺎده ﺷﻬﺮ ﮐﻮﭘﻮآ (ﻣﺤﻞ اوﻟﯿﻪ آﻏﺎز ﻗﯿﺎم) آوﯾﺨﺖ.
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻗﯿﺎم ﺑﺮدﮔﺎن رم در دﻫﻪ ۶۰ و ۷۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد در اوج ﻗﺪرت ﺑﻮد. اﯾﻦ ﻗﺪرت ﻋﻈﯿﻢ در اﯾﻦ زﻣﺎن ﺑﻪ دﻟﯿﻞ آن ﮐﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ اﺷﮑﺎﻧﯿﺎن در اﯾﺮان در
اﺑﺘﺪاى ﮐﺎر ﺑﻮد و ﮐﺎرﺗﺎژ ﻧﯿﺰ ﻧﺎﺑﻮده ﺷﺪه ﺑﻮد، دﺷﻤﻨﻰ ﻧﺪاﺷﺖ و ﺑﺎ ﻗﺪرت ﻧﻈﺎﻣﻰﮔﺮى و ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺑﺮدهدارى در ﺣﺎل ﺗﻮﺳﻌﻪ ﺧﻮد ﺑﻮد، ﻗﯿﺎم ﺑﺮدﮔﺎن ﺑﻪ دﻟﯿﻞ آن ﮐﻪ ﻗﯿﺎم داﺧﻠﻰ ﺑﻮد، ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺧﯿﻠﻰ ﺳﺮﯾﻊ ﺗﻮﺳﻌﻪ ﯾﺎﺑﺪ و اﻣﭙﺮاﺗﻮرى را از ﻫﻢ ﺑﭙﺎﺷﺪ اﻣﺎ وﺟﻮد ﻣﺮدان ﺑﺰرگ ﺟﻨﮕﻰ در رم ﮐﻪ اﯾﻦ ﮐﺸﻮر را ﺑﺴﯿﺎر ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ ﮐﺮده ﺑﻮد و از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﻧﯿﺰ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﻋﺪم
ﺑﺮﺧﻮردارى از ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺷﺪه و ﻓﺮﻣﺎنﭘﺬﯾﺮ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﺳﺎن ﯾﮏ ﺳﺮدار ﻧﻈﺎﻣﻰ از ﭘﯿﺮوزىﻫﺎى ﺧﻮد ﺑﻬﺮه ﺟﻮﯾﺪ. اﻟﺒﺘﻪ او اﮔﺮ اﻧﺪﮐﻰ ﺷﺎﻧﺲ ﻣﻰآورد، ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﭘﯿﺮوز ﺷﻮد. ﻣﺜﻼ دراوج ﺟﻨﮓ ﻫﺎى داﺧﻠﻰ ﺳﺰار ﺑﺎ ﭘﻤﭙﻪ و ﯾﺎ ﻫﻨﮕﺎم ﮔﺮﻓﺘﺎرى رم در ﺟﻨﮓﻫﺎى ﮔﻞ و ژرﻣﻦ و ﯾﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎرى ﻣﺮگ ﮐﺮاﺳﻮس در ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ﭘﺎرﺗﯿﺎن اﯾﺮاﻧﻰ ﻗﻄﻌﺎ ﮐﺴﻰ را ﯾﺎراى ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ او ﻧﺒﻮد. اﻣﺎ ﭼﻨﺎن ﭼﻪ ﺑﺮرﺳﻰ ﺗﺎرﯾﺦ ﻧﺸﺎن ﻣﻰدﻫﺪ، رم در
٢٦
ﺑﺮاﺑﺮ دﺷﻤﻨﺎن ﺟﺪى ﺧﻮد ﻫﻤﻮاره از ﻗﺪرت ﺑﺎﻻى ﺑﺴﯿﺞ ﮐﻨﻨﺪﮔﻰ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮده و ﻣﺮداﻧﻰ ﭼﻮن ﻫﺎﻧﯿﺒﺎل ﻧﯿﺰ ﻋﻠﻰرﻏﻢ رﺷﺎدت و دهﻫﺎ ﺑﺎر ﺷﮑﺴﺖ دادن ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺎ ﻣﺸﺎﻫﺪه ﻗﺪرت ﻣﻘﺎوﻣﺖ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺎ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺷﮕﻔﺖزدﮔﻰ ﺷﮑﺴﺖ و ﻧﺎﺑﻮدى ﮐﺎﻣﻞ را ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ. اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس ﻧﯿﺰ (اﮔﺮ ﻫﻤﺮاﻫﺎﻧﺶ ﻣﻮاﻓﻘﺖ ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ) ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﻋﺒﻮر از آﻟﭗ ﺑﺎ ﭘﯿﻮﺳﺘﻦ ﺑﻪ ژرﻣﻦﻫﺎ و ﮔﻞﻫﺎ ﺑﺎ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪرﯾﺰى اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻋﻤﻞ ﮐﻨﺪ. اﻣﺎ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ رم ۵ ﻗﺮن دﯾﮕﺮ ﻧﯿﺰ ﺑﻰرﻗﯿﺐ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺗﺎ آﻧﮑﻪ از درون ﺑﭙﺎﺷﺪ.
ﻇﻬﻮر ﺳﺰار ﻧﺒﺮدﻫﺎى دوران ﺳﺰار
اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم در دوران ﻃﻼﯾﻰ ﺧﻮد ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎن ﺑﺰرﮔﻰ ﺑﻪ ﺧﻮد دﯾﺪ اﻣﺎ ﺷﺎﯾﺪ در ﺑﯿﻦ آنﻫﺎ ﻧﺘﻮان ﻣﺮدى ﺑﻪ ﻗﺪرت ﺳﯿﺎﺳﻰ، ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ و ﺟﻨﮕﺎورى ﺳﺰار ﭘﯿﺪا ﮐﺮد. ﺳﺰار ﻃﻰ ﺳﺎلﻫﺎى ۷۰ ﺗﺎ ۴۴ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد در ﻋﺮﺻﻪ ﺳﯿﺎﺳﻰ و ﻧﻈﺎﻣﻰ رم ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ و ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻃﻰ اﯾﻦ ﺳﺎل ﻫﺎ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم را در ﺷﻤﺎل آﻓﺮﯾﻘﺎ و ﺟﻨﻮب ﻏﺮب اروﭘﺎ ﺗﺜﺒﯿﺖ ﮐﻨﺪ و در ﺷﻤﺎل ﺳﻨﮕﯿﻦﺗﺮﯾﻦ ﺿﺮﺑﺎت را ﺑﻪ ﮔﻞﻫﺎ ﺑﺰﻧﺪ و ﺣﺘﺎ دراﻧﮕﻠﺴﺘﺎن ﻧﯿﺮو ﭘﯿﺎده ﮐﻨﺪ.
ﺳﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪهى ﺑﺰرگ ﺳﺰار ﯾﮑﻰ از ﺳﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪهى ﺑﺰرگ رم در ﺳﺎلﻫﺎى ۶۰ ﺗﺎ ۴۴ ﺑﻮد. اﯾﻦ ﺳﻪ ﻣﺮد (ﺳﺰار، ﭘﻮﻣﭙﻪ و ﮐﺮاﺳﻮس) ﻫﯿﭻ ﮐﺪام در ﺑﺴﺘﺮ ﻧﻤﺮدﻧﺪ.
ﮐﺮاﺳﻮس ﭼﻨﺎن ﭼﻪ ذﮐﺮ ﺷﺪ در ﺟﻨﮓ ﺑﺎ اﯾﺮان، ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﻋﻮاﻣﻞ ﺳﺰار (ﻇﺎﻫﺮا ﺑﺪون ﻣﻮاﻓﻘﺖ او) در ﻣﺼﺮ و ﺧﻮد ﺳﺰار ﺗﻮﺳﻂ اﺷﺮاف در ﺳﻨﺎ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﯿﺪ. اﯾﻦ ﻣﺮدان ﻗﺒﻞ از اﯾﻦ اﺗﻔﺎﻗﺎت در ۶۰ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ در راه ﺗﻮﺳﻌﻪ رم ﺑﮑﻮﺷﻨﺪ. اﺗﺤﺎد آنﻫﺎ ﺳﻨﺎ را از ﻗﺪرت اﻧﺪاﺧﺖ. ﮐﺮاﺳﻮس ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﺮق (ﺳﻮرﯾﻪ و ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ) رﻓﺖ، ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ و ﯾﻮﻧﺎن و ﺳﺰار ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺳﺮزﻣﯿﻦﻫﺎى ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﻤﺎل ﻏﺮب اروﭘﺎ ﺗﺎﺧﺖ.
ﮔﻞ ﻏﺮﺑﻰ رﻣﻰﻫﺎ از ﻣﺪﺗﻰ ﻗﺒﻞ ﻫﻤﻮاره ﺗﻮﺳﻂ اﻗﻮام ﺷﻤﺎل اروﭘﺎ ﺑﻪ وﯾﮋه ﮔﻞﻫﺎ، ﺑﻠﮋﻫﺎ و ژرﻣﻦﻫﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ و ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺑﺰرگ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ
ﻃﻰ ﻗﺮنﻫﺎ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮد ﻣﺮز ﺷﻤﺎﻟﻰ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى را ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﺒﺮد و ﮐﻤﺎﮐﺎن ﺟﻨﻮب ﻓﺮاﻧﺴﻪ اﻣﺮوزى و ﺷﻤﺎل اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺣﺪ ﻓﺎﺻﻞ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﺟﻨﮕﻞﻧﺸﯿﻦ و رﻣﻰ ﻫﺎ ﺑﻮد. ﺳﺰار ۵۹ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ ﮐﺎﻣﻞ ﮔﺮﻓﺖ. ﻫﺪف او از اﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺟﺎهﻃﻠﺒﻰ ﻧﯿﺰ ﺑﻮد. در ۵۸ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺳﺰار ﺑﻪ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﮐﻨﻮﻧﻰ رﺳﯿﺪ »ﻫﻠﻮتﻫﺎ« را ﻣﺠﺒﻮر ﮐﺮد او را در ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ژرﻣﻦﻫﺎ ﻫﻤﺮاﻫﻰ ﮐﻨﺪ. وى ﭘﺲ از ﻋﺒﻮر از آﻟﭗ، در ﻧﺒﺮدى ﮐﻪ در ﺳﺎﺣﻞ رود رن ﺑﺎ اوﻟﯿﻦ دﺳﺘﻪ از ژرﻣﻦﻫﺎى ﺳﻮﯾﺰى ﮐﺮد، آنﻫﺎ را درﻫﻢ ﺷﮑﺴﺖ. ﺳﺰار ﺑﺎ ﻋﺒﻮر از رن (در ﺟﻨﻮب ﺷﺮق ﻓﺮاﻧﺴﻪ) اﯾﻦ ﺑﺎر ﻫﺪف ﺧﻮد را ﻧﺎﺑﻮدى اﻗﻮام ﺑﻠﮋ ﻗﺮار داد. ﺑﻠﮋﻫﺎى ﺟﻨﮕﺠﻮ ﻧﯿﺰ ﭘﺲ از ﭼﻨﺪ ﻣﺎه ﻧﺒﺮد، ﺷﮑﺴﺖﺧﻮرده ﻣﻄﯿﻊ ﺷﺪﻧﺪ. در ۵۶ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد »وﻧﺖﻫﺎ« را ﻧﯿﺰ ﺷﮑﺴﺖ داد و ﺑﻪ اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺑﺨﺶ اﻋﻈﻢ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﮔﻞﻫﺎ را ﺑﻪ ﺗﺼﺮف درآورد. ﺳﺎل ۵۵ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﺮاى ﺳﺰار ﺳﺎل ﺧﻮﺑﻰ ﻧﺒﻮد. وى دو ﻧﺒﺮد ﺳﺨﺖ ﺑﺎ ژرﻣﻦﻫﺎ، ﺑﺮﯾﺘﺎنﻫﺎ داﺷﺖ اﻣﺎ در ﻫﯿﭻ ﮐﺪام ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻗﻄﻌﻰ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻧﯿﺎﻣﺪ.
ورود ﺑﻪ ﺟﺰﯾﺮه ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺑﺮﯾﺘﺎﻧﯿﺎ ﺳﺰار ﺑﻪ اﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ رﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺮوزى ﺑﺮ اﻗﻮام ﺷﻤﺎﻟﻰ ﮔﻞ ﺑﺪون درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪن ﺑﺮﯾﺘﻮنﻫﺎ ﮐﻪ در اﻧﮕﻠﺴﺘﺎن اﻣﺮوزى ﺳﮑﻨﻰ داﺷﺖ، ﻣﻤﮑﻦ
ﻧﯿﺴﺖ. وى ۵۴ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻃﻰ اﻗﺪاﻣﻰ ﺟﺴﻮراﻧﻪ ﺑﺎ ﻧﯿﺮوى درﯾﺎﯾﻰ ﺧﻮد اﻗﺪام ﺑﻪ ﭘﯿﺎده ﮐﺮدن ﻧﯿﺮو در ﺑﺮﯾﺘﺎﻧﯿﺎ ﮔﺮﻓﺖ و ﭘﺲ از ﭼﻨﺪ ﺷﮑﺴﺖ آنﻫﺎ را ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ ﻗﺒﻮل ﻣﺼﺎﻟﺤﻪ ﮐﺮد. ﭘﺲ از اﯾﻦ ﭘﯿﺮوزى ﻣﺠﺪدا در دو ﻧﺒﺮد ﭘﯿﺎﭘﻰ ﻗﻮاى ژرﻣﻦﻫﺎ و ﺑﻠﮋﻫﺎ را درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ. در ﻃﻮل اﯾﻦ ﺳﺎل ﻫﺎ ۵) ﺳﺎل ﻣﺪاوم) ﻧﯿﺮوﻫﺎى رﻣﻰ ﺑﻪ ﺷﺪت از ﺟﻨﮓ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ و ﺣﺘﺎ ﺑﺎرﻫﺎ اﻣﮑﺎن ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻧﻰ آنﻫﺎ وﺟﻮد داﺷﺖ اﻣﺎ ﺳﺰار ﺑﺎ ﻗﺪرت ﺳﺨﻨﻮرى ﺧﻮد، ﺳﺮﺑﺎزان را در ﮐﻨﺎر ﺧﻮد ﻧﮕﺎه داﺷﺖ.
٢٧
دﺷﻤﻦ ﺑﺰرگ ﺳﺰار ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺳﺰار ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺧﻮد را در ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﮔﻞﻫﺎ و ژرﻣﻦ ﻫﺎ ﺧﺎﺗﻤﻪ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﻣﻰﭘﻨﺪاﺷﺖ، ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺷﺪ اﻗﻮام ﻣﺘﻌﺪد و ﭘﺮاﮐﻨﺪه ﮔﻞ و
ژرﻣﻦ در زﯾﺮ ﺑﯿﺮق ﻣﺮدى ﺑﻪ ﻧﺎم ورﺳﻦ ژﺗﻮرﯾﮑﺲ ﺟﻤﻊ ﺷﺪهاﻧﺪ و ﻗﺼﺪ آزاد ﮐﺮدن ﮐﺸﻮر ﺧﻮد را دارﻧﺪ. ژﺗﻮرﯾﮑﺲ ﮐﻪ ﻣﺮدى ﺑﺴﯿﺎر دﻻور و در ﮐﺴﺐ ﭘﯿﺮوزى و ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺑﻮد در ۵۲ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺗﻤﺎم اﻗﻮام ﮔﻞ را ﺑﻪ ﺷﻮرش دﻋﻮت ﮐﺮد و ﺑﺎ ﺷﻮرشﻫﺎى ﻣﺘﻮاﻟﻰ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ را ﺑﻪ زاﻧﻮ درآورد اﻣﺎ ﺣﺮﯾﻒ او ﻧﯿﺰ ﮐﻬﻨﻪ ﺳﺮﺑﺎزى ﺑﻪ ﻧﺎم ﺳﺰار ﺑﻮد. ﺳﺰار ﺑﻪ ﺟﺎى از دﺳﺖ دادن وﻗﺖ اﺑﺘﺪا ﺑﺎ ﺗﺼﺮف ﭼﻨﺪ ﺷﻬﺮ ﻣﻬﻢ ﻣﻨﻄﻘﻪ آذوﻗﻪ ﺧﻮد را ﺗﻬﯿﻪ ﮐﺮد و ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ آرورنﻫﺎ (ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ ژﺗﻮرﯾﮑﺲ اﻧﺘﻈﺎر او را ﻣﻰﮐﺸﯿﺪ) ﻫﺠﻮم آورد. ﻣﺮدان ﺷﻤﺎﻟﻰ در ﻧﺒﺮد ﺳﺨﺘﻰ ﮐﻪ ۵۲ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد در ﭘﺎى ﻗﻠﻌﻪ ژرﮔﻮى (ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﮔﻞ ﻫﺎ) روى داد، ﺑﺮاى اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﻧﯿﺮوﻫﺎى رﻣﻰ را، ﮐﻪ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ زﯾﺮ ﻓﺮﻣﺎن ﺳﺰار ﺑﻮدﻧﺪ، ﺷﮑﺴﺖ دادﻧﺪ، ﺳﺮﺑﺎزان ﺣﺮﻓﻪاى رﻣﻰ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﻣﺒﺎرزان ﺷﻤﺎﻟﻰ را ﺷﮑﺴﺖ دﻫﻨﺪ، ﻧﺎﭼﺎر ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ ﮐﺮدﻧﺪ اﻣﺎ ﻧﺒﺮد ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪه در ﺷﻬﺮ آﻟﺰﯾﺎ روى داد. ﺳﺰار ﺗﺮﺟﯿﺢ داد، اﯾﻦ ﺑﺎر ﺳﺮدار ﮔﻞ را ﻣﺤﺎﺻﺮه ﮐﺮده و ﺑﻌﺪ وادار ﺑﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﺪ. ﮔﻞﻫﺎ از ﺳﺮاﺳﺮ ﻓﺮاﻧﺴﻪ اﻣﺮوزى و ﺑﻠﮋﯾﮏ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ژﺗﻮرﯾﮑﺲ آﻣﺪﻧﺪ. ﺑﻰرﺣﻤﺎﻧﻪﺗﺮﯾﻦ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺳﺰار در اﯾﻦ زﻣﺎن روى داد اﻣﺎ ﭘﺎﯾﺪارى ﻟﮋﯾﻮﻧﺮﻫﺎ در ﮐﻨﺎر ﻗﺪرت ﺗﺪﺑﯿﺮ ﺟﻨﮕﻰ ﺳﺰار ﻗﻮاى ﺟﻨﮕﻞﻧﺸﯿﻨﺎن را ﺷﮑﺴﺖ داد. اﮐﻨﻮن ﻣﺎهﻫﺎ از ﻣﺤﺎﺻﺮه آﻟﺰﯾﺎ ﻣﻰﮔﺬﺷﺖ و ژﺗﻮرﯾﮑﺲ ﻗﻬﺮﻣﺎن راﻫﻰ ﺟﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻧﺪاﺷﺖ. ﮔﺮﺳﻨﮕﻰ ﻣﺮدم او را ﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮده ﺑﻮد و ﺟﻨﮓﻫﺎى ۶ ﺳﺎﻟﻪ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮدان ﻧﮋاد ﮔﻞ و ژرﻣﻦ را از او ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد. او در ۵۱ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ داد. ﺧﺒﺮ ﭘﯿﺮوزى ﺑﺰرگ ﺳﺰار ﻫﻤﻪ را در ﺳﻨﺎ ﺣﯿﺮتزده ﮐﺮد و از ﻫﻤﺎن زﻣﺎن ﻫﻤﻪ ﻣﺸﮑﻮك ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺳﺰار ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﭘﺎدﺷﺎﻫﻰ روم اﺳﺖ. ﺳﻨﺎ در ۴۹ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﻪ ﺳﺰار دﺳﺘﻮر داد ﺳﺮﺑﺎزاﻧﺶ را ﻣﺮﺧﺺ ﮐﺮده و از ﺷﻤﺎل اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺑﻪ رم ﺑﯿﺎﯾﺪ. اﻣﺎ ﺳﺰار اﯾﻦ دﺳﺘﻮر را ﻋﺎدﻻﻧﻪ ﻧﺪاﻧﺴﺖ و در آن ﺳﺎل ﺑﺎ ﻗﻮاى ﺧﻮد ﺳﺮاﺳﺮ ﺧﺎك اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ را اﺷﻐﺎل ﮐﺮد ﭼﺮا ﮐﻪ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺷﺪ ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺳﺮدار ﺑﺰرگ رﻣﻰ ﺑﻪ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﺳﻨﺎ ﻗﺼﺪ ﻧﺎﺑﻮدى او را دارد. ﺳﺰار ﮐﻪ از ﻧﺎﺳﭙﺎﺳﻰ رﻣﻰﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﺸﻢ آﻣﺪه ﺑﻮد، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﺣﺬف ﮐﻠﯿﻪى ﺳﺮداران رﻣﻰ ﮔﺮﻓﺖ. وى در اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ درﻧﺒﺮدى ﺳﺮﻧﻮﺷﺖﺳﺎز دو ﺳﺮدار ﭘﻮﻣﭙﻪ را ﺷﮑﺴﺖ داد و ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻣﺎرﺳﻰ، ﺳﺎردﻧﻰ و ﺳﯿﺴﯿﻞ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎن ﺧﻮد را از اروﭘﺎى ﻏﺮﺑﻰ ﺑﯿﺮون ﮐﺮد.وى در ۴۸ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ ﻋﻤﻼ ﭘﻮﻣﭙﻪ را از ﺳﺮ راه ﺑﺮدارد، ﭼﺮا ﮐﻪ در ﺷﻤﺎل ﻧﯿﺮوﻫﺎى اﯾﻦ ﺳﺮدار رﻣﻰ را ﮐﻪ ﺑﺮاﺑﺮ او ﺑﻮدﻧﺪ ﻣﻐﻠﻮب ﮐﺮد. ﭘﺲ اﯾﻦ ﭘﻮﻣﭙﻪ دﯾﮕﺮ روى ﺧﻮش ﻧﺪﯾﺪ ﺗﺎ آن ﮐﻪ ﺳﺎل ﺑﻌﺪ در ﻣﺼﺮ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﯿﺪ. اﻣﺎ ﻧﺒﺮد ﻫﻨﻮز ﭘﺎﯾﺎن ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮد. ﻃﺮﻓﺪاران ﭘﻮﻣﭙﻪ، (ﭘﺴﺮان ﭘﻮﻣﭙﻪ، ﭘﺪر زن ﭘﻮﻣﭙﻪ، ﮐﺎﺗﻮن و ﭘﺎدﺷﺎه ﮐﺸﻮر ﻧﻮﻣﺪﯾﻪ) در ۴۷ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد در آﻓﺮﯾﻘﺎ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﻋﻈﯿﻢ ﺟﻤﻊ ﮐﺮدﻧﺪ اﻣﺎ ﺳﺰار در ﺟﻨﮓ ﺑﺰرگ ﺗﺎﭘﺴﻮس ﺗﻤﺎﻣﻰ آنﻫﺎ را درﻫﻢ ﺷﮑﺴﺖ و در ﺳﺎل ۴۶ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد در اوج ﻗﺪرت ﺑﻮد. وى در ﻫﻤﺎن ﺳﺎل ﻗﯿﺎم دﯾﮕﺮى را در اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ درﻫﻢ ﺷﮑﺴﺖ و ﺑﺎ ورود ﺑﻪ رم ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺑﺰرگﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮدار ﺗﺎرﯾﺦ رم از وى ﭘﺬﯾﺮاﯾﻰ ﺷﺎﻫﺎﻧﻪ ﺷﺪ اﻣﺎ اﺷﺮاف ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺤﺒﻮﺑﯿﺖ او ﺑﯿﻤﻨﺎك ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ، وى را ﺑﺎ ۲۳ ﺿﺮﺑﻪ ﮐﺎرد در ﺳﻨﺎ ﮐﺸﺘﻨﺪ. ﻣﺮگ او ﺳﺒﺐ ﯾﮏ دوره دﯾﮕﺮ ﻫﺮج و ﻣﺮج در رم ﺷﺪ.
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺳﺰار ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺳﺰار از ﺑﺴﯿﺎرى ﺟﻬﺎت اﻫﻤﯿﺖ داﺷﺖ. ﺳﺰار از ﻣﻌﺪود ﺳﺮداران ﺗﺎرﯾﺦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺷﮑﺴﺖ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪهاى در ﻋﻤﺮ ﺧﻮد
ﻧﺨﻮرد و ﺣﺪاﻗﻞ در ۷ ﺟﻨﮓ ﺑﺰرگ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﺮدﮐﻨﻨﺪهاى ﺑﻪ ﺣﺮﯾﻒﻫﺎى داﺧﻠﻰ و ﺧﺎرﺟﻰ ﺧﻮد وارد ﮐﺮد. او ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮ اﺛﺮ ﺟﻨﻮى ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻰ رﻗﺒﺎى ﺧﻮد ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﯿﺪ و اﮔﺮ زﻧﺪه ﻣﻰﻣﺎﻧﺪ، ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ رم را ﺑﻪ ﻗﺪرﺗﻰ ﺑﺴﯿﺎر ﺧﻄﺮﻧﺎكﺗﺮ از آن ﭼﻪ ﮐﻪ ﺑﻮد، ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ. وى در ﻫﻨﮕﺎم ﻣﺮگ ۵۶ ﺳﺎل داﺷﺖ. ﺣﺎل آن ﮐﻪ در آن زﻣﺎن وى دﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﻓﺮدى ﺟﺎهﻃﻠﺐ و ﻣﺎل دوﺳﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﻓﺮدى ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪار و ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﺗﻮأﻣﺎن ﺑﻮد. ﺑﻰﺷﮏ اﮔﺮ ﺳﺰار زﻧﺪه ﻣﻰﻣﺎﻧﺪ دﻧﯿﺎى ﻣﺘﻤﺪن آن زﻣﺎن ﮐﻪ ﻫﻨﻮز از دﺳﺖ رم ﺧﺎرج ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد و ﺣﺘﺎ ﻫﻨﺪ از او و ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎﯾﺶ در اﻣﺎن ﻧﺒﻮدﻧﺪ. اوﻟﯿﻦ ﻫﺪف ﺳﺰار اﻧﺘﻘﺎمﮔﯿﺮى از ﻣﺮدان ﭘﺎرﺗﻰ ﺑﻮد ﮐﻪ در ۵۳ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﮐﺮاﺳﻮس و ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎﯾﺶ را در ﮐﺎره ﻗﺘﻞ ﻋﺎم ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ و ﺑﺮاى اﯾﻦ ﮐﺎر دﺳﺖاﻧﺪرﮐﺎر ﺗﻬﯿﻪ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﻋﻈﯿﻢ ﺑﻮد. دﯾﮕﺮ اﯾﻦ ﮐﻪ ﺳﺰار ﻋﻤﻼ ﺑﺎ ﻓﺘﺢ ﺷﻤﺎل ﻏﺮب اروﭘﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ رﻣﻰ را ﺑﻪ اﯾﻦ
٢٨
ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺳﺮاﯾﺖ داد و ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪ اﯾﻦ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺑﻪ ﻣﺮور از وﺿﻌﯿﺖ ﻗﺒﯿﻠﻪاى و ﺟﻨﮕﻞﻧﺸﯿﻨﻰ ﺑﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻫﺎى ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺤﺖ ﻓﺮﻣﺎن رم ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﻧﺪ. وى ﺑﺎ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻣﺘﻌﺪد ﺧﻮد اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم را ﻣﺒﺪل ﺑﻪ ﯾﮏ »ﮐﻞ ﯾﮑﭙﺎرﭼﻪ« ﮐﺮد. اﮔﺮ ﭼﻪ در اﯾﻦ ﺟﻨﮓﻫﺎ دهﻫﺎ ﻫﺰار ﻟﮋﯾﻮﻧﺮ و ﺟﻨﮕﻞﻧﺸﯿﻦ ﺟﺎن ﺧﻮد را از دﺳﺖ دادﻧﺪ، ﺳﺰار ﻋﻤﻼ ﺑﺎ ۱۰ ﺳﺎل ﺟﻨﮓ، در ﺳﺮزﻣﯿﻨﻰ ﺑﻪ وﺳﻌﺖ ﺑﯿﺶ از ۶ ﻣﯿﻠﯿﻮن ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﻣﺮﺑﻊ وﺿﻌﯿﺘﻰ را ﺑﻪ وﺟﻮد آورد ﮐﻪ »ﺻﺪاى ﭘﺎى ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎ« ﺑﺮاﺑﺮ ﺑﺎ اﻧﻬﺪام، وﯾﺮاﻧﻰ و ﻣﺮگ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻧﺒﺮد اﯾﺮان و رم آﻧﺘﻮاﻧﺖ و اﯾﺮان؛ ﻧﺒﺮد اﯾﺮان و رم
ﻣﺮگ ﺳﺰار و ﺟﻨﮓ ﻫﺎى داﺧﻠﻰ رم در ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺳﺒﺐ ﺑﻪ ﻗﺪرت رﺳﯿﺪن ﻣﺎرك آﻧﺘﻮاﻧﺖ و اﮐﺘﺎوﯾﻮس ﺷﺪ. اﮐﺘﺎوﯾﻮس در اروﭘﺎ ﻗﺪرت را در دﺳﺖ ﮔﺮﻓﺖ و آﻧﺘﻮاﻧﺖ ﭘﺲ از ازدواج ﺑﺎ ﮐﻠﻮﭘﺎﺗﺮاى ﻣﻌﺮوف، ﻣﺼﺮ، ﺷﻤﺎل آﻓﺮﯾﻘﺎ و آﺳﯿﺎى ﻧﺰدﯾﮏ را در اﺧﺘﯿﺎر ﮔﺮﻓﺖ. رم در آن ﺳﺎل ﻫﺎ در اوج ﻗﺪرت ﺑﻮد و ﻟﮋﯾﻮﻧﺮﻫﺎى اﯾﻦ ﮐﺸﻮر، دﻧﯿﺎى ﻣﺘﻤﺪن آن روزﮔﺎر را ﮐﺎﻣﻼ ﺗﺤﺖ ﺳﯿﻄﺮه داﺷﺘﻨﺪ اﻣﺎ در ﺷﺮق، آن ﻫﺎ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ورود ﺑﻪ ﺧﺎك اﯾﺮان و ﺑﻌﺪ از آن دﺳﺘﺮﺳﻰ ﺑﻪ ﺛﺮوت ﻫﻨﺪوﺳﺘﺎن ﻧﺸﺪه ﺑﻮدﻧﺪ.
اﻧﺘﻘﺎم ﮐﺮاﺳﻮس ﻣﺎرك آﻧﺘﻮاﻧﺖ و ﺑﺴﯿﺎرى از ﺳﺮداران رﻣﻰ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻏﻢ اﻧﮕﯿﺰ ﮐﺮاﺳﻮس را از ﯾﺎد ﺑﺒﺮﻧﺪ و ﻓﮑﺮ ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺖ
ﺷﺪه اﻧﺘﻘﺎم ﺧﻮن او و ۲۰ ﻫﺰار ﻟﮋﯾﻮﻧﺮ را از اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ. ﻋﻼوه ﺑﺮ آن ﮐﻪ دوﻟﺖ ﭘﺎرت ﭘﺲ از ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﺳﻌﻰ در ﺗﺼﺮف ﻣﺘﺼﺮﻓﺎت رم در ﺳﻮرﯾﻪ و آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ ﮐﺮده ﺑﻮده و ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﻧﯿﺰ اﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﻃﻮر ﻧﺴﺒﻰ در ﺗﺼﺮف اﯾﺮان ﺑﻮد. ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺟﻨﮓ در اﺑﺘﺪا ﺑﺴﯿﺎر ﺟﺰﺋﻰ و ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ اﺳﺘﻨﺎد ﺑﻮد اﻣﺎ ﺑﻌﺪا آﻧﺘﻮاﻧﺖ (آﻧﺘﻮﻧﻰ) ﺑﻰﭘﺮده اﺑﺮاز ﺗﻤﺎﯾﻞ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﮐﺮد و ﻓﺮﻫﺪ ﭼﻬﺎرم، ﭘﺎدﺷﺎه اﯾﺮان، ﻧﯿﺰ ﺳﻌﻰ ﮐﺮد ﺧﻮد را ﺑﻰﻋﻼﻗﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﻧﺸﺎن دﻫﺪ اﻣﺎ در ﺧﻔﺎ ﺑﻪ ﺗﺠﻬﯿﺰ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﺧﻮد در ﺳﻤﺖ راﺳﺖ ﺳﺎﺣﻞ ﻓﺮات ﭘﺮداﺧﺖ، ﺑﺮداﺷﺖ آﻧﺘﻮاﻧﺖ اﯾﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﺑﺰرگﺗﺮ از ﮐﺮاﺳﻮس ﺑﻪ ﺟﻨﮓ اﯾﺮان ﺑﺮود و ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ دﻟﯿﻞ ۱۶ ﻟﮋﯾﻮن ﺑﺰرگ رﻣﻰ ۶۰) ﺗﺎ ۷۰ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ) را ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ۱۰ ﻫﺰار ﺳﻮار و ۳۰ ﻫﺰار ﻧﯿﺮوى ذﺧﯿﺮه ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻓﺮات ﺑﺮد. ﭘﺎدﺷﺎه ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﻧﯿﺰ در اﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪرﯾﺰى ﻣﺮﮔﺒﺎر، ﺳﺮدار رﻣﻰ را ﻫﻤﺮاﻫﻰ ﻣﻰﮐﺮد و ۱۳ ﻫﺰار ﺳﻮار و ﭘﯿﺎده ﺑﺮاى او آﻣﺎده ﺳﺎﺧﺖ. ﺳﭙﺎه ﻋﻈﻤﯿﻢ رﻣﻰ در ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن ۳۶ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺑﻪ ﻓﺮات رﺳﯿﺪ اﻣﺎ دﻓﺎع ﻣﺤﮑﻢ اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ او را وادار ﮐﺮد ﺗﺎ ﻗﻮاى ﺧﻮد را ﺗﺎ ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﻋﻘﺐ ﺑﮑﺸﺪ و در آن ﺟﺎ در ﮐﻨﺎر ﺷﺎه ارﻣﻨﺴﺘﺎن، ارﺗﺎوﺳﺪس، ﻧﻘﺸﻪ ورود ﺑﻪ اﯾﺮان را ﻃﺮاﺣﻰ ﮐﻨﺪ؛ ﻏﺎﻓﻞ از آن ﮐﻪ اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﻧﯿﺰ در اﯾﻦ ﻣﺪت ﻗﻮاى ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺷﻤﺎل اﯾﺮان اﻧﺘﻘﺎل دادﻧﺪ. ﺳﺮﭘﺮﺳﻰ ﺳﺎﯾﮑﺲ در ﮐﺘﺎب ﺧﻮد درﺑﺎره ﻟﺸﮑﺮﮐﺸﻰ آﻧﺘﻮاﻧﺖ ﻣﻰﮔﻮﯾﺪ: »ارﺗﺎوﺳﺪس (ﺷﺎه اراﻣﻨﻪ) ﺑﻪ او ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد ﮐﺮد ﭼﻮن ﻗﺸﻮن ﭘﺎرت در ﻓﺮات ﺟﻤﻊ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻬﺘﺮ اﺳﺖ ﻧﻘﺸﻪ ﺟﻨﮓ را ﺗﻐﯿﯿﺮ داده، از ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﺑﻪ آذرﺑﺎﯾﺠﺎن ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮده و ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ آن ﺟﺎ را ﺑﻪ ﺗﺼﺮف درآورد، ﭼﻪ ﺣﮑﻤﺮان آن ﺟﺎ از ﻣﺘﻔﻘﯿﻦ ﭘﺎرت اﺳﺖ.« راﻫﻨﻤﺎﯾﻰ ارﺗﺎوﺳﺪس ﺳﺒﺐ ﺷﺪ آﻧﺘﻮﻧﻰ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﺧﻮد را ﺑﻪ دو ﻗﺴﻤﺖ ﮐﺮده و ﻣﺎﺷﯿﻦآﻻت ﺟﻨﮕﻰ و ﻗﻠﻌﻪﮔﯿﺮى ﺧﻮد را ﺑﺎ ﺑﺨﺸﻰ از ﻧﯿﺮوﻫﺎ ﺑﺮ ﺟﺎى ﮔﺬارده و ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﭘﺮاﺳﯿﺎ، ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﺎد ﮐﻮﭼﮏ (آذرﺑﺎﯾﺠﺎن)، ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ. اﻣﺎ وﻗﺘﻰ ﺑﻪ آن ﺟﺎ رﺳﯿﺪ، ﻣﺸﺎﻫﺪه ﮐﺮد اﯾﺮاﻧﯿﺎن آﻣﺎده ﻣﻘﺎوﻣﺖاﻧﺪ، ﭘﺲ در اﻧﺘﻈﺎر رﺳﯿﺪن ﺑﺮجﻫﺎى ﻣﺘﺤﺮك، ﻣﻨﺠﻨﯿﻖ و ﺳﺎﯾﺮ ادوات ﻗﻠﻌﻪﮔﯿﺮى ﻣﺎﻧﺪ.
اوﻟﯿﻦ ﺿﺮﺑﻪ ﻣﺮﮔﺒﺎر اﺷﺘﺒﺎه ﺑﺰرگ آﻧﺘﻮاﻧﺖ در ﺑﺮﺟﺎى ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﻣﺎﺷﯿﻦآﻻت ﺟﻨﮕﻰ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز ﺑﺮاى او ﺑﺴﯿﺎر ﮔﺮان ﺗﻤﺎم ﺷﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ ﭘﺎرﺗﻰﻫﺎ ﺻﺎﻋﻘﻪوار
ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎزان رﻣﻰ و، اﺳﺘﺎﺗﯿﺎﻧﻮس، ﺳﺮدار آنﻫﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮده و رﻣﻰﻫﺎ را ﮐﻪ ﺷﻤﺎر آﻧﺎن ﺑﻪ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ﻣﻰرﺳﯿﺪ، ﻗﺘﻞ ﻋﺎم و ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎى او را ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﺮدﻧﺪ. ﭘﺎدﺷﺎه ارﻣﻨﺴﺘﺎن در اﯾﻦ زﻣﺎن اوﺿﺎع را ﻧﺎﻣﻨﺎﺳﺐ دﯾﺪ و ﺣﺪس زد آﯾﻨﺪه ﺑﺪى در اﻧﺘﻈﺎر رﻣﻰﻫﺎﺳﺖ، ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﺑﻰ ﺻﺪا ﺑﺎ ﺳﭙﺎه ﺧﻮد از رﻣﻰﻫﺎ ﺟﺪا ﺷﺪ و ﻧﺎﮔﻬﺎن آﻧﺘﻮاﻧﺖ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﻗﺮار اﺳﺖ ﺑﻼى ﮐﺮاﺳﻮس ﺳﺮ او و ﺳﺮﺑﺎزاﻧﺶ ﻧﺎزل ﺷﻮد.
٢٩
ﺿﺮﺑﻪى دوم در ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻣﻮاد ﻏﺬاﯾﻰ رﻣﻰﻫﺎ رو ﺑﻪ اﺗﻤﺎم ﺑﻮد، ﭘﺎرتﻫﺎ ﺟﻨﮓ و ﮔﺮﯾﺰ را آﻏﺎز ﮐﺮدﻧﺪ. ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻓﺮا رﺳﯿﺪ و آﻧﺘﻮاﻧﺖ ﺗﺮﺟﯿﺢ داد ﻣﺤﺎﺻﺮه
ﭘﺮاﺳﯿﺎ را ﺗﺮك ﮔﻮﯾﺪ، اﻣﺎ اﯾﻦ ﺑﺎر اﯾﻦ ﭘﺎرتﻫﺎ ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ او را راﺣﺖ ﻧﮕﺬاﺷﺘﻨﺪ. ﺳﭙﺎه رم از ﻃﺮﯾﻖ اروﻣﯿﻪ اﻣﺮوزى ﺑﻨﺎى ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ ﮔﺬاﺷﺖ
æ ﺑﺮاى آن ﮐﻪ ﺑﻼى ﮐﺮاﺳﻮس ﺑﺮ ﺳﺮ آن ﻫﺎ ﻧﯿﺎﯾﺪ، ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ از ﻣﻨﺎﻃﻖ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻧﻰ را اداﻣﻪ داد اﻣﺎ در ﺣﻮاﻟﻰ ﺗﺒﺮﯾﺰ اوﻟﯿﻦ ﺑﺮﺧﻮرد ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﭘﺎرﺗﻰ ﺑﻪ وﻗﻮع ﭘﯿﻮﺳﺖ.
آﻧﺘﻮاﻧﺖ ﻓﻼﺧﻦ اﻧﺪازان را ﮐﻪ از ﮔﻠﻮﻟﻪﻫﺎى ﺳﺮﺑﻰ اﺳﺘﻔﺎده ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ، ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺗﯿﺮ آﺧﺮ ﺧﻮد ﺑﻪ ﻣﯿﺪان آورد و ﺳﻮاران ﮔﻞ ﻧﯿﺰ از ﺟﺎﻧﺐ دﯾﮕﺮ ﺑﻪ دﻓﺎع از ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎ ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ و ﭘﺎرت ﻫﺎ را ﺑﻪ ﻋﻘﺐ راﻧﺪﻧﺪ. اﻣﺎ ﭘﺎرتﻫﺎ ۱۹ روز ﻣﺪاوم ﺑﺎ ﺷﯿﻮه ﺟﻨﮓ و ﮔﺮﯾﺰ رﻣﻰﻫﺎ را ﮐﺎﻣﻼ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﺮدﻧﺪ و در ﻧﺒﺮدى ﺑﺰرگ در ﺣﻮاﻟﻰ رود ارس ۸ ﻫﺰار رﻣﻰ دﯾﮕﺮ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ. ﻫﺰﯾﻤﺖ رﻣﻰﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻏﺮب، ﻓﺮﻫﺎد را ﺑﺮ آن داﺷﺖ رﻣﻰﻫﺎ را ﺑﻪ ﺣﺎل ﺧﻮد رﻫﺎ ﮐﻨﺪ اﻣﺎ »ﺳﺮﻣﺎ و ﮔﺮﺳﻨﮕﻰ« اﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﭘﺎرتﻫﺎ آﻣﺪه و ﺑﺎﻗﻰ ﻣﺎﻧﺪه ﺳﭙﺎه او را ﻧﯿﺰ از ﭘﺎى درآورد. ﻫﺰاران رﻣﻰ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ. اﯾﻦ ﻧﺒﺮدﻫﺎ در ۳۵ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺧﺎﺗﻤﻪ ﯾﺎﻓﺖ.
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﺒﺮدﻫﺎى دوم اﯾﺮان و رم -۱ آﻧﺘﻮﻧﻰ ﭼﻨﺪى ﺑﻌﺪ از ﺷﮑﺴﺖ از، اﮐﺘﺎوﯾﻮس، ﺳﺮدار دﯾﮕﺮ رﻣﻰ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﻰﺷﻮد اﻣﺎ ﺑﻰ ﺷﮏ ﺷﮑﺴﺖﻫﺎى او در اﯾﺮان و ارﻣﻨﺴﺘﺎن در اﯾﻦ
»اﻓﻮل ﻗﺪرت« ﺑﻰﺗﺄﺛﯿﺮ ﻧﺒﻮده و اﺑﻬﺖ اﯾﻦ ﺳﺮدار رﻣﻰ ﭘﺲ از ﺷﮑﺴﺖﻫﺎى ﺧﺮدﮐﻨﻨﺪه در ﺷﺮق ﻓﺮو رﯾﺨﺘﻪ اﺳﺖ. ﺷﮑﺴﺖ او در ۳۱ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد از اﮐﺘﺎوﯾﻮس ﺳﺒﺐ ﺧﻮدﮐﺸﻰ او وﮐﻠﻮﭘﺎﺗﺮا ﻣﻰﺷﻮد.
-۲ رم در ﻣﻰﯾﺎﺑﺪ در ﺷﺮق ﻗﺎدر ﻧﯿﺴﺖ از »ﺣﺪى« ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺑﺮود ﭼﺮا ﮐﻪ دوﻟﺘﻰ ﭘﺮﻗﺪرت ﻣﺎﻧﻊ دﺳﺖاﻧﺪازى »اﻣﭙﺮاﺗﻮرى« ﺑﻪ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ، ﭘﺎرس، ﭘﺎرت و اﯾﻼم اﺳﺖ. اﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ اﮐﺘﺎوﯾﻮس ﻧﯿﺰ ﮐﻪ اﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﻧﺎم اﮔﻮﺳﺘﻮس ﻣﻌﺮوف ﺷﺪه و ﻗﺪرﺗﻰ در ﺳﻄﺢ ﺳﺰار و ﺳﻮﻻ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﻣﺼﺎﻟﺤﻪ را ﮐﻪ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺗﺮﺟﯿﺢ دﻫﺪ. اﮔﻮﺳﺘﻮس در اﯾﻦ زﻣﺎن ﻗﺪرﺗﻰ ﺑﺴﯿﺎر زﯾﺎد داﺷﺖ و ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻮرﺧﺎن ﺗﻨﻬﺎ ارﺗﺶ ﺛﺎﺑﺖ او ۲۵ ﻟﮋﯾﻮن ۵ ﻫﺰار ﻧﻔﺮى ۱۲۵) ﻫﺰار ﻧﻔﺮ) ﺑﻮد. ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن رم در اﯾﻦ زﻣﺎن ﮐﻞ اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ، ﻓﺮاﻧﺴﻪ، ﺑﺨﺸﻰ از آﻟﻤﺎن،اﺗﺮﯾﺶ، ﺳﻮﺋﯿﺲ،ﮐﻞ اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ، ﮐﻞ ﺑﺎﻟﮑﺎن، ﯾﻮﻧﺎن، ﻏﺮب ﺗﺮﮐﯿﻪ، ﺳﻮرﯾﻪ و ﺷﺎﻣﺎت (اردن، ﻟﺒﻨﺎن، ﻓﻠﺴﻄﯿﻦ)، ﺷﻤﺎل ﻋﺮﺑﺴﺘﺎن، ﻣﺼﺮ و ﺷﻤﺎل آﻓﺮﯾﻘﺎ را در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺘﻨﺪ
æ ﺑﻰﺷﮏ اﮔﺮ دوﻟﺖ ﭘﺎرت ﻧﺒﻮد آنﻫﺎ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺑﻠﻌﯿﺪن ﺧﺎك اﯾﺮان، ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ، اﯾﻼم، آﺗﺮوﭘﺎﺗﻦ (آذرﺑﺎﯾﺠﺎن) و ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﻣﻰاﻓﺘﺎدﻧﺪ. ﺷﮑﺴﺖ ﭘﯿﺎﭘﻰ دو ﺳﺮدار رﻣﻰ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ۲۰ ﺳﺎل (ﮐﺮاﺳﻮس ۵۳ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد و آﻧﺘﻮاﻧﺖ ۳۴ ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد) اﺷﺘﻬﺎى رم را ﺑﺮاى ﭘﯿﺸﺮوى ﺑﻪ ﺳﻮى ﺷﺮق ﺳﺮد ﮐﺮد.
-۳ روش رزﻣﻰ ﭘﺎرتﻫﺎ (ﺟﻨﮓ و ﮔﺮﯾﺰ ﺳﻮاران)، رﻣﻰﻫﺎ را ﺑﻪ وﺣﺸﺖ اﻧﺪاﺧﺖ و آنﻫﺎ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻓﮑﺮ اﻓﺘﺎدﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻰﺗﻮان ﺑﺮاى اﯾﻦ ﻧﻮع ﻣﺒﺎرزه ﭼﺎرهاﻧﺪﯾﺸﻰ ﮐﺮد.
ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺗﺮاژان و اﯾﺮان از ﺣﺪود ﺳﺎل ﻫﺎى ۲۰ ﻣﯿﻼدى ﺑﻪ ﺑﻌﺪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم ﻣﺠﺪدا رو ﺑﻪ ﺗﺮﻗﻰ ﺑﻮد ﺣﺎل آن ﮐﻪ اﯾﺮان دوران ﭘﺎرت ﻣﺮﺗﺐ ﺿﻌﯿﻒﺗﺮ ﻣﻰﺷﺪ.
ﭘﺎدﺷﺎﻫﺎن اﺷﮑﺎﻧﻰ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺟﺎى ﺧﻮد ﺧﻮد را ﺑﻪ ﻧﻔﺮات ﺑﻌﺪى ﻣﻰدادﻧﺪ و اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﭘﺎرت دﯾﮕﺮ ﻗﺪرت ۱ ﻗﺮن ﻗﺒﻞ ﺧﻮد را ﻧﺪاﺷﺖ.
در اﯾﻦ ﻣﯿﺎن اﻣﺎ در رم ﭘﺲ از ﻣﺮگ ﻧﺮوا، ﺣﺎﮐﻢ ﺑﺰرگ رﻣﻰ، ﺗﺮاژان ﯾﮏ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺟﻨﮓ دﯾﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﻗﺼﺪ داﺷﺖ ﻣﺮزﻫﺎى ﺷﺮﻗﻰ رم را وﺳﻌﺖ دﻫﺪوﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻬﺖ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ دﺧﺎﻟﺖ اﯾﺮان در اﻣﻮرارﻣﻨﺴﺘﺎن در ۱۱۴ ﻣﯿﻼدى ﺑﺎ ﻟﮋﯾﻮﻧﺮﻫﺎى ورزﯾﺪه اروﭘﺎﯾﻰ ﺧﻮدﻋﺎزم ﺳﻮرﯾﻪ ﺷﺪ. ﺧﺴﺮو، ﺷﺎه اﺷﮑﺎﻧﻰ، ﮐﻪ دراﯾﻦ زﻣﺎن ﻋﻼﻗﻪ ﭼﻨﺪاﻧﻰ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ اﻣﭙﺮاﺗﻮر رم ﻧﺪاﺷﺖ اﺑﺘﺪا ﺳﻌﻰ ﮐﺮد ﺑﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎدن ﭘﯿﺸﮑﺶ و ﻫﺪاﯾﺎ ﻣﺎﻧﻊ ورود ﺗﺮاژان ﺑﻪ ﺷﺮق ﺷﻮد اﻣﺎ ﺗﺮاژان ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﺪرت ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺧﻮد ﻣﻐﺮور ﺑﻮد ﻫﺪاﯾﺎى اﯾﺮان را رد ﮐﺮد و ﺑﻪ ﺳﻔﯿﺮ اﯾﺮان ﭘﺎﺳﺦ داد ﮐﻪ در ﺳﻮرﯾﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺷﻤﺎ اﻋﻼم ﻣﻰﮐﻨﻢ. او ﺣﺘﺎ ﺷﺎﻫﺰاده ارﻣﻨﺴﺘﺎن را ﮐﻪ ﺑﺮاى اﻋﻼم آﻣﺎدﮔﻰ ﮐﺸﻮرش در ﺗﺒﻌﯿﺖ از رم ﺑﻪ ﭘﯿﺶ او آﻣﺪه ﺑﻮد
٣٠
ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﺎﻧﺪ. ﺗﺮاژان ﭘﺲ ازﺗﺴﺨﯿﺮ ﮐﺎﻣﻞ ارﻣﻨﺴﺘﺎن در ﺳﺎل ۱۱۵، اﻧﻄﺎﮐﯿﻪ را ﮔﺮﻓﺖ و ﻋﺎزم ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺷﺪ و در ۱۱۶ ﺷﻬﺮآﺑﺎد ﻫﺎﺗﺮا در ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ را ﮔﺮﻓﺖ.
در اﯾﻦ زﻣﺎن ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ از اﯾﺮان ﻫﯿﭻ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﺮاى ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن ﻣﺪاﻓﻊ ﺷﻬﺮﻫﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪ و در ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﺮاژان در ﮐﻠﯿﻪى ﻧﺒﺮدﻫﺎ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ. وى ﭘﺲ از ﺑﻪ آب اﻧﺪاﺧﺘﻦ ﮐﺸﺘﻰﻫﺎى ﺟﻨﮕﻰ در ﻫﻤﺎن ﺳﺎل از ﻓﺮات ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﻨﻮب رﻓﺖ و ﺑﺎﺑﻞ را ﮔﺮﻓﺖ.
ﺗﺮاژان ﭘﺲ از ﺗﺼﺮف و ﺳﻠﻮﮐﯿﻪ ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺳﻮاﺣﻞ ﺷﻤﺎﻟﻰ ﺧﻠﯿﺞ ﻓﺎرس ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ ﺗﺎﮐﻨﻮن ﭘﺎى ﻫﯿﭻ رﻣﻰ ﻧﺮﺳﯿﺪه ﺑﻮد. اﺳﺘﺮاﺗﮋى ﻧﺒﺮد ﻓﺮﺳﺎﯾﺸﻰ ﺧﺴﺮو در اﯾﻦ زﻣﺎن ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻰ ﻣﻰداﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى ﺟﻨﮓ آزﻣﻮده رﻣﻰ ﻓﺎﯾﺪهاى ﻧﺪارد ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﻣﺼﻤﻢ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺗﺤﺮﯾﮏ
ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻣﺘﺼﺮﻓﻪ ﺟﻨﮓ ﻃﻮﻻﻧﻰ و ﻓﺮﺳﺎﯾﺸﻰ را ﻋﻠﯿﻪ ﺳﺮدار رﻣﻰ ﺑﻪ راه اﻧﺪازد.
ﺗﺮاژان ﮐﻪ اﻧﺘﻈﺎر ﻣﻘﺎوﻣﺖ از ﺳﻮى ﻣﻨﺎﻃﻖ اﺷﻐﺎل ﺷﺪه را ﻧﺪاﺷﺖ ﻧﺎﮔﻬﺎن در ﺟﻨﻮب ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ اﺣﺴﺎس ﺧﻄﺮ ﮐﺮد ﭼﺮا ﮐﻪ ارﺗﺶ او از ﺳﻮرﯾﻪ ﺗﻐﺬﯾﻪ ﻣﻰﺷﺪ و ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﺴﯿﺎر ﻃﻮﻻﻧﻰ او ﺑﺎ ﺳﻮرﯾﻪ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻒ اﺳﺎﺳﻰ او در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺑﺎ ﺷﻮرﺷﯿﺎن ﮐﻪ اﮐﻨﻮن ﮐﻠﯿﻪ ﻓﺘﻮﺣﺎت او را ﺑﻪ ﺧﻄﺮ اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺗﺮاژان ﺑﺎ ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ داﺧﻞ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺳﻌﻰ ﮐﺮد ﺗﺎ ﺷﻮرش ﻫﺎ را ﺳﺮﮐﻮب ﮐﻨﺪ اﻣﺎ ﺷﻬﺮ ﻫﺎﺗﺮا (ﯾﺎ اﻟﺨﻀﺮ) آن ﻗﺪر ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﮐﺮد ﺗﺎ ﺳﺮدار رﻣﻰ ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ ﺷﺪ.
در ۱۱۷ ﻣﯿﻼدى ﺧﺴﺮو از ﺟﻨﻮب ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ را ﺷﺮوع ﮐﺮد و ﭘﺲ از ﺗﺼﺮف ﺗﯿﺴﻔﻮن ﻗﺼﺪ ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ﺗﺮاژان را ﮐﺮد.
او ﻣﻰداﻧﺴﺖ ﮐﻪ ۳ ﺳﺎل ﻧﺒﺮد ﻣﺪاوم در ﺳﺮزﻣﯿﻦﻫﺎى ﺷﺮﻗﻰ ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى رﻣﻰ را ﺧﺴﺘﻪ ﮐﺮده و اﮐﻨﻮن ﺷﮑﺴﺖ دادن آنﻫﺎ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ. اﻣﺎ در رم اﺗﻔﺎﻗﺎت ﺟﺪﯾﺪى در ﺧﺎل رخ دادن ﺑﻮد. ﻣﺮگ ﺗﺮاژان ﺳﺒﺐ روى ﮐﺎر آﻣﺪنﻫﺎ درﯾﺎن ﺷﺪ و وى ﻧﯿﺰ ﺻﻼح را در ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪن ﻧﯿﺮوﻫﺎى رﻣﻰ ﺑﻪ ﻏﺮب ﻓﺮات دﯾﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ رﻣﻰﻫﺎ ﻣﺠﺪدا در ﺷﺮق ﺑﻪ ﺳﻮرﯾﻪ ﺑﺎزﮔﺸﺘﻨﺪ و ﺗﻨﻬﺎ در ﺷﻤﺎل ارﻣﻨﺴﺘﺎن و آدﯾﺎﺑﻦ در اﺧﺘﯿﺎر آنﻫﺎ ﻣﺎﻧﺪ (ﺳﺎل .(۱۲۲
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺗﺮاژان ﻧﺮوا و ﺗﺮاژان رم را ﺑﻪ »ﺣﺪاﮐﺜﺮ« رﺳﺎﻧﺪه ﺑﻮدﻧﺪ اﻣﺎ رم ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮاى ﺗﺼﺮف دﻧﯿﺎى ﻣﺘﻤﺪن ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﺮق ﻣﻰرﻓﺖ و اﯾﺮان ﻫﻨﻮز ﺑﺮاى او
ﺳﺪى ﺑﻮد. رم در اﯾﻦ زﻣﺎن ۳۰ ﻟﮋﯾﻮن ﻋﻈﯿﻢ را ﺑﺎ ﺣﺪود ۱۸۰ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز و ۲۰ ﻫﺰار ﺳﻮار در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺖ ﮐﻪ ﻗﺪرت ﻫﺮ ﮐﺪام از آن ﻫﺎ ﺑﺮاﺑﺮ ﺳﻪ ﺟﻨﮕﺠﻮ ﺑﻮد. اﯾﻦ در ﺣﺎﻟﻰ اﺳﺖ ﮐﻪ رﻣﻰﻫﺎ در ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻣﺤﻠﻰ ﻧﯿﺮوى ﺟﺪﯾﺪ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﻰﮔﺮﻓﺘﻨﺪ. در ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺮاﯾﻄﻰ ﻓﺘﺢ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺗﻮﺳﻂ ﺗﺮاژان ﻋﺠﯿﺐ ﻧﺒﻮد اﻣﺎ ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ رﻣﻰﻫﺎ ﺑﺎر دﯾﮕﺮ ﺧﻄﺮ اﺷﻐﺎل اﯾﺮان ﺗﻮﺳﻂ رم را ﻣﻨﺘﻘﻰ ﮐﺮد اﮔﺮ ﭼﻪ ﺳﺒﺐ ﺗﺼﺮف ﮐﺸﻮرﻫﺎى ﺷﻤﺎل ﻏﺮب اﯾﺮان ﺗﻮﺳﻂ ارﺗﺶ رم ﺷﺪ.
ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ رم در اﯾﻦ زﻣﺎن ﺗﻮاﻧﺴﺖ (ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻣﻮﻗﺖ) ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺟﻨﻮب ﺑﯿﻦ اﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ. اﯾﺮان و رم در زﻣﺎن ﺳﺎﺳﺎﻧﯿﺎن اوﻟﯿﻦ ﺟﻨﮓ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺳﺎﺳﺎﻧﻰ ﺑﺎ رﻣﻰﻫﺎ
ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ذﮐﺮ ﺷﺪ اداﻣﻪ ﺿﻌﻒ دوﻟﺖ ﭘﺎرتﻫﺎ ﻣﺼﺎدف ﺷﺪه ﺑﻮد ﺑﺎ اوج ﻗﺪرت اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم و ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻰرﺳﯿﺪ رﻣﻰﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﻋﻼﻗﻪاى ﺑﻪ ﻫﺠﻮم ﺑﻪ ﺷﺮق ﻧﺪارﻧﺪ ﮔﻮ اﯾﻦ ﮐﻪ از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ ﺧﯿﺎﻟﺸﺎن از ﭘﺎرﺗﻰﻫﺎ راﺣﺖ ﺑﻮد ﭼﺮا ﮐﻪ اﯾﻦ اواﺧﺮ آن ﻫﺎ در ﭼﻨﺪ ﻧﺒﺮد ﻣﻨﻄﻘﻪاى اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ را ﺷﮑﺴﺖ داده ﺑﻮدﻧﺪ.
٣١
اﻣﺎ اﺗﻔﺎﻗﺎﺗﻰ ﺟﺪﯾﺪ اﯾﻦ ﺗﻮازن را ﺑﺮﻫﻢ زد. در ۲۲۶ ﻣﯿﻼدى، اردﺷﯿﺮ، ﭘﺎدﺷﺎه ﭘﺎرس، اردوان را در ﺳﻪ ﺟﻨﮓ ﻣﺘﻮاﻟﻰ ﺷﮑﺴﺖ داد و ﺳﻠﺴﻠﻪ اﺷﮑﺎﻧﻰ را از اﯾﺮان ﺣﺬف ﮐﺮد. اردﺷﯿﺮ در ﺳﺎل ۲۲۶ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﺑﺰرگ ﮐﺮد آورد و ﭘﺲ از اﻧﻘﯿﺎد ﮐﺎﻣﻞ ﻧﻘﺎط ﻣﺨﺘﻠﻒ اﯾﺮان و ﺗﻮﺳﻌﻪ ﻣﺮزﻫﺎى ﺷﺮﻗﻰ در ۲۲۸ از ﻓﺮات ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺷﮑﺴﺖﻫﺎى اﺧﯿﺮ اﯾﺮاﻧﯿﺎن را ﺗﻼﻓﻰ ﮐﻨﺪ و در ﺿﻤﻦ رﻣﻰﻫﺎ را از آﺳﯿﺎى ﻏﺮﺑﻰ ﺑﯿﺮون ﮐﻨﺪ.
ﻗﯿﺼﺮ رم در اﯾﻦ زﻣﺎن ﺟﻮاﻧﻰ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺳﻮروس ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻞ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ اردﺷﯿﺮ ﻧﺒﻮد ﭼﺮا ﮐﻪ ﻣﻰداﻧﺴﺖ ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ﺳﭙﺎه ﮔﺮدآورى ﺷﺪه اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ، ﻻاﻗﻞ ۱ ﺳﺎل زﻣﺎن ﻣﻰﺑﺮد و ﭘﺎدﮔﺎن ﺳﻮرﯾﻪ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﻰ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﻣﺮدان اردﺷﯿﺮ ﻧﺒﻮدﻧﺪ.
وى اﺑﺘﺪا ﻧﺎﻣﻪاى ﺑﻪ اردﺷﯿﺮ ﻧﻮﺷﺖ و از او ﺧﻮاﺳﺖ ﺗﺎ از ﻗﺪرت ﻋﻈﯿﻢ ﻧﻈﺎﻣﻰ رم ﮐﻪ ﺿﺮب ﺷﺴﺖ آن را ﻗﺒﻼ ﺗﺮاژان ﺑﻪ ﻣﻠﻞ ﺷﺮق ﻧﺸﺎن داده ﺑﺮﺣﺬر ﺑﺎﺷﺪ اﻣﺎ اردﺷﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ اﻣﭙﺮاﺗﻮر را ﺑﺎ اﻋﺰام ۴۰۰ ﺳﻔﯿﺮ ﺑﺎ ﭘﯿﺎمﻫﺎى ﺗﻨﺪ ﺑﺮاى ﺳﻮروس داد. ﻗﯿﺼﺮ ﻧﯿﺰ دﺳﺘﻮر ﺑﺎزداﺷﺖ اﯾﻦ اﻓﺮاد را داده و آﻣﺎده ﺟﻨﮓ ﺷﺪ.
در ۲۳۱ ﻣﯿﻼدى ﺳﻮروس ﻧﯿﺮوى ﺑﺰرﮔﻰ را در اﻧﻄﺎﮐﯿﻪ ﻓﺮاﻫﻢ آورد وﻟﻰ ﺑﺰرﮔﺘﺮﯾﻦ اﺷﺘﺒﺎه ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺧﻮد را ﻣﺮﺗﮑﺐ ﺷﺪ.
ﺳﭙﺎه وى ﮔﻮﯾﺎ ﻣﺘﺠﺎوز از ۱۰۰ ﻫﺰار ﻧﯿﺮوى ﺟﻨﮕﻰ ﺑﻮده و ﻗﺎدر ﺑﻮد از ﻋﻬﺪه ﺳﭙﺎه اردﺷﯿﺮ ﺑﺮآﯾﺪ اﻣﺎ ﺳﻮروس ﺑﻪ اﺷﺘﺒﺎه ﺳﭙﺎه ﺧﻮد را ﺳﻪ دﺳﺘﻪ ﮐﺮده: ﯾﮏ دﺳﺘﻪ را ﺑﻪ ﺷﻤﺎل ﺑﺮاى ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ آﺗﺮوﭘﺎﺗﻦ (آذرﺑﺎﯾﺠﺎن) و ﻣﺎد ﻓﺮﺳﺘﺎد و ﯾﮏ ﺑﺨﺶ را ﻧﯿﺰ ﻣﺄﻣﻮر ﻓﺘﺢ ﺟﻨﻮب اﯾﺮان ﮐﺮد و ﺧﻮد ﺑﻪ ﻗﻠﺐ اﯾﺮان و ﭘﺎرس ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮد.
اردﺷﯿﺮ از اﯾﻦ اﺷﺘﺒﺎه ﻧﻬﺎﯾﺖ اﺳﺘﻔﺎده را ﮐﺮده و ﺑﻪ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﺷﻤﺎﻟﻰ دﺳﺘﻮر داد ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻨﮓ و ﮔﺮﯾﺰ ﺳﭙﺎه رم را ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪ و ﺧﻮد ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺳﭙﺎه ﺟﻨﻮﺑﻰ رﻣﻰ ﮐﻪ در ﺣﻮاﻟﻰ ﺷﻮش ﺑﻮد آنﻫﺎ را ﮐﺎﻣﻼ از ﺑﯿﻦ ﺑﺮد. ﺗﻀﻌﯿﻒ ﺳﭙﺎه ﺷﻤﺎﻟﻰ و ﻧﺎﺑﻮدى ﺳﭙﺎه ﺟﻨﻮﺑﻰ، ﺳﻮروس را درﻣﻮاﺟﻬﻪ ﺑﺎ ﺷﺎه اﯾﺮان ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬاﺷﺖ و در ﻧﺘﯿﺠﻪ وى وﺣﺸﺖزده ﺑﻪ داﺧﻞ ﺳﻮرﯾﻪ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﺴﺖ.
اﮔﺮ ﭼﻪ اردﺷﯿﺮ در اﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮدن ﺳﺎﺧﻠﻮى رﻣﻰدر ﺳﻮرﯾﻪ و اﻧﻄﺎﮐﯿﻪ و ﺧﺎرج ﮐﺮدن ﮐﺎﻣﻞ رﻣﻰﻫﺎ از آﺳﯿﺎى ﻏﺮﺑﻰ ﺑﻮد اﻣﺎ ﺗﺮﺟﯿﺢ داد ﺑﻪ ﺧﻠﻊ ﯾﺪ رم از ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ و ارﻣﻨﺴﺘﺎن ﻗﻨﺎﻋﺖ ﮐﻨﺪ و ﺧﻮد را درﮔﯿﺮ ﺑﺰرگﺗﺮ ﻧﮑﻨﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ دژ ﻧﺼﯿﺒﯿﻦ و ﺣﺮان را در ﺗﺼﺮف ﻧﮕﺎه داﺷﺖ و ﺑﺎ ﻗﯿﺼﺮ ﺻﻠﺢ ﮐﺮد.
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﺒﺮد اﯾﻦ ﭘﯿﺮوزى ﭘﺲ از ۲۵۰ ﺳﺎل ﻣﺠﺪدا رخ داد. (اﮔﺮ ﭼﻪ اﯾﺮان در ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﻓﺮﻋﻰ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﺷﮑﺴﺖ رﻣﻰﻫﺎ ﺷﺪه ﺑﻮد) و ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ
زﻣﺎن ﻧﯿﺰ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮد ﻣﻮاﺿﻊ رﻣﻰﻫﺎ را در ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﺿﻌﯿﻒ ﮐﺮد و اﯾﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى را در اوج ﻗﺪرت ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ ﭘﺬﯾﺮش ﯾﮏ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ دﯾﮕﺮ در ﻣﺮزﻫﺎى ﺷﺮﻗﻰ ﺧﻮد ﮐﺮد.
اﯾﻦ ﺟﻨﮓ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺳﺒﺐ ﻣﻄﺮح ﺷﺪن دوﻟﺖ ﺳﺎﺳﺎﻧﻰ در ﺳﻄﺢ ﺟﻬﺎن ﺷﺪ. واﻟﺮﯾﻮس و اﯾﺮان زﻣﺎن ﻣﻨﺎﺳﺐ
در ۲۴۱ ﻣﯿﻼدى ﺷﺎﻫﭙﻮر اول در اﯾﺮان ﺑﻪ ﻗﺪرت رﺳﯿﺪ و ﭘﺲ از آن ﮐﻪ از ﺳﺎﻣﺎن اوﺿﺎع داﺧﻠﻰ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﺪ در ﻫﻤﺎن ﺳﺎل ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺒﯿﻦ (در ﻧﺰدﯾﮑﻰ ﻣﻮﺻﻞ اﻣﺮوزى) و از آن ﺟﺎ ﺑﻪ اﻧﻄﺎﮐﯿﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮد اﻣﺎ ﮔﻮردﯾﻦ، اﻣﭙﺮاﺗﻮر رم، ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﺑﺰرگ وى را ﺷﮑﺴﺖ داد ﻧﻮ ﭘﺲ از ﺷﮑﺴﺖ دادن ﺷﺎﻫﭙﻮر او را ﺑﻪ دﺟﻠﻪ ﻋﻘﺐ راﻧﺪ و ﺗﯿﺴﻔﻮن را ﻣﺤﺎﺻﺮه ﮐﺮد. اﻣﺎ اﯾﻦ ﭘﯿﺮوزى دوام ﻧﯿﺎﻓﺖ ﭼﺮا ﮐﻪ در رم اﻓﺴﺮى ﮐﻪ از ﻧﮋاد ﻋﺮب ﺑﻮد ﮔﻮردﯾﻦ را ﮐﺸﺖ و ﭼﻮن اﻋﺘﻘﺎدى ﺑﻪ ﺟﻨﮓ در ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﻧﺪاﺷﺖ اﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ و ارﻣﻨﺴﺘﺎن را ﺑﻪ اﯾﺮان واﮔﺬار ﮐﺮد. اﻣﺎ ﺧﻮد وى ﻧﯿﺰ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ و دﺳﯿﻮس ﺗﺎﻣﺮ ﺟﺎى وى را ﮔﺮﻓﺖ.وى ﻧﯿﺰ در ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ژرﻣﻦﻫﺎ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ و ﭘﺲ از وى ﺳﻪ اﻣﭙﺮاﺗﻮر ﺑﻪ ﻃﻮر ﻫﻢ زﻣﺎن ﺑﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ در رم ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ ﮐﻪ دو ﻧﻔﺮ اول ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪه و ﺗﻨﻬﺎ واﻟﺮﯾﻦ ﻣﺎﻧﺪ.
٣٢
در ۲۵۸ ﻣﯿﻼدى ﺷﺎﻫﭙﻮر زﻣﺎن را ﺑﺮاى ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ ارﺗﺶ رم ﻣﻨﺎﺳﺐ دﯾﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ در ﺷﻤﺎل اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻣﺬﮐﻮر ﺑﻪ ﺷﺪت درﮔﯿﺮ ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ژرﻣﻦﻫﺎ ﺑﻮد. در ﻣﺮﮐﺰ ﻧﯿﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮات ﻣﺪاوم اﻣﭙﺮاﺗﻮران ﻗﺪرت رم را ﺿﻌﯿﻒ ﮐﺮده ﺑﻮد. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﺷﺎﻫﭙﻮر ﺑﺎ ﮔﺬر از ﻓﺮات، اﻧﻄﺎﮐﯿﻪ را ﺗﺼﺮف ﮐﺮد و آﻣﺎده ﻧﺒﺮد ﺑﺎ واﻟﺮﯾﻦ ﺷﺪ. اﻣﭙﺮاﺗﻮر رم ﺑﺎ ﺗﺠﻬﯿﺰ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﻋﻈﯿﻢ از ﺟﻨﻮب اروﭘﺎ ﻋﺎزم اﻧﻄﺎﮐﯿﻪ ﺷﺪه و در ۲۵۹ ﺷﻬﺮ را از اﯾﺮان ﺑﺎز ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺖ و ﻋﻘﺐﻧﺸﯿﻨﻰ زود ﻫﻨﮕﺎم اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ او را ﺑﻪ ﻃﻤﻊ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ اﻧﺪاﺧﺖ اﻣﺎ ﺳﭙﺎه اﯾﺮان ارﺗﺶ او را ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ارﺗﺶ ﮐﺮاﺳﻮس ﻣﺤﺎﺻﺮه ﮐﺮده و ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻰ ﻣﺸﺎﺑﻪ ﺑﺮاﯾﺶ اﯾﺠﺎد ﮐﺮدﻧﺪ. در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﮐﻪ در ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﻬﺮ ادﺳﺎ روى داد دهﻫﺎ ﻫﺰار رﻣﻰ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ و ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻼش ﮐﺮدﻧﺪ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ از ﻣﺤﺎﺻﺮه ﺧﻼص ﺷﻮﻧﺪ. واﻟﺮﯾﻦ ﭘﺲ از ﺗﺴﻠﯿﻢ، ﺑﻪ اﺳﺎرت ﺷﺎﻫﭙﻮر درآﻣﺪ و ﺗﺎ ﺳﺎلﻫﺎ ﺗﺤﺖ ﺧﺪﻣﺖ ﺷﺎﻫﭙﻮر ﺑﻮد ﭼﺮا ﮐﻪ ﺷﺎه اﯾﺮان از او ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺧﺪﻣﺘﮑﺎر اﺳﺘﻔﺎده ﮐﺮد.
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺟﻨﮓ اﯾﻦ ﺟﻨﮓ آﺛﺎر ﺑﺴﯿﺎر ﻣﻬﻤﻰ داﺷﺖ. اﺑﺘﺪا آن ﮐﻪ اﻣﭙﺮاﺗﻮر رم ﺑﻪ ﻃﻮر ﺧﻔﺖ ﺑﺎرى ﺑﻪ اﺳﺎرت ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ و اﯾﻦ ﺳﺒﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﺟﻬﺎن ﻣﺘﻤﺪن آن
روز ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻗﺪرت ﺳﺎﺳﺎﻧﯿﺎن ﺷﺪ. دوم آن ﮐﻪ اﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺳﭙﺎه رم ﺳﺒﺐ ﺳﻘﻮط آﺳﯿﺎى ﻏﺮﺑﻰ ﺑﻪ دﺳﺖ ﺳﭙﺎه اﯾﺮان ﺷﺪ. ﺷﺎﻫﭙﻮر در ۲۶۰ ﻣﯿﻼدى آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ را ﻧﯿﺰ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﮐﺮد و ﭼﻨﺎن ﭼﻪ ﻣﻮرﺧﺎن ﻧﻮﺷﺘﻪاﻧﺪ ﺗﺎ ﺳﺎلﻫﺎ در آﺳﯿﺎى ﻏﺮﺑﻰ و آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ ﺑﺪون ﻣﺰاﺣﻢ ﺟﺪى ﺑﻪ ﺗﺎﺧﺖ و ﺗﺎز ﺳﺮﮔﺮم ﺑﻮد. ﺣﺎل آﻧﮑﻪ رﻣﻰﻫﺎ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺿﻌﯿﻒ داﺧﻠﻰ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﺑﯿﺮون ﮐﺮدن او از ﻣﺮزﻫﺎى ﺷﺮﻗﻰ ﺧﻮد ﻧﺒﻮدﻧﺪ. ﺷﮑﺴﺖ واﻟﺮﯾﻦ و اﺳﺎرت او در ﺟﻨﻮب اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺳﺒﺐ ﺿﻌﻒ ﻗﺪرت ﺳﯿﺎﺳﻰ رم در ﺳﺎﯾﺮ ﻧﻘﺎط اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺷﺪ ﺑﻪ ﻃﻮرى ﮐﻪ آﻻﻣﻦﻫﺎ از آﻟﭗ ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﺑﻪ اﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮدﻧﺪ و ﮔﻮتﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﻋﺒﻮر از داﻧﻮب ﯾﻮﻧﺎن را ﺗﺴﺨﯿﺮ ﮐﺮدﻧﺪ.
ﺗﻨﻬﺎ اﺷﺘﺒﺎه ﺑﺰرگ ﺷﺎﻫﭙﻮر ﻧﺒﺮدى ﺑﻰدﻟﯿﻞ ﺑﺎ اﻣﯿﺮ ﻋﺮب، ادﻧﯿﺎت ﺑﻮد، در اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﻓﺮﺳﺎﯾﺸﻰ ﺳﻮاران ﻋﺮب ﺿﺮﺑﺎت ﺟﺪى ﺑﻪ ارﺗﺶ اﯾﺮان وارد ﮐﺮده و ﺳﺒﺐ ﺗﻀﻌﯿﻒ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ اﯾﺮان در ﺳﻮرﯾﻪ ﺷﺪﻧﺪ اﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎل ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻰرﺳﯿﺪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم از دوران ﻗﺪرت ﺧﻮد ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﭼﺮا ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺎدﮔﻰ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﺻﺪﻫﺎ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ از ﻣﺮز ﺷﺮﻗﻰ ﺧﻮد داد.
درﺑﺎره ﺟﻨﮓﻫﺎى اﯾﺮان و رم ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ اﯾﻦ ﺳﺆال ﺑﺮاى ﺧﻮاﻧﻨﺪﮔﺎن ﭘﯿﺶ آﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﺮا ﻧﺒﺮدﻫﺎى رم و اﯾﺮان از اﯾﻦ درﺟﻪ اﻫﻤﯿﺖ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮده ﮐﻪ ﺑﺨﺶ ﺑﺰرﮔﻰ از
۱۰۰ ﺟﻨﮓ را ﺑﻪ ﺧﻮد اﺧﺘﺼﺎص داده اﺳﺖ. ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺟﻨﮓﻫﺎى اﯾﺮان و رم ۷۰۰ ﺳﺎل ﺑﻪ ﻃﻮل اﻧﺠﺎﻣﯿﺪ و در دﻧﯿﺎى ﻣﺘﻤﺪن آن زﻣﺎن از اﻫﻤﯿﺖ ﺑﺴﯿﺎر زﯾﺎدى ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮد ﭼﺮا ﮐﻪ اﮔﺮ رم ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻣﺸﺎﺑﻪ ﻓﺘﻮﺣﺎت ﻗﻄﻌﻰ در ﻣﺮﮐﺰ و ﺷﻤﺎل ﻏﺮب اروﭘﺎ در ﺑﯿﻦاﻟﻨﻬﺮﯾﻦ و ﻓﻼت اﯾﺮان دﺳﺖ ﯾﺎﺑﺪ »ﺷﺮق« را ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻏﺮب در اﺧﺘﯿﺎر ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ و ﺑﺮاى ارﺗﺶ رم ﮔﺬر از ﺳﻨﺪ و ﭘﻨﺠﺎب ﻧﯿﺰ ﮐﺎر ﻣﺸﮑﻠﻰ ﻧﺒﻮد ﭼﺮا ﮐﻪ ﻫﻨﺪىﻫﺎ از روﺣﯿﻪ ﺟﻨﮕﺎورى ﺑﺮﺧﻮردار ﻧﺒﻮدﻧﺪ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﻣﺎوراءاﻟﻨﻬﺮ و ﺷﺒﻪ ﻗﺎره ﻫﻨﺪ ﻫﻢ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺟﺰو اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺴﯿﺎر ﻋﻈﯿﻢ رم ﺷﻮد. اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ در ﺗﺎرﯾﺦ دﻧﯿﺎ ﻧﻈﯿﺮ ﻧﺪاﺷﺖ.
اﯾﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺎ ﺑﺮﺧﻮردارى از ۲۰۰ ﻫﺰار ﺳﺮﺑﺎز ﺣﺮﻓﻪاى و ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻘﺪار ﻧﯿﺮوى ﻣﺤﻠﻰ، وﺟﻮد ۹۶ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎن، ﺳﻨﺎ و ﺛﺮوت ﻓﺮاوان ﻗﺎدر ﺑﻪ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻫﺮ ﻧﻘﻄﻪ ﺣﺎﺻﻠﺨﯿﺰ دﻧﯿﺎى آن زﻣﺎن ﺑﻮد ﭼﻨﺎن ﮐﻪ ﺷﻤﺎل آﻓﺮﯾﻘﺎ، ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ، آﺳﯿﺎى ﺻﻐﯿﺮ، ﺑﺎﻟﮑﺎن، اروﭘﺎى ﻏﺮﺑﻰ، اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ و ﭘﺮﺗﻐﺎل و ﮐﻠﯿﻪ ﺟﺰاﯾﺮ و ﺳﻮاﺣﻞ ﻣﻬﻢ آن زﻣﺎن را در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺖ.
در ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺮاﯾﻄﻰ ﺗﻨﻬﺎ ژرﻣﻦﻫﺎ در ﺷﻤﺎل و اﯾﺮاﻧﻰﻫﺎ در ﺷﺮق در ﺑﺮاﺑﺮ ﺗﻮﺳﻌﻪ اﯾﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﻣﻰﮐﺮدﻧﺪ، ﮐﻪ ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﮔﺮوه اول ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﻋﺪم وﺟﻮد ﺳﺎزﻣﺎن ﺟﺪى ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﮔﺴﺘﺮده ﺑﺎﺷﺪ اﻣﺎ ﻧﺒﺮدﻫﺎى ﺷﺮق ﺟﺪى و ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪه ﺑﻮد.
ﺷﺎﻫﭙﻮر اول ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ و ﻧﯿﺮوى رزم ﺑﻪ ﻣﻘﺪار ﮐﺎﻓﻰ ﻧﺪاﺷﺖ در ﻏﯿﺮ اﯾﻦ ﺻﻮرت ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﻧﻔﻮذ ﺑﻪ داﺧﻞ ﻣﺼﺮ و ﺑﺎﻟﮑﺎن اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم را ﺑﻪ زﺣﻤﺖ ﺑﯿﻨﺪازد اﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺗﻘﺪﯾﺮ اﯾﺮان ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ از اﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﺪ و رم دوﺑﺎره ﻗﻮى ﺷﺪ.
٣٣
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎل ﻧﺒﺮدﻫﺎى اﯾﺮان و رم را ﻣﻰﺗﻮان ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ وﻗﺎﯾﻊ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻗﺮن دوم ﻗﺒﻞ از ﻣﯿﻼد ﺗﺎ ﻗﺮن ﺷﺸﻢ ﻣﯿﻼدى داﻧﺴﺖ و ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮان ﺗﺪاوم ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺒﺮدﻫﺎ را از دﻻﯾﻞ ﻓﺮﺳﺎﯾﺶ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم و ﻧﺎﺗﻮاﻧﻰ آن در ﺳﺮﮐﻮب اﻗﻮام ﺷﻤﺎﻟﻰ و ﻫﻮنﻫﺎ داﻧﺴﺖ. اﻟﺒﺘﻪ اﯾﻦ ﻧﺒﺮدﻫﺎ ﺑﺮاى اﯾﻦ ﻧﯿﺰ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻬﺘﺮى ﻧﺪاﺷﺖ ﭼﺮا ﮐﻪ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎﻫﻰ ﭘﺎرت و ﺳﺎﺳﺎﻧﻰ را ﻣﺒﺪل ﺑﻪ دوﻟﺖﻫﺎى ﻧﻈﺎﻣﻰ ﮐﺮده ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﻟﮋﯾﻮن ﻫﺎى رﻣﻰ ﺑﻮدﻧﺪ.
ورود آﺗﯿﻼ ﺑﻪ اروﭘﺎ ﻧﺒﺮد اورﻟﺌﺎن (ﺷﺎﻟﻮن)
از ﻗﺮن ﭼﻬﺎرم ﻣﯿﻼدى ﺑﻪ ﺑﻌﺪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻋﻈﯿﻢ رم ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺰرگ ﻧﻈﺎﻣﻰ روﺑﻪرو ﺷﺪ: اﺑﺘﺪا ﻋﺪم ﻗﻄﻌﯿﺖ ﭘﯿﺮوزى در ﻣﺮزﻫﺎى ﺷﺮﻗﻰ، ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﻗﺪرت اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺳﺎﺳﺎﻧﻰ، دوم ﻓﺸﺎر ﺑﻰاﻣﺎن ﻗﻮاى اﻗﻮام ﺷﻤﺎل اروﭘﺎ، ﺳﻮم وﺳﻌﺖ ﺑﯿﺶ از اﻧﺪازه اﻣﭙﺮاﺗﻮرى و ﭼﻬﺎرم ﺑﺮوز ﺟﻨﮓﻫﺎى داﺧﻠﻰ. اﻣﺎ از ۴۰۰ ﻣﯿﻼدى ﻋﺎﻣﻞ ﺟﺪﯾﺪى ﺑﻪ اﯾﻦ ﻋﻮاﻣﻞ اﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪ. ﻗﺪرت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻫﻮنﻫﺎ.
ﻫﻮنﻫﺎ ﮐﻪ از ﺳﺮزﻣﯿﻦﻫﺎى ﺑﺴﯿﺎر دوردر ﺷﺮق (ﺷﻤﺎل ﭼﯿﻦ) آﻣﺪه ﺑﻮدﻧﺪ اﮐﻨﻮن آرام آرام در ﺣﺎل ﻧﻔﻮذ ﺑﻪ داﺧﻞ ﺷﺮق اروﭘﺎ ﺑﻮدﻧﺪ. در ۴۰۶ ﻣﯿﻼدى آن ﻫﺎ دﯾﮕﺮ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﭼﺸﻢﭘﻮﺷﻰ ﻧﺒﻮده و ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﻗﺪرت ﺟﻨﮕﺎورى ﺑﺨﺶ ﺑﺰرﮔﻰ از ﻏﺮب درﯾﺎى ﺧﺰر، ﺷﻤﺎل درﯾﺎى ﺳﯿﺎه و ﺑﺎﻟﮑﺎن اﻣﺮوزى را در ﺗﺼﺮف ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ. اﻣﺎ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﻓﻘﺪان رﻫﺒﺮى ﻣﻘﺘﺪر ﺗﺎ ۴۳۳ ﺑﺮاى رم ﺧﻄﺮﻧﺎك ﻧﺒﻮدﻧﺪ.
ورود آﺗﯿﻼ ﺑﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﺗﺎرﯾﺦ در ﺳﺎل ۴۳۳ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺻﺤﻨﻪ ﻧﺒﺮد را ﺗﻐﯿﯿﺮ داد. ﻫﻮنﻫﺎ اﮐﻨﻮن ﺑﺎ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ، اﻗﻮام ﭘﺮﻗﺪرت ﺟﻨﮕﻞﻧﺸﯿﻦ، ژرﻣﻨﻰ، وﯾﺰﮔﻮت، ﻓﺮاﻧﮏ و ﺑﻮرﮔﻮﻧﺪى را ﯾﮑﻰ ﭘﺲ از دﯾﮕﺮى از ﺻﺤﻨﻪ ﻣﺒﺎرزات اروﭘﺎى ﻗﺮن ﭘﻨﺠﻢ ﺣﺬف ﮐﺮدﻧﺪ.
آﺗﯿﻼ اﺑﺘﺪا در ۴۳۶ ﺑﻮرﮔﻮﻧﺪﻫﺎ را درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ و در ۴۴۳ ﺳﺮاﺳﺮ آﻟﻤﺎن را ﮔﺮﻓﺖ. آﺗﯿﻼ ﮐﻪ ﺧﻮد را ﺑﻼى آﺳﻤﺎﻧﻰ ﻣﻰﻧﺎﻣﯿﺪ ﺗﺎ آن روز ﻫﯿﭻ ﺷﮑﺴﺘﻰ ﻧﺨﻮرده ﺑﻮد و ﺗﻨﻬﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد ازﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮدن ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم ﺷﺮﻗﻰ ﺑﯿﺰاﻧﺲ ﺧﻮددارى ﮐﻨﺪ. اﻟﺒﺘﻪ ﻣﺮدم ﺑﯿﺰاﻧﺲ ۶۰ ﻫﺰار ﺗﺎﻻن ﻃﻼ ﺑﻪ او ﻏﺮاﻣﺖ دادﻧﺪ و ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﺧﺮاﺟﮕﺬار وى ﺑﺎﻗﻰ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ.
در اﯾﻦ زﻣﺎن اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻫﻮن ﻫﺎ از ﻗﻔﻘﺎز ﺗﺎ ﮐﻮهﻫﺎى آﻟﭗ وﺳﻌﺖ داﺷﺖ و ﻃﻰ ﺳﻪ دﻫﻪ آﺗﯿﻼ ﻗﺪرﺗﻰ را اﯾﺠﺎد ﮐﺮد ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﻰ از اﻣﭙﺮاﺗﻮرى دو ﺗﮑﻪ ﺷﺪهى رم و اﻣﭙﺮاﺗﻮرى اﯾﺮان ﺑﺰرگﺗﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد.
»رم ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪه« ﻣﻰداﻧﺴﺖ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮى از ﺳﻘﻮط ﻓﺮاﻧﺴﻪ (ﮔﻞ) ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﻰ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ از اﻗﻮام ﺷﻤﺎﻟﻰ اروﭘﺎ ﻧﻈﯿﺮ ﻓﺮاﻧﮏﻫﺎ، وﯾﺰﮔﻮتﻫﺎ و ﺑﻮرﮔﻮﻧﺪىﻫﺎ ﮐﻤﮏ ﺧﻮاﺳﺖ. اﯾﻦ اﻗﻮام ﻧﯿﺰ اﮔﺮ ﭼﻪ ﺗﺎ آن زﻣﺎن دﺷﻤﻦ رم ﺑﻮدﻧﺪ اﻣﺎ اﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻰ ﻣﻰداﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻏﺮب اروﭘﺎ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻧﺒﺮد ﺑﺴﺘﮕﻰ دارد.
در ۴۵۱ ﻣﯿﻼدى آﺳﯿﻮس ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه رﻣﻰ، ﺑﺎ ﺳﭙﺎه ﺑﺰرﮔﻰ از ﻧﯿﺮوﻫﺎى اروﭘﺎﯾﻰ در دﺷﺖﺷﺎن (ﺷﺎﻟﻮﺋﯿﮏ) در ﺷﻤﺎل ﻓﺮاﻧﺴﻪ در اﻧﺘﻈﺎر آﺗﯿﻼ ﻣﺎﻧﺪ. آﺗﯿﻼ ﮐﻪ از ﺗﺼﺮف اروﻟﺌﺎن ﻧﺎاﻣﯿﺪ ﻧﺸﺪه ﺑﻮد ﺑﻪ ﻣﺼﺎف ﺑﺎ اﯾﻦ ﻧﯿﺮوى ﺑﺴﯿﺎر ﻋﻈﯿﻢ رﻓﺖ. ﻧﺒﺮد ﺑﯿﻦ دو ﻧﯿﺮو ﻣﺪﺗﻰ اداﻣﻪ ﯾﺎﻓﺖ و ﻋﻠﻰرﻏﻢ ﮐﺸﺘﻪﻫﺎى ﺑﺴﯿﺎر زﯾﺎد از ﻃﺮﻓﯿﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻗﻄﻌﻰ ﺣﺎﺻﻞ ﻧﺸﺪ. اﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﺮﻧﺪه واﻗﻌﻰ ﻣﺘﺤﺪﯾﻦ اروﭘﺎﯾﻰ ﺑﻮدﻧﺪ ﭼﺮا ﮐﻪ ﺑﺮاى اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﻧﯿﺮوﻫﺎى آﺗﯿﻼ را ﻣﺘﻮﻗﻒ ﮐﻨﻨﺪ. آﺗﯿﻼ ﭘﺲ از درﯾﺎﻓﺖ اﯾﻦ ﺿﺮﺑﻪ دﯾﮕﺮ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ در ﻏﺮب ﭘﯿﺸﺮوى ﮐﻨﺪ اﮔﺮ ﭼﻪ رم ﻏﺮﺑﻰ ﻧﯿﺰ در ﺳﺎل ﺑﻌﺪ ﻏﺮاﻣﺘﻰ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻪ آﺗﯿﻼ داد ﺗﺎ او ﺑﻪ رم ﺣﻤﻠﻪ ﻧﮑﻨﺪ و ﺳﺮدار ﺧﻮﻧﺨﻮار ﻫﻮن ﻧﯿﺰ ﻣﻮﻗﺘﺎ از ﺗﻮﺳﻌﻪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻋﻈﯿﻢ ﺧﻮد دﺳﺖ ﮐﺸﯿﺪ و ﺑﻪ ﺗﺠﺪﯾﺪ ﻗﻮا ﭘﺮداﺧﺖ.
ﻣﺮگ آﺗﯿﻼ آﺗﯿﻼ ﻋﻠﻰرﻏﻢ ﺧﻮى وﺣﺸﻰ و ﺧﻮﻧﺨﻮارش ﻓﻮق اﻟﻌﺎده ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪار ﺑﻮد و در ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻧﯿﺰ در ﺑﯿﻦ اﻗﻮام وﺣﺸﻰ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﻣﺮداﻧﻰ ﭼﻮن
ﭼﻨﮕﯿﺰ و ﺗﯿﻤﻮر ﻗﺎﺑﻞ ﻗﯿﺎس اﺳﺖ. ﻣﺮگ او در ۴۵۳ ﺑﻪ دﺳﺖ ﯾﮏ دﺧﺘﺮ ﺑﻪ اﺳﺎرت ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ دﻧﯿﺎ را از ﺷﺮ او ﻧﺠﺎت داد در ﻏﯿﺮ اﯾﻦ
٣٤
ﺻﻮرت ﺑﺪون ﺷﮏ او ۲ ﺳﺎل ﺑﻌﺪ ﺑﺮاى ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻏﺮب و ﺟﻨﻮب ﻏﺮب اروﭘﺎ اﻗﺪام ﻣﻰﮐﺮد. ﺣﺎل آن ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺮگ وى ﭘﺴﺮان ﺑﻰﮐﻔﺎﯾﺖاش (ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ) ﮐﻞ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى او را در ﯾﮏ دﻫﻪ ﺑﻪ ﺑﺎد دادﻧﺪ.
اﻫﻤﯿﺖ ﻧﺒﺮد ﺷﺎﻟﻮن آﺗﯿﻼ ﻇﺮف ۲۰ ﺳﺎل ﻏﺮب روﺳﯿﻪ اﻣﺮوزى و ﺳﺮزﻣﯿﻦﻫﺎﯾﻰ ﮐﻪ اﻣﺮوز ﻟﻬﺴﺘﺎن، ﻣﺠﺎرﺳﺘﺎن، اﺗﺮﯾﺶ، آﻟﻤﺎن، ﺷﺮق ﻓﺮاﻧﺴﻪ، ﺻﺮﺑﺴﺘﺎن،
ﮐﺮاوﺳﻰ، اﮐﺮاﯾﻦ، داﻧﻤﺎرك، ﺟﻤﻬﻮرىﻫﺎى ﺑﺎﻟﺘﯿﮏ، رﻣﺎﻧﻰ و ﺑﻼروس ﺧﻮاﻧﺪه ﻣﻰﺷﻮد را ﺗﺼﺮف ﮐﺮد و ﺑﺮاى اﻃﺎﻋﺖ ﮐﺎﻣﻞ اروﭘﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﭘﯿﺮوزى ﺑﺰرگ دﯾﮕﺮ در ﻏﺮب ﻧﯿﺎز داﺷﺖ ﭼﺮا ﮐﻪ در ﺷﺮق ﺑﯿﺰاﻧﺲ (رم ﺷﺮﻗﻰ) ﻗﺪرت او را ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد.
اﮔﺮ در دﺷﺖ ﺷﺎﻟﻮن و اورﻟﺌﺎن اﺗﺤﺎد ﺑﺰرگ ﻗﺒﺎﯾﻞ و دول اروﭘﺎ ﺷﮑﻞ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﻰ ﺷﮏ آﺗﯿﻼ آﺑﺎدىاى ﺑﺮاى ﻣﺮدم اروﭘﺎ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﻰﮔﺬاﺷﺖ.
آﺗﯿﻼ اﮔﺮ ﭼﻪ از ﺟﻨﮕﺠﻮﺗﺮﯾﻦ ﺳﻮاران ﺟﻨﮕﻰ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮد اﻣﺎ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﻧﯿﺮوﻫﺎى ﻣﺪاﻓﻊ ﻧﯿﺰ اﺛﺮ ﻣﻨﺎﺳﺒﻰ داﺷﺖ. ﭘﯿﺎده ﻧﻈﺎﻣﻰ رﻣﻰ در ﮐﻨﺎر ﺳﻮاران ﺷﻤﺎﻟﻰ ﻗﺪرت ﻧﻈﺎﻣﻰ آﺗﯿﻼ را ﺧﻨﺜﻰ ﮐﺮد. ۸۰۰ ﺳﺎل ﺑﻌﺪ ﻧﯿﺰ ﺷﺮق ﮔﺮﻓﺘﺎر ﻓﺮدى ﺑﻪ ﻧﺎم ﭼﻨﮕﯿﺰﺧﺎن ﺷﺪ اﻣﺎ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ ﻗﺎدر ﺑﻪ رﺧﻨﻪ او و ﻗﻮﻣﺶ ﻧﺸﺪ و ﺻﺪﻫﺎ ﺳﺎل ﺷﺮق در ﺗﺴﺨﯿﺮ اﯾﻦ اﻗﻮام ﺧﻄﺮﻧﺎك ﺑﺎﻗﻰ ﻣﺎﻧﺪ.
ﻓﺮوﭘﺎﺷﻰ رم ﻏﺮﺑﻰ ﺳﻘﻮط اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم ﻏﺮﺑﻰ، ﺑﺮﻫﻢ ﺧﻮردن ﺛﺒﺎت ﻧﻈﺎﻣﻰ اروﭘﺎ
اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم ﮐﻪ از ﻗﺮن ﺳﻮم ﭘﯿﺶ از ﻣﯿﻼد ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻗﺪرت اول دﻧﯿﺎى ﻗﺪﯾﻢ ﻣﻄﺮح ﺑﻮد از ﻗﺮن ﺳﻮم ﻣﯿﻼدى ﺑﻪ ﺗﺪرﯾﺞ ﭘﺲ از ۶۰۰ ﺳﺎل ﻗﺪرت ﺧﻮد را از دﺳﺖ داد و در ۳۹۵ ﻣﯿﻼدى دو ﻗﺴﻤﺖ ﺷﺪ؛ رم ﺷﺮﻗﻰ ﮐﻪ ﺗﺎ ۱۰۵ ﺳﺎل ﺑﻌﺪ دوام آورد و رم ﻏﺮﺑﻰ ﮐﻪ ۸۰ ﺳﺎل ﭘﺲ از اﯾﻦ ﺗﺎرﯾﺦ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﻓﺮو ﭘﺎﺷﯿﺪ. اﻟﺒﺘﻪ رم ﻏﺮﺑﻰ ﻗﺴﻤﺖ ﻗﻮىﺗﺮ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﻮد ﮐﻪ ﺳﺎلﻫﺎ ﺑﺰرگﺗﺮﯾﻦ ﻧﺒﺮدﻫﺎ را ﺑﻪ ﺧﻮد دﯾﺪه ﺑﻮد و ﺣﺘﺎ در ﻧﺒﺮد ﺑﺎ دﺷﻤﻨﺎن ﺷﺮﻗﻰ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻓﺮﺳﺘﻨﺪه ﺑﺰرگﺗﺮﯾﻦ واﺣﺪﻫﺎ ﺑﻮد. درﺑﺎرهى اﻧﺤﻄﺎط رم ﻏﺮﺑﻰ ﺗﺎرﯾﺦﻧﮕﺎران ﮐﺘﺎبﻫﺎى زﯾﺎدى ﻧﻮﺷﺘﻪاﻧﺪ و در اﯾﻦ ﻓﺼﻞ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ذﮐﺮ دﻻﯾﻞ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻓﺮوﭘﺎﺷﻰ اﯾﻦ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺑﺴﻨﺪه ﻣﻰﺷﻮد.
در ۴۵۱ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﻨﮕﯿﻦ آﺗﯿﻼ رم را از ﺧﻄﺮ ﺑﺰرگ ﻧﺠﺎت ﻧﺪاد ﺑﻠﮑﻪ اﻗﻮام ژرﻣﻦ، ﻓﺮاﻧﮑﻰ را از ﺧﻄﺮ ﺟﺎرو ﺷﺪن ﺑﻪ دﺳﺖ ﺟﻨﮕﺎوراﻧﻰ ﺧﺸﺘﻦﺗﺮ از ﺧﻮدﺷﺎن ﻧﺠﺎت داد. اﮐﻨﻮن آنﻫﺎ آﻣﺎده درﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪن اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻓﺮﺗﻮت رم ﺑﻮدﻧﺪ.
دوﻻﻧﺪﻟﻦ درﺑﺎره ﺳﺎلﻫﺎى آﺧﺮ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم ﭼﻨﯿﻦ ﻣﻰﻧﻮﯾﺴﺪ:
»ﻣﺎﮔﺰﯾﻢ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺖ وﻟﻰ ﻟﯿﺎﻗﺖ اداره ﻣﻤﻠﮑﺖ آن روزﮔﺎر آﺷﻔﺘﻪ را ﻧﺪاﺷﺖ… ﭘﺲ از وى آوﺗﯿﻮس از ﻣﺮدم ﮔﻞ اﻣﭙﺮاﺗﻮر ﺷﺪ وﻟﻰ ﭼﯿﺰى ﻧﮕﺬﺷﺖ ﮐﻪ رﯾﺴﯿﻤﺮ، ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه رﻣﻰ، او را ﺧﻠﻊ و ﻣﺎژورﯾﻦ را ﺑﻪ ﺟﺎى او ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﮔﺬاﺷﺖ. وى ﻣﺮدى ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﺑﻮد و ﺧﺮاﺑﻰﻫﺎى رم را ﺑﺮﻃﺮف ﮐﺮد و ﭘﺲ از رﻓﻊ ﺣﻤﻠﻪ وﻧﺪالﻫﺎ، وﯾﺰﮔﻮتﻫﺎ را در ﮔﻞ ﺷﮑﺴﺖ داد اﻣﺎ رﯾﺴﯿﻤﺮ او را ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﺎﻧﺪ.. اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻫﻤﭽﻨﺎن رو ﺑﻪ ﺿﻌﻒ ﻣﻰرﻓﺖ و آﺧﺮﯾﺖ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﺎك ﺧﻮد را از دﺳﺖ ﻣﻰداد.« در اﯾﻦ زﻣﺎن اﻗﻮام وﯾﺰﮔﻮت اﺳﭙﺎﻧﯿﺎ و ﺟﻨﻮب ﻏﺮﺑﻰ ﮔﻞ را در اﺧﺘﯿﺎر داﺷﺘﻨﺪ و ﺑﻮرﮔﺎﻧﺪﻫﺎ ﻧﯿﺰ دره را ﻣﺘﺼﺮف ﺑﻮدﻧﺪ. ﺷﻤﺎل ﺷﺮﻗﻰ ﮔﻞ در اﺧﺘﯿﺎر ﻓﺮاﻧﮑﻰ ﺑﻮد.
در ﺳﺎل ۴۶۵ رﯾﺴﯿﻤﺮ، اﻧﺘﯿﻤﻮس را ﺑﻪ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ. اﯾﻦ ﻣﺮد ﮐﻪ از ﻃﺮف اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم ﺷﺮﻗﻰ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد ﺷﺪه ﺑﻮد آﺧﺮﯾﻦ ﮐﺴﻰ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺟﻠﻮى ﺳﻘﻮط رم را ﺑﮕﯿﺮد وى اﺑﺘﺪا ﺑﺎ ﻧﺎوﮔﺎن ﺧﻮد ﺑﻪ ﺟﻨﮓ وﻧﺪال ﻫﺎ در ﺟﻨﻮب ﻣﺪﯾﺘﺮاﻧﻪ رﻓﺖ اﻣﺎ در ﻧﺒﺮد آﻓﺮﯾﻘﺎ از وﻧﺪال ﻫﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮرد و در ۴۷۲ ﻣﺠﺪدا رﯾﺴﯿﻤﺮ او را ﺑﺮﮐﻨﺎر ﮐﺮد و ادﻟﻰ ﺑﺮﯾﻮس را ﺑﺮﮔﺰﯾﺪ. اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﺷﺮﻗﻰ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ دﯾﮕﺮ را ﺑﺮاى ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواﯾﻰ ﺑﺮ رم ﻓﺮﺳﺘﺎد اﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻰرﺳﯿﺪ ﮐﺎر رم ﺗﻤﺎم اﺳﺖ. در ۴۷۶ ﺳﺮﺑﺎران رﻣﻰ ﺑﻪ رﯾﺎﺳﺖ اودواﮐﺮ ﻗﯿﺎم ﮐﺮدﻧﺪ و ﻧﺎﮔﻬﺎن اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻋﻈﯿﻢ رم دﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﺎورى ﻧﺪارد.
٣5
ﮔﺖﻫﺎى ﻏﺮﺑﻰ، ﺑﺎﺳﮑﻰ، ﻓﺮاﻧﮑﻰ، وﻧﺪال ﻫﺎ، آﻟﻤﺎنﻫﺎ و اﻧﮕﻠﻮﺳﺎﮐﺴﻮنﻫﺎ و ﺳﻮﺋﺪىﻫﺎ ﻧﺎﮔﻬﺎن اﻣﭙﺮاﺗﻮرى را ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﮐﺮدﻧﺪ و ﻇﺮف ۱۵ ﺳﺎل ﺟﻐﺮاﻓﯿﺎى اروﭘﺎ ﺷﺎﻫﺪ ﺣﺬف دو ﻗﺪرت ﺑﺰرگ و ﺑﻪ وﺟﻮد آﻣﺪن دهﻫﺎ ﻗﺪرت ﻣﺤﻠﻰ ﺷﺪ. ۴۵۳) اﻣﭙﺮاﺗﻮرى ﻫﻮن و ۴۷۶ اﻣﭙﺮاﺗﻮرى رم) اﻣﺎ از ﻧﻘﻄﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﻈﺎﻣﻰ ﭼﺮا رم و ﻟﮋﯾﻮنﻫﺎى ﻋﻈﯿﻢاش از ﺑﯿﻦ رﻓﺘﻨﺪ؟
در شب های پنجشنبه و جمعه برای برآورده شدن حاجتها
کسی که حاجتی دارد شب پنج شنبه و جمعه در زیر آسمان با سر و پای برهنه دو رکعت نماز بخواند، و پس از نماز دست ها را به طرف آسمان بلند کند و ۵۹۵ مرتبه بگوید: « یا حُجَّة القائِم » .
پس از اون سر به سجده بگذاره و ۷۰ مرتبه بگه: « یا صاحِبَ الزَّمان أغِثنی» و حاجت خودش رو درخواست کند.
این عمل برای هر حاجت مهم، مجربه، و اگه در این ۲ شب حاجتش برآورده نشد، دوباره در هفته ی دوم انجام بده، و اگه باز هم حاجتش برآورده نشد در هفته ی سوم انجام بده، که حتما و قطعا برآورده می شود.
صاحب کتاب «التحفة الرضویة» میگوید: سید محمد علی جواهری حائری برایم نقل کرد که این نماز رو برای حاجتی انجام
دادم و در همون شب اول حضرت صاحب الزمان علیه السلام رو در خواب دید و حاجت خودش رو به محضر حضرت عرض می
کنه، خداوند به برکت حضرتش مشکل اون رو حل، و حاجتش رو برآورده کرد.
منظور از شب ۵ شنبه یعنی ۴شنبه وقتی شب شد.
منظور از شب جمعه هم یعنی ۵شنبه وقتی شب شد.
توضیح(سر برهنه رو برای مردا گفتن که کلاه و اینا نداشته باشن خانوما که باید حجاب داشته باشن
پای برهنه هم یعنی مثلا جوراب به پا نباشه)
استغاثه به امام زمان(عج) و نماز آن
دو رکعت نماز بحمد و هر سوره که خواهى بگذار پس رو بقبله زیر آسمان بهایست و بگو:
سَلامُ اللَّهِ الْکامِلُ التَّآمُالشَّامِلُ الْعآمُّ، وَصَلَواتُهُ الدَّآئِمَهُ، وَبَرَکاتُهُ الْقآئِمَهُ التَّآمَّهُ،
عَلى حُجَّهِاللَّهِ وَوَلِیِّهِ فى اَرْضِهِ وَبِلادِهِ، وَخَلیفَتِهِ عَلى خَلْقِهِ وَعِبادِهِ، وَسُلالَهِ
النُّبُوَّهِ، وَبَقِیَّهِ الْعِتْرَهِ وَالصَّفْوَهِ، صاحِبِ الزَّمانِ، وَمُظْهِرِ الْإیمانِ،
وَمُلَقِّنِ اَحْکامِ الْقُرْآنِ، وَمُطَهِّرِ الْأَرْضِ، وَناشِرِ الْعَدْلِ فِى الطُّولِ
وَالْعَرْضِ، وَالْحُجِّهِ الْقآئِمِ الْمَهْدِىِّ الْإِمامِ الْمُنْتَظَرِ الْمَرْضِىِّ، وَابْنِ
الْأَئِمَّهِ الطَّاهِرینَ، الْوَصِىِّ بْنِ الْأَوْصِیآءِ الْمَرْضِیّینَ، الْهادِى
الْمَعْصُومِ ابْنِ الْأَئِمَّهِ الْهُداهِ الْمَعْصُومینَ، السَّلامُ عَلَیْکَ یا مُعِزَّ
الْمُؤْمِنینَ الْمُسْتَضْعَفینَ، السَّلامُ عَلَیْکَ یا مُذِلَّ الْکافِرینَ
الْمُتَکَبِّرینَ الظَّالِمینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلاىَ یا صاحِبَ الزَّمانِ،
السَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ فاطِمَهَ الزَّهْرآءِ، سَیِّدَهِ نِسآءِ الْعالَمینَ، اَلسَّلامُ
عَلَیْکَ یَا بْنَ الْأَئِمَّهِ الْحُجَجِ الْمَعْصُومینَ، وَالْإِمامِ عَلَى الْخَلْقِ
اَجْمَعینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلاىَ، سَلامَ مُخْلِصٍ لَکَ فِى الْوَِلایَهِ،
اَشْهَدُ اَنَّکَ الْإِمامُ الْمَهْدِىُّ قَوْلاً وَفِعْلاً، وَاَنْتَ الَّذى تَمْلَأُ الْأَرْضَ
قِسْطاً وَعَدْلاً، بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً، فَعَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَکَ، وَسَهَّلَ
مَخْرَجَکَ، وَقَرَّبَ زَمانَکَ، وَکَثَّرَ اَنْصارَکَ وَاَعْوانَکَ، وَاَنْجَزَ لَکَ ما
وَعَدَکَ، فَهُوَ اَصْدَقُ الْقآئِلینَ، وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا
فِى الْأَرْضِ، وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ، یا مَوْلاىَ یا صاحِبَ
الزَّمانِ، یَابْنَ رَسُولِاللَّهِ حاجَتى کَذاوَکَذا (وبجاىکَذاوَکَذاحاجاتخودراذکرکند)
فَاشْفَعْ لى فى نَجاحِها، فَقَدْ تَوَجَّهْتُ اِلَیْکَ بِحاجَتى، لِعِلْمى اَنَّ لَکَ
عِنْدَ اللَّهِ شَفاعَهً مَقْبُولَهً، وَمَقاماً مَحْمُوداً، فَبِحَقِّ مَنِ اخْتَصَّکُمْ بِاَمْرِهِ،
وَارْتَضاکُمْ لِسِرِّهِ، وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُ، سَلِ اللَّهَ
تَعالى فى نُجْحِ طَلِبَتى، وَاِجابَهِ دَعْوَتى، وَکَشْفِ کُرْبَتى.
و بخواه، هر چه خواهى که برآورده مىشود انشاء اللَّه تعالى مؤلف گوید: که بهتر آنست که در رکعت اوّل
نماز این استغاثه بعد از حمد سوره اِنَّا فَتَحْنا بخواند و در رکعت دویّم اذا جآءَ نَصْرُ اللَّهِ
دیدن ماهی در خواب خوب است بخصوص که ماهی در آبی زلال و شفاف شنا کند.
اگر در خواب ببینید که در کنار حوض یا آبگیر یا دریا یا رودخانه ای هستید و در آن آب پر از ماهی است که در حال شنا کردن تعبیر خواب خیلی خوب است و نشان از آینده ای روشن می دهد به شرطی که آب روشن و شفاف و زلال باشد
اگر در خواب ببینید که ماهی ها در آبی شنا می کنند که آب تیره و گل آلود است تعبیر خواب این است که شما به بزرگی و جاه و مقام و ثروت می رسید اما باید سختی ها و غم و رنج فراوانی را طی کنید.
اگر در خواب ببینید ماهی های زیبایی در آب متعفن شنا می کنند تعبیر خواب این است شما چیزهایی بدست می آورید که ارزش رنج و سختی و بیماری هایی که برای رسیدن به ان چیزها می کشید را ندارند
تعبیر خواب آب متعفن بیماری و حبس و محکومیت است.
تعبیر خواب ماهی سفید بخت و اقبال است
تعبیر خواب ماهی زرد طلایی پول و مال است
تعبیر خواب ماهی قرمز و سرخ فر و شکوه است.
تعبیر خواب دیدن ماهی ها داخل تنگ مثل نوروز: اگر کسی به شما بدهد خیلی خوب است و از او به شما خیر می رسد و اگر شما به کسی بدهبد از شما به او خیر می رسد.
اگر در خواب ببینید ماهی را درسته قورت می دهید دچار حرص و آز می شوید و اگر غذایی بخورید به نعمت می رسید
اگر در خواب ببینید ماهی شور می خورید به بلا و مصیبت دچار می شوید.
تعبیر خواب ماهی از دید دانیال نبی ع
تعبیر خواب دیدن ماهی در دریای گرمسیر دلیل بلا و سختی است و تعبیر دیدن ماهی در دریای سردسیر خوب است. اگر ماهی ها بزرگ بودن تعبیر خواب غنیمت است و اگر ماهی کوچک بود تعبیرش غم است.
اگر در خواب ببینید از شکم ماهی مروارید یافت تعبیر خواب این است که پسری آورد
تعبیر خواب ماهی از دید محمد بن سیرین
اگر دید کسی ماهی شود و خشک به وی داد، دلیل که بزرگی ظلم کند. اگر ماهی خورد، دلیل که از غلام مضرت بیند و بعضی می گویند، دلیل سفر است.
تعبیر خواب ماهی از دید جابر مغربی
دیدن ماهی تازه دلیل بر غنیمت است چرا که در غذاهای بهشتی که برای حضرت عیسی اورده بودند ماهی بود.
اگر در خواب ببیند که از دهانش ماهی خارج می شود تعبیر خواب این است که دروغ زیاد می گوید
اگر دید از قضیب او ماهی بیرون آمد، دلیل که او را دختری آید.
اگر ماهی تازه پخته می خورد، دلیل که به قدر آن مال حاصل کند.
اگر در خواب ببیند ماهی فروشی می کند به منفعت می رسد
اگر در خواب ببیند ماهیان دریا با او سخن می گویند دلیل که راز پادشاه آگاه شود و مراد خود حاصل کند.
تعبیر خواب ماهی از دید حضرت امام جعفر صادق ع
دیدن ماهی بر شش و جه است.
اول: وزیر. دوم: لشگر. سوم: دختر دوشیزه. چهارم: غنیمت. پنجم: غم و اندوه. ششم: کنیزکی هندوی.
تعبیر خواب ماهی از دید خالد بن علی بن محد العنبری
تعبیر خواب دیدن ماهی اگر قابل شمارش باشد زن و اگر غیر قابل شمارش باشد مال و منفعت است
اگر ماهی زنده باشد به کنیز یا دختر باکره تعبیر میشود
تعبیر خواب ماهیگیری کردن خیر و منفعت است
تعبیر خواب از دید لوک اویتنهاو
تعبیر خواب ماهیگیری ، سود زیاد است
تعبیر خواب ماهیهای بزرگ ، رضایت است
تعبیر خواب ماهیهای کوچک ، شکست است
تعبیر خواب ماهیهای مرده ، ناراحتی است
تعبیر خواب پختن ماهی ، داشتن خانه با سامان است
تعبیر خواب خریدن ماهی ، اطلاعات غلط است
تعبیر خواب ماهیهای فرمز ،ازدواج با یک فرد ثروتمند است
تعبیر خواب ماهی از دید یوسف نبی ع
دیدن ماهی در خواب، روزی است
تعبیر خواب ماهی از دید آنلی بیتون
تعبیر خواب دیدن ماهی در آب پاکیزه این است که افراد دارای قدرت شما را مورد محبت قرار می دهند.
تعبیر خواب دیدن ماهی مرده این است که در اثر اتفاقی دردناک ثروت خود را از دست می دهید
اگر دختری در خواب ماهی ای ببیند تعبیر آن این است که همسری خوب و با استعداد به دست آورد
تعبیر خواب دیدن گربه ای که ماهی را صید می کند این است که نقشه های دشمنان شما را اذیت میکند اما حضور ذهن و اقبال به شما کمک می کند تا از دام آنها بگریزید .
تعبیر خواب به آب زدن برای گرفتن ماهی این است که با توانایی و شهامت به ثروت می رسید
تعبیر خواب ماهیگیری کسب قدرت و علم اقتصاد است اما اگر چیزی نکیرید یعنی تلاشتان بی فایده است
تعبیر خواب خوردن ماهی در خواب روابط دوستانه و پایدار است
تعبیر خواب ماهی در کتاب سرزمین رویاها
تعبیر خواب یک ماهی که به آزادی در آب شنا میکند شانس است
تعبیر خواب گرفتن یک ماهی ،شما را به نهایت دوست خواهند داشت
تعبیر خواب دیدن یک ماهی روی پیشخوان ، منتظر دردسر باشید .
تعبیر خواب یک ماهی در حال شنا در آب کم عمق ، خوشنامی خود را از دست خواهید داد .
تعبیر خواب دیدن بازار ماهی فروشان ، به یک موقعیت پرافتخار خواهید رسید
تعبیر خواب دیدن ماهی رنگی توسط یک زن ، بیماری او را تهدید می کند .
تعبیر خواب اینکه یک مرد خواب ماهیهای رنگی ببیند ، مشاجره و عذاب
تعبیر خواب داشتن ماهی ، لذتهای متعددی نصیبتان میشود
تعبیر خواب ماهی پختن یا سرخ کردن، یک ازدواج است
تعبیر خواب ماهی آب پز خوردن شادی است
تعبیر خواب ماهی سرخ کرده خوردن، نگرانی و اضطراب شدید است
تعبیر دیدن یک ماهی مرده در یک جویبار این است که تمامی امیدهایتان را از دست می دهید .
تعبیر خواب اینکه یک زن خواب یک ماهی در حال تخم ریزی ببیند این است که دوران بارداری بسیار سختی در پیش دارد .
تعبیر اینکه ببینید یک ماهی بزرگ صید می کنید این است که پول و شادی به دست می آورید
اگر ببینید که ماهیهای کوچک صید می کنید تعبیر خواب این است که شکست و انحطاط شما متناسب با اندازه ماهی خواهد بود .
تعبیر خواب یک ماهی قرمز چیزی جز رضایت و شادی بزرگ نیست
تعبیر خواب دیدن ماهی شور این است که برای رهائی از فقر باید کار و مبارزه کنید .
تعبیر خواب دیدن ماهی دودی این است که نارضایتی در زندگی است
تعبیر خواب خریدن ماهی این است که یک ملاقات غیره منتظره در پیش دارید
تعبیر خواب یک ماهی پرنده این است که دوستانتان شما را فریب خواهند داد
تعبیر خواب یک ماهی پرنده در حال پرواز در هوا خیانت و فریب است
تعبیر خواب تعداد بسیار ماهی پرنده پشت سرهم پرواز میکنند خوشبختی است
یک زن مجرد خواب ماهی قرمز ببییند : او یک ازدواج پرپول خواهد کرد .
تعبیر خواب دیدن ماهی قرمز توسط زن متاهل این است که او بزودی طلاق می گیرد .
تعبیر خواب ماهی قرمز مرده این است که ناکامی در انتظار شماست .
اگر ببینید که یک ماهی قرمز در یک تنگ در خانه شماست پول فراوانی بدست می آورید .
اگر ببینید در خوا بچه ها با یک ماهی قرمزبازی می کنند تعبیرش شادی است
اگر ببینید ماهی قرمز می خرید یک ازدواج در فامیل در راه است
تعبیر خواب خواب ماهی قزل آلا این است که مشکلات شما به پایان میرسند .
اگر ببینید شما ماهی قزل آلا می خورید تعبیرش پول است
اگر در خواب ببینید قزل آلا می پزید مشاجره با اعضاء فامیل در راه است
تعبیر خواب صید قزل آلا پول فراوان است
تعبیر خواب دیدن قزل آلا در بازار ماهی فروشان پیشرفت چشمگیری در اجتماع کسب خواهید کرد .
اگر در خواب ببینید دیگران قزل آلا صید می کنند تعبیرش بدشانسی در عشق است
تعبیر خواب ماهی کولی شانس است
اگر ببینید که با ماهی کولی غذا درست می کنید تعبیرش پول است

تعریف علم آثار و شناسایی مراحل آن,علم باستان شناسی تخصصی,علم باستان شناسی ماقبل تاریخ
تعریف علم آثار و شناسایی مراحل آن,علم باستان شناسی تخصصی,علم باستان شناسی ماقبل تاریخ,علم,باستان شناسی,آثار و نشانه ها,آثار و علائم شناسی,علوم باستان شناسی,باستان شناسی تخصصی,باستان شناسی ماقبل تاریخ

تعریف علم آثار و شناسایی مراحل آن,علم باستان شناسی تخصصی,علم باستان شناسی ماقبل تاریخ 
تعریف علم آثار و شناسایی مراحل آن,علم باستان شناسی تخصصی,علم باستان شناسی ماقبل تاریخ 
تعریف علم آثار و شناسایی مراحل آن,علم باستان شناسی تخصصی,علم باستان شناسی ماقبل تاریخ 
تعریف علم آثار و شناسایی مراحل آن,علم باستان شناسی تخصصی,علم باستان شناسی ماقبل تاریخ 
تعریف علم آثار و شناسایی مراحل آن,علم باستان شناسی تخصصی,علم باستان شناسی ماقبل تاریخ 
تعریف علم آثار و شناسایی مراحل آن,علم باستان شناسی تخصصی,علم باستان شناسی ماقبل تاریخ
سنگ نگاره ها، كهن ترين آثار تاریخی و هنری به جا مانده از بشرند كه در آنها رمز و رازهاي فراواني نهفته است و از بهترينپنجره هاي رو به گذشته هاي دور مي باشند كه از طريق آنها مي توان از منظرهاي Perspective گوناگون زندگي انسانهاي اعصار كهن را رصد كرد.
-------------------------------

سنگ نگاره چيست؟
به زبان ساده به هرتصوير و نگارشي بر روي سنگ، سنگ نگاره مي گويند. به نظر غربي ها: اگراين نوشته ها يا نقاشي ها، برروي سنگ با رنگ يا امثال آن باشد به آنها ((Pictographs)) و اگر نقوش يا نوشته ها ازطريق كنده كاري ها (حك يا حجاري مثبت يا منفي – توضيح: در حکاکي مثبت نوشتار برجسته است و در حکاکي منفي نوشتار فرورفته و خالي است ) بر روي سنگ ها انجام شده باشد به آنها ((Petroglyphs.petrographs)) ميــگويند. اغلب در درون غارهاي قديمي از نقاشي يا نوشته هاي با رنگ استفاده شده ((Pictographs )) كه عموماً عمر آنها در برابر عوامل طبيعي بسيار كوتاه است و علت ماندگاري آنها از هزاران سال قبل تا كنون در دسترس نبودن و محفوظ بودن آنها در برابر عوامــــــل طبيعي بوده است. اما سنگ نگــــــــاره هاي كنده كـاري شده (Petroglyph ) علاوه بر اينكه در غــــارها كشف شده اند، در محــــــوطه هاي باز و بيرون غـــار ها نيز وجود دارند. تعداد زيادي از سنگ نگاره هاي محيط هاي باز در برابر عوامل طبيعي مثل سرما، گرما، باد، باران و يخ زدگي از بين رفته و مي روند.
درباره سنگ نگاره های ایران Iran Petroglyphs ,آثار علائم و نشانه های حکاکی شده بر روی سنگها و صخره ها
نگارنده در كنار تخته سنگي با نقوش حكاكي شده petroglyphs چندين هزار ساله در تيمره
سنگ نگاره ها، كهن ترين آثار تاریخی و هنری به جا مانده از بشرند كه در آنها رمز و رازهاي فراواني نهفته است و از بهترينپنجره هاي رو به گذشته هاي دور مي باشند كه از طريق آنها مي توان از منظرهاي Perspective گوناگون زندگي انسانهاي اعصار كهن را رصد كرد.
به تعبیری بستر به وجود آمدن حروف رمزی، خط، تبادل پـیام، زبان، تاریخ، اسطوره ها، هنر و فرهنگ از سنگ نگاره هاست و آنها يكي از بهترین ابزارهای رمزگشایی ماقبل تاریخ هستند .
هنرهاي صخره اي (RockArts) اسناد دست اولي هستند كه پژوهشگران را با “ترجمان” فرهنگ ها در اقليم ها و زمان هاي مختلف آشنا ميکنند و سخن گفتن آنها با كمك تصاویر و نشانههايي است كه اغلب در همه ي زمان ها و مكان ها براي همه ي ملل جهانيكسان بوده است.
سنگي گردي كه طي هزاران سال هنرمندان متعدد برآن خلق هنر كرده اند كه هركدام بيانگر نوعي انديشه و پيام مي باشند.
محل : دهتل بستك هرمزگان عكاس: محمد ناصري فرد تاریخ : بهار ۱۳۸۹
سنگ نگاره ها از مباني هنر بشري محسوب مي شوند و براي كساني كه تمايل به فعاليت درعرصه هاي مختلف هنري دارند از ياري گرهاي بسيار خوب مـي باشند. از طرف ديگر براي استقرار هنر: طراحان لباس، فرش، تزيينات، پيكره سازان، سفالگران، تزيينان داخل ساختمان و گچ بري ها، كرافيست ها، طرح آفريني هاي روي ظروف و… بسيار زيبا و الهام بخش هستند و نمايه هاي ملي و كهن ايران را تداعي مي كنند.
محوطه های سنگ نگاره ها کتاب هایي سنگی هستند که نویسندگان و هنرمندان آنـها، در دورههای مختلف، زمانی که انسان هنوز زبان مشخصي برای گویش و خطی برای نوشتن نداشت (دوران غارنشيني)، به واسطه ي آنها سخن گفته و زندگی خود و دیگران و حتی محیط اقلیمی خود را تصویر کرده است. تعداد آنها فقط در یک منطقه ي محدود در ایران به بیش از ۲۱ هزار[۱] مورد مي رسد که عمر بعضی از آنها چهل هزار سال است[۲] و بشر تاکنون موفق به کشف هیچ پدیده ي تاریخی و هنری بدین قدمت نشده است.
مولاژ كهنترين خط ايران Linear (ق۲۳۰۰ ق.م ) كه در تيمره كشف شده و هم اكنون در مجموعه فرهنگي تاريخي كاخ نياوران است.
محل: كتيبه اصلي: تيمره ( خمين) كشف و عكس: محمد ناصري فرد تاريخ: بهار ۱۳۸۷
ابزارهاي به كاربرده شده براي حك و خلق سنگ نگاره هاي حكاكي شده نيز بر اساس قدمت و دوره ي تاريخي آنها متفاوت است كه در ايران از كوبش سنگ ( آذرين) بر سنگ، درشت ني شكاري كه قبلا گوشتش را به دندان كشيده بوده برسنگ و فلز برسنگ استفاده شده است قدمت سنگ نگاره هاي ايران از ۴۰۸۰۰ سال تا ۲۵۶ سال پيش متفاوت است كه كهن ترين رنگين نگاره هاي ايران در غار يافته لرستان كشف شده كه ۴۰۰۰۰سال قدمت دارد[۳] و كهن ترين نمونه حكاكي شده در ايران هم در تيمره است كه قدمت آن به ۴۰۸۰۰ سال پيش مي رسد[۴]
لازم به ذكر است كه براي اولين بار در ايران و شايد دنيا سير تطورخط از: خطوط تصويري Pictogram، انديشه نگارIdeogram، سطريLinear.[5] ( ۲۳۰۰ق.م) يا (ProtoElamite)، نشان هاي خطوط مخطط ايلام كهن (هندسي)، (Strichschrift)، خطوط پهلوي، خطوط عربي (۹۰۶ سال پيش)، خطوط كوفي، خطوط فارسي تا حداقل ۲۵۰ سال پيش[۶] كشف مي شود.
تعداد كلي سنگ نگاره هاي مكشوفه در ايران تاكنون به بيش از ۵۰۰۰۰ مورد مي رسد كه در ۲۴ استان ايران پراكنده اند.
اغلب آنها را ما طي مدت بيش از ۱۰ سال موفق به كشف يا گزارش آنها شده ايم كه شرح مبسوط آنها در قالب چند جلد كتاب انتشار يافته است.
يكي از رنگين نگاره هاي غار يافته در لرستان كه قدمت آن به ۴۰۰۰۰ سال پيش مي رسد و در سال ۱۳۸۶ توسط پرفسور مارسل اوت، ديرينه شناس بلژيكي كربن سنجي شده است. عكاس: امين آزاد بخت
۱- رنگين نگاره ها Pictographs:
كه از تركيبات رنگي دوده آتش و چربي، خون حيوانات و عصاره گياهان، گل اخري و شيره گياهان يا تركيبي از همه ي آنها كه در غارها و شكاف هاي عميق كوه ها خلق شده اند. همان طور كه ذكر شد، كهن ترين رنگين نگاره ايران ۴۰۰۰۰ سال قدمت دارد كه در غار يافته لرستان كشف شده است.
تعداد رنگين نگاره ها در ايران نسبت به سنگ نگاره هاي حكاكي شده بسيار كم و محدود هستند و نقاطي كه در آنها تا كنون رنگين نگاره كشف شده بدين قرار هستند. البته لازم به ذكر است كه بيشترين و كهن ترين رنگين نگاره هاي ايران درغارهاي لرستان كشف شده اند.
الف- غارهاي هميان يك و دو و ميرملاس در اطراف كوهدشت لرستان و دوشه، يافته و كلماكره در ديگر نقاط استان لرستان
ب- اشكفت آهوي بستك در استان هرمزگان
پ- اشکفت لاشکورگوییه میمند در استان كرمان
ج- اشكفت نرگسلو در اطراف بجنورد در استان خراسان شمالي
نگارنده در كنار رنگين نگاره هاي Pictographs رشته كوه هوميان (سنگ مهرداد). محل: كوهدشت لرستان. قدمت: ۱۰۰۰۰ ق.م تاريخ : شهريور ۱۳۹۴
۲– سنگ نگاره هاي حكاكي شده Petroglyphs :
اين گونه سنگ نگاره ها، بيشترين سنگ نگاره هاي مكشوفه در ايران را تشكيل مي دهند كه در نقاط مختلف ايران پراكنده اند و موقعيت هاي مكاني آنها بدين قرار است:
آذربایجان شرقی (ارسباران)، آذربایجان غربی (خره هنجران مهاباد)، اصفهان (گلپایگان، پشتکوه خوانسار، تیران، نجف آباد، دماب، برزک کاشان، روستاي نشلج، باغبادران و ميمه )، اردبیل (شهریری، شيخ مدي و قلعه قهقهه مشگین شهر)، تهران (روستای دولت آباد شهریار، کوه کفترلو)، خراسان جنوبی (لاخ مزار بیرجند، تنگل استاد، بیژائم و نهبندان)،خراسان رضوی (طرقبه، شانديز و نيشابور)،خراسان شمالی(نرگسلو و جربت بجنورد و بام صفی آباد اسفراين )،خوزستان ( اشکفت لم گردوي شوشتر)، زنجان(غار اژدها، ابهر، روستاي ویر)، سیستان و بلوچستان (سراوان، سرباز، خاش، گُشت، نیکشهر، نازیل، قصرقند و بزمان)، سمنان (کوه چهل دختران رشم، دامغان)، کرمان (میمند، شاه فیروز سيرجان، فراش جيرفت، سرچشمه و رفسنجان)، کردستان (دهگلان، سارال، کنچرمی بیجار، هورامان و غار کرفتو)، کرمانشاه (سرخه لیزیها و چشمه سهراب مرآوزا، دینور، سنقر و هرسين)، فارس (آباده، قير كازرون )، قزوین (چلمبر، یازلیو قلیج کندی، يري جان يازقلي، آقاقويي و بيانلو بوئین زهرا)، قم (سنگستون و کهک)، لرستان(ميرملاس و همیان کوهدشت، خمه الیگودرز، میهد بروجرد، دره یال ازنا، غار يافته و غار دوشه)، مازندران (روستای ییلاقی نوا در بخش بالا لاریجان آمل)، استان مرکزی ( ابراهیم آباد اراك، احمد آباد خنداب، فارسي جان، شازند، سوسن آباد فراهان، پشتگدار محلات، ساروق، سربند، راونج دليجان، یساول کمیجان و محوطه هاي سي و يك گانه تیمــــره خمین)، هـرمـزگان (اشکفت آهو و دهتل بستک و رويدر بندر خمير)، همدان (دره شهرستانه الوند، دره گنجنامه، مهرآباد نوشیجان ملایر و مریانج و نهاوند، کوه های آردوشان يا اُردوشاهان) و یزد (دره نهرین طبس، کوه ارنان، کوه هبخته، کوه سرخ ندوشن، روستاي نصرآباد تفت، شواز، دره گنج، اردكان و بهاباد).
يك بوم در كنار شعار جهاني يونسكو كه پر از نقش هاي متعدد است و بيشترين آنها بزكوهي است ، همان نقش هايي كه در هزاره هاي بعد دست مايه هنرمندان سفالگر و مفرغ كار مي شود. محل: تيمره (كوه هاي اطراف خمين )
كشف و عكس: محمد ناصري فرد قدمت: از هزاره دوم تا هفتم ق.م تاريخ: زمستان ۸۲
– آخرين سن سنجي سنگ نگاره ها در ايران با طيف سنجي عمومي شتاب دهنده در سال ۱۳۸۷ صورت گرفت و ما موفق شديم در زماني كوتاه يك مجموعه آماري نسبتا خوب از نمونه هاي تصادفي سنگ نگاره هاي ايران به دست آوريم كه كاري بسيار جالب بود ولي ناقص و نيازمند كارهاي سيستماتيك، گسترده و جامع تر است .
براي نخستين بار در ايران يك طبقه بندي از نقوش سنگ نگاره هاي ايران بر اساس فراواني و بيشترين تكرار صورت گرفت كه در زير جدول مورد نظر معرفي مي گردد كه در گستره ي فلات ايران هم معنا دار است.
يكي از شاخصه هاي منحصر بفرد سنگ نگاره هاي ايران، پيوستگي نقوش سنگ نگاره هاي( بزكوهي) ماقبل تاريخي با طرح هاي روي سفالينه ها، پيكره هاي مفرغي ماقبل تاريخي ، طرح زير اندازها ، خالكوبي روي دستان عشاير ، مراسم و آيين ها ( تكم چي و تكم گرداني و سنگ چسباندن بر روي نقوش سنگ نگاره ها و… ) است كه نشان از انتزاعي بودن طرح روي سفالينه ها و … و پيوستگي ايده ها از نقاشي هاي درون غارها و كوه ها تا هنرهاي امروزي دارد .
يكي از نقاطي كه بيشترين سنگ نگاره هاي ايران را به خود اختصاص داده محوطه هاي سي و يك گانه تيمره ( كوه هاي اطراف خمين) در مركز ايران است كه تعداد آنها به بيش از بيست و يك هزار مورد سنگ نگاره مي رسد كه شايد بتوان گفت كهن ترين آثار تاريخي و هنري مكشوفه در ايران در ديار است. تيمره موزه ي بي سقفي است به وسعت ۱۵۰ كيلومتر مربع كه سقف ندارد و نگارخانه ي كهني است هنرمندان فراواني طي هزاران سال بر ديواره ي كوه ها و دره هاي آنها هنر آفريني كرده اند و با بشريت از گذشته هاي بسيار دور سخن مي گويند.
كار جالب و منحصر فردي در ايران و شايد جهان توسط بعضي پژوهشگران و باستان شناسان آزاد ايران در حال انجام است و آن چاپ كتاب تطبيق نقوش سنگ نگاره هاي كهن ايران با كشورهاي پنج قاره جهان است كه در نوع خود بسيار جالب و هيجان انگيز است و در آينده در خصوص جزئيات محتواي آن بيشتر توضيح خواهيم داد..
معرفي اين آثار شگفت انگيز در عرصه هاي ملي و جهاني سبب رونق صنعت گردشگري، اعتلاي فرهنگي و از همه جالب تر نزديكي جوامع بشري با يكديگر خواهد شد و ما مي توانيم از طريق مشتركات جهاني سنگ نگاره ها ي كهن ايران، ابتكار عمل گفتمان هاي جهاني را به دست بگيريم و از منظر آنها تعامل فرهنگي بين مللي و بويژه انديشمندان جهاني را با محافل مطالعاتي ايران در برداشته باشيم و از مترتبات سياسي اجتماعي آنها نيز بهره مند شويم.
نقشه استان هايي كه درآنها سنگ نگاره هاي حكاكي Petroglyphs و رنگين نگاره Pictographs كشف شده و نگارنده آنها را طي بيش از ده سال گزارش يا كشف نموده است.
با احترام- محمد ناصري فرد
دكتراي باستان شناسي هنر
۱- محوطه هاي ۳۱ گانه تيمره (كوه هاي اطراف خمين)
[۲] – پرفسور مارسل اُت Marcel Ot Professor ، كتاب موزه هاي سنگي، هنرهاي صخره اي (سنگ نگاره هاي ايران ) ص ۲۰ تا۲۲، اثر نگارنده.
خبرگزاري ميراث فرهنگي ۱۳۸۷/۵/۲۱ – ۱۱:۲۶:۰۰
[۳] – Marcel Ott, Professor of Prehistoric at Liege university(Belgium) and the correspondent of Cultural Heritage Agency.
[۴] – IRAN PETROGLYPS, IDEOGRAM SYMBOLS.
همان منبع- [۶
درباره سنگ نگاره های ایران Iran Petroglyphs ,آثار علائم و نشانه های حکاکی شده بر روی سنگها و صخره ها
استفاده از سنگها (جز طلا برای آقایان) به عنوان انگشتر یا گردنبند در شرع حرام نیست و روایات بسیاری مبنی بر مزایای استفاده از سنگهای مختلف وجود دارد. البته بیشتر ما سنگهای عقیق و فیروزه را میشناسیم. این در حالی است كه متولدین هر ماه، سنگهایی دارند كه اگر از آنها استفاده كنند، انرژیهای مثبت خود را تقویت كرده و ضعفهایشان را برطرف میكنند.
-------------------------------------

برخی سنگها و خاصیتهای آنها:
زمرد: درمان ناراحتیهای قلبی – افزایش قدرت حافظه – درمان بیماریهای چشم
یشم خطایی: سنگ نیرو و شهامت – كاهش مشكلات روانی – درمان كمخونی
یشم: درمان مشكلات قلبی – استحكام روابط – آرامشدهنده – تقویت حافظه – ضد اضطراب
یاقوت: برطرفكننده خستگی – درمان ناتواناییهای جنسی – افزایش اعتمادبهنفس و سلامتی خون
یاقوت كبود: تسكین سردردهای شدید – ترمیم سلولهای پوست، مو و ناخن
چشم ببر: حمایتگر – ضد استرس – افزایش شجاعت و اعتماد به نفس – تقویت ستون مهرهها
ساردوئین: استحكام مهرهها – تقویت غده تیروئید و كبد
رز كوارتز: درمان مشكلات قلبی – ضد اضطراب – آرامشبخش – درمان نازایی
كوارتز شفاف: افزایش انرژی فرد – نیروبخشی به چاكراها – سنگ محافظ برقراركننده تعادل – از بینبرنده هر نوع انسداد انرژی در بدن
پریدوت: رهاسازی عصبانیت – سمزدائی كبد – حیاتبخش و انرژیزا
اوپال: مؤثر برای معده و ورم روده – تقویت قلب – تسكین افسردگی
گارنت: افزایش شجاعت و اعتماد به نفس – استحكان شخصیت – افزایش سطوح انرژی در بدن
فلوریت: تسریع روند بازتولید سلولهای پوست – درمان زخممعده – بهبود سیستم حركتی استخوانها – تقویت قوه یادگیری
عقیق خزه: تعادل درصد خون – تقویت لوزالمعده – افزایش قدرت ایمنی بدن
لاجورد: گشودن كانال انرژی بدن – افزایش قدرت بیان – درمان اختلالات گلو و تیزروئید و گردن – بهبود سیستم ایمنی – كاهش درد – بهبود خواب شب
مالاكیت: برقراری تعادل در سیستم عصبی – ضدافسردگی – سمزدا – آرامشبخش
جاسپر: افزایش انرژی – درمان مشكلات جنسی و بیماریهای مقاربتی – افزایش جسارت
هماتیت: افزایش سلامتی، شجاعت و نیروی حیاتی – تعادل سیستم عصبی – كاهش بیخوابی و استرس – درمان كمخونی – كاهش فشار خون – آرامشبخش
فیروزه: تعادل چاكراها – صاف كردن گلو و ریهها – افزایش قدرت ارتباط كلامی – جلوگیری از حملههای روانی – بهبود سیستم عصبی – تنظیم فشار خون – مؤثر در بهبود آسم
مرجان: انرژیزا – ضد اشتها
سیترین: تقویتكننده تفكر – تقویت كلیهها – مثانه – شكم – پانكراس و طحال – ضدخستگی و فرسودگی
كارنلین: افزایش سطح انرژی – افزایش قدرت مغز – درمان سردی بدن – سنگ جرأت و جسارت
عقیق آبی: متعادل كردن چاكرای گلو – بسیار آرامبخش – ترمیم التهابهای روماتیسمی – درمان خارش و قرمزی چشم و پوست
آمیتیست: آرامش ذهن و روح – كاهش میگرن و بیخوابی – دوركننده تشویش و نگرانی – تبدیل انرژیهای منفی به مثبت – مؤثر برای ترك اعتیاد
عقیق: از بین بردن انرژیهای منفی – تقویت انگیزه و تفكر – آرامشدهنده
سنگهای مناسب متولدین ماهها
فروردین: جاسپر، عقیق، گارنت، یاقوت
اردیبشهت: زمرد، كوارتز صورتی، عقیق، عقیق خزهای
خرداد: سیترین، در كوهی (كریستال)، مونستون، آكوامارین
تیر: اوپال، عقیق، مونستون، زمرد
مرداد: گارنت، الماس، در كوهی، چشم گربهای
شهریور: سیترین، لاپیس، جاسپر، عقیق
مهر: كوارتز صورتی، یشم، اوپال، مرجان
آبان: آمتیست، حدید، سیترین، گارنت
آذر: فیروزه، آمتیست، لاپیس، توپاز آبی
دی: اونیكس، عقیق خزهای، مالاكیت، كوارتز دودی
بهمن: آمتیست، لاپیس، فیروزه، یشم
اسفند: آمتیست، اوپال، فلوراید، مرجان





