33836462

دخمه سنگی فرهاد مربوط به اقوام اورارتو-دوره مادها (قرن هشتم پیش از میلاد) ، در روستایی در غرب ماکو به نام سنگر واقع شده است. این دخمه تا شهر ماکو چند دقیقه ای بیشتر فاصله ندارد. به زبان محلی به این دخمه، خانه فرهاد (فرهاد دامو) می گویند.

بازدید این جاذبه منحصر به فرد را بدون راهنما توصیه نمی کنیم زیرا پیدا کردن آن بسیار مشکل است. متاسفانه هیچ تابلوی راهنمایی برای پیدا کردن آن وجود ندارد و با توجه به وجود علائم راهنمایی برای رفتن به باغچه جوق عدم توجه به این اثر کم نظیر تاریخی تعجب برانگیز به نظر می رسد.

دخمه-سنگی-فرهاد4

اطلاعات زیادی از تاریخچه این اثر وجود ندارد؛ ولی مردم محلی آن را به فرهاد اسطوره تاریخی دوره ساسانی نسبت می دهند که اثر معروف فرهاد تراش بیستون و بعضی آثار سنگ تراشیده در مناطق دیگر نیز به او منسوب است. در این زمینه گفته شد که فرهاد مدتی در منطقه ماکو و در این خانه زندگی می کرده و سپس به منطقه بیستون کرمانشاه رفته است!

در غرب و جنوب غربی روستا، کوه کم ارتفاعی وجود دارد که این دخمه در پایین ترین نقطه در جبهه شمالی کوه واقع شده است. در فصل تابستان اطراف دهانه دخمه فرهاد به وسیله درختان پر برگ مخفی شده است و در صورت نداشتن راهنما گردشگران را با مشکل روبرو می کند.

دخمه-سنگی-فرهاد6

این دخمه، دو اتاق تو در تو است که در دل کوه و درون صخره ای بزرگ تراشیده شده است و با راه پله ای سنگی به کوه متصل می شود. دیواره های سنگی دخمه فرهاد به نحو اعجاب انگیزی صاف و صیقلی است، به نحوی که تراشیدن چنین دیوارهای صافی در دل صخره های سخت کوه حتی در زمان حال هم مشکل به نظر می رسد. داخل دخمه کاملا تاریک است و هیچ منبع نوری وجود ندارد و لازم است منبع نوری مناسبی برای دیدن داخل به همراه داشته باشید. در ورودی آن تقریبا یک و نیم متر در دو متر و اتاق ها یکی بزرگ (تقریبا ۳*۴) و دیگری کوچکتر (تقریبا۲*۲) است؛ که با دری ۱*۱٫۵متری به هم متصلند. بر روی دیواره ها طاقچه هایی تراشیده شده است و برای روشنایی گویا از مشعل استفاده می شده است.

این اثر در تاریخ ۱ فروردین ۱۳۴۷ با شماره ثبت ۸۰۳ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.

دخمه-سنگی-فرهاد2 دخمه-سنگی-فرهاد



تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 12:13 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)

دخمه ها را از خشت خام و گچ بنا می کردند تا مواد آلوده به زمین نرسد. در نزدیکی دخمه حدود 150 تا200 متر ساختمان خشت و گلی محقری در دو طبقه و دارای چند اتاق برای انجام مراسم دینی بعد از فوت اشخاص ساخته شده بود. یکی از اتاق های این ساختمان اختصاص به آتش سوزها داشت و مخصوص آتش سوزی بود.

دخمه محلی است که زرتشتیان از دیر باز تا حدود چهل سال پیش، اموات خود را طبق اصول، فرهنگ و آداب و سنن مذهبی خود و طی انجام مراسم ویژه در آن می نهادند تا طعمه کرکس های کوه های اطراف شوند. دخمه ها معمولا بر فراز بلندی های شهر ساخته می شده است. زرتشتیان در گذشته مردگان خود را به دخمه می بردند و با آیین خاصی در مرکز این دخمه ها قرار می دادند. دخمه ها در برخی مواقع به دست خود انسانها, ساخته می شد و یا به صورت طبیعی شکل می گرفت. تا دسترسی گوشتخواران به جنازه راحت تر باشد، بعدها استخوان ها را در چاهی می ریخته اند. این کار برای جلوگیری از آلوده شدن خاک بوده است. بدین منظور اکثر آنها فاقد سقف یا میان فضا و در خارج سکونت گاه شهری و روستایی قرار می گرفت.

سطح داخلی برجخاموشان به صورت پهنه مسطح و گردی است که تمام آن با تخته سنگ های بزرگ پوشیده شده و از سه بخش زنانه، مردانه و بچگانه تشکیل شده است:

  • نوار دایره ی انتهایی متصل به دیوار پیرامون دخمه که مخصوص مردهاست.
  • نوار دایره ی میانی بعد از قسمت مردها که مخصوص زنهاست.
  • نوار دایره ی داخلی بعد از زن ها که مخصوص کودکان است.

نهایتا در مرکز دایره چاه استودان (یعنی استخوان دان) است که که سنگ متحرکی به نام ارویس در ته آن چاه وجود دارد. استودان یا وهنده, عبارت است از چاهی در میان دخمه که به سنگ مفروش است و وقتی اجساد به وسیله ی مرغان لاشه خور از گوشت و پوست تهی شده و تحت تاثیر آفتاب کاملا خشک می شدند، استخوان ها را در آن چاه می ریختند تا تبدیل به خاک شوند و این جا بود که توانگر و درویش به گاه مرگ در ته این چاه یکسان می شدند.

در دامنه ضلع شمالی کوه دخمه نیز چند عمارت خشت و گلی، آجری، سنگی و یا ترکیبی از این ها وجود دارد که به دوران صفویه تعلق دارند و از سازه های رفاهی این دوران هستند که به نام خیله شهرت دارند. برج خاموشان در سال 1381 توسط سازمان میراث فرهنگی و گردشگری با شماره 6312 در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسید.



تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 12:11 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)

به باور سنتی زرتشتیان، جسد در گذشتگان، نسا(پلیدی) نامیده می شود و تن بی جان هیچ ارزشی ندارد. بنابراین تفاوتی نمی کند که چگونه آن را از بین ببرند، فقط مکان زندگی نباید آلوده شود.

چهار نمونه پاک کننده در ایران باستان وجود داشت که عبارت بودند از آب، خاک، هوا و آتش که نسبت به جای زندگی و در دسترس بودن هر یک از پاک کننده ها، از آن بهره می گرفتند. برخی از اقوام آریایی در شمال سیبری زنگی می کردند که بیشتر اوقات از برف پوشیده بود و امکان خاکسپاری را به آنها نمی داد. بنابراین جسد در گذشتگان را به بالای بلندی ها می بردند تا خوراک حیوانات شود، سپس هوا محیط زیست را از پلیدی ها پاک کند.

این رسم بومیان ایران رسید و زرتشتیان نیز سال ها بر بالای بلندی و دور از محل زندگی، دخمه هایی می ساختند و جسد در گذشتگان را در آن می گذاشتند. زمانی که دریافتند خاک بهتر می تواند محیط زیست را از آلودگی جسد در گذشتگان پاک کند، خاکسپاری را برگزیدند.

تفاوت دخمه و گوردخمه

دخمه یا برج خاموشی، مکانی است که ایرانیان باستان برفراز بلند می ساختند و متوفیان را در آنجا قرار می دادند تا توسط حیوانات و پرندگان متلاشی شود.

گوردخمه نیز در زبان عامیانه گاه مترادف با استودان (دخمه) به کار گرفته می شود، در حالی که این دو از لحاظ ساختاری با هم تفاوت دارند. استودان که از ترکیب وازه های «استوا» به معنی استخوان و «دان» به معنی جایگاه تشکیل شده و محل نگهداری استخوان متوفیان بوده است، در مقایسه با گوردخمه ها دارای ظاهر بسیار ساده تری بوده و ابعاد کوچکتری نیز دارد. در مقابل گوردخمه ها در اصل آرامگاه هایی بودند که در دل کوه و صخره کنده می شدند و شکل اتاقی دارند که یک یا چند قبر داخل آنها داشت. این فضاهای اتاق شکل، گاه جای کافی برای نشستن، قرار دادن اشیا و برگزاری مراسم داشتند.

گوردخمه های متعددی از دوره های مختلف در ایران یافت شده اند که در حالت کلی می توان آنها را به سه دسته کلی گوردخمه های دوره مادها، دوره هخامنشیان و دوره پس از هخامنشیان دسته بندی کرد. گوردخمه های زیادی از دوران پیش از ماد، در مناطق تحت نفوذ اوراتو (نام تمدن در عصر آهن در اطراف دریاچه وان ترکیه) یافت شده است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که گوردخمه ها ببیش از آن که ریشه و منشا آشوری و مادی داشته باشند، به هنر معماری اوراتوها مرتبط هستند.

گوردخمه های دوران مادها

گوردخمه های یافت شده از دوران مادها نوع تکامل یافته هنر اورارتویی هستند زیرا برخلاف گوردخمه های دوره اورارتو، اغلب دارای نقش برجسته و تزئینات معماری مانند ستون و نیم ستون بوده و براساس اهمیت فرد دفن شده و همچنین تاریخ ساخت، دارای نمای ورودی متفاوت هستند. برخلاف گوردخمه های هخامنشیان که صاحبانشان مشخص و معلوم هستند، گوردخمه های دوران ماد را نمی توان به شخص خاصی منسوب کرد.

 از طرفی به لحاظ مورد دستبرد قرار گرفتن در طول تاریخ، نمی توان در رابطه با چگونگی تدفین یا ماهیت اشیای همراه مرده در گوردخمه های این دوره اظهارنظر کرد. این گوردخمه ها براساس نمای ورودی به طول کلی به سه دسته مختلف تقسیم می شوند.

گوردخمه هایی که در نمای ورودی دارای ستون آزاد هستند. گوردخمه فخرگاه یا دخمه سنگی (پانزده کیلومتری شمال شرقی مهاباد)، گوردخمه صحنه (60 کیلومتری راه کرمانشاه به همدان در محل سراب صحنه) و گوردخمه دکان داود (نزدیکی سرپل ذهاب) از این جمله اند. گوردخمه صحنه از جمله نادرترین گور دخمه های دوطبقه دوره مادها است.

گوردخمه هایی که به جای ستون آزاد، در دو طرف نمای ورودی آن ها دو نیم ستون تزئینی در کوه کنده شده است.

از این نوع گوردخمه ها می توان به گوردخمه دو دختر یا دادور (نزدیکی ممسنی استان فارس) و گوردخمه آخور رستم (هشت کیلومتری جنوب تخت جمشید) اشاره کرد.

گوردخمه های ساده که فاقد ستون یا نیم ستون بوده و عمدتاً در منطقه کردستان یافت شده اند. گوردخمه سکاوند (پانزده کیلومتری هرسین کرمانشاه)، گوردخمه دیره (قریه دیره سرپل ذهاب) و گوردخمه سرخ ده (19 کیلومتری گوردخمه سکاوند) از این جمله اند.

گوردخمه های هخامنشی

گوردخمه های هخامنشی W برخلاف گوردخمه های مادها، شکلی یکسان داشته و طرحی از صلیب دارند. ورودی گوردخمه معمولا در محل اتلاقی دو خط صلیب واقع بوده و در اطراف آن بر روی خط افقی صلیب، نیم ستون هایی کنده شده است. قسمت بالایی صلیب شامل یک نقش برجسته ظریف و بخش پایینی آن معمولاً فاقد هر تزئینی بوده است. اغلب گوردخمه های هخامنشی در نقش رستم و نقش رجب متمرکز هستند.

نخستین نمونه این گوردخمه ها مربوط به داریوش بزرگ است و سایر نمونه ها از آن تقلید کرده اند. آخرین گوردخمه هخامنشی مربوط به داریوش سوم است که کار حجاری آن (ظاهراً با حمله اسکندر مقدونی به ایران) نا تمام ماند و فقط در قسمت بالای آن نقش شاه را در مقابل آتشدان نشان می دهد. تعداد قبور در گوردخمه های هخامنشی از 2 تا  قبر متفاوت است.

 با توجه به این واقعیت که داریوش سوم تنها شش سال حکومت کرد و با توجه به میزان حجاری ناتمام انجام شده در مقبره وی، به نظر می رسد که کار ساخت هز یک از این گوردخمه ها بیش از ده سال به طول می انجامید.

پس از هخامنشیان

با حمله اسکندر به ایران و پیدایش سلسله های سلوکیان و اشکانیان نقش مذهب در سلطنت به کلی کمرنگ شد. سلوکیان، یونانی (جانشینان سلوکوس یکم) بودند و مذهبی متفاوت با ایرانیان داشتند. منابع کافی در خصوص دین و مذهب اشکانیان نیز وجود ندارد. به گونه ای که گمان می رود آنان دارای دین های مختلف بوده و مردگان خود را (برخلاف زرتشتیان) به طرق گوناگونی دفن می کردند.

بنابراین از این دوران گوردخمه ای به شکلی که در دوران هخامنشیان یا مادها برای شاهان ساخته می شد، یافت نشده است. صرفا دخمه های عمومی به دو شکل درون خاک و درون سنگ برای رعایای زرتشتی ساخته و پس از قرار دادن تعداد معینی از اجساد، درب آنها با سنگ و آهک مسدود می شد.

با ظهور سامانیان، مذهب زرتشتی در ظاهر مجددا ارزش یافت و حتی دولت مرکزی در بخش هایی از کشور همچون گیلان، مهرپرستان را تحت فشار قرار داد. ولی با این وجود، ساخت گوردخمه های دوران هخامنشی دیگر رواجی نیافت و ساخت دخمه های عمومی تا قرن ها پس از حمله اعراب به ایران ادامه پیدا کرد.

در حال حاضر هنوز در برخی مناطق ایران، به ویژه در غرب، از گوردخمه ها برای خاکسپاری مردگان استفاده می شود. مثلا در خرم آباد برخی خانواده ها به جای قبر تازه، مرده را در گوردخمه خانوادگی قرار می دهند که به آن لحک می گویند.

گوردخمه های اسحاق وند یا سکاوند

در 25 کیلومتری جنوب غربی هرسین در استان کرمانشاه سه گوردخمه تراشیده شده در کوه وجود دارد که مربوط به دوره مادها است. مقابل صخره ای که ظاهرا مربوط به دوران قرن هفتم و ششم پیش از میلاد است تصویر ناقصی از هنر و به خصوص معماری مادها به دست می دهند.

هرتسفلد، باستان شناس و ایران شناس آلمانی، کامل ترین فهرست این مقابر را تهیه کرده است که به نظر می رسد قدیمی ترین شان، همان است که وی متاخرش می داند، یعنی (برآمدگی، سکو) برای گذاشتن جنازه، نزدیک سکوند در جنوب کرمانشاه.

هرتسفلد این مقبره را به گئومات (بردیای دروغین که با نیرنگ، تاج و تخت پادشاهی را غصب کرد) نسبت می دهد. تنها دلیلش این است که نام سکوند را نام دری که گئومات در آن به قتل رسیده بود قابل تطبیق می داند. ولی بدیهی است که گئومات به دست داریوش یکم فاتح کشته شده بود، نمی توانست افتخار داشتن مقبره ای را داشته باشد. بالای رف سکوند یک هیکل بزرگ و دو هیکل کوچک آدمی در پیراهن آتشگاهی منقوش است. این اشکال غیرمتناسب و ناهنجارند. شیوه کار و طرز نقوش برجسته هنوز با نقوش برجسته لولوییان و عیلامیان چندان تفاوتی ندارد.

 


تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 12:09 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)

کسی که پیوسته فرزند دختر میزاید و میخواهد که فرزندانش پسر شوند ، دعای قرآنی ذیل را (که مشتمل بر آیات هشتم و نهم سوره مبارکه الرعد و آیه هفتم سوره مبارکه مریم میباشد) بر پوست آهو و با مشک و زعفران بنویسد و در گردن بیاندازد ، ان شاء الله فرزند پسر خواهد زایید.

دعا این است:

اللّهُ یَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ کُلُّ أُنثَى وَمَا تَغِیضُ الأَرْحَامُ وَمَا تَزْدَادُ وَکُلُّ شَیْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ * عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ الْکَبِیرُ الْمُتَعَالِ * إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ یَحْیَى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا * .   بِحرمه یحیی و بِحُرمه مریم و عیسی ، تُعطِنا اِبناً صالحاً طویلَ العُمر ، بِحرمه سیّدنا محمد و آله الطاهرین.

قواعد :

  • در شرایط پاکی و طهارت کامل ظاهری و باطنی و با اتجاه به قبله بنویسد.
  • همچنین میتواند بجای پوست آهو ، در کاغذ کاهی بدون خط و با مشک و گلاب و زعفران و ترجیحا اول صبح و در نیمه اول ماه قمری بنویسد.
  • تا زمانی که دعایش نتیجه میدهد واجبات را بطور کامل بجای بیاورد و ترک محرمات کند.


تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 09:55 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)

در تسهیل الدواء است این آیات را بنویسد و با خود نگه دارد شفا یابد ان شاء الله :
(لَّا تَخَافُ دَرَکًا وَلَا تَخْشَىٰ – فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِیَهُم مِّنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ – وَأَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَمَا هَدَىٰ – (سوره مبارکه طه ، آیات ۷۹-۷۷) (و سپس بگوید ) و صلی الله علی محمد و آله .
ایضا در حاشیه زاد المعاد علامه مجلسی (ره) است که به جهت درد کمر این آیه شریفه را نوشته با خود نگه دارد : (بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ) (سوره مبارکه یس ، آیه ۲۷ )
و به جهت قبض (گرفتگی) و سستی کمر این آیه را نوشته و به بام اندازد:
(وَمَا أَنزَلْنَا عَلَىٰ قَوْمِهِ مِن بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَمَا کُنَّا مُنزِلِینَ) (یس ، ۲۸)



تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 09:53 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)

حدود قرن پنجم قبل از میلاد اخترشناسان یا اخترگویان (یونانی و بابلی)، برای دایره البروج یک بخش بندی دوازده گانه تعریف نموده اند و درجه هر کدام از این صور فلکی را ۳۰ درجه مقیاس نهاده اند. آنچه باید متذکر شد این است که اسامی تمام بروج فلکی به جز صورت فلکی میزان از اسامی جانداران اقتباس شده است. واقع امر بر این است که نام منطقه البروج در ابتدا (دایره حیوانات) بوده و بعدها تغییر نام یافته است.
حرکت کلی قمر در مسیرش یک حرکت دورانی بر مدار خویش با سرعتی دوازده بار بیشتر از شمس است که یکماه بطول می انجامد. واقع بر این است که طی مسیر قمر ، بر منزلگاههایش در زمان یکماه به انجام میرسد. یعنی دوازده برابر کمتر از شمس. به سخن دیگر خورشید حرکت دورانی اش در بروج دوازده گانه یک فرایند یکساله است.


تصویر برخی از بروج دوازده گانه به شرح ذیل است :
حمل : مرد شکارچی سوار بر قوچ .
ثور: تصویر گاوی که فردی بر پشت آن سوار است.
جوزا: فردی با شاخه گلی در دست.
سرطان (خرچنگ): تصویر یک خرچنگ با ترکیبی خاص از انسان.
اسد (شیر): تصویر یک شیر که سرش را برگردانده است.
سنبله: فردی نشسته را نشان میدهد با دو خوشه گندم در دست.
میزان : فردی نشسته با ترازویی در دست.
عقرب : طرحی ترکیبی از دو صورت فلکی قوس و عقرب . تیری بر دم عقرب را به تصویر میکشد و ………
البته قدما کاملا آگاه بودند که در منظومه شمسی جابجایی میشود و ثوابتی (ستارگانی) هم در این صحنه حضور دارند.
ستارگان شش طبقه روشنایی (قدر) را مشتمل هستند (قدر یک ستاره ، همان سنجش لگاریتمی روشنایی است). ستارگانی که با چشم غیر مسلح قابل رویت هستند و پرنورتر هستند قدر اولی اند و کم نورترین ها قدر ششمی اند.
دایره البروج ، همان خط مرکزی منطقه البروج است که در درون آن نوار شمس ، قمر ، زمین و…. خط سیر دارند. تمام سیارات به جز سیاره پلوتو (پلوتون در واقع نهمین سیاره منظومه شمسی است که در سال ۱۹۳۰ میلادی توسط کلاید تامباو کشف گردید) هم خوان با زمین و درون نوار دایره البروج در حرکتند .
نکته دیگر در مورد نقاط اعتدال و انقلاب در اخترشناسی است که در توضیح آنها باید گفت ، هر زمان که میل خورشید به هنگام عبور از دایره البروج اندازه شمالی یا مثبت و منفی باشد را نقاط انقلاب نامند. به سخن دیگر زمانی که میل خورشید برای عبور از دایره البروج به طرف شمال باشد به آن انقلاب تابستانی گویند که در نیمکره شمالی فصل تابستان خواهد بود . زمانی که میل خورشید برای عبور از دایره البروج به طرف جنوب باشد موسوم به انقلاب زمستانی بوده و در واقع عکس حالت اول است.
در مورد نقاط اعتدال و خصوصا نقاط اعتدال بهاری قبلا توضیحاتی مختصر بیان شده.
ببینید ، کره سماوی و دایره البروج ، در نقطه ای به نام نقطه اعتدال همدیگر را قطع مینمایند. یکی از نقاط اعتدال را نقطه اعتدال بهاری گویند. در هنگام عبور خورشید (شمس) از نقطه اعتدال بهاری است که فصل بهار آغاز میگردد. میل خورشید پس از عبور از این نقطه اعتدال تغییر میکند (علامت آن از منفی به مثبت تغییر حالت می یابد).
نقطه مقابل این نقطه اعتدال بهاری ، نقطه اعتدال پاییزی است . در واقع یک فاصله زمانی شش ماهه بر نقاط اعتدال بهاری و پاییزی مترتب است. در نقطه اعتدال پاییزی که همان شروع فصل پاییز است، میل خورشید به جنوب بوده و علامت آن از مثبت به منفی تغییر می یابد.



تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 09:52 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)

۱- در تحبیب مجرب ، بیاورد پنج عدد بیضه مرغ (تخم مرغ) و بر هر یک یکمرتبه سوره یاسین را بخواند و به هر مبین که برسد (هر دفعه که در قرائت سوره یاسین به کلمه مبین میرسد) به آن بیضه بدمد ، آن بیضه ها را بشکند و خاگینه کند و شیرینی داخل آن کند و بخورد هر که خواهد بدهد (به هر که خواهد بخوراند) که از محبت او دیوانه گردد. مجرب است.

۲- اگر (خواهی) کسی را از محبت خود (دیوانه) گردانی ، بستان بیست و یکدانه فلفل سیاه و بر هر دانه یکبار سوره (انا انزلناه) را بخواند بدون بسم الله ، به نیت محبوب که در نظر است ، (سپس) در آتش ریزد که عجایب بینی.

۳- اگر خواهد که خود را در میان خلق معزز گرداند ، بنویسد هزار (ت) (هزار بار حرف ت را بنویسد) ، با خود دارد که در نظر خلق عزیز شود که هر کسی او را بیند عاشق شود ، اگر نیز ملفوظا هزار نوبت بگوید (ت) همان خواص دارد.

۴- هر که این آیات را بر پوست آهو بنویسد ، به زعفران و گلاب و معطر نماید به عطر پاک و بر بازوی راست بندد هر کسی او را بیند شیفته او شود. مجرب است. (یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ * هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ * ) (سوره مبارکه الصف ، آیات شریفه هشتم و نهم).

۵- به جهت محبت میان زن و شوهر ، نوشته در آب اندازد ، قدری بخورد و بر سر ریزد و قدری بدهد به او که محبت بین (آنها) زیاد شود . بسم الله الرحمن الرحیم . رضی الله عنهم و خیرا ولد خیرالبریه جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَدًا رَّضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ .

۶- بنام طالب و مطلوب و نام مادر هر دو نوشته ، با خود دارد ، مطلب حاصل شود، ان شاء الله. یاودود انت الذی اعلنت سرا الموده والمحبه فی قلوب اهل الاسرارانت الذی کلمت ذوات الطالبین بنور الانوار تجلیت بسمک الودود علی الارواح فابلغت الاشباع اللهم بسرورک وسریان حبک فی القلوب ان تلقی موده ومحبتی (او موده ومحبه…)فی قلوب بنی ادم وبنات حواء کما بلغت الوحی فی قلب عبدک محمد(ص) وسخرلی روحا منهم بالاذعان وادفع عن الاذقان انک علی کل شئ قدیر یا حنان یا منان برحمتک یا ارحم الراحمین.
۷- به جهت محبت بین الزوجین که ما بین آنها نزاع (اختلاف) بوده باشد این دعا را نوشته در موم گیرد و در زیر سر خود نهد محبت بهم رسد. ان شاء الله.
بسم الله الرحمن الرحیم. وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ وَلَوْ یَرَى الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّهَ لِلَّهِ جَمِیعًا وَأَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعَذَابِ.
فلان علی حب فلان (به جای فلان ، نام شخص و مادرش را بنویسد).

جامع الفوائد فی اسرار المقاصد ، علامه افشاری نجفی ارومیه ای.



تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 09:51 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)

در مورد سحر ربط و شخص مربوط و بسته شده قبلا مطالبی مفصل بیان شده است. (طلسم ربط عبارت است از بسته شدن مرد یا زن و ناتوانی مرد یا زن در برقراری مباشرت با همسر خود. شخصی که با این طلسم بسته میشود را مربوط گویند).

آیه شریفه ذیل را بیست و یکبار بر روی کاغذ بدون خط بنویسد (بر روی بیست و یک تکه کاغذ بنویسد) و به فردی که دچار بستگی شده است هر روز صبح در شربت عسل خالص بشوید و بنوشد ( بهتر است که زن و مرد هر دو از شربت بنوشند).

آیه شریفه ذیل را بنویسد :

(قل جاءَ الحق و زَهَقَ الباطل اِنّ الباطلَ کانَ زَهوقا) .

 



تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 09:50 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)

 

Image result for ‫مقبره کوروش کبیر‬‎Image result for ‫مقبره کوروش کبیر‬‎

 

ناگاه گشت کوروش والا گهر پدید                                         

در پارس ریخت طرح یکی دولت جوان (ملک الشعرای بهار)

کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پ.م.) شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین و بزرگترین امپراتوری تاریخ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره یکی از شناخته شده ترین پادشاهان تاریخ جهان است. کوروش نخستین شاه و بنیان‌گذار دوره شاهنشاهی هخامنشی در ایران زمین می‌‌باشد.

 

کوروش کبیر در میان همه ملل و اقوام و ادیان به نیکی یاد شده است. ایرانیان کوروش را پدر؛ یونانیان، ‌او را سرور و قانونگذار می‌‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را مسیح (ناجی و رهاننده) توسط پروردگار به شمار می‌آوردند، ‌ضمن آنکه بابلیان او را مورد تایید مردوک (خدای بزرگ بابلیان) می‌‌دانستند. درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چند گانگی وجود دارد و اینکه به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده؛ اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی، این کوروش بزرگ است که موجه‌ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می‌‌باشد.
 
تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌‌رسد که برای چند نسل بر انشان (خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینه استوانه شکلی، محل حکومت آنها را نقش کرده است. بر طبق اسناد سلسله هخامنشی به "شاه هخامنش" که در حدود ۷۰۰ پ.م. می‌زیسته است می رسد. پس از مرگ او، "چیش‌پیش" به حکومت رسید. "چیش پیش" نیز پس از مرگش، توسط دو نفر از پسرانش؛ "کوروش اول" و "آریارمنس فارس" در پادشاهی دنبال شد. سپس، پسران هر کدام، به ترتیب "کمبوجیه اول" و "آرشام فارس"، بعد از آنها حکومت کردند. کمبوجیه یکم با "شاهدخت ماندانا" (دختر ایشتوویگو پادشاه قبیله ماد و شاهدخت آرینیس لیدیه) ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.

 

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون، و کتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هریک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس، و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت؛ ایشتوویگو شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. ایشتوویگو تعبیر خواب خویش را از مغ‌ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که ایشتوویگو تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می‌‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابراین ایشتوویگو دختر خود را به کمبوجیه اول به زناشویی داد.

ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. ایشتوویگو به مراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، به همین خاطر زاده دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد: وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون اولا کودک به او دل خوش کرده است، دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.

 

مقبره کوروش کبیر؛ پاسارگاد؛ عکس از آنوبانینی
مقبره کوروش کبیر؛ پاسارگاد

 

چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و به جای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده به دنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به عهده گرفت.

سالها بعد روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، (و شاید این علتی باشد برای آنکه کوروش در کتاب مقدس (عهد عتیق) شبان نامیده شده است)  با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازی های خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند.

پدرش او را نزد ایشتوویگو برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه؛ چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: "تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ‌ترین مقام کشوری است، چنین کنی؟" کوروش پاسخ داد: "در این باره حق با من است، زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می‌‌باشم، اختیار با توست."

ایشتوویگو از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می‌‌گذرد با سن این کودک برابری می‌کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسش هایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: "این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است". اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.

چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای ایشتوویگو آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس ایشتوویگو دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش ایشتوویگو که از او پرسید: "با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟" پاسخ داد: "پس از آن که طفل را به خانه بردم، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم".

 گرچه همانند این داستان در مورد سه پادشاه ساسانی (از جمله اردشیر بابکان) نیز نقل شده است و شاید خالی از افسانه پردازی نباشد لیکن بیشک رگه هایی از حقیقت را میتوان در آن یافت و شاید معتبر ترین شرح حالها درباره پرورش کوروش کبیر باشد.
کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس‌ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آنها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرا می‌گرفتند پرورش یافت.

هارپاگ، بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد ایشتوویگو شورانید و موفق شد کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست کشور ماد به وسیله پارس که کشور دست نشانده و تابع آن بود، پادشاهی ۳۵ ساله ایشتوویگو؛ پادشاه ماد، به انتها رسید. اما به گفته هرودوت؛ کوروش به ایشتوویگو آسیبی وارد نیاورد و او را نزد خود نگه داشت. کوروش به این شیوه در ۵۴۶ پ.م. پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود. کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد؛ خود را شاه ماد و پارس نامید. در حالیکه بابل به او خیانت کرده بود، خردمندانه از قارون، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید. اما قارون (کرزوس) در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی (قزل‌ایرماق امروزی در کشور ترکیه) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد. دژ سارد که آن را تسخیر ناپذیر می‌‌پنداشتند، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره‌های آن، سقوط کرد و قارون (کروزوس)، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش، مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونانیان رسانید. نکته قابل توجه؛ رفتار کوروش پس از شکست قارون است. کوروش، شاه شکست خورده لیدی را عفو کرد و وی تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند، مشمول عفو شدند.

افسانه ای معروف در این زمینه هست؛ که کوروش میخواست برای انتقام، کروزوس را در آتشی بر افروخته بسوزاند، که وی با دیدن آتش فریاد می می زند "آه، سولون، سولون" و وقتی کوروش علت را میپرسد جواب میدهد: روزی از سولون حکیم بزرگ یونان پرسیدم سعادتمند ترین فرد روی زمین کیست؛ و سولون در جواب گفت: انسان را اگر با سعادتمندی بمیرد می توان سعادتمند خواند. حالا منظور او را می فهمم. اینگونه کوروش هم پند گرفته و دستور به خاموش کردن آتش می دهد و او را عفو می کند.

پس از لیدی، کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت، هریو (هرات)، رخج، مرو، بلخ، زرنگیانا (سیستان) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا) و ثتگوش (شمال غربی هند) را مطیع خود کرد. هدف اصلی کوروش از لشکرکشی به شرق تامین امنیت و تحکیم موقعیت بود و گرنه در سمت شرق ایران آن روزگار، حکومتی که بتواند با کوروش به معارض بپردازد وجود نداشت. کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران، وسعت سرزمین‌های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد. حال دیگر پادشاه بابل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعا پشیمان شده بود. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس "نابونید" پادشاه بابِل،‌ همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش بینی‌های پیامبران بنی اسرائیل درباره آزادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود.
 
فرمان آزادسازی یهودیان دربند و اجازه بازگشت و بازسازی اورشلیم توسط کوروش بزرگ، باعث گردید بابل، بدون مرافعه در 22 مهرماه سال 539 پ.م. سقوط کند و فقط محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند. پادشاه محبوس گردید و کوروش طبق عادت، در کمال آزادمنشی با وی رفتار کرد. در سال بعد (538 پ.م.) هنگامی که او درگذشت، عزای ملی اعلام شد و خود کوروش نیز در آن شرکت کرد.

کوروش بزرگ در قسمتی از لوح معروف خود در زمینه فتح بابل که از متمدن ترین و با فرهنگ ترین سرزمینهای آن روزگار بود؛ می گوید : "من کوروش هستم، شاه جهان،...شاه شاهان... هنگامی که من بدون جنگ به بابل وارد شدم... ویرانه های آن را آباد کردم و مردم آن را از فقر نجات بخشیدم... برای همه انسانها آزادی دین و مذهب را به رسمیت شناختم ... و صلح و آرامش را برای بشریت به ارمغان آوردم. "

 با فتح بابل، مستعمرات آن یعنی سوریه، فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی اضافه شدند. رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان شناسان و حتی حقوقدانان دارد. او یهودیان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود، کمک‌های بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنان نمود تا بتوانند به اورشلیم بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد. به همین خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ یهود و در تورات ثبت است.

در مورد ده سال پایانی عمر کوروش اطلاعات دقیقی در دست نیست و هر یک از مورخین به نحوی آن را روایت کرده اند و ماجرای درگذشت کوروش را به نحوی نقل کرده اند در یکی از این روایتها می خوانیم که کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب اقوام وحشی سکا که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می پرداختند به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد. میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه ای بود که لشگریان کوروش باید از آن عبور می کردند. هنگامی که کوروش به این رودخانه رسید، برای جنگ دو راه پیش رو داشت. یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کوروش این دو گزینه را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدی که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کوروش وفادار ماند؛ جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. استدالال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر لشگر کوروش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر می افتد و اگر پیروز هم شود هیچ سرزمینی را فتح نکرده است. در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند؛ پیروزی ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمی رسد. کوروش این استدلال را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد کشته شدن کوروش و شکست لشگریانش بود. پس از این شکست، لشگریان ایران با رهبری کمبوجیه، پسر ارشد کوروش به ایران بازگشتند.

این روایت که به خاطر گزارش هرودوت از ماجرا معروفتر است چند سوال اساسی را به ذهن آنوبانینی متبادر میکند؛ نخست اینکه با وجود توهین های ملکه مزبور به پیکر بی جان شاهنشاه درگذشته ی ایران، که در تاریخ مزبور تشریح شده است؛ چگونه پیکر بی سر کوروش به ایرانیان باز پس داده شده و چگونه جسد از این مسافت دور و با عبور از رودخانه ای عظیم به پارسه آورده شده است.

دیگر اینکه چطور با وجود ناگهانی بودن این پیشامد بین پسران کوروش بر سر قدرت درگیری پیش نیامده؛ چطور هرج و مرجی که پس از درگذشت کمبوجیه رخ می دهد در این زمان پیش نمی آید (با وجود اینکه کوروش بسیار قدرتمندتر از پسرش کمبوجیه بوده)؛
چطور ملکه که شاه بزرگی همچون کوروش را از میان برداشته دست از سر ایران بر می دارد و سعی نمی کند ایران را تصرف نماید؟

چگونه کمبوجیه درست بعد از این پیشامد هولناک و عظیم با خیال راحت و با ارتشی بسیار مجهز و آماده به مصر حمله می کند و تنها حکومت مستقل باقیمانده و یکی از قدرتمند ترین حکومت های آن دوران را به تصرف خود در می آورد و مرزهای ایران را از چین تا ایتالیا و جنوب آفریقا، گسترش می دهد.
این سوالات و بسیاری از سوالات دیگر باعث می شود که محققین روایت فوق را درست ندانسته و آنچه را که "گزنفون" درباره مرگ مرگ کوروش نقل میکند بیشتر مقرون به حقیقت بدانند.

به طور خلاصه گزنفون نقل می کند که در ده سال پایانی حکومت کوروش اتفاق چندان مهمی رخ نداده است و پادشاه قدر قدرت ایران در آرامش سالهای پایانی عمر را طی کرده و پایان عمر خود را هم طی خوابی که میبیند از پیش می دانسته.
بنابر این پیش از مرگ، نیایش کرده و برای خدایان قربانی می کند. و سپس پسران و بزرگان کشور را جمع کرده و چنان که در میان همه پادشاهان ایرانی مرسوم بوده به آنها پند و اندرزهایی می دهد و از جهان رخت بر می بندد.

چنین است که پس از درگذشت پر افتخارترین و بزرگترین پادشاه جهان که انسانیت و فضایل اخلاقی را در جهان آن روز گسترد؛ مراسم با شکوهی برگزار می شود و شاه شاهان در آرامگاهی که خود از پیش فراهم آورده بود؛ با احترام فراوان به خاک سپرده می شود؛ تا طی بیش از 2500 سال؛ ایرانیان به داشتن چنین اسطوره ای افتخار کنند و با وجود حوادث بسیاری که در این مدت رخ داده، همواره حرمت پاسارگاد و پادشاه قدرقدرتش حفظ گردد.

-------------------------------------------------------
متن کامل منشور کوروش کبیر (منشور كورش هخامنشی)

رضا مرادی غیاث آبادی

1. «كورش» (در بابلی: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بی- لیم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ری› و «اَكَّـد» ‹اَ‌ك- كـَ- دی- ای›، …

2. ... همه جهان
(از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روایت ناظری ناشناخته كه می‌تواند نظر اهالی و بزرگان بابل باشد، بازگو می‌شود).

3. ... مرد ناشایستی به فرمانروایی كشورش رسیده بود.

4. او آیین‌های كهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.

5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» ‹اِ- سَگ- ایلَـه› برای شهر «اور» ‹او- ریم› و دیگر شهرها ساخت.
(«اِسَـگیـلَـه/ اِزاگیلا» نام نیایشگاه بزرگ «مردوك» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نام نیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومری «اِنمِـركار و فرمانروای اَرَته» بازگو شده است. آقای جهانشاه درخشانی در آریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگین» را به معنای «سنگ لاجورد» می‌داند. از سوی دیگر «كاسیان» نیز رنگ آبی را رنگ خداوند بشمار می‌آوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خدای بزرگ آنان به معنای «رنگ آبی» است. امروزه همچنان واژه «كاس» برای رنگ آبی در گویش‌های محلی بكار می‌رود. برای نمونه در گیلان، مردان با چشم آبی را «كـاس آقا» خطاب می‌كنند. همچنین برای آگاهی از پیوند اَرَتَـه با نواحی باستانی حاشیه هلیل‌رود در جنوب جیرفت بنگرید به: مجیدزاده، یوسف، جیرفت كهن‌ترین تمدن شرق، تهران، 1382).

6. او كار ناشایست قربانی كردن را رواج داد كه پیش از آن نبود ... هر روز كارهایی ناپسند می‌كرد، خشونت و بد‌كرداری.

7. او كارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت می‌كرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.
(گمان می‌رود نام «مردوك» با واژه آریایی و اوستایی «اَمِـرِتات» به معنای «جاودانگی/ بی‌مرگی» در پیوند باشد. اما ویژگی‌های دیگر مردوك شباهت‌هایی با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سیاره «مشتری» متجلی می‌شده است. همانگونه كه مردوك را با نام «اَمَـر- اوتو‌» می‌شناخته‌اند؛ از او با نام آریایی و كاسی «شوگورو» نیز یاد می‌كرده‌اند كه به معنای «بزرگترین سرور» بوده و با معنای اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پیوند است).

8. او مردم را به سختی معاش دچار كرد. هر روز به شیوه‌ای ساكنان شهر را آزار می‌داد. او با كارهای خشنِ خود مردم را نابود می‌كرد ... همه مردم را.

9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنـلیل/ ایـلّیل» خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترك كرده بودند. (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش)

10. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین كه زندگی و كاشانه‌اشان رو به ویرانی می‌رفت، توجه كند. مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ایزدان به «بابِـل» بازگردند.

11. ساكنان سرزمین «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

12. مردوك به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب كه او را یاری دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد كرد.

13. او تمام سرزمین «گوتی» ‹كو- تی- ای› را به فرمانبرداری كورش در آورد. همچنین همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـان‌مَـن- دَه› را. كـورش با هر « سیاه سر» (همه انـسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.
(در تداول، نامِ بابلی «اومان‌منده» را با «ماد» برابر می‌دانند. اما به نظر می‌آید كه این نام بر همه یا یكی از اقوام آریایی كه در هزاره دوم پیش از میلاد به میاندورود مهاجرت كرده‌ بوده‌اند؛ اطلاق می‌شده است).

14. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره می‌كرد. مردوك، خدای بزرگ، با شادی از كردار نیك و اندیشه نیكِ این پشتیبان مردم خرسند بود.

15. او كورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی كه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی‌داشت.
(ممكن است منظور دیده شدن سیاره مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمه همایون صنعتی‌زاده، 1372. او حتی منظور از «سپاه پر شمار او» را نیز ستارگان آسمان می‌داند).

16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او ره می‌سپردند.

17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نَـبـونـید» ‹نـَ- بو- نـَ- اید› شاه را به دست كورش سپرد.

18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَكَّـد و همه فرمانروایان محلی فرمان كورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهره‌های درخشان او را بوسیدند.

19. مردم سروری را شادباش گفتند كه به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
(از اینجا روایت به صیغه اول شخص و از زبان كورش بازگو می‌شود. استرابو نقل می‌كند كه «كورش» نامی است كه او پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافیای استرابو، ترجمه هـ. صنعتی‌زاده، 1382، ص. 319).

21. پسر «كمبوجیه» ‹كـَ- اَم- بو- زی- یه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش یكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیش‌پیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

22. از دودمـانی ‌كـه ‌همیشه شـاه بـوده‌اند و فـرمانـروایی‌اش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامی می‌دارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم؛
(«نَـبـو» ایزد نویسندگی و دبیـری بـوده، و نیایشگاه او به نـام «اِزیـدَه» خوانده می‌شده است. ورود كورش «بدون جنگ و پیكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلی همچون «سالنامه نبونید» و نیز در «تواریخ هرودوت» (كتاب یكم) تأیید شده است. برای آگاهی از سالنامه نبونید نگاه كنید به: Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.).

23. همه مـردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوك دل‌های پاك مردم بابل را متوجه من‌كرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
(پذیرش كورش توسط مردم، در «كورش‌نامه/ سیروپدی» (Curou Paideia) نوشته گزنفون نیز تأیید شده است. گزنفون اظهار می‌دارد كه مردمان همه كشورها با رضایت خودشان پادشاهی و اقتدار كورش را پذیرفته بودند (سیروپدی، كتاب یكم)).

24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

25. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد ... من برای صلح كوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی كشیده بود، كاری كه در خور شأن آنان نبود.

26. من برده‌داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. مردوك از كردار نیك من خشنود شد.

27. او بر من، كورش، كه ستایشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،

28. بركت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوك همه شاهانی كه بر اورنگ پادشاهی نشسته‌اند؛

29. و همه پادشاهان سرزمین‌های جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردم سرزمین‌های دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همه چادرنشینان،

30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.

31. من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای كهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیك- لَت› كه ویران شده بود را از نو ساختم.

32. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی كه بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.
(با اینكه هیچ دلیل قاطعی در زرتشتی بودنِ كورش بزرگ در دست نیست؛ اما او همچون زرتشت به این باور كهن ایرانی پایبند بوده است كه هر كس در پرستش خدای خود و انتخاب دین خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتی عصر ساسانی با سختگیری‌ و خشونت‌های بی‌شمار و اعمال سلیقه‌های شخصی در تحریف آیین زرتشت، به این دستاورد با ارزش فرهنگ ایرانی آسیب زدند).

33. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوك به شادی و خرمی،

34. به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود كه دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم،
(گشایش و بازسازی نیایشگاه‌ها به فرمان كورش، دستكم در یك متن دیگر شناخته شده است. بر این لوح چهار سطری كه از «اَرَخ» در میاندورود كشف شده، آمده است: "منم كورش، پسر كمبوجیه، شاه توانمند، آنكه «اِسَـگیلَـه» و «اِزیـدَه» را باز ساخت.” برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتاب‌شناسی).

35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی می‌دارد و پسرش كمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’
(در باورهای ایرانی، «سرای سپند» یا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معنای «روشنایی بی‌پایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین است).

36. بی‌گمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم). . . . .

37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. برای غازها، اردك‌ها و كبوتران…
(از سطر 37 تا 45 بخش نویافته‌ای است كه در مقاله «در باره منشور كورش» به آن اشاره شد. این نُه سطر دنباله بلافصل سطرهای پیشین نیست).

38. ... باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم ...

39. ... دیوار آجری خندق شهر را،

40. ... كه هیچیك از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛

41. ... به انجام رسانیدم.

42. دروازه‌هایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روكشی از مفرغ ...

43. ...كتیبه‌ای از پـادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال» ‹آش- شور- با- نی- اَپ- لی›

44. ...

45. ... برای همیشه!



تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 09:46 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)

عکس های کلی از نقش رستم




 

 

 

آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم مرودشت
 
آرامگاه داریوش بزرگ در بلندای ۲۶ متری از تراز زمین جای گرفته‌است و سنگ‌نبشته‌ای در این مزار، تعلق گورگاه را به داریوش یکم ثابت می‌کند[۳۹] داریوش بزرگ در اکتبر ۴۸۶ پیش از میلاد درگذشت و در این آرامگاه که در دل کوهی سنگی تراشیده بود جای گرفت. وی در سال ۵۲۲ پیش از میلاد به تخت نشست و پس از ۳۶ سال پادشاهی و در سن ۶۴ سالگی، به مرگ طبیعی درگذشت.
 
گویا داریوش ساخت آرامگاه خود را همزمان با ساخت کاخ آپادانای شوش و تخت جمشید در سال ۵۱۹ پیش از میلاد آغاز کرده و ساخت آن روزگاری پیش از مرگش پایان یافته‌بود. پیکره و گسترهٔ نمای بیرونی آرامگاه و ویژگی‌های درونی آن، همگی ابتکاری و سراسر نوآوری است.
 
نمای بیرونی آرامگاه که در صخره‌ای به بلندای ۶۰ متر کنده شده همانند چلیپایی است با بلندای ۲۲ متر که پهنای هر یک از بازوان آن، ۱۰٫۹۰ متر است. در بخش بالایی آرامگاه، داریوش بر اورنگی که مردم سرزمین‌های گوناگون بر دوش دارند، ایستاده و نماد فروهر بر فراز او و آتشدان شاهی در برابرش کنده‌کاری شده‌اند. درون آرامگاه ۹ گور وجود دارد که نشان می‌دهد افزون بر داریوش، نزدیکان وی نیز در آنجا آرمیده‌اند، اما هیچ نشانه و مدرکی برای انتساب ۹ قبر درون آرامگاه به افراد مشخصی، در دست نیست. 
 
حتی در خود تابوت‌ها هم چندان اختلاف و مزیتی دیده نمی‌شود، که بتوان یکی از آن‌ها را تابوت داریوش انگاشت. با این حال باستان‌شناسانی چون اشمیت حدس می‌زنند که شهبانو آتوسا، مادر خشایارشا و کسی که هرودوت او را «قدرقدرت» می‌خواند، از جمله کسانی بوده است که با شاه در آرامگاه گذاشته شدند. بخش بیرونی آرامگاه دارای دو سنگ نبشته به زبان‌های فارسی باستان، عیلامی و اکدی است که آوا و گفتاری مانند وصیت‌نامه و اندرزنامه دارد.
 
شاخهٔ بالایی آرامگاه، نگارهٔ اورنگی را نشان می‌دهد که پایه‌های آن مانند پنجه‌های شیر ساخته شده و بیست‌وهشت نفر در دو ردیف چهارده‌تایی آن را بر روی دست گرفته و دو نفر هم سر و ته آن را در دست دارند. داریوش در جامهٔ پارسی و با کمانی در دست چپ، بر روی سکویی سه‌پله‌ای ایستاده و دست راستش را به سوی آتشدان، تا نیمه بالا آورده و بالای سرش نماد فروهر جای دارد و در گوشهٔ راست، دایرهٔ کاملی که هلالی در درون دارد، دیده می‌شود. در دو سوی داریوش، چند شخص دیگر نیز کشیده شده‌اند که یاران و نزدیکان وی بوده‌اند.
 
از آنجا که هر دو دست راست اهورامزدا و داریوش در همهٔ جزئیات همانند هم تراشیده شده‌اند، این نقش اشاره به ارتباط مستقیم شاه با پروردگاری دارد که مشیت و خواستش بر اعمال شاه تاثیر فراوان داشته‌است.
 
بخش میانی نمای بیرونی آرامگاه با چهار ستون به فاصلهٔ ۳٫۱۵ متر و سرستون‌های کله‌گاوی، سقف افقی ایوان را که چهار تیرک دارد بردوش گرفته و در وسط، دری به درون آرامگاه باز شده‌است. و چنانکه اشمیت متوجه شده، کاخ منقوش بر جبههٔ میانی آرامگاه در بیشتر خصوصیات همانند کاخ تچر است و همان را هم پادشاهان دیگر تقلید کرده‌اند. این بخش از آرامگاه به راهرویی وارد می‌شود و درون آن سه اتاقک وجود دارد که هرکدام دارای سه گور صندوق‌مانند می‌باشند.
 
شاخهٔ پایینی صلیب، بی‌نقش است و برای ایجاد دشواری در صعود، صیقل خورده‌است و در زیر آرامگاه داریوش، دو نقش از بهرام دوم شاه ساسانی وجود دارد.
 
 













 
 
 
آرامگاه خشایارشا
 
خشایارشا در اکتبر ۴۶۵ پیش از میلاد توسط یک خواجه به نام میترا یا اسپنت میترا و رئیس گارد سلطنتی به نام اردوان که با یکدیگر همدست شده‌بودند، در خوابگاه خویش کشته شد. آرامگاه خشایارشا در فاصلهٔ ۱۰۰ متری شرق و شمال‌شرقی آرامگاه داریوش بزرگ و به شکل صلیب تراشیده شده‌است.
 
در بخش بالایی صلیب، نماد فروهر و ماه نقش شده و در پایین آن، خشایارشا در حالی که دستش را به سوی فروهر و آتشدانی که روبه‌رویش قرار دارد دراز کرده، به تصویر کشیده شده‌است. در زیر پای شاه، اورنگی قرار دارد که مردم سرزمین‌های گوناگون آن را بر دوش گرفته‌اند. این‌ها شامل مردمانی از شرقی‌ترین بخش‌های قلمرو پادشاهی در هند و سغد تا غربی‌ترین آن‌ها در مصر و لیبی می‌شوند.
 
دهلیز و ورودی آرامگاه ۳ متر در ۶٫۶۰ متر است و تنها یک اتاقک دارد که درست روبه‌روی درگاه ورودی است و در آن سه قبر کنده شده‌است. مشخص نیست که چه کسانی با خشایارشا در این قبرها دفن شده‌اند. این قبرها بسیار ساده‌تر از قبرهای ساخته شده در آرامگاه داریوش بزرگ هستند و احتمال دارد که گور میانی، که دارای دری به نسبت بزرگتر از در گورهای دیگر است، متعلق به شهبانو آمستریس، دختر هوتن بوده باشد. دربارهٔ گور سوم تنها می‌توان حدس زد که برای ولی‌عهد، در صورتی که پیش از شاه در می‌گذشت درست شده بود.
 
به‌دلایل مختلفی می‌توان انتساب این آرامگاه به خشایارشا را اثبات کرد که مهم‌ترین‌شان این است که، آرامگاه را در سینهٔ صخره‌ای عمودی کنده‌اند که وقت چندانی برای تراشیدنش لازم نبوده، در حالی که آرامگاه‌های طرف چپ آرامگاه داریوش را در صخره‌های شیب‌دار و برجسته تراشیده‌اند که وقت بیشتری می‌خواسته و معلوم است که آنکه جای بهتر را برگزیده، لابد زودتر دست به کار شده‌است.









 
 

 آرامگاه اردشیر یکم

 
آرامگاه اردشیر یکم در فاصلهٔ ۳۷ متری سمت چپ آرامگاه داریوش بزرگ و به شکل صلیبی به ارتفاع ۲۲ متر، تراشیده شده‌است. ویژگی‌ها و نمای عمومی آرامگاه، همچون آرامگاه داریوش و خشایارشا است ولی درون آرامگاه به تقلید از آرامگاه داریوش کنده شده و سه اتاقک دارد، اما تفاوت‌های عمده‌ای آشکار است.
 
بی‌دقتی و عدم مهارت سنگ‌تراشان چنان بوده که دهلیز به صورت مستطیلی بی‌قواره و کم‌ارتفاع درآمده‌است و به هیچ وجه موازی با جبههٔ آرامگاه نیست، بلکه گوشهٔ جنوب شرقی‌اش تنها چند سانتیمتر با دیوار جبهه فاصله دارد، در حالی که گوشهٔ شمال غربی‌اش بسیار در کوه پیش رفته‌است. اتاقک‌ها را هم بدون دقت و کمی کج و ناراست ساخته‌اند و در هرکدام فقط یک قبر کنده‌اند. علت انتساب این آرامگاه به اردشیر یکم آن است که ریزه‌کارها و ویژگی‌های دورهٔ داریوش بزرگ و خشایارشا را ندارد و باید پس از دورهٔ خشایارشا باشد. در زیر آرامگاه اردشیر، سنگ‌نگاره نبرد هرمز دوم قرار دارد.
 
شواهدی چند، دال بر آن هستند که گور روبروی ورودی برای پادشاه ساخته شده بود و احتمالاً این گور پیشتر از دو گور دیگر درون آرامگاه به پایان رسیده‌است زیرا موقعیتی مرکزی و برتر دارد و در ساختش دقت بیشتری نسبت به دو گور دیگر انجام گرفته‌است و حجم بزرگتری دارد. گور دوم به گمان بسیار برای شهبانو داماسپیا بود، کسی که بنا به گفتهٔ کتزیاس در همان روزی که اردشیر یکم فوت کرد، از این جهان رفت. گور سوم نیز برای جانشین منتخب شاه، در صورتی که به مرگی زودرس در می‌گذشت، ساخته شده بود.
 
نقش فروهر در بالای سر شاه بر روی ورودی آرامگاه ساده‌است و اندکی مخدوش؛ به جای حلقه‌های آراستهٔ دوتایی که در آرامگاه‌های داریوش بزرگ و خشایارشا به دور بدن فروهر کشیده شده‌اند، نقش آرامگاه اردشیر یکم حلقه‌ای پهن و صاف به دور خود دارد که به نظر می‌رسد روی تصویر فروهر قرار دارد و تنها آستین‌های جامه در دست چپ بدن او بر روی حلقه قرار گرفته‌اند.
 



 
 
آرامگاه داریوش دوم
 
آرامگاه داریوش دوم در فاصلهٔ ۳۳ متری سمت جنوب‌غربی آرامگاه اردشیر یکم و به شکل صلیب کنده شده و نمای عمومی آن، همچون دیگر آرامگاه‌های نقش رستم است. این آرامگاه، دقیقاً روبه‌روی بنای موسوم به کعبه زرتشت قرار دارد که ۴۵ متر دورتر از آن برپای است ولی این موقعیت از روی عمد انتخاب نشده بوده، زیرا فاصلهٔ میان آرامگاه داریوش بزرگ و آرامگاه اردشیر اول ۳۷ متر است و همین فاصله در انتخاب آرامگاه بعدی نیز رعایت شده‌است، در نتیجه قرار گرفتن بنای کعبهٔ زرتشت در جلوی آرامگاه، عمدی نبوده‌است.
 
نمای بنا از بیرون به شکل معمول آن در دیگر آرامگاه‌ها ساخته شده ولی چهرهٔ شاه به سختی آسیب دیده و امکان مقایسهٔ آن با چهرهٔ دیگر شاهان وجود ندارد. حلقهٔ دور بدن تصویر اهورامزدا در جلوی شاه همانند آرامگاه اردشیر یکم صاف و بی‌زرق و برق است، دو بال اهورامزدا اما بر خلاف نقش‌های سه آرامگاه پیشین خطوط عمودی بیشتری دارند گویی که خطوط افقی در زیر این خطوط عمودی قرار گرفته‌اند. دیگر جزئیات نما کمابیش همانند دیگر آرامگاه‌های ذکر شده هستند.
 
درون آرامگاه تقریباً شبیه آرامگاه اردشیر اول است، دهلیز بدون دقت و با محور کج (ناموازی با نمای آرامگاه) کنده شده و تقریباً حالت مثلثی دارد، که ارتفاع آن به ۲٫۸۰ متر می‌رسد. سه اتاقک آرامگاه با دقت بیشتری تراشیده شده و به‌صورت مستطیل‌اند و هرکدام دارای یک قبر است. قبر میانی بی‌گمان برای شاه طراحی شده بوده و یکی دیگر از گورها متعلق به شهبانو پریزاتس بوده‌است. با این حال، اینکه گور سوم برای چه کسی ساخته شده بوده، مشخص نیست.
 
در قسمت پایین این آرامگاه، سنگ‌نگاره نبرد شاپور دوم در دورهٔ ساسانیان کنده شده‌است. علت انتساب این آرامگاه به داریوش دوم آن است که پس از آرامگاه اردشیر قرار دارد و خصوصیات آن را تکرار کرده، بنابراین از لحاظ تاریخی هم باید پس از آن باشد.






 
 
  
سنگ نگاره بهرام دوم و درباریان
 
سنگ‌نگاره بهرام دوم و درباریان که از سنگتراشی‌های بسیار دیدنی و زندهٔ دورهٔ ساسانی است، در کنار نقش اهورامزدا و اردشیربابکان قرار دارد که بر روی یک سنگ نگارهٔ عیلامی کنده شده‏ و دارای ۵ متر طول و ۲٫۵ متر عرض است. در وسط این نقش، بهرام دوم که به‌صورت تمام قد ایستاده و رو به چپ دارد، نقش شده و سه نفر به‌حالت نیم‌تنه در پشت سر او، و پنج نفر دیگر بازهم به حالت نیم‌تنه در جلوی روی بهرام به تصویر کشیده شده‌اند که همه‌شان شاه را می‌نگرند و انگشت سبابهٔ دست راست را به‌حالت احترام به‌سوی او دراز کرده‌اند.
 
در سمت چپ، خانوادهٔ شاهنشاهی قرار دارد که نگاه بهرام به‌سوی آن‌هاست و نفر نخست پس از وی، ملکهٔ بهرام دوم یعنی شاپور دختک است و پس از شهبانو، دو شاهزاده قرار دارند که هر دو بدون‏ ریش و جوان هستند؛ شاهزاده‏ای که کنار شهبانو است می‏تواند بهرام سوم باشد. نفر چهارم در سمت چپ، که نشان قیچی بر کلاه دارد، کرتیر است و آخرین نفر هم نرسی است که پس از بهرام سوم به تخت نشست. نرسی در این تصویر از این نظر که بر خلاف دیگر کسان کلاه بر سر ندارد، متمایز است.
 
موی او همانند موی شاه در پشت سر جمع شده ولی ریشش شکل ریش دو مرد قرار گرفته در سوی راست شاه را دارد. دست او به نشانه احترام به سوی شاه دراز نشده و این نه به خاطر کمبود جا، که نشانه‌ای بوده‌است از دوری نسب خانوادگی او به شاه. از هویت و نام نفرات سمت راست و پشت سر بهرام، اطلاعی در دست نیست.






 
 
 
 سنگ نگاره اهورامزدا و اردشیر بابکان
 
سنگ‌نگاره اهورامزدا و اردشیر بابکان یکی از زیباترین و سالم‌ترین نقش‌های بازمانده از دورهٔ ساسانی است و یکی از نخستین تصاویر انسان‌دیسی از اهورامزدا را به نمایش می‌گذارد. این نقش در گوشهٔ شرقی محوطهٔ نقش رستم، بر سینهٔ صخره‌ای تراشیده شده که ۲ متر از سطح زمین، فاصله دارد و دارای ۶٫۶۵ متر پهنا و ۲٫۴۰ متر بلندا است. در این نقش، اردشیر بابکان در سوی چپ مجلس، سوار بر اسبی کنده‌کاری شده و روبه‌روی او اهورامزدا که او نیز سوار است و از نیم‌رخ نقش شده، قرار دارد. برای تاکید بر بزرگی و عظمت اهورامزدا و اردشیر، اندازهٔ اسب‌ها بسیار کوچکتر از آن‌ها و حالت طبیعی ساخته شده بود.
 
در زیر پای اسب اردشیر، پیکر اردوان پنجم آخرین شاه اشکانی نقش شده و نقش قرینهٔ آن، اهریمن است که در زیر پای اسب اهورامزدا به تصویر کشیده شده‌است و در واقع، زیر پاهای اسبان، پیکره‌های برزمین افتادهٔ دشمنان شاه و اهورامزدا قرار دارند. در این نقش پیروزی اردشیر بر اردوان همپایهٔ پیروزی اهورامزدا بر اهریمن جلوه‌گر شده‌است.
 
اهورامزدا دست راستش را به سوی اردشیر دراز کرده و دیهیم یا حلقه‌ای را که از گل است و نوارهایی به آن آویخته شده را به شاهنشاه اهدا می‌کند. در نمادشناسی ایرانی، دیهیم نمادی از فره یا توفیق ایزدی و آسمانی است که از سوی خدا به شاه و خانواده‌اش داده می‌شد. اهورامزدا در دست چپش شاخه‌های برسم یا عصایی که شاید عصای سلطنت باشد را نگه داشته‌است.
 
بر روی پوشش اسب اردشیر در زیر گردن و روی سینه، آویزی با سه دایره مزین به تصویر سر شیر قرار دارد. در زیر این آویز، نوشته‌ای به سه زبان پهلوی اشکانی، پهلوی ساسانی و یونانی وجود دارد که ترجمهٔ آن چنین است: «این است پیکر مزداپرست، خداوندگار اردشیر، شاه شاهان ایران، که نژاد از ایزدان دارد، پسر خداوندگار بابک، شاه.» و بر روی اسب اهورامزدا نیز کتیبه‌ای سه زبانه وجود دارد که اهورامزدا را چنین معرفی می‌کند: «این است پیکر خداوند اهورامزدا.»
 
چنین می‌نماید که اردشیر در این نقش‌برجسته، بیشتر به مفهوم الوهیت خود و خاستگاه ایزدی دودمانش می‌اندیشید و در پی آن بود که نه‌تنها خود را جاودان سازد، بلکه موقعیت کسانی که می‌بایست از وی فرمان ببرند را نیز تقویت کند و به آن جنبهٔ قانونی ببخشد.
 
 




 
 
سنگ نگاره آناهیتا و نرسی
 
سنگ‌نگاره آناهیتا و نرسی یکی از زیباترین نقوش بازمانده از دورهٔ ساسانی است که نرسی چگونگی تاجگذاری و سلطنت خود را نشان می‌دهد. در این نقش، نرسی تاجی بسیار شکیل بر سر دارد و دست چپش را دراز کرده و حلقه‌ای را از آناهیتا، ایزدبانوی آب، باروری و جنگاوری، ستانده‌است به عقیدهٔ برخی همچون هرتسلفد، این حلقه، حلقهٔ اتحاد است و به دیدگاه علی سامی، این حلقه، همان تاج پادشاهی‌ست.
 
شاهنشاه که ریش بلندش از حلقه گذشته، نیم‌تنهٔ تنگی به‌تن کرده و کفش‌هایش به‌وسیلهٔ روبان‌های ظریف و زیبایی به یکدیگر پیوند داده شده‌اند. پشت‏ سر او، یکی از بزرگان به حالت احترام‏ ایستاده‌است و در جلوی شاه، نقش کودکی حجاری شده که شاید تصویر هرمز دوم، ولیعهد نرسی باشد. آناهیتا تاج کنگره‌دار سرگشاده بر سر نهاده و موهای بلند و پرچین و شکنش را در بالا و روی شانه‌ها بافته‌است، چین‌های لباسش، حالتی بسیار باوقار به ایزدبانو داده‌است.
 
 
 
 
 
سنگ نگاره بهرام دوم
 
سنگ‌نگاره پیروزی بهرام دوم شامل دو سنگتراشی بزرگ و بسیار آسیب‌دیده از دوره ساسانی است که در زیر آرامگاه داریوش بزرگ جای دارد. هر دو صحنه، نبرد پادشاهان اسب سوار را نشان می‌دهد که دشمنان خود را نگونسار کرده‌اند.
 
نقش بالایی ۷ متر درازا و سه متر ارتفاع دارد و در آن، نبرد پیروزمندانهٔ بهرام دوم با دشمنی که هویتش مشخص نیست را نشان داده‌است. بهرام در سوی چپ تصویر قرار دارد و در پشتش نشانه‌های یک پرچم دیده می‌شود. شاه لباسی پر زرق و برق دارد و با دست راست نیزه درازی را به سوی سینه یا گردن دشمن سوار بر اسب گرفته. سر دشمن سواره رو به عقب قرار گرفته گویی که نیزه شاه با آن برخورد کرده. دشمن دیگری نیز در زیر پای راست اسب شاه قرار گرفته و مرده به نظر می‌رسد.
 
در پایین این نقش و متصل به آن، نقشی به درازای ۶٫۷۰ متر و عرض ۲٫۳۵ متر تراشیده شده که از هر لحاظ با نقش بالایی ارتباط دارد و به‌همین جهت، آن را به بهرام دوم منسوب کرده‌اند. اما اشمیت احتمال داده که نقش پایینی به بهرام سوم که چهار ماه سلطنت کرد، تعلق داشته باشد. او دلیل این احتمال را آن ذکر می‌کند که قهرمان این نگاره شاهزاده‌ای بی‌ریش است که نشان شاهی بر تاج و یا دیگر نشان‌های ویژه‌ای ندارد، با این حال از روی لباس می‌توان او را متعلق به خاندان پادشاهی دانست. همزمانی ساخت هر دو نگاره در دوران فرمانروایی بهرام دوم نیز از دیگر دلایلی است که می‌توان نقش دوم را متعلق به ولیعهد بهرام دوم دانست.




 
  
سنگ نگاره نبرد هرمز دوم و نقش نیمه تمام آذرنرسه
 
سنگ‌نگاره نبرد هرمز دوم در زیر آرامگاه اردشیر یکم و سنگ‌نگارهٔ نیمه‌تمام آذرنرسه قرار دارد. این نقش ۸٫۴۰ متر بلندی و ۴ متر پهنا دارد و توسط اشمیت از زیر خاک بیرون آورده شد. در این نقش، هرمز دوم که سوار بر اسب است، دشمن زره‌پوش سوارکار را سرنگون کرده و نیزهٔ بلندی در شکمش فرو برده‌است. چهره و تاج شاهنشاه آسیب دیده اما قسمتی از تاج و برجستگی کروی‌شکل آن به‌خوبی پیداست و از روی سکه‌های کتیبه‌دار و ظروف، می‌دانیم که این شخص هرمز دوم است.
 


 
 
  
 سنگ نگاره پیروزی شاپور بر امپراتوران روم
 
سنگ‌نگاره پیروزی شاپور بر امپراتوران روم، در ده متری شرق آرامگاه داریوش بزرگ قرار گرفته و حدود ۱۱ متر طول و ۵ متر عرض دارد. این سنگ‌نگاره یادگار فتحی است که ایرانیان در شهر رها کردند و سپاه روم را درهم شکستند و صحنهٔ اسارت والرین و فیلیپ عرب را نشان می‌دهد که به‌دستور شاپور اول در حدود سال ۲۶۲ میلادی تراشیده شده‌است. این نقش سه‌برابر اندازهٔ طبیعی است و از حیث دقت در جزئیات و ظریف‌کاری یکی از بهترین نقش‌های دورهٔ ساسانی است و مشخص است که از روی طبیعت ساخته شده زیرا حتی لباس والرین درست مطابق جامه‌های رومی‌های آن زمان است.
 
شاپور بر اسب بسیار زیبایی سوار است و تاج بزرگ کروی که به صورت بسیار برجسته کنده‌کاری شده‌است بر سر دارد که در سکه‌های او هم هست و نوارهایی از پشت سرش آویزان است و نیز بالاپوشی در پشت سر او هست و شلوار گشادی دارد. دست چپ پادشاه بر شمشیری، تکیه داده شده و با دست راست، مچ در آستین نهفتهٔ یک رومی بر پای ایستاده را گرفته‌است.
 
اسب شاپور زین و برگ آراسته دارد و دمش گره خورده، نوار بلند و پرچین و شکنی از آن آویخته‌است. اسب اندازه‌ای تقریباً طبیعی دارد و دست راست را خم کرده و حالت درنگ به خود گرفته‌است. پیش روی اسب، مردی در جامهٔ رومی زانوی چپ را بر زمین نهاده‌است و زانوی راست را خم ساخته و دست‌ها را به حالت التماس به جانب شاهنشاه دراز کرده‌است؛ این شخص میان‌سال است و ریش کوتاه و مجعدی دارد و جامه‌اش ردای امپراطوری رومی (توگا) می‌باشد و بر سرش تاجی از برگ درخت غار، که امپراطوران بر سر می‌نهادند و به مشابه دیهیم امپراطوری می‌باشد، دیده می‌شود. او شمشیر نیام شده‌ای به کمر آویخته که دسته‌اش حالت صلیب دارد.
 
کنار این رومی زانو زده، یک نفر دیگر ایستاده که رو به شاهنشاه دارد و بی‌ریش است. اما دیهیمی از برگ غار بر سر دارد و نوار کوچکی پشت سرش افشان شده و شمشیری از کمر آویخته است و دستش در آستین سردوخته مخفی گردیده و مچ چپش را شاپور گرفته‌است. هر دوی این افراد، رومی هستند و از ردای امپراطوری و تاج برگ غار آن‌ها پیداست که امپراتور می‌باشند. ولی در مورد هویت آن‌ها بحث بسیار شده‌است. تا سال ۱۹۵۴ همه می‌گفتند آنکه زانو زده، والرین است که از شاه امان می‌خواهد و آنکه ایستاده، کردیاس نامی ازاهل سوریه‌است که گفته‌اند شاپور او را به امپراطوری برنشانید.
 
اما در آن سال مک درمونت این فرضیه را رد کرد و گیرشمن و برخی دیگر نیز با وی هم‌آواز شدند. مک درمونت متوجه شد که کردیاس اصلاً در تاریخ جنگ‌های شاپور که خودش بر کعبه زرتشت نقر کرده‌است نیامده و هیچ سکه‌ای از او در دست نیست و چنین شخصی در تاریخ روم به امپراطوری شناخته نمی‌باشد. زمان روی دادن درگیری میان شاپور و والرین محل اختلاف است و تاریخ‌دانان به سال ۲۵۸، ۲۵۹ و حتی ۲۶۰ میلادی اشاره کرده‌اند. از سوی دیگر، شاپور در شرح جنگ‌هایش از سه امپراطور رومی نام می‌برد: گردیان جوان که کشته شد، فیلیپ عرب که به درخواست صلح آمده و پانصد هزار سکهٔ زرین باج داد و والرین که گرفتار شده و در نقوش شاپور هم سه امپراطور را نموده‌اند؛ امپراطوری جوان که زیر پای اسب شاپور به خاک افتاده (در دارابگرد و بیشاپور) و بنابراین گردیان است؛ امپراطوری که مچ دستش را شاپور گرفته و بنا بر رسم کهن، گرفتن مچ دست علامت اسیر کردن بوده همان والرین می‌باشد.
 
چیزی که استدلال مک درمونت را تایید می‌کرد این بود که سکه‌های والرین او را بی ریش نشان می‌دهد و فرد ایستاده که شاپور مچش را گرفته (یعنی اسیرش کرده) نیز بی ریش است، در حالی که سکه‌های فیلیپ عرب او را با ریش کوتاه و مجعدی می‌نمایند و آنکه در پیش شاپور زانو زده نیز درست همین نوع ریش را دارد. به علاوه گردن والرین روی سکه‌ها بسیار ستبر است و فرد ایستاده از کنار اسب شاه نیز گردن ستبر دارد.
در پشت سر شاپور در حدود سال ۲۸۰ میلادی، سنگ‌نگاره و نبشته کرتیر را به دستور کرتیر موبد موبدان کنده‌اند.
 
 
 
 
 کعبه زرتشت
 
کعبهٔ زرتشت نام بنای سنگی چهارگوش و پله‌داری‌ست که فاصلهٔ آن تا کوه، ۴۶ متر است و دقیقاً روبه‌روی آرامگاه داریوش دوم قرار دارد. جنس مصالح این بنا از سنگ آهک سفید و بلندی آن با احتساب پله‌های سه‌گانه به ۱۴٫۱۲ متر می‌رسد و تنها یک در ورودی دارد که ۱٫۷۵ متر بلندی و ۸۷ سانتی‌متر پهنا دارد و دری دو لنگه‌ای و بسیار سنگین داشته‌است و جای پاشنه‌های پایینی و بالایی هر لنگه در سنگ کنده شده و به‌خوبی معلوم است. این درگاه به وسیلهٔ پلکانی سی پله‌ای از جنس سنگ به درون اتاقک آن راه می‌یابد. این بنا در دورهٔ هخامنشی ساخته شده و از نام آن در آن دوران اطلاعی در دست نیست ولی در دورهٔ ساسانی به آن بُن خانک گفته می‌شده و اصطلاح کعبهٔ زرتشت در دوران اخیر و از حدود قرن چهاردهم میلادی به این بنا اطلاق شده‌است.
 
کاربرد بنای کعبهٔ زرتشت همواره مورد مناقشهٔ باستان‌شناسان و پژوهشگران بوده‌است و دیدگاه‌ها و تفسیرهای گوناگونی دربارهٔ کاربرد آن ذکر شده‌است اما چیزی که تفسیر آن را دشوارتر هم می‌کند، وجود بنای مشابهی در پاسارگاد است که هر احتمالی را باید با شرایط آن نیز سنجید و تفسیر مشابهی برای هردو در نظر گرفت. برخی از باستان‌شناسان این بنا را آرامگاه دانسته‌اند و بعضی دیگر مانند رومن گیرشمن و اشمیت، گفته‌اند که کعبهٔ زرتشت آتشگاهی بوده‌است که آتش مقدس را در درون آن قرار می‌داده‌اند و در مواقع انجام تشریفات مذهبی از آن استفاده می‌کرده‌اند. گروهی دیگر از جمله هنری راولینسون و والتر هنینگ معتقدند که این بنا گنج‌خانه و محل نگهداری اسناد دینی و اوستا بوده‌است. گروه اندکی هم این بنا را پرستشگاه آناهیتا می‌دانند و معتقدند که مجسمهٔ این ایزدبانو در کعبهٔ زرتشت نگهداری می‌شده‌است. شاپور شهبازی معتقد است کعبهٔ زرتشت یک آرامگاه هخامشی بوده‌است که در دورهٔ ساسانی از آن به‌عنوان مکانی همانند گنج‌خانهٔ اسناد دینی استفاده کرده‌اند.
 
بر بدنهٔ شمالی، جنوبی و خاوری این برج، سه کتیبه به سه زبان پهلوی ساسانی، پهلوی اشکانی و یونانی در دورهٔ ساسانیان نوشته شده‌است. که یکی به شاپور اول ساسانی و دیگری به موبد کرتیر تعلق دارند و چنانکه والتر هنینگ گفته‌است، «این کتیبه‌ها مهم‌ترین سند تاریخی از دورهٔ ساسانی می‌باشند.»[اختمان کعبهٔ زرتشت از نظر تناسب اندازه‌ها، خطوط و زیبایی خارجی، بنای زیبایی است که از نظر اصول معماری نمی‌تواند مورد ایراد قرار گیرد.






تاريخ : سه‌شنبه 06 مهر 1395 | 09:40 | نویسنده : ganjur | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • وب تریلر فیلم
  • وب ساح
  • وب احسان
  • وب باشگاه خبرنگاران